تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

من را...

 

ای وای اگر بهار نیاید

ای وای اگر که ابر نبارد!

من را فریب باش

آرام کن

"نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 22:26  توسط کلاغ  | 

...

 

شاید که روح را

به انزوای یک جزیره ی نامسکون

تبعید کرده اند

فروغ

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 23:1  توسط کلاغ  | 

 

تداومِ بی علاجِ دلشوره ئی سمج...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 19:21  توسط کلاغ  | 

 

کند

همچون دشنه ای زنگار بسته

فرصت از بریدگی های خونبار عصب می گذرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 19:16  توسط کلاغ  | 

 

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد...

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 18:38  توسط کلاغ  | 

...

 

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار...

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 22:8  توسط کلاغ  | 

...

 

می ترسم ای سایه، می ترسم ای دوست،

می پرسم آخر بگو تا بدانم

نفرین و خشم کدامین سگ صرعی  مست

این ظلمت غرق خون و لجن را

چونین پر از هول و تشویش کرده ست؟

ای کاش می شد بدانیم

ناگه غروب کدامین ستاره

ژرفای شب را چنین بیش کرده ست؟

"اخوان ثالث"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 0:0  توسط کلاغ  | 

 

به شانه‏ام زدي
که تنهايي‏ام را تکانده باشي

به چه دل خوش کرده‏اي؟!
تکاندن برف
       از شانه‏هاي آدم‏برفي؟

"گروس عبدالملکیان"

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 مرداد1388ساعت 22:43  توسط کلاغ  | 

...

 

اگر غم را چو آتش دود بودی

جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی

خردمندی نیابی شادمانه

"شهید بلخی"

 

پ.ن. این شعر خیلی به دلم نشست. شاید به خاطر دوستی که بزرگترین خواسته اش این است که کمی شاد باشم و من هیچ گاه نمی توانم. ادعای خردمندی ندارم، اما آگاهی از برخی واقعیت هاست که چنین مرا تلخ کرده...

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 21:11  توسط کلاغ  | 

بخوان ای همسفر با من!

 

ره تاریک با پاهای من پیکار دارد

به هر دم زیر پایم راه را با آب آلوده

به سنگ آکنده و دشوار دارد؛

به چشم پا ولی من راه خود را می سپارم.

جهان تا جنبشی دارد رود هر کس به راه خود.

عقاب پیر هم غرق است و مست اندر نگاه خود.

نباشد هیچ کار سخت کان را در نیابد فکر آسان ساز،

شب از نیمه گذشته ست، خروس دهکده برداشته است آواز؛

چرا دارم ره خود را رها من

بخوان ای همسفر با من!

نیما یوشیج

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 21:26  توسط کلاغ  | 

 

بیا ساقی از می ندارم گزیر

به یک جامِ باقی مرا دست گیر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 19:39  توسط کلاغ  | 

 

مگر ابر بهار امشب غمی چون من به دل دارد

که می خواهد بدینسان تا سحر همپای من گرید

"اخوان ثالث"

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 19:52  توسط کلاغ  | 

باران...

 

تارهای بی کوک و

کمان باد ولنگار

                باران را

                 گو بی آهنگ ببار!

غبار آلوده، از جهان

تصویری باژگونه در آبگینه ی بی قرار

                  باران را

                   گو بی مقصود ببار!

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 1:6  توسط کلاغ  | 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 1:29  توسط کلاغ  | 

 

یارا بهشت صحبت یاران همدم است

دیدار یار نامتناسب جهنم است

هر دم که در حضور عزیزی برآوری

دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است

"سعدی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 21:35  توسط کلاغ  | 

 

من اندر خود

نمي يابم

كه روي از دوست

برتابم

"سعدي"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 13:18  توسط کلاغ  | 

پرسش

 

این چیست این که لحظه ی بی خویشیِ تو را

آشفته می کند:

این تیک و تاکِ ساعتِ مچ بند

زیرِ سر،

یا این صدایِ چشمه ی جوشانِ عمرِ توست؛

کاین گونه قطره،

قطره،

به مرداب می چکد؟

"شفیعی کدکنی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 22:9  توسط کلاغ  | 

 

باران شبانه را دوست دارم

نیمه های شب

چراغ روشن پارک ها

و ماشینی که دور می شود

به سرعت زندگی.

"شمس لنگرودی"

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 21:0  توسط کلاغ  | 

 

خسته خسته از راه کوره هایِ تردید می آیم

دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد...

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 11:6  توسط کلاغ  | 


       گریان مشو نازنین، ما را پریشان مکن...


+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 13:12  توسط کلاغ  | 

 

گر ز حال دل خبر داری بگو

ور نشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیکتر داری بگو

                                         "مولوی"

 

پ.ن. مرسی از آهنگی که برایم فرستادی، اگر هنوزم اینجا را می خوانی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 19:27  توسط کلاغ  | 

...

 

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راهم.

 

شباهنگام. در آندم که برجا دره ها چون مرده ماران

خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛

ترا من چشم در راهم.

