جدی نگیرید
حق با توست آیدین جان، من اصولا یا خیلی مبهم می نویسم یا فقط به قول تو نتیجه را می نویسم! نوشتن آن پرسش در پست قبل، شاید چند دلیل داشت و مجموعه ای از عوامل آن حس را به شدت در من تقویت کرد. اما اینکه چرا در مورد آنها نمی نویسم. خوب یک سری از عوامل فردی بودند که جرات نوشتنشان را نداشتم. به ویژه از دلسوزی دیگران اصلا خوشم نمی آید. یک سری عوامل هم مربوط به خودم نبودند. نوشتن اینها هم یک نوع حس انسان دوستی ظاهری را تداعی می کند که دوست ندارم.
زندگی تراژدی است وقتی کسی دچار مشکلی است که نقشی در ایجاد آن نداشته. حالا هم چاره ای ندارد برای خلاصی از مشکلش.
زندگی تراژدی است وقتی تو عزیزی را از دست می دهی.
زندگی تراژدی است وقتی رنج بردن کسی را که دوست داری می بینی و نمی توانی هیچ کاری برای او بکنی.
زندگی تراژدی است وقتی خیلی از آدم ها حداقل های لازم برای زندگی را ندارند. اما همان قدر آدم اند که بقیه.
زندگی تراژدی است وقتی بچه ای در آرزوی درس خواندن است اما باید سر چهار راه گل بفروشد.
زندگی تراژدی است وقتی...
چه فرقی می کند اصلا. نوشتن جمله دیروز شاید تنها باعث شد کمی آرام تر شوم یا یک درگیری ذهنی را با دیگران در میان بگذارم.
جدی نگیرید. نه خودم را نه حرف هایم را نه چرندیات این وبلاگ را...
