معرفی وبلاگ
یک وبلاگ جالب که بخش هایی از کتاب ها و دیالوگ فیلم های مختلف را می گذارد، پیشنهاد می کنم سر بزنید:
قوزک پای چپ یک زرافه ی ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می خارد
پ.ن. پریس، تکی و رها فکر می کنم شماها خیلی خوشتان بیاید!
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
یک وبلاگ جالب که بخش هایی از کتاب ها و دیالوگ فیلم های مختلف را می گذارد، پیشنهاد می کنم سر بزنید:
قوزک پای چپ یک زرافه ی ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می خارد
پ.ن. پریس، تکی و رها فکر می کنم شماها خیلی خوشتان بیاید!
امشب کلی از خواندن این مطلب لذت بردم. پیشنهاد می کنم شما هم بخوانید. در این مطلب با رویکردی جالب به مسئله دیوارنویسی پرداخته شده است. سوءتفاهم نشود مطلب اصلا سیاسی نیست!!!
از غارهای نئاندرتالی تا دیوارهای دیجیتالی
پ.ن. چند مطلب دیگر هم بود که می خواستم لینک بدهم و پیشنهاد کنم که بخوانید اما حوصله ام نشد. شرمنده. این روزها دوباره سخت بی حوصله ام. نمی دانم من زندگی را یدک می کشم یا زندگی مرا... تنها می دانم که جریان امور زندگیم عادی نیست.
دو کار هست که خیلی عذابم می دهد و گاه که ناخواسته انجامشان می دهم از خودم بی زار می شوم. یکی قضاوت سریع در مورد آدمها و رفتارهای آنهاست. یعنی بر اساس اطلاعات و مشاهدات ناقص در مورد دیگران قضاوت کنم و بدتر اینکه این قضاوت و ارزیابی نادرست را با دیگران هم در میان بگذارم. دوم مسخره کردن دیگران است. از اینکه کسی را به تمسخر بگیرم و ظاهر یا رفتار کسی را مسخره کنم حتی به شوخی، متنفرم. هر کس دیگری هم این کار را بکند به شدت می رود روی اعصابم.
دیشب فیلم ایتالیایی Facing Windows را دیدم. خوشم آمد. اما نمی دانم چرا اینقدر گریه ام گرفت آخر فیلم!!
یک جا یکی از شخصیت های فیلم می گوید:
تو هنوز حق انتخاب داری، تو می توانی تغییر کنی، در زندگی فقط زنده نباش. تو باید بخواهی که در یک دنیای بهتر زندگی کنی نه اینکه فقط آرزوی آن را داشته باشی...
شاید گریه ام گرفت چون حس می کنم من فقط نفس می کشم بدون اینکه برای آرزویی تلاش کنم یا بدون اینکه انتخابی بکنم...
در ضمن موسیقی ایتالیایی فیلم هم خیلی زیباست.

«وقتی زندگی را می بازی، به خاطره پناه می بری. می خواهی بفهمی از کجا شروع شد و امان از وقتی که در این دور لایتناهی می افتی!»
«این منِ کوفتی که دارم، وامانده است. کاش کسی لالایی می گفت! کسی شعر می خواند!»
«انگار زندگی جایی ماسیده است. همۀ حرف ها بیهوده شده اند...»
این مطلب آیدین را کاملا درک می کنم. حرفی است که بارها و بارها به آن اندیشیده ام و غصه خورده ام ...
«قبل از کشف واقعیت های تلخ، روزها روشن تر بودند. آسمان شفاف تر بود. می توانستم ساعت ها در باغچه ی کوچک خانه بگردم و به تماشای خاک، برگ، کرمهای قهوه ای رنگی که بعد از باران از خاک بیرون می آمدند بنشینم و هر لحظه چیزی تازه کشف کنم...»
پدر آن دیگری - پری نوش صنیعی
«بین خواب و بیداریم... دورم چند تا پرستار و پزشک... و کسی که پشت سر هم تکانم می دهد و می گوید: "بیدار شو، باید به خودت کمک کنی، نباید بخوابی، بیدار شو...". گرمای دستش را روی پوست صورتم حس می کنم ولی همچنان در حالتی بین خواب و بیداریم...»
پ.ن. با تمام وجود دارم تلاش می کنم که برگردم به زندگی عادی. دارم سعی می کنم خودم را پیدا کنم. می دانم که زمان زیادی باید بگذرد اما می خواهم به خودم کمک کنم.
"روزی متوجه می شوی هیچ چیز در زندگی آنقدر که تو تصور می کنی جدی نیست..."
امروز یکی از دوستان فایل مصاحبه حنا مخملباف را ایمیل کرده بود.
برای من که خیلی جالب بود. اینکه حنا از ۸ سالگی به مدرسه نرفته و در مدرسه خانگی پدرش بوده، فیلم ساختنش در ۹ سالگی و... . نمی دانم شاید آدم فکر کند که خوب حنا کودکی و لذت های آن را از دست داده اما خودش که اینطور فکر نمی کند.

پیشنهاد می کنم مصاحبه را بخوانید. مصاحبه مربوط به زمانی است که حنا ۱۴ سال دارد.
این + هم مصاحبه حنا در نوزده سالگی و این + هم یک مصاحبه دیگر.
پیشنهاد می کنم خلاصه سخنرانی اخیر مصطفی ملکیان را با موضوع "آیا زندگی اخلاقی عقلانی است" بخوانید.
در کل موضوع سخنرانی برای من خیلی جالب بود. اما من اصلا معنی این گزاره را که"عقلانیت اخلاقیزیستن در خود اخلاقیزیستن است" نفهمیدم. برخلاف چهار دیدگاه قبلی که سود و زیان اخلاقی زیستن از منظر آن دیدگاه بررسی شده، در دیدگاه پنجم هیچ اشاره ای به سود و زیان اخلاقی زیستن نمی شود. دیدگاه پنجم برای من مبهم است.
تعطیلات خوش بگذرد
تعطیلات خوبی داشته باشید
...
این جمله های مزخرف را امروز بارها شنیدم و بارها گفتم
لعنت به این تعطیلات مذهبی اجباری و بین التعطیلین اجباری ترش...
چند روز پیش فیلم The sea inside را دیدم. فیلم در مورد مردی (Ramon Sampedro) است که در اوایل جوانی به علت یک حادثه از گردن به پایین فلج می شود و به مدت 28 سال به دنبال قانونی کردن مرگ آسان (Euthanasia) در اسپانیا است تا بتواند از این طریق کسی را پیدا کند که در پایان دادن به زندگیش به او کمک کند.
فیلم به ویژه برای افرادی که رشته آنها حقوق است و شاید یک روز در مقام قاضی یا قانونگذار با این مسئله مواجه شوند می تواند خیلی جالب و تامل برانگیز باشد.
در کل خیلی فیلم خوبی بود و به ویژه از این جمله Ramon خیلی لذت بردم: زندگی یک حق است نه یک وظیفه!
همچنین دیالوگ Ramon با کشیشی که خود او نیز از گردن به پایین بدنش فلج است خیلی جالب بود و من از این قسمت را دوست داشتم:
کشیش: آزادی که زندگی را تمام کند، اصلا آزادی نیست
Ramon: و زندگی که آزادی را از بین ببرد، اصلا زندگی نیست
شاید این جمله ها خیلی کلیشه ای باشند اما من خوشم آمد.
پ.ن. رهای عزیزم مرسی که این فیلم را به من دادی.
![]()
"ایستادم و به تخم مرغ ها زل زدم. دلم می خواست فقط به چیزی که نگاه می کنم، فکر کنم. می خواستم چشم هایم طناب فکرم را نگه دارند. فکرم فرار می کرد. مسافت زیادی راه می رفتم و نمی دانستم کجا می روم. ... سوار آسانسور می شدم و یادم می رفت که در کدام طبقه باید پیاده شوم."
رویای تبت، فریبا وفی، صفحه ۸۴
پ.ن. این حس را بارها و بارها لمس کرده ام، مدتی ست به آن دچارم و نمی دانم چطور باید از آن رها شوم...
پ.ن.۲. مثل امروز که بعد از یک ساعت زل زدن به کامپیوتر، تلاش برای خواندن کلماتی که فقط می دیدمشان و یادآوری این نکته که باید کارم را تا شنبه هفته آینده تحویل بدهم و هنوز هیچ کار نکردم، آخر تسلیم شدم، یک آهنگ فریدون فروغی گذاشتم، روی تخت دراز کشیدم و بین گذشته و آینده آنقدر پرسه زدم تا گم شدم بین افکارم...
"تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز (در رابطه انسان ها) تضمین ندارد و رابطۀ آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است."
رویای تبت، فریبا وفی، صفحه ۷۹
پ.ن. تلخ است اما واقعیت دارد...
اگر كسي يكبار به تو خيانت كرد، اين اشتباه اوست. اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد، اين اشتباه توست.
"دالایی لاما"
از دست دادن اميدی پوچ و آرزويی محال خود موفقيت و پيشرفت بزرگی است.
"شکسپیر"
"من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا خودم بتوانم باور بکنم -چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند- فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم -سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه می نویسم با اشتهای هرچه تمام تر می بلعد- برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم: ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم."
بوف کور
گویی کسی را، به گمان این که مرده است، دفن کرده ایم. اما اکنون، در سکوت شب، صدای او را می شنویم: "کمکم کنید!" او، با دل آشوبه و نفس نفس زنان، سنگ قبر روح و جسم ما را بلند می کند و هر لحظه آزادانه تر نفس می کشد...
"نیکوس کازانتزاکیس"
داشتم فیلم Before Sunrise را می دیدم. فیلم پر است از دیالوگ های جالبی که ذهن آدم را به خودش مشغول می کند. در یکی از قسمت ها یکی از شخصیت های اصلی فیلم این جمله را می گوید:
"من یه جورایی عشق را، یه راه فرار برای دو نفر می بینم که نمی دونن چطور تنها زندگی کنن!"
جمله جالبی بود. ذهنم را درگیر کرده. عشق از آن مسئله هایی ست که خیلی اوقات ذهنم را به خودش مشغول کرده یا می کند. اما هیچ بار به نتیجه مشخصی در موردش نرسیدم و همیشه برایم یک واژه مبهم است که موضع مشخصی نسبت به آن ندارم... البته یک ایده هایی دارم که الان حوصله نوشتنشان را ندارم اما در کل هیچ وقت به یک ذهنیت نسبتا روشن و مشخص از مفهوم عشق نرسیدم.
این جمله اما ذهنم را خیلی مشغول کرده، انگار یک بخشی از حسی را که دارم بیان می کند...

پ.ن. میان همه این فکرها و کلنجارها همیشه یادآوری یک کار عقب افتاده بهم می گوید این حرف ها را ول کن و برو به کار و زندگیت برس... و من برای هزارمین بار از خودم می پرسم که کار و زندگی من چیه؟ کارهای جدی و مهم یا عشق ورزیدن و دوست داشتن یا ترکیبی متعادل و منطقی از هر دو، البته اگر ممکن باشد؟ و من برای این پرسش و خیلی از پرسش های دیگر زندگی ام هنوز پاسخی پیدا نکرده ام. فکر می کنم خیلی بد است که آدم در این سن و سال برای پرسش های اصلی زندگیش هیچ پاسخ نسبتا مشخصی نداشته باشد و علت اصلی سردرگمی ام همین ابهام و تردیدهاست... (هرچند که مطمئنم یافتن پاسخی قطعی و صحیح محال است!)
میان دو لحظۀ پوچ، در آمد و رفتم...
در مقابل برخی از مسائل زندگی تنها می شود فرار کرد و پناه برد به آدم ها، حوادث و اموری که دوستشان داریم... در مقابل برخی مشکلات و اتفاق های تلخ هیچ کاری از دست آدم بر نمی آید و چقدر پذیرفتن این حقیقت تلخ است...
من هیچ وقت زیاد به جبر یا سرنوشت از پیش تعیین شده باوری نداشتم اما در برابر برخی اتفاق ها انسان هیچ ابتکار عملی ندارد جز به تماشا نشستن، پذیرفتن و تحمل کردن و گاهی اوقات هم خورد شدن و شکستن...
به دنبال فرصت باش، نه امنیت. جای قایق در بندرگاه امن است، اما به مرور زمان کفش خواهد پوسید.
پیش میاد دیگه...
سخت نگیر!
تنها تو نیستی که همه همین مشکل را دارند.
