من را...
ای وای اگر بهار نیاید
ای وای اگر که ابر نبارد!
من را فریب باش
آرام کن
"نصرت رحمانی"
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
ای وای اگر بهار نیاید
ای وای اگر که ابر نبارد!
من را فریب باش
آرام کن
"نصرت رحمانی"
شاید که روح را
به انزوای یک جزیره ی نامسکون
تبعید کرده اند
فروغ
کند
همچون دشنه ای زنگار بسته
فرصت از بریدگی های خونبار عصب می گذرد...
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار...
می ترسم ای سایه، می ترسم ای دوست،
می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده ست؟
ای کاش می شد بدانیم
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده ست؟
"اخوان ثالث"
به شانهام زدي
که تنهاييام را تکانده باشيبه چه دل خوش کردهاي؟!
تکاندن برف
از شانههاي آدمبرفي؟"گروس عبدالملکیان"
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
"شهید بلخی"
پ.ن. این شعر خیلی به دلم نشست. شاید به خاطر دوستی که بزرگترین خواسته اش این است که کمی شاد باشم و من هیچ گاه نمی توانم. ادعای خردمندی ندارم، اما آگاهی از برخی واقعیت هاست که چنین مرا تلخ کرده...
ره تاریک با پاهای من پیکار دارد
به هر دم زیر پایم راه را با آب آلوده
به سنگ آکنده و دشوار دارد؛
به چشم پا ولی من راه خود را می سپارم.
جهان تا جنبشی دارد رود هر کس به راه خود.
عقاب پیر هم غرق است و مست اندر نگاه خود.
نباشد هیچ کار سخت کان را در نیابد فکر آسان ساز،
شب از نیمه گذشته ست، خروس دهکده برداشته است آواز؛
چرا دارم ره خود را رها من
بخوان ای همسفر با من!
نیما یوشیج
بیا ساقی از می ندارم گزیر
به یک جامِ باقی مرا دست گیر
مگر ابر بهار امشب غمی چون من به دل دارد
که می خواهد بدینسان تا سحر همپای من گرید
"اخوان ثالث"
تارهای بی کوک و
کمان باد ولنگار
باران را
گو بی آهنگ ببار!
غبار آلوده، از جهان
تصویری باژگونه در آبگینه ی بی قرار
باران را
گو بی مقصود ببار!
"شاملو"
یارا بهشت صحبت یاران همدم است
دیدار یار نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است
"سعدی"
من اندر خود
نمي يابم
كه روي از دوست
برتابم
"سعدي"
این چیست این که لحظه ی بی خویشیِ تو را
آشفته می کند:
این تیک و تاکِ ساعتِ مچ بند
زیرِ سر،
یا این صدایِ چشمه ی جوشانِ عمرِ توست؛
کاین گونه قطره،
قطره،
به مرداب می چکد؟
"شفیعی کدکنی"
باران شبانه را دوست دارم
نیمه های شب
چراغ روشن پارک ها
و ماشینی که دور می شود
به سرعت زندگی.
"شمس لنگرودی"
خسته خسته از راه کوره هایِ تردید می آیم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد...
"شاملو"
گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو
"مولوی"
پ.ن. مرسی از آهنگی که برایم فرستادی، اگر هنوزم اینجا را می خوانی.
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام. در آندم که برجا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛
ترا من چشم در راهم.
"نیما"
پ.ن. موسیقی این شعر را خیلی دوست دارم. یک هفته است که دایم این شعر را زیر لب می خوانم. یعنی ناخودآگاه به ذهنم می آید. دلیل خاصی هم ندارد. چشم به راه و منتظر کسی هم نیستم.
ماجرای زندگی آیا
جز مشقت های شوقی توأمان با زجر،
اختیارش هم عنان با جَبر،
بسترش بر بُعدِ فرّار و مِه آلودِ زمان لغزان،
در فضایِ کشفِ پوچِ ماجراها، چیست؟
"اخوان ثالث"
برو هر چه می بایدت پیش گیر
سرِ ما نداری سر خویش گیر
"سعدی"
پ.ن. همین طوری از این شعر خیلی خوشم آمد و دلم خواست که اینجا بنویسمش.
درون سینه ام دردی ست خون بار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود...
نمی دانم چه می خواهم بگویم
ه. ا. سایه
دیروز با دوستی بر حسب اتفاق رفتیم موزه تماشاگه زمان. روی یکی از تقویم های قدیمی بیت اول شعر زیر نوشته شده بود. خیلی از شعر خوشم آمد. در اینترنت دنبال شعر گشتم. در لغت نامه دهخدا ذیل واژه خیم این شعر آورده شده بود. مفهوم شعر خیلی به دلم نشست.