"نیما"

 

پ.ن. موسیقی این شعر را خیلی دوست دارم. یک هفته است که دایم این شعر را زیر لب می خوانم. یعنی ناخودآگاه به ذهنم می آید. دلیل خاصی هم ندارد. چشم به راه و منتظر کسی هم نیستم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 23:10  توسط کلاغ  | 

 

ماجرای زندگی آیا

جز مشقت های شوقی توأمان با زجر،

اختیارش هم عنان با جَبر،

بسترش بر بُعدِ فرّار و مِه آلودِ زمان لغزان،

در فضایِ کشفِ پوچِ ماجراها، چیست؟

"اخوان ثالث"

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 18:38  توسط کلاغ  | 

...

 

برو هر چه می بایدت پیش گیر

سرِ ما نداری سر خویش گیر

"سعدی"

 

پ.ن. همین طوری از این شعر  خیلی خوشم آمد و دلم خواست که اینجا بنویسمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 19:33  توسط کلاغ  | 

 

درون سینه ام دردی ست خون بار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته، دردی گریه آلود...

نمی دانم چه می خواهم بگویم

ه. ا. سایه

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 10:7  توسط کلاغ  | 

 

عمر ضایع مکن ای دل که جهان می گذرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 21:5  توسط کلاغ  | 

زمان


دیروز با دوستی بر حسب اتفاق رفتیم موزه تماشاگه زمان. روی یکی از تقویم های قدیمی بیت اول شعر زیر نوشته شده بود. خیلی از شعر خوشم آمد. در اینترنت دنبال شعر گشتم. در لغت نامه دهخدا ذیل واژه خیم این شعر آورده شده بود. مفهوم شعر خیلی به دلم نشست.


زمین است آماجگاه زمان
نشانه تن ما و چرخش کمان
ز زخمش همه خستگانیم زار
نهان خیم و خون لیک درد آشکار
"اسدی"
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 9:29  توسط کلاغ  | 

 

دلم دل از هوس یار بر نمی گیرد

طریق مردم هشیار بر نمی گیرد

"سعدی"

 

هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

"سعدی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 21:20  توسط کلاغ  | 

 

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

"سعدی"

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 12:50  توسط کلاغ  | 

 

غروب غربت دلگیر جمعه در من بود

دلم ز محنتِ پاییز، باغِ سوزن بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 17:41  توسط کلاغ  | 

 

سکوت

متن آسانی است

که معمولا اشتباه خوانده می شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 20:2  توسط کلاغ  | 

 

و من

بازیگرِ ماتِ این صحنه بودم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 19:58  توسط کلاغ  | 

 

باده بده ساقیا، عشوه و بادم مده

وز غمِ فردا و دی هیچ به یادم مده

"مولوی"

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 14:12  توسط کلاغ  | 

 

نبضم از طغیان خون متورم بود

و تنم...

تنم از وسوسه ی

متلاشی گشتن...

"فروغ"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 20:36  توسط کلاغ  | 

...

 

وقتی همه چیز گفته می شود

و به انجام می رسد

عشق و وضعیت هوا

تنها چیزهایی هستند

که هرگز نمی توان از آنها مطمئن بود!

                                                 "آلیس هوفمان"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 23:57  توسط کلاغ  | 

 

مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم

خرابم، بیخودم، مستِ جنونم

                                                      "مولوی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 10:48  توسط کلاغ  | 

 

یک لحظه...

یک زخمه،

یک روزن.

می شکفد خورشید در دل

آن لحظه...

آن روزن،

آن زخمه.

می کشاند، می رباید، می رهاند تا ابد

آن و

آن...

 

"حسین علیزاده"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 20:12  توسط کلاغ  | 

 

در قلعۀ ویران

به بیراهۀ ریگ

رقصان در هُرمِ سراب

به بی خیالی...

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 11:11  توسط کلاغ  | 

 

این لحظه چو باران فروریخته از برگ

صد گونه سخن هست و مجالِ سخنم نیست...

 

                                         "شفیعی کدکنی"

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 19:32  توسط کلاغ  | 

 

شیطانِ غم هر آنچه تواند بگو بکن

من برده ام به باده فروشان پناه از او

                                  "حافظ"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 20:16  توسط کلاغ  | 


چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد


تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم


"سعدی"



+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 0:26  توسط کلاغ  | 

...


به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند...

                                                               "فروغ"



+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 0:32  توسط کلاغ  | 

...

 

وسوسۀ چمن ها بیهوده است.

میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و  پر است...

"سهراب"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 20:48  توسط کلاغ  | 


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 11:6  توسط کلاغ  | 

...

 

بر برکۀ غروب نشستن،

و اضطرابِ بودن را دیدن،

در پیچ و تابِ سایۀ نیلوفری بر آب...

"شفیعی کدکنی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 21:39  توسط کلاغ  | 

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن...

"فروغ"

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 0:15  توسط کلاغ  | 

...


چنین شد پس که من دیدم به رویا

ترانه‌یی را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانه‌یی پُر از لب‌ها
و راه‌های دوردست،
ترانه‌ی ساعات گمشده
در سایه‌های تار،
ترانه‌ی ستاره‌های زنده
بر روز جاودان.

"فدریکو گارسیا لورکا"


پ.ن. کلی حرف دارم اما نه توان گفتنم هست و نه آن را که مخاطب است حوصله شنیدن. فرستنده و گیرنده هر دو دچار مشکل اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 12:48  توسط کلاغ  | 

...

 

می آیی و چون چاقویی روزم را به دو نیم می کنی

نیمی، بهار هلهله زن، توفان های سرخوش

نیمی که نیامده بودی هنوز

و بوی نان کپک زده را می دهد

...

به من

بیست و چهار ساعت کامل ببخش

روز یخ زده ام را

در گرمای تنت آب کن

جرعه جرعه در گلوی این پرندۀ بسمل بریز.

 

می آیی و چون چاقویی روزم را نصف می کنی.

می روی

پاره های تنم

در اتاقم می ماند.

"شمس لنگرودی"

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 11:12  توسط کلاغ  | 

...

 

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود...

 

"سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 0:9  توسط کلاغ  | 

 

دوست، کاندر برِ وی گریۀ انباشته را نتوانی سر داد،

چه توان گفتش؟

بیگانه ست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 0:49  توسط کلاغ  | 


بیمار خنده های توام، بیشتر بخند


خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب...


+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 16:51  توسط کلاغ  | 

سیب

 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

"حمید مصدق"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 20:12  توسط کلاغ  | 

 

روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،

و سخنی، به از بی سخنی، نشنیدم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:43  توسط کلاغ  | 

دلش از دغدغه در چنگ زمان می فرسود...

 

زان میان لاشۀ من بود که له له می زد

ناخن خسته به دامان بیابان می سود

چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم

دلش از دغدغه در چنگ زمان می فرسود

"نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 18:34  توسط کلاغ  | 

 

نه چراغی ست در آن پایان

هر چه از دور نمایان است.

شاید آن نقطۀ نورانی

چشم گرگان بیابان است

"فروغ"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 21:40  توسط کلاغ  | 

...

 

از آن سویِ مرزِ باور و تردید

می آیم،

خسته بسته،

می آیم.

همرنگِ درخت

در هجومِ دی

می پایم،

تا بهار،

می پایم.

 

خاموشم و

انتظار

سر تا پا

تا سبزترین ترانه را

فردا

در چهچهِ بوسۀ تو بسرایم.

 

"شفیعی کدکنی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 20:52  توسط کلاغ  | 

 

مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی

در عرصه خیال که آمد کدام رفت...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 23:32  توسط کلاغ  | 

 

اکنون قدرت و حکمرانی من

فقر لبخندی در طراوت و نابودی حادثه است

                                                      "احمدرضا احمدی"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:30  توسط کلاغ  | 

 

دریغا عیش شب گیری که در خواب سحر بگذشت

ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که در مانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 0:44  توسط کلاغ  | 

...

 

تداومِ بی علاجِ دلشوره ئی سمج

یا طنینِ سرگردان لطمه یِ صدائی تنها؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 22:59  توسط کلاغ  | 

 

سینۀ تنگ من و بار غم او هیهات

مرد این بار گران نیست دل مسکینم

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 1:4  توسط کلاغ  | 

...

 

خانه های دم کرده، کوچه های بغض آلود

طرح شهر خاکستر، در زمینه ای از دود

چرک آب و سرد آتش، خفته باد و نازا خاک.

آفتاب بی چهره، آسمان غبار اندود

***

در کجای این دلتنگ می دهید پروازم؟

پرسه های عصرانه! ای مدارتان مسدود!

"حسین منزوی"

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 16:44  توسط کلاغ  | 

...

 

جنگ خونین انار و دندان...

...

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر...

 

پ.ن. امروز از صبح این دو قسمت از منظومه صدای پای آب در ذهنم می چرخید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 0:7  توسط کلاغ  | 

 

به دنبال چه می گردی که حیرانی

خرد گم کرده ای شاید، نمی دانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 23:13  توسط کلاغ  | 

...

 

با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟

باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟

"امین پور"

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 1:23  توسط کلاغ  | 

وزن بودن

 

ریگی از رویِ زمین برداریم

وزنِ بودن را احساس کنیم

سهراب

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 21:13  توسط کلاغ  | 

گذر عمر...

 

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین        کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 1:17  توسط کلاغ  | 

از خیام

 

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت     خواهی تو فلک هفت شمار خواهی هشت

چون باید مرد و  آرزوها همه هشت     چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

*****

چون کار نه بر مراد ما خواهد رفت     اندیشه و جهد ما کجا خواهد رفت

پیوسته نشسته ایم در حسرت آنک     دیر آمده ایم و زود می باید رفت

 

"خیام"    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 21:50  توسط کلاغ  | 

...

 

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعۀ آواز به خود جلب کنند.

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثۀ عشق تر است.

 

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 0:37  توسط کلاغ  | 

...

 

یک زمان

در یک مکان

با مرگ، میعاد خواهم داشت

کاش

آن زمان و آن مکان

اینجا و اکنون بود

"نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 10:15  توسط کلاغ  | 

مطالب قدیمی‌تر
 
Free counter and web stats