بی خیال!
فراموش کن...
زندگی همینه دیگه...
فکرش را نکن!
پ.ن. حالم از این جور جمله ها ،وقتی در قالب همدردی یا نصیحت و راهنمایی گفته می شوند، به هم می خوره.
اگر چه ممکن است عوام الناس جاهل باشند، ولی توان فهم حقیقت را دارند.
"ماکیاول"
آنقدر به مشکلاتش خندیده که حالا وقتی می خواهد هم نمی تواند نخندد. شده مثل آدمی که روی زمینی پر از برف و یخ سُر خورده و افتاده؛ به جای این که بلند شود و دستش را به جایی بگیرد و برف ها را از تن بتکاند، می خندد و می خندد و بلند می شود و باز می افتد و بلند می شود و می خندد و می افتد و...
شاید با همان ضربه اول مشاعرش را از دست داده باشد...
من وقت کُشی می کنم و وقت مرا کُشت...
مدت هاست که دیگر جرات مبارزه کردن ندارد. خودش را تسلیم کرده، منتظر ایستاده تا کسی بیاید، گردنش را بزند و از این عذاب ممتد برهاند... دیگر نمی اندیشد که شانسی برای پیروزی یا گریختن وجود دارد یا نه، پاک خودش را باخته... حتی حاضر نیست دستی را که به سویش دراز شده بگیرد و برخیزد. باورش را به هر راه نجاتی از دست داده... تنها منتظر است که خلاصش کنند و لحظه لحظۀ زندگی اش شده این انتظار تلخ. نوعی زجر کش شدن... که گاهی به واسطه شرابی، خوابی یا که رویایی متوقف می شود و باز از سر گرفته می شود...
غافل از این که فراموشش کرده اند و کسی را سودای کشتن او در سر نیست.
شفاف و آرام به دنیا می نگرم و می گویم: همۀ آنچه می بینم، می شنوم، می چشم، می بویم و لمس می کنم، آفریدۀ ذهن من اند.
می خواهم توجیهی بیابم برای زندگی و تماشای درد آور بیماری، زشتی، بی عدالتی و مرگ...
هدف زمین زندگی نیست، انسان نیست. زمین بدون اینها نیز بوده است و بدون اینها نیز خواهد بود. انسان و زندگی جرقه هایی هستند که از چرخش زمین به بیرون پرتاب شده اند.
به کجا می رویم ما؟ نپرس! صعود کن، سقوط کن. نه آغازی وجود دارد و نه پایانی. فقط لحظه کنونی است که وجود دارد، پر از تلخی، پر از ملاحت، و من در همه این لحظات سرخوشم.
صبح
شوری ابعاد عید
ذایقه را سایه کرد.
عکس من افتاد در مساحت تقویم:
در خم آن کودکانه های مورب،
روی سرازیری فراغت یک عید
داد زدم:
"به، چه هوایی!"
سهراب سپهری

شروع و آغاز هر چیز همیشه هم همراه با حس خوب و انرژی مثبت است و هم سرشار از اضطراب نسبت به آینده مبهم پیش رو...
سال نو مبارک!
برای همه دوستانم آرزو می کنم سالی سرشار از آرامش، شادی و موفقیت داشته باشند... یکی از آرزوهای خودم همیشه این است که خودم را بیشتر بشناسم و بفهمم که از زندگی چه می خواهم و هدفم چیست... تا حالا که برآورده نشده و همچنان در جزیره سرگردانی زندگی پرسه می زنم...
"... توی خواب فهمیدم چیزی را هم توی خواب فراموش کرده ام؛ ولی باز هم نمی دانستم چیست.
شاید چیزی را جایی جا گذاشته بودم. یا شاید توی یکی از خواب های قبلی، کسی پیغامی داده بود که به کس دیگری برسانم که نرسانده بودم. یا چیزی دیده بودم و قرار بوده برای کسی که توی خواب های بعدی ام می آمد تعریف کنم که خُب هنوز نیامده بود. ولی هرچه بود مسلم بود یک جای کار می لنگد یا قرار است که بلنگد..."
از کتاب ها کردن - پیمان هوشمندزاده
گاهی اوقات فرصت های شاد بودن و لذت بردن آنقدر کوتاه اند و سرشار از آرامش که دوست داری لحظه به لحظه آنها را لمس کنی، حس کنی و به خاطر بسپاری ...
می خواهی با هر نفس آن لحظه ها را در سینه ات حبس کنی تا ثانیه ای را هم از دست نداده باشی...
فرصت ها برای لذت بردن از زندگی کوتاه اند و سخت زود گذر... ای کاش قدر همین لحظات کوتاه را بدانیم تا بعدها حسرت نخوریم...
۸ مارس روز جهانی زن مبارک!
به امید از بین رفتن تمام نابرابری ها که تنها با همبستگی ما به دست می آید.
با احمق بحث نكنیم و بگذاریم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.
......
تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا می کند، ترجيح دهیم.
......
از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.
"خطرناک ترین دشمنان جامعه دو دسته هستند. آن ها که می خواهند همه چیز را تغییر بدهند و آن ها که می خواهند هیچ چیز تغییر نکند."
قضاوت خوب نتیجه ی تجربه است. تجربه نتیجه ی قضاوت بد است.
این + مطلب حامد قدوسی در مورد ممنوعیت سیگار و اصول آزادی را بخوانید. خیلی خوب بود.
و این + مطلب توکا نیستانی در مورد اسامی در ایران هم جالب بود.
امروز جو گرفته من را که هی مطلب پیشنهاد کنم!!!
"آن شب را در تختخواب بسیار بزرگ هتل با دست و پای جمع شده و لرزان گذراندم. پاهایم یخ کرده بود، زانوهایم را بالا کشیده بودم، سرم به پهلو روی بالش بود؛ مقابلم ملافه سفید آهارزده هتل مثل یخ های قطبی تا بی نهایت ادامه داشت. می دانستم هیچ وقت نمی توانم از آن عبور کنم، راهم را بازیابم و به جایی که گرم بود برگردم: می دانستم مسیری ندارم؛ می دانستم راهم را گم کرده ام. سال ها بعد گروهی ماجراجو که تصادفی به راهی که رفته بودم برمی خوردند، مرا که دستم را برای گرفتن یک ساقه نی دراز کرده بودم و صورتم خشک شده بود و انگشتانم را گرگ ها جویده بودند کشف می کردند... "
آدمکش کور - مارگارت اتوود
یکی از مشکلات من این است که در هنگام انتقاد کردن و بیان نظر مخالفم، نوعی عصبانیت و خشم در کلام و رفتارم منعکس می شود. این خشم به شدت تاثیر منفی بر مخاطبم می گذارد به گونه ای که از همان ابتدا موضع گیری می کند و شاید دیگر بی علاقه می شود به اصل مطلبی که می گویم توجه کند و این واکنشی است کاملا طبیعی.
یکی از مهم ترین مهارت ها در زندگی اجتماعی، توان برقراری ارتباط با دیگران است. مسلما برقراری ارتباط با افرادی که چارچوب فکریشان با ما مشترک است کاری ساده است و در این روابط طرفین به راحتی می توانند درک متقابلِ صحیحی از یکدیگر داشته باشند. اما هنر اصلی برقرار کردن ارتباط با افرادی است که رویکرد و دیدگاهی متفاوت با ما دارند. در این طور مواقع است که خشمگین مطرح کردن یک حرف ساده می تواند مانع شکل گیری یک رابطه شود. در حالی که ما در تمام روز درگیر برقراری ارتباط با افرادی با دیدگاه های مختلف هستیم: خانواده ، همکار، رئیس و...
فکر می کنم اگر انسان توان برقراری ارتباط و بیان دیدگاه هایش را به صورت آرام، منطقی و بدون خشم نداشته باشد در بسیاری از روابط اجتماعی خود شکست خواهد خورد و از پیشبرد اهدافش باز خواهد ماند.
این مشکل را در خودم می بینم، هیچ وقت نمی توانم انتقادات و نظرات مخالفم را بدون خشم و با یک بیان آرام مطرح کنم... خشمی همیشه در وجودم هست که گاهی نمی توانم کنترلش کنم.
ای کاش می توانستم وقتی که عصبانی هستم صحبت نکنم و هیچ حرفی نزنم. آدم تا وقتی که حرفی نزده راهی پیش رو دارد اما پس از گفتن یک جمله دیگر هرگز نمی توان آن را پس گرفت و یا آثار آن را از بین برد...
"محض رضای خدا گریه نکن، ای احمق! یا زندگی کن یا بمیر. ولی همه چیز را آلوده نکن."
"قبرستان دروازه ای با میله های آهنی، و سردری با نقشی پیچیده دارد که رویش نوشته:
اگر چه به سایه گاهِ مرگ وارد می شوم از شیطان نمی ترسم، زیرا تو با منی.
بله، آدم دونفری احساس امنیت بیشتر می کند: اما تو شخصیت لغزنده ای است. همه ی توهایی که می شناختم یک جوری گم شدند... ."
"هرگز امید را از کسی سلب نکن، شاید این تنها چیزی باشد که دارد..."
پ.ن. هر چند جمله جالبی به نظر می رسد اما شخصا با آن همدل نیستم، ترجیح می دهم اگر امیدی نیست همان اول بدانم و از امید و انتظار پوچ بیزارم و یاد این شعر می افتم:
نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
پ.ن.۲. البته کاملا حق دارید که این سوال را بپرسید که برای چی جمله ای را که با آن همدل نیستم در وبلاگم می گذارم؟ خودم هم نمی دانم، شاید به این خاطر که امشب مرض حرف زدن گرفته ام و این جا گوشی نیست که بشنود و این است که دوست دارم بوبلاگم! زیاده عرضی نیست.
شما نمی توانید با کسی که ایمان دارد با قطع سر شما به بهشت می رود،
منطقی بحث کنید.
"ولتر"
"برای این که پیوسته شاد باشی بایستی پیوسته خود را با چیزهای بی اهمیت سرگرم کنی"
"ادوارد نیوتون"
"ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم.
ترس، سوغاتِ آشنایی هاست."
"عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اش را می کاود..."
این روزها هیچ کدام از آدرس های فیلتر شکنی که داشتم جواب نمی داد. آن هم در این تعطیلی دو روزه مزخرف که انگار همه محکوم و ملزم به عزاداری هستند در این مملکت. حالا ۲ تا آدرس پیدا کردم که خیلی خوب جواب می دهد. همین جوری گفتم این جا بگذارمشون شاید به درد کسی خورد!!
"فقط آدم های احمق دلشان می خواهد قبل از رسیدن اجل بمیرند. این زندگی چیزهای جالبی دارد، بگذریم که این دور و ورها خبری از آن چیزها نیست!"

"بن بست بن بست است، اما مرگ مانند پیش ها نیست. مرگ دیگر خصیصۀ اسف انگیزش را از دست داده است. دیگر، غریبه نیست. غافلگیر می کند اما غافل گرفتن یک آشناست. دیگر از او نه ترسی هست و نه بی ترسی. نه وازننده است، و نه جذبه ای دارد. هست و حضور دارد و مانند رگ میان گردن و مانند استخوان پیشانی ست. مرگ پیوسته هست. تا وقتی که هستی هست، و زنده بودن یک خط نازک موازی آنست انگار سایه ای کمرنگ، انگار انعکاس، انگار یک مقلد دلقک. تا وقتی که هستی هست، وقتی که نیستی نیست. وقتی که نیستی، اگر بوده ای او نیست. وقتی که می آید، تیزاب سنجش عیار بودن تو می شود. آن گاه معلوم می شود که در بودن آیا به راستی بودی؟
مرگ خط حاصل جمع است.
مرگ آغاز بُعد یافتن جوهر وجود، آغاز تبلور آگاهی است..."
در شماره این هفته مجله شهروند امروز مطلبی از ابراهیم گلستان چاپ شده است که به گفته خود گلستان : "در این نوشته فقط رویدادهای واقعی است که می خوانید، و هیچ چیز در آن نیست جز چیزی که بوده است و اتفاق افتاده است. پس داستان نیست. یک زیست نامه و یک شرح حال هم نیست زیرا اگر چنین می بود باید تمام جنبه های زندگی را داشت. این جا تنها روایتی است از رویدادها و و روحیاتی که ربط با روزگار و دوره ای دارند ... قصدم از این نوشتار بازگویی از راه های رفته نسلی است. ... فقط این ها را در سال ۱۳۴۸ نوشتم."
این چند خطی هم که در بالا آوردم مطلع آن نوشتۀ گلستان است و به نظر من توصیف بی نظیری است از مرگ.
در شماره هفته آینده هم مصاحبه مفصل مهدی یزدانی خرم با ابراهیم گلستان چاپ خواهد شد.
امشب با حال مریض بلند شدم رفتم (یا به عبارت بهتر بُرده شدم!) جشنواره موسیقی فجر!!
در طول جشنواره تقریبا هر شب تالار وحدت سانس ۱۸، یک برنامه ویژه بانوان دارد. امشب گروه پارس به سرپرسی ناصر نظر (که مسلما امشب در برنامه حضور نداشت) اُپرا اجرا کردند. حدود ۱۵ نفر بودند که هر کدام یک برنامه تک نفره اجرا کردند و در نهایت هم یک کارِ گروهی که بی نظیر بود و خیلی لذت بردم. پیانیست گروه هم دختر خیلی کم سنی بود به نام آوا نظر ( راجع به اسم کوچکش مطمئن نیستم) که کارش خیلی خوب بود.
کلی هم سخت گیری امنیتی بود که موبایل نبرید و چه و چه... دلم سوخت که این آدم ها با این هم استعداد و هنر، چندان فرصتی برای ارائه کارشان پیدا نمی کنند. استقبال هم خیلی کم بود و تعجب کردم!!!
به هر حال کار این گروه بی نظیر بود.
بعد هم رفتیم برنامه ارکستر مجلسی فرهنگ سرای بهمن که آن هم خوب بود. اما سالنش اصلا خوب نبود.
برنامه هایی که دلم می خواهد بروم:
پری رخ - پری زنگنه - شنبه: ۱/ ۱۰- تالار وحدت
ارکستر ملی - فرهاد فخرالدینی - دوشنبه: ۳/۱۰ - تالار وحدت
ذوالفنون - جلال ذوالفنون - دوشنبه: ۳/۱۰ - اریکه ایرانیان
همساز - مسعود شعاری - چهارشنبه: ۵/۱۰ - اریکه ایرانیان
لیست کامل برنامه های بیست و سومین جشنواره موسیقی فجر را می توانید اینجا ببینید.
اگر نمی دانی قرار است کنار کدام بندر پهلو بگیری،
هیچ بادی موافق بادبان های تو نخواهد بود.
سنکا
"در بلوط کهنسالی جغد پیری زندگی می کند که هر چه بیشتر می شنود کمتر حرف می زند و هر چه کمتر حرف می زند بیشتر می شنو، چه می شد اگر آدم های دور و بر من نیز به اندازۀ این پرندۀ پیر و غمگین عقل داشتند."
"مارسل پروست"

این روزها بیش از آنکه فکر کنم، سخن می گویم و به معنای واقعی ضرب المثل" کم گوی و گزیده گوی چون دُر" را نادیده می گیرم.
فکر می کنم درمان این بیماری روزه سکوت باشد. البته به علت زندگی اجتماعی نمی توان کاملا روزه سکوت گرفت و هیچ حرف نزد. اما می شود بعضی روزها بنا را بر این گذاشت که تنها به حرف های ضروری و پاسخ گفتن به دیگران اکتفا کرد. روزه سکوت دو مزیت دارد یکی اینکه یاد می گیریم قبلا از گفتن هر حرفی کاملا آن را بسنجیم و در نتیجه سنجیده سخن بگوییم و دیگر اینکه یاد می گیریم به حرف های دیگران گوش دهیم و تنها گوینده نباشیم.
خلاصه می خواهم تلاش کنم و چند روزی روزه سکوت بگیرم. فردا هم که چون خانه هستم می شود یک روزه سکوت کامل گرفت. فقط باید تلفن را تعطیل کنم که خودش کارِ سختی است و همت بلند می طلبد.
اما یک سوال در این طور روزه های اختراعی همیشه برای من این است که ملاک آغاز و پایان چیست؟ فکر می کنم باید با اراده خودمان یک دوره زمانی را مشخص کنیم. اگر هم که اهل روزه کلاسیک هستید که می شود در این مورد هم از همان ملاک اذان استفاده کرد!!!