"اسدی"
دلم دل از هوس یار بر نمی گیرد
طریق مردم هشیار بر نمی گیرد
"سعدی"
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
"سعدی"
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
"سعدی"
غروب غربت دلگیر جمعه در من بود
دلم ز محنتِ پاییز، باغِ سوزن بود
سکوت
متن آسانی است
که معمولا اشتباه خوانده می شود
باده بده ساقیا، عشوه و بادم مده
وز غمِ فردا و دی هیچ به یادم مده
"مولوی"
نبضم از طغیان خون متورم بود
و تنم...
تنم از وسوسه ی
متلاشی گشتن...
"فروغ"
وقتی همه چیز گفته می شود
و به انجام می رسد
عشق و وضعیت هوا
تنها چیزهایی هستند
که هرگز نمی توان از آنها مطمئن بود!
"آلیس هوفمان"
مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم
خرابم، بیخودم، مستِ جنونم
"مولوی"
یک لحظه...
یک زخمه،
یک روزن.
می شکفد خورشید در دل
آن لحظه...
آن روزن،
آن زخمه.
می کشاند، می رباید، می رهاند تا ابد
آن و
آن...
"حسین علیزاده"
در قلعۀ ویران
به بیراهۀ ریگ
رقصان در هُرمِ سراب
به بی خیالی...
"شاملو"
این لحظه چو باران فروریخته از برگ
صد گونه سخن هست و مجالِ سخنم نیست...
"شفیعی کدکنی"
شیطانِ غم هر آنچه تواند بگو بکن
من برده ام به باده فروشان پناه از او
"حافظ"
چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم
"سعدی"
وسوسۀ چمن ها بیهوده است.
میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و پر است...
"سهراب"
بر برکۀ غروب نشستن،
و اضطرابِ بودن را دیدن،
در پیچ و تابِ سایۀ نیلوفری بر آب...
"شفیعی کدکنی"
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن...
"فروغ"
می آیی و چون چاقویی روزم را به دو نیم می کنی
نیمی، بهار هلهله زن، توفان های سرخوش
نیمی که نیامده بودی هنوز
و بوی نان کپک زده را می دهد
...
به من
بیست و چهار ساعت کامل ببخش
روز یخ زده ام را
در گرمای تنت آب کن
جرعه جرعه در گلوی این پرندۀ بسمل بریز.
می آیی و چون چاقویی روزم را نصف می کنی.
می روی
پاره های تنم
در اتاقم می ماند.
"شمس لنگرودی"
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود...
"سهراب سپهری"
دوست، کاندر برِ وی گریۀ انباشته را نتوانی سر داد،
چه توان گفتش؟
بیگانه ست...
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت"حمید مصدق"
روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،
و سخنی، به از بی سخنی، نشنیدم...
زان میان لاشۀ من بود که له له می زد
ناخن خسته به دامان بیابان می سود
چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم
دلش از دغدغه در چنگ زمان می فرسود
"نصرت رحمانی"
نه چراغی ست در آن پایان
هر چه از دور نمایان است.
شاید آن نقطۀ نورانی
چشم گرگان بیابان است
"فروغ"
از آن سویِ مرزِ باور و تردید
می آیم،
خسته بسته،
می آیم.
همرنگِ درخت
در هجومِ دی
می پایم،
تا بهار،
می پایم.
خاموشم و
انتظار
سر تا پا
تا سبزترین ترانه را
فردا
در چهچهِ بوسۀ تو بسرایم.
"شفیعی کدکنی"
مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت...
اکنون قدرت و حکمرانی من
فقر لبخندی در طراوت و نابودی حادثه است
"احمدرضا احمدی"
دریغا عیش شب گیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که در مانی
تداومِ بی علاجِ دلشوره ئی سمج
یا طنینِ سرگردان لطمه یِ صدائی تنها؟
سینۀ تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
خانه های دم کرده، کوچه های بغض آلود
طرح شهر خاکستر، در زمینه ای از دود
چرک آب و سرد آتش، خفته باد و نازا خاک.
آفتاب بی چهره، آسمان غبار اندود
***
در کجای این دلتنگ می دهید پروازم؟
پرسه های عصرانه! ای مدارتان مسدود!
"حسین منزوی"
جنگ خونین انار و دندان...
...
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر...
پ.ن. امروز از صبح این دو قسمت از منظومه صدای پای آب در ذهنم می چرخید!
به دنبال چه می گردی که حیرانی
خرد گم کرده ای شاید، نمی دانی
با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟
"امین پور"

ریگی از رویِ زمین برداریم
وزنِ بودن را احساس کنیم
سهراب
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت خواهی تو فلک هفت شمار خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
*****
چون کار نه بر مراد ما خواهد رفت اندیشه و جهد ما کجا خواهد رفت
پیوسته نشسته ایم در حسرت آنک دیر آمده ایم و زود می باید رفت
"خیام"
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعۀ آواز به خود جلب کنند.
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثۀ عشق تر است.
"سهراب سپهری"
یک زمان
در یک مکان
با مرگ، میعاد خواهم داشت
کاش
آن زمان و آن مکان
اینجا و اکنون بود
"نصرت رحمانی"