آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
چهارشنبه بیست آبان، احسان فتاحیان در کردستان اعدام شد و من به نحو احمقانه ای تمام روز منتظر بودم این خبر تکذیب شود. و حالا نوبت شیرکو معارفی فعال مدنی کرد، است. نمی دانم هیچ کاری از دستم برمی آید یا نه، اما می دانم که هیچ کاری نمی کنم. شاید اگر این افراد از دوستان من بودند بیشتر تلاش می کردم برای نجات جانشان و خیلی سعی می کردم برای جلب افکار عمومی. از بی تفاوتی خودم می ترسم. از عادت به مرگ و از عادت به اعدام می ترسم.
دیروز صفحه سبز دیگری از تاریخ ایران ورق خورد. دیروز هم تلخ بود و هم شیرین.
صحنه های زیادی دیدم که مردم را دستگیر کردند و از دست من و هیچ کس دیگر کاری بر نیامد. جیغ زدن و خواهش و التماس کردن هیچ فایده ای نداشت. نمی دانم شاید هم فایده داشت اگر همه با هم همصدا می شدیم. اما همه می ترسیدیم از این که خودمان هم دستگیر شویم. یک جا تقریبا وسط میدان هفت تیر همه با هم شعار دادیم که ولش کن ولش کن اما...
هفت تیر خیلی شلوغ بود و پر از لباس شخصی. من چند جا در خیابان های اطراف بعد از درگیری رسیدم. معلوم بود که گاز اشک آور زده اند و حسابی درگیری بوده. دیدم که بعضی جاها لنگه کفش و کلی روبان و علامت سبز افتاده روی زمین و حسابی بغض کردم. توی هفت تیر جو خیلی سنگین بود. اما در خیابان قایم مقام سبزها بودند که پیروز شدند و آن لحظه ای که نیروی انتظامی فرار کرد خیلی لذت بخش بود. ولی همه آنقدر گاز اشک آور خوردیم که داشتیم خفه می شدیم. در کل هفت تیر بیشتر شبیه تعقیب و گریزهای پارتیزانی بود!
یکی از چیزهایی که دیروز بود و من تا به حال ندیده بودم، شوکر بود. باتوم های برقی که هم برای ترساندن مردم صدایشان را درمی آوردند و هم با آنها می زدندن مردم را. من اولین بار بود که می دیدم.
بعد به سمت میدان ولی عصر حرکت کردیم. نزدیک خیابان به آفرین انبوهی از سبزها را دیدیم که عکسهای میرحسین را بالا گرفته بودند و بادکنک سبز هم داشتند. خیلی ذوق زده شدم. از ته دل خوشحال شدم. بعد رفتیم قاطی جمعیت و کلی شعار دادیم. حسابی از ته دل و همراه جمعیت جیغ کشیدم: مرگ بر دیکتاتور، یا حسین میرحسین، سفارت روسیه لانه جاسوسیه، محمود خائن آوارده گردی...، رهبر ما عقل ماست دموکراسی حق ماست، باراک حسین اوباما یا با اونا یا باما، پول نفت چی شده خرج بسیجی شده و ... خیلی خوب بود. همه ناامیدی و بغضی که تو هفت تیر داشتم از بین رفت وقتی این جمعیت سبز را دیدم. هرچند آن طرف خیابان هم بسیجی ها و مردم طرفدار احمدی نژاد بودند اما حس کردم جمعیت ما از جنس دیگری است.
خیابان به آفرین هم که حکایتی بود. بچه ها وسط خیابان را با سطل آشغال بسته بودند و آتش روشن کرده بودند. سر کوچه هم پر بود از بسیجی ها. دو طرف به هم سنگ پرتاب می کردند. کلی شعار دادیم و به سمت بالای خیابان پیش روی کردیم. اما بعد نیروهای گارد و سپاهی ها آمدند و من و دوستم فرار کردیم. نفهمیدم چی شد اما بعدا خواندم که حسابی کتک زده بودند مردم را و خیلی ها را هم دستگیر کرده بودند.
خلاصه دیروز هم روزی بود. پر از ترس، نفرت، بغض، فریاد، شادی، شعار، همدلی، کمک، اضطراب، فرار و ...
فیلم ایاک و الدماء را دیدم. ترسیدم و یخ کردم... تمام وجودم پر از نفرت شد نسبت به سران سفاک جمهوری اسلامی...
وقتی فکر می کنم که این تنها گوشه کوچکی از فجایع چهار ماه اخیر است، وقتی فکر می کنم به خانواده هایی که هنوز دنبال عزیزانشان هستند و در بی خبری کامل، وقتی فکر می کنم به جنازه هایی که هنوز در سردخانه ها هستند، وقتی فکر می کنم به این که فیلمی از کهریزک و بازداشتگاه ها نیست و این تنها گوشه ای از خشونت ها و خون ریزی ها و کشتارهای این مدت است...
توصیه می کنم این فیلم را ببینید و بیشتر توصیه می کنم پخش کنید بین افرادی که ممکن است بی خبر باشند از این فجایع.
من فیلم را دارم اگر کسی دانلود فیلم برایش دشوارست خبرم کند تا به دستش برسانم.
در ضمن برخی می گویند تدوین این فیلم مستند را حاتمی کیا انجام داده است.
دست و دلم اصلا به نوشتن نمی رود. امروز داشتم فکر می کردم هرچند همه روزهای بعد از انتخابات در شوک و اضطراب سپری شد و می شود اما برخی خبرها و اتفاقات بیشتر دلم را لرزاند و حالم را خراب کرد. مسائل مربوط به حجاریان و توصیف همسرش از وضعیت او در زندان، شروع ناگهانی محاکمات و دیدن عکس ابطحی که آنقدر تغییر کرده بود، اعلام مرگ جوانانی که چندین روز قبل کشته شده بودند و تازه یکی یکی به خانواده هایشان خبر می دادند، بازداشتگاه کهریزک و وضع رعب آور و تلخش و... امروز هم وقتی متن مصاحبه همسر عبدالله مومنی را خواندم خیلی خیلی حالم گرفته شد. بعد هم مطلبی در وبلاگ ضد کودتا در مورد شکنجه دارویی خواندم که شوکه شدم. چقدر... واقعا تا کی؟
برژینسکی، مشاور امنیتی کاخ سفید در دوران سه رئیس جمهوری آمریکا در مصاحبه ای با فرید زکریا:
وقایع جاری در ایران، «آغاز یک پایان» است.
تو فیلم درباره الی یکی از شخصیت های فیلم می گوید «یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است».
به خودم می گویم با این مثلا انتخابات لعنتی ما هم یک پایان تلخ داشتیم و هم تلخی بی پایان...
تو این مدت بارها آمدم اینجا که بنویسم از بغض ها و رنج ها و خشونت های این روزها اما به قلم نمی آیند... هنوز از شوک اتفاقات کودتای ۲۲ خرداد بیرون نیامده ام و نگران همه کسانی هستم که در خطرند به ویژه دوستان و افرادی که از نزدیک می شناسمشان... نگران روزهایی هستم که از این پس خواهیم داشت... نگران گام های بی شماری هستم که به عقب برداشتیم... هنوز گیجم و پر از بغض فروخورده.
... با چنان هایی چنین دیگر
بی شک اینجا دیگر اقلیمی ست
آسمان دیگر، زمین دیگر
آفتاب و سایه را ذات دگر، حتی
کائناتِ عقل و حس را، رسم و دین دیگر...
مدت مدیدی است که انتخابات دهم ریاست جمهوری، مانند دیگران اصلی ترین دغدغه ذهنی ام شده است اما این دو هفته اخیر اوج اضطراب و استرس است برای همه. چند روز بود به نوشتن مطلبی در وبلاگ برای ترغیب به رای دادن فکر می کردم. چیز جدیدی برای گفتن نداشتم. جز این که در این موقعیت بحرانی مهم شرکت در انتخابات و رای به یکی از دو کاندیدای اصلاح طلب است. البته با توجه به موج ایجاد شده در حمایت از موسوی و شانس بسیار پایین کروبی من فکر می کنم درست تر این است که به موسوی رای دهیم. اگرچه دلایل دیگری هم در دفاع از موسوی در برابر کروبی دارم اما همچنان می گویم در این مقطع مسئله اصلی ما تلاش برای غلبه بر احمدی نژاد است نه اثبات برتری موسوی بر کروبی یا بالعکس.
این روزها در بحث با دوستان اقتصاددان و لیبرال طرفدار کروبی، با این استدلال مواجه می شویم که در مرحله اول رای به موسوی و کروبی تفاوتی ندارد و هر دو رای در مقابله با احمدی نژاد به یک اندازه موثر است. امروز یک پاسخ خوب از حامد قدوسی خواندم که خیلی خوشم آمد. حتما بخوانید:
البته به احتمال زیاد و همان طور که از کامنت های مطلب حامد قدوسی مشخص است دوستان اقتصاددان و لیبرال طرفدار کروبی با این استدلال قانع نشده اند اما من دیگر هیچ تردیدی ندارم که باید به موسوی رای داد. اوضاع خطرناک تر از آن است که بخواهیم ریسک کشیده شدن انتخابات به مرحله دوم را بپذیریم. آمدن دوباره احمدی نژاد وحشتناک تر از آن است که به گرایشات دولتی یا لیبرال موسوی و کروبی در اقتصاد بیندیشیم.
من برای حامیان کروبی و انتخابشان احترام قائلم اما اگر احمدی نژاد دوباره انتخاب شود تمام طرفداران کروبی را که به جای تبلیغ علیه احمدی نژاد به تخریب موسوی پرداختند مقصر می دانم.
این مطلب آسیه امینی را که خواندم حالم بیشتر گرفته شد. بیشتر از این نظام مزخرف حقوقی حالم به هم خورد. مطمئنا این آخرین اعدام نبود و باز هم...
وبلاگ آسیه امینی فیلتر شده. برای همین کل مطلبش را در ادامه می آورم:
دیروز خاتمی رسما اعلام کرد که در انتخابات شرکت خواهد کرد، هر چند از نظر من هنوز حضورش قطعی نیست و باید تا دقیقه نود صبر کرد. هیچ تحلیل خاصی از این کاندید شدن ندارم اما به عنوان یک شهروند ایرانی که می دانم فعلا قرار است همچنان در ایران زندگی کنم از این خبر مضطرب شدم. نمی دانم چرا اما چندان امیدی به خاتمی ندارم. این که به هر حال خاتمی از احمدی نژاد بهتر است کاملا بدیهی است اما فکر می کنم شاید گزینه های دیگری هم باشند که کم هزینه تر و کارآمدتر باشند. نمی دانم آمدن خاتمی از یک طرف کورسوی امیدی در دلم ایجاد می کند که می دانم نباید به آن توجه کنم و از طرف دیگر تجریه های همه تلخ باعث می شود که بگویم کاش خاتمی نیامده بود...
حامد قدوسی در یک لیوان چای داغ مطلب خوبی در این مورد نوشته که پیشنهاد می کنم بخوانید. فکر می کنم حرف دل خیلی از ما باشد: آقای خاتمی ناامیدمان نکنید!
صادق الحسینی هم در کاتالاکسی در این مورد نوشته: خاتمی آمد!
به نقل از روزنامه اعتماد:
«غروب هاي پاييز بنا به قانون نانوشته يي دلگيرند، خاصه اينکه مي توان براي افزايش ميزان غربت حاصل از غروب در ميانه درختاني که رنگ رخساره شان از سردي درون خبر مي دهد دلمشغول و بي تکلف به تماشاي غروب نشست. براي تکميل اين سمفوني زيباي دلتنگي شک نکنيد که صدايي لازم است که نه ارتباطي با آواز دل محزون دردمندي دارد که در دستگاه شور بخواند و نه به نداهاي عجيب و غريب دروني. اين صداي قارقار بي محاباي دسته يي کلاغ سياه است که به دليلي نامعلوم در بزنگاه غروب اينچنين غريبانه و حزن آلود مي خوانند. تهران ديگر کلاغ ندارد. مژده به همه اهالي تهران که توانستيم اين همدمان هميشگي روزهاي سرد را به مدد آلودگي هوا از تهران بيرون کنيم. پيش از اين البته گنجشک ها و بلبلان و توکاها و قمري ها هم از تهران رفته بودند و سخت جان شان همين کلاغ هاي بينوا بودند که آنها هم رفتند و اگر کمي تلاش کنيم يحتمل تا چندي بعد گربه ها و سگ ها و موش ها هم جلاي شهر و ديار کنند. شيخ سخن سعدي عليه الرحمه قرن ها پيش از اينکه ما زشت کرداري و بي توجهي مان را بر گردن اقتضائات مدرن زيستن بيندازيم در مذمت اوضاع و احوال ناميمون فراقت از يار مصرعي سروده بود به اين مضمون که «همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي» حالا حکايت ما است که در اين سير صعودي آلودگي هوا ذره يي بد به دل راه نمي دهيم که حتي کلاغ هاي بيچاره هم طاقت شهر ما را نياوردند و کوچ کردند و صبح بي هيچ دغدغه يي استارت به ماشين مي زنيم و در هر چه آلوده کردن هوا سخت کوشا هستيم. البته شرايط حمل و نقل عمومي ما رو به راه نيست اما شايد روزي هوس کرديم که غروبي وقتي مغروق درياي اندوهيم زير درختي چشم در چشم خورشيد به صداي کلاغي دل تنهايي مان تازه شود، کمي آهسته تر شهرمان را نابود کنيم.»
در وبلاگ یاری یول مطلب تلخی نوشته شده در مورد ختنه دختران در کردستان: یک مراسم سنتی رنجبار برای دختران کردستان
چند وقت پیش که کتاب گل صحرا (اینجا + و اینجا + در مورد کتاب بخوانید) را می خواندم، مطالب مربوط به ختنه دختران در سومالیا، برایم خیلی دردناک و غیرقابل باور بود. همیشه در مورد این مسئله شنیده بودم اما عمق فاجعه را فقط با خواندن این کتاب دریافتم. پیشنهاد می کنم این کتاب را حتما بخوانید. ماجرا خیلی وحشتناک تر از آن چیزی ست که من تا به حال تصور می کردم. حالا می بینم که ۶۰ درصد زنان در کردستان هم دچار همین سرنوشت دردناک و تلخ می شوند...
جناب آقای خاتمی تردید را کنار بگذارید! - احمد زید آبادی
اگر فیلتر بود که حتما هست احتمالا این جا + بتوانید بخوانید!
جنگ چاقو و دسته اش - محمد قوچانی
پ.ن. با وجود این که از فکر کردن راجع به آینده مسائل سیاسی در ایران اصلا خوشم نمی آید چون می دانم که یک تفکر بی نتیجه است که اصلا در تخصص من نیست و سودی هم ندارد اما به هر حال نمی توانم به این سوال که رییس جمهور بعدی چه کسی است و بهتر است چه کسانی کاندیدا شوند فکر نکنم.
در لینک اول احمد زیدآبادی از آقای خاتمی خواسته که تردید را کنار بگذارند و از شرکت در انتخابات خودداری کنند!!! کاملا با استدلال های زیدآبادی موافقم و هیچ دلم نمی خواهد که خاتمی در انتخابات آینده ریاست جمهوری کاندید شود.
در مقاله دوم قوچانی به تقابل راست سنتی و راست افراطی پرداخته. برداشت من از مقاله این بود که در اصلاح ایران و خارج شدن از این اوضاع وخیم و پشت سر گذاشتن دوران گذار حتما باید نقش راست سنتی را جدی گرفت. در هر صورت خواندن این مقاله را هم پیشنهاد می کنم.
در همین رابطه گفتگوی عباس عبدی با سعید حجاریان هم جالب بود.
بعدا نوشت. این + مطلب صادق الحسینی در نقد زیدآبادی را هم بخوانید.
باز هم زنی دیگر که خودش قربانی شرایط اجتماع بوده، به جرم قتل همسرش در آستانه اعدام قرار گرفته است...
قبل از هر قضاوتی، شرح زندگی اش را بخوانید. آسیه امینی به طور کامل در این زمینه نوشته:دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟
و این هم وبلاگی برای نجات جان اکرم مهدوی: کمپین نجات جان اکرم مهدوی
وکیل اکرم شماره حسابی را برای جمع آوری دیه اعلام کرده که در این وبلاگ ذکر شده.
آی آدم ها که بر ساحل نشسته
شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند...
|
|
پ.ن. امشب بی حوصله و بی انگیزه بودم طبق معمول... وقتی این ماجرا را خواندم از خودم و از این همه بی مصرف بودنم بیشتر بدم آمد...
لینک این دو مطلب را دوستی برایم فرستاده و نوشته بود: این ها را ببین دوست حقوق دان من
افشای تصویر و ماهیت قاضی حسن حداد، عامل قتل عام و سرکوب جامعه مدنی ایران
همیشه وقتی این طور نوشته ها را می خوانم دلم می خواهد باور نکنم و به خودم می گویم اغراق کرده اند و به این فجیعی هم نبوده ماجرا... اما به هر حال واقعیتی که پشت این حوادث نهفته خیلی تلخ و دردناک است... خشونت و شکنجه و ...
دوست عزیزم این جور مسایل به ضعف یا نارسایی نظام حقوقی بازنمی گردد. بلکه ناشی از نقص بنیادینی است که در سیستم وجود دارد. در یک سیستم معیوب چنین آدم بیماری در جایگاه قضاوت قرار می گیرد. و باز فقط یک اجتماع بیمار می تواند چنین افرادی را بپروراند که با این خشونت و سنگ دلی شکنجه کنند و به قتل برسانند...
حقوق یکی از ابزارهای تنظیم اجتماع است که تنها زمانی می تواند کارآمد باشد که در کنار سایر ابزارهای کارآمد و در یک سیستم هماهنگ قرار بگیرد...
راستش این سوال برایم پیش آمده که نگاه کسی که حقوق خوانده و کسی که اقتصاد خوانده یا جامعه شناسی خوانده یا... به این مطلب چگونه است و تفاوت دیدگاه این افراد در چه چیزهایی است؟
تیتر صفحه اول روزنامه کیهان:
آخرين نتايج بزرگترين مانور رژيم صهيونيستي
اسرائيل در رزمايش 5 روزه از دشمن فرضي شكست خورد
چند روز است که سوالی ذهنم را مشغول کرده. در پروازهای ایران هنگام بلند شدن هواپیما، مهماندار ضمن سلام به مسافران و... آرزوی طول عمر برای مقام معظم! را هم مطرح می کند. من تجربه پرواز خارجی نداشتم، کسی می داند که چنین چیزی در کشورهای دیگر هم عرف هست یا نه؟ مثلا آرزوی سلامتی رئیس جمهور کشور! من که بعید می دانم. این مسئله کاملا این حس را به من داد که دیکتاتوری و سلطانیزم منحصر به ماهیت نظام نیست حتی در ظاهر هم از نشانه های آن پرهیز نمی کنند و بیمی ندارند...
وبلاگ تقویم تبعید در یک پست جالب جملات ماندگار مسئولین جمهوری اسلامی را گرد آوری کرده. پیشنهاد می کنم بخوانید. آدم نمی داند بخندد یا گریه کند. واقعا نمی توانم باور کنم بعضی از این جملات را کسانی گفته اند که پست رسمی و دولتی دارند و متصدیان امور مملکت هستند!
راستی چون طبق معمول لینک مطلب فیلتر است اینجا را بخوانید!
مسعود بهنود به روال هر سال که در سالنامه شرق مطلبی با عنوان جهان در سالی که گذشت می نوشت، امسال نیز این گزارش را نوشته که در سالنامه روزنامه اعتماد با عنوان صندوق رای، زبان خوش جهانی چاپ شده است. در این گزارش انتخابات کشورهای مختلف در سال گذشته بررسی شده است.
از قسمت پایانی آن خیلی خوشم آمد:
"سال ها، ماه ها، روزها، حتي ساعت ها و دقيقه ها اين فضيلت را دارند که چون مجموعه اي از برخورد لحظه ها و انسان ها در آن ها مرتب مي شود، زمان را مقايسه شدني، و محاسبه شدني مي کنند، تامل برانگيز مي شوند. بخشي از اين وضعيت ها و برخوردها قابل پيش بيني اند و برخي به کلي ناگهاني. در اين بسته ها زندگي ميلياردها انسان تغيير مي کند، بهتر و بدتر مي شود، شکل مي گيرد، مي برد و مي آورد. در نهايت همين گردش آسيابوار و تکرار مدام جذابيت هائي دارد چرا که در عين تکرار حامل نوآوري هائي هستند. تا بداني که شاعر درست گفته است که گيتي است کي پذيرد همواري.
برخي سال ها بدترند و بعضي بهتر از پيش. برخي به فرصتي که براي شادماني به عالم مي دهند بهترند و روشن ترند. و گاه سال ، به مصيبت هائي که در دل دارد و آدم هاي بيشتر را که به زاري مي کشاند تاريک تر نمايد... "
این مطلب را می توانید در روزآنلاین بخوانید:
جهان در سالي که گذشت: صندوق راي، زبان خوش جهاني
و اگر فیلتر بود که حتما هست، اینجا را بخوانید!
پیشنهاد می کنم این مطلب BBC در مورد انتخابات مجلس هشتم را بخوانید. نمی دانم این تفسیر و نتیجه گیری ها تا چه حد صحیح هستند اما طبق معمول تلخ بودند. البته غیر از مطلب مربوط به تضعیف احمدی نژاد!
انتخابات مجلس هشتم و سه پيام مهم آن
اگر فیلتر بود که حتما هست اینجا را بخوانید!
این هم از عجایبی است که در معدود کشورهایی از جمله ایران می توان شاهد آن بود:
انتشار شایعاتی مبنی بر احتمال قطع شدن کامل اینترنت کشور در روز انتخابات!!!!
هر چند که این خبر در حد یک شایعه است و هنوز هم هیج منبع رسمی آن را تایید نکرده اما اکثر شایعاتی از این دست، در کشور ما نهایتا به حقیقت می پیوندند!
حالا که داریم به انتخابات مجلس هشتم نزدیک می شویم و با این اوضاع رد صلاحیت ها، یک سوال مهم که در ذهن من و خیلی از اطرافیانم ایجاد شده، این است که با توجه به وضعیت موجود آیا باید در انتخابات شرکت کرد یا نه؟
صادق الحسینی در این رابطه مطلبی نوشته با عنوان: تحریم انتخابات؟؟!!
در این نوشته صادق ابتدا استدلال های تحریم کنندگان را مطرح کرده و بعد نظر خودش را در دفاع از شرکت در انتخابات و رد استدلال های تحریم کنندگان بیان کرده است. من با خواندن این مطلب به اهمیت شرکت در این انتخابات پی بردم. پیشنهاد می کنم که حتما این مطلب را بخوانید. استدلال ها و تحلیل صادق به نفع شرکت در انتخابات کاملا منطقی و قابل قبول است. به ویژه، از آنجا که اکثر ما ایرانیان بر اساس احساساتمان (حتی در عرصه سیاست) تصمیم می گیریم، چنین تحلیلهای منطقی می تواند در نظم دادن به افکارمان بسیار موثر باشد.
می دانم که خیلی کار بدی کردم، اما امشب فیلم سنتوری را دیدم... فیلم تو خانه بود و هر کار کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم... اما هزار بار به خودم گفتم ای کاش فیلم اکران بشود و آنوقت چند بار می روم سینما و فیلم را دوباره نگاه می کنم
فیلم به غایت تلخ بود... از قدیم گفتن که واقعیت تلخ است
حق دارند اجازه ندهند که فیلم اکران بشود چون کثافت بودن خودشان را خوب نشان داده... این که چه بلایی دارند سر مردم می آورند را خیلی ساده و روشن در خلال فیلم به تصویر کشیده...
به نظرم این فیلم اگر اکران می شد فروش فوق العاده ای داشت چون با همه افراد جامعه می تواند ارتباط برقرار کند و کمتر فیلمی در ایران این روزها این ویژگی را دارد...
بازی بهرام رادان عالی بود... به اضافه سنتوری که در طول فیلم نواخته می شد...
اصلا برای نوشتن هیچ کدام از این ها این پست را ننوشتم که صلاحیتش را ندارم...فقط خواستم بگویم که فیلم بی نظیر بود
می دانم که کار درستی نبود نگاه کردن نسخه غیر مجاز فیلم... ضرری که به تهیه کننده گان فیلم وارد می شود...
دلم گرفت... دنیای مزخرف... کشور مزخرف... دولت مزخرف... آدم های مزخرف...
دلم خواست بنویسم تا شاید یک کم از این حس تلخ ناشی از واقعیت فیلم کم بشود... فقط همین... به اضافه این که شاید اعتراف، کمی از بار گناه دیدن این نسخه غیر مجاز بکاهد...
مطابق تیتر امروز روزنامه اعتماد، شیخ اصلاحات جناب کروبی فرموده اند که:
فحاشی و اهانت به سید حسن خمینی را تحمل نمی کنیم!
وقتی این جمله را خواندم با خودم فکر کردم که کروبی اگر تحمل نکند مثلا چه کاری می خواهد یا می تواند انجام بدهد؟ بیشتر شبیه یک ادعای تو خالی بود تا یک تهدید... دلم برای خودمان و اصلاح طلبان سوخت...
واقعا هیچ وقت نمی شود از کار ما ملت ایران سر درآورد. در خیلی از گفتگوهای روزمره توی تاکسی، فروشگاه و هزار جای دیگه، به گوش آدم می خورد که همه ناراضی هستند و فحش می دهند به آخوند جماعت و این انقلاب و می نالند از زمین و زمان این مملکت و هزار جور مشکل و بدبختی... آنوقت همین مردم می روند راهپیمایی ۲۲ بهمن... گاهی اوقات فکر می کنم بهتر است خودم چند سال متوالی بروم و ببینم واقعا جمعیت شرکت کننده ها تغییری می کند یا نه... از یک طرف رسانه های داخلی می گویند حضور پر شور و رسانه های خارجی می گویند حضور کم رنگ و ...
به هر حال حتی حضور کم رنگ هم نشان می دهد که هنوز جمعیت (شاید قابل توجهی) وجود دارند که این نظام منافعشان را خوب تامین می کند...
انقدر دیروز اعصابم خورد شد از مزخرفاتی که این مردیکه می گفت... به هر چیز شباهت دارد جز یک مقام عالی رتبه سیاسی...
این سرمقاله تند اعتماد ملی جالب بود! کروبی شمشیر را از رو بسته.
این + مطلب آسیه امینی را بخوانید: نقاشی که مرگ را ورق می زند
این طور مواقع بدم میاد از این که حقوق خواندم... فقط خواندم... و حتی اعتراضی هم نکردم به این مزخرفات قانون مجازات اسلامی!... به این همه بی عدالتی...
چه حس تلخی است وقتی از ۱۶ تا ۲۱ یک سالگی هر لحظه امکان داشته باشد که اعدامت کنند... آن آدم اگر حالا به لطف! رئیس قوه قضاییه اعدام هم نشود، بعد از این همه مدت چقدر خورد شده... چی باقی مانده از روحش... چه کسی جبران می کند این همه رنج را...
از خودم بدم میاد که ۴ سال این مزخرفات را خواندم که تنها وسیله ای باشد برای کسب درآمدم...
این + مطلب خورشید خانوم را هم بخوانید : آقای بورقانی، راحت شدین...
بهترین مطلبی بود که در سوگ آقای بورقانی خواندم.
اگر خورشید خانم فیلتر بود این جا + را امتحان کنید.
حس تلخی دارم... گاهی اوقات از وجود بی فایده خودم...
امروز مصاحبه شهروند امروز( شماره ۳۵) با دکتر علی میرسپاسی را خواندم:
دچار نهیلیسم هستیم - اصلاحات و روشنفکری ایرانی در گفتگو با دکتر علی میرسپاسی
البته چون شهروند امروز هنوز مصاحبه را روی سایت نگذاشته من به سایت جامعه شناسی ایران لینک دادم.
پیشنهاد می کنم این مصاحبه را بخوانید، در این مصاحبه دکتر میرسپاسی نکات جالبی را مطرح کرده در مورد آینده دموکراسی و مدرنیته در ایران. از دیدگاه ایشان براي ساختن مدرنيته دموكراتيك، به جاي دگرگونی اساسی در فرهنگ باید به شكلگيری نهادهای دموكراتيك كمك كرد.
دیدگاه میرسپاسی در مورد جایگاه دین در یک نظام دموکراتیک و نقش دین در گذار به یک جامعه دموکراتیک هم جالب است.
در این مصاحبه نکاتی هم در مورد کتاب جدید میرسپاسی "روشنفکران ایرانی؛ امید اجتماعی و یاس فلسلفی" مطرح شده است.
یک قسمت جالب از مصاحبه(که نمی دانم چرا روی سایت جامعه شناسی ایران نبود!):
"بحث جان دیویی این است که دموکراسی هیچ بنیان تئوریک و معرفتی ندارد. او جمله معروفی دارد با عنوان شناخت بدون بنیان. دلیل این که جان دیویی معتقد است هیچ گونه بنیان نظری برای رسیدن به دموکراسی وجود ندارد، یک بحث فلسفی است. وی معتقد است که هرگونه تعریف از حقیقت و یا هر نوع تعریف از مفهوم اجتماعی به عنوان یک تعریف خاص از آن که یگانه باشد ـ مثلا یک مدرنیته یا یک دموکراسی ـ به خودی خود با دموکراسی ای که در زمینه اجتماعی و سیاسی مبین کثرت گرایی است در تضاد است. یعنی مهم ترین نمود دموکراسی به عنوان یک پروژه جامعه شناسانه یا یک پروژه سیاسی، قبول حقیقت های مختلف است. مثلا بر خلاف برخی افراد که می گویند جامعه دموکراتیک یک جامعه غیر دینی یا حتی بی دین است، دیویی معتقد است که اتفاقا یک جامعه دموکراتیک جامعه ای است که در آن دین های مختلف شکوفا می شوند. او تفکری را که اساس یک جامعه را بر مبنای یک حقیقت مثلا علمی، دینی یا فلسفی تعریف کند نوعی گرایش فاشیستی می داند. اساسا فلسفه پراگماتیسم و به خصوص فلسفه دیویی بر این اساس به وجود می آید که ما اصولا قادر به شناخت حقیقت مطلق یعنی حقیقتی که از طریق آن بتوانیم به امور تاریخی و اجتماعی دانش کامل پیدا بکنیم نیستیم. در نتیجه ما بایستی قایل به نوعی پلورالیزم مفهومی باشیم. یعنی باید قبول کنیم که در یک جامعه دموکراتیک جایگاهی برای حقیقت های مختلف فلسلفی و حقایق دینی وجود دارد..."
این جا + می توانید مطلب شهروند امروز در مورد کتاب جدید میرسپاسی را بخوانید و این هم مصاحبه با میر سپاسی در مورد این کتاب: +
این پست، نه یک تحلیلِ جامعه شناسانه است نه یک حرفِ دقیق و تحلیلی، فقط ناشی از سوالی است که امروز از صبح در ذهنم می چرخید و حسِ تلخی که تا به حال بارها تجربه اش کرده ام.
این یک گفتگو بود که امروز شاهدش بودم:
خانم z- آقای o یک چهارپایه یا صندلی اضافه دارید؟
آقای o- نه، شرمنده
...
آقای y- چهارپایه برای چی می خواست؟
خانم x- برای بیرون نشستن و سیگار کشیدن!!!
آقای y- بسم الله!!!
خانم x- منم خیلی تعجب کردم...
آقای y- نه البته تعجبی هم ندارد. این روزها خیلی از خانم ها سیگار می کشند، اما نه دیگه در محیط کار... واقعا...
من- چه فرقی می کند آخه آقای y ، سیگار کشیدن که زن و مرد ندارد... اگر نباید در محل کار سیگار کشید ، خوب هیچ کس نباید بکشد.
y- درست است اما برای یک خانم وجاهت ندارد در محل کارش...
من- (سکوت)
پ.ن. مرده شور هر چی وجاهت و این جور حرف ها را ببرند. همیشه همین طور است، خیلی کارها را فقط چون یک زنی نباید انجام بدهی، حق نداری خودت باشی و باید فکر کنی که دیگران چه توقعی از تو دارند. مطمئنم که به خاطر یک سیگار کشیدن ساده خیلی از آدمها به خودشان اجازه می دهند که هر قضاوتی راجع به این خانم داشته باشند. فقط چون دلش می خواهد که خودش باشد... نمی فهمم واقعا معنای واژه وجاهت را، نمی فهمم. نمی توانم درک کنم که کجای مفهوم انسانیت قرار می گیرد... حالم از همه این نقش های کلیشه ایِ تحمیل شده به هم می خورد...
سید محمد خاتمی گفت:«حضور در انتخابات ریاست جمهوری را بررسی خواهد کرد.»
خاتمی شنبه شب در مراسمی که از سوی جمعی از اصلاح طلبان به مناسبت سوگواری محرم برگزار شده بود، حضور یافت و پس از پایان مراسم در برابر سوالات مکرر عده ای از مردم که دور وی جمع شده بودند واز او می خواستند که برای دوره بعدی ریاست جمهوری کاندیدا شود، گفت: «هرچند که قرار نیست ما بیاییم ولی باید دید در آينده چه شرایطی پیش می آید و چه اتفاقی می افتد.»
من نمی دانم چقدر این خبر موثق است و از آنجا که اینجا ایران است ممکن است این خبر فردا کلا تکذیب شود یا متنش تغییر داده شود یا هر احتمال دیگری... اما با فرض صحت خبر:
با شنیدن این خبر چه احساسی به شما دست می دهد؟ دوست دارید خاتمی دوباره رییس جمهور ایران شود؟
منطقا فکر می کنید آمدن دوباره خاتمی عقلانی است و می تواند منجر به بهبود و تسریع روند اصلاحات در کشور شود؟
پاسخ سوال اول برای من منفی است هر چند خاتمی را خیلی دوست دارم و بعد از آمدن احمدی نژاد بیشتر هم دوستش می دارم و قدرش را بیشتر می دانم اما به نظرم آزموده را دوباره آزمودن خطاست...
در رابطه با سوال دوم هم خودم نظری ندارم باید بیشتر فکر کنم! هر چند مطمئن هستم که اگر خاتمی در دور بعد کاندید ریاست جمهوری شود نمی توانم به او رای ندهم!!!!
حالا یک فرضِ محال: تصور کنید در دور بعد، خاتمی و رفسنجانی هر دو کاندید ریاست جمهوری شوند، شما به چه کسی رای می دهید؟ من عقلا به رفسنجانی رای می دهم و احساسا به خاتمی و از آن جا که ما ملت ایران نود و نه درصد امور را با احساساتمان تمشیت می کنیم ...
به دنبال دستگیری های متعدد و پی در پی دانشجویان، گروهی از وبلاگ نویسان در حمایت از دانشجویان زندانی، ۱۰ بهمن را روز همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند اعلام کرده اند. طبق این طرح قرار است روز ۱۰ بهمن همه وبلاگ نویسان ایرانی اسم وبلاگهای خود را به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهند.
برای اطلاعات بیشتر در مورد این طرح و افراد و وبلاگ های حمایت کنندۀ آن، اینجا را ببینید.
همیشه در این طور مواقع آدم از خودش می پرسد که این نوع اعتراضات سمبولیک آیا نتیجه ای خواهد داشت برای آن همه دانشجوی زندانی که حتی یکی از آنها هم طبق قوانین فعلی کشور متخلف نیستند؟ دانشجویانی که از ابتدایی ترین حقوق متهمین و زندانیان هم محروم شده اند، بی هیچ دلیلی از ادامه تحصیل بازمانده اند و خانواده هایی که جز نگران بودن، کاری از دستشان بر نمی آید؟
احکام تعلیق، محرومیت از تحصیل، بازداشت های پی در پی، شکنجه و حالا هم که مرگ دانشجوی سنندجی زیر شکنجه بازجویان اطلاعات...
فکر می کنم این حرکت ها و این اعتراض ها حداقل نشان می دهد که فراموش نکرده ایم آنها را، که عادت نمی کنیم به این وضع. هرچند شجاعتمان و بضاعتمان بسیار ناچیز است...
برای حمایت از این طرح لوگوی حمایتی آن را در وبلاگتان بگذارید:
به دلیل بارش شدید برف و یخبندان و مصادف شدن با ایام محرم و دهه فجر و در انتها عید نوروز، مملکت تا اردیبهشت ماه ۷۸ تعطیل شد!!!!
امروز در یک مثلا workshop شرکت کردم. اما به سبک و با ویژگی های ایرانی:
اول از همه که جلسه به جای ساعت ۸ ساعت ۹ شروع شد. هرچند که خیابان ها کاملا باز بود و مشکل رفت و آمد هم وجود نداشت. اما یکی از افرادی که کنار من نشسته بود گفت که خیلی سرد بود نمی شد صبح زود آمد!!!
هزینه ثبت نام این کارگاه نود هزار تومان بود بابت یک کارگاه آموزشی در مورد بایسته های حقوقی خصوصی سازی و هنگام ثبت نام ساعت مقرر ۸ تا ۵ اعلام شده بود. اما امروز که برنامه جلسه را دادند دیدم که مدت زمان کارگاه از ۸ تا ۱۲ است. وقتی سوال کردم گفتند که برنامه تغییر کرده. همین!
از همه بدتر اینکه اگر در دو یا سه جلسه و نشست در رابطه با این موضوع شرکت کرده باشید، متوجه می شوید که آدم ها، سخنرانی ها و حتی powerpoint هایشان تکراری است. یکی از سخنرانها عیناpowerpoint ی را ارایه کرد که ۳ ماه پیش در یک همایش دیگر ارائه کرده بود و حتی به خودش زحمت نداده بود تغییراتی که در این مدت در متن قانون صورت گرفته را وارد کند.
سخنرانی ها یا در حد کلیات بود و یا در حد آرمان ها و رویاهای بشریت!
دوستی می گفت که حضور در این همایش ها و نشست ها تنها برای کسب اعتماد به نفس مفید است چون متوجه می شوی که دیگران هم چیزی بیشتر از تو نمی دانند.
اما یک نکته غم انگیز این است که احساس می کنم افراد و کسانی که متصدیان خصوصی سازی هستند تمایلی به آسیب شناسی واقعی ندارند و ترجیح می دهند که در رویاهایشان سیر کنند. این امر در قسمت پرسش و پاسخ ها کاملا آشکار بود. جواب ها کاملا بی ربط به پرسش ها بود و سخنرانان همچنان حرف های خودشان را تکرار می کردند و اصولا به خاطر کمبود وقت شما تنها می توانی یک سوال بپرسی، جوابی هم داده می شود و مهم نیست که مخاطب قانع شده باشد یا نه و مسلما فرصتی برای بحث متقابل هم وجود ندارد.
خلاصه که امروز هیچ چیز این جلسه شباهتی بهworkshop نداشت و بیشتر نوعی سخنرانی بود.
و اما دسته گلی که من به آب دادم:
بعد از جلسه و در زمان صرف نهار، با دو نفر دیگر سر یک میز بودم. بحث در مورد همایش مطرح شد و این که چندان رضایت بخش نبود و ... . من گفتم البته از مدیران دولتی که انتظاری بیشتر از این نمی رود که چندان تخصصی ندارند و خودشان هم جزئی از این سیستم معیوب هستند و چیزی برای گفتن نمی توانند داشته باشند. بعد از این اظهار نظر، یکی از این افراد از من پرسید که خوب شما کار و رشته تان چیست و ... . من هم کارتم را دادم و طرف هم کارتش را به من داد. چشمتان روز بد نبیند چون طرف مدیر یکی از بخش های پتروشیمی بود!!!! داشتم از خجالت آب می شدم. اما باور کنید که اصلا به قیافه اش نمیامد مدیر دولتی باشد. خیلی دلم می خواست بهش بگویم: خوب البته هر قاعده ای یک استثنا هم دارد.
پی نوشتِ بی ربط: امروز وقتی شنیدم که دولت محترم فردا را هم تعطیل اعلام کرده خیلی اعصابم خورد شد. کلی با خودم مقابله کردم که این جا چیزی ننویسم و غر نزنم. حالا که ساعت نزدیک ۴ صبح است بالاخره یک کم آرام شدم. یعنی دوستی بهم گفت که این مسئله انقدر مهم نیست که آدم به خاطرش عصبانی بشود و... . بیشتر که فکر کردم دیدم واقعا درست می گوید. اما راستش این فقط یک بهانه بود برای عصبانیت ... . به هر حال امشب بالاخره موفق شدم که غمگینی ام را به این وبلاگ منتقل نکنم.
به نقل از روز آنلاین:
چند روز پیش به خاطر حادثه ای گذارم به اورژانس یکی از بیمارستان های دولتی افتاد.
اوضاع خیلی نامطلوب و آزار دهنده بود. تقریبا اکثر پرسنل مشغول کارهای خودشان بودند یا با تلفن صحبت می کردند و اگر سوالی می کردی یا کمکی می خواستی با سر سنگینی و برخورد بد پاسخ می دادند.
یک مریض بد حال را به اورژانس آورده بودند که وزنش سنگین بود و دو نفری که همراه مریض بودند با هزار بدبختی سعی کردند او را از روی صندلی چرخ دار بگذارند روی تخت و هیچ کدام از پرستارها هم برای کمک نیامدند و فقط آنجا ایستاده بودند و نگاه می کردند!
همراه یک مریض دیگر هم خیلی عصبانی بود و می گفت که الان سه ساعت است که حال مریض بد است و هیچ دکتری نیامده و ... . در این شرایط که همراه مریض کاملا زیر فشار عصبی بود، پرستار به جای آرام کردن با داد و بیداد گفت که اینجا همین جوری است اگر ناراحت هستی می توانی ببریش یک بیمارستان دیگر!!!
یک مریض دیگر هم حالش به هم می خورد همراهش از پرستار ها در خواست ظرف مخصوص کرد که بهش گفتن برو سطل آشغال را بردار ( سطلی که فکر کنم طولش یک متر و نیم بود!!).
دکتر اورژانس هم که خودم بهش مراجعه کردم به زور و با اخم و تخم پاسخ می داد.
حالا در این شرایط فکر کنید که یک مریض همراه هم نداشته باشد و تنها به این بیمارستان مراجعه کند.
در طول 2 ساعتی که در بخش اورژانس بیمارستان بودم احساس کردم تقریبا اکثر پرسنل با نارضایتی و بی میلی کارهاشون را انجام می دهند و تمام حواسشون به ساعت است تا شیفتشان تمام بشود.
التبه همان طور که گفتم بخشی از پرسنل این طور بودند و برخی ها هم رفتار خیلی خوبی داشتند.
مساله اصلی این است که در ایران یکی از اقشاری که به شدت از شرایط کار و حقوقشان ناراضی هستند جامعه پرستاران اند. این نارضایتی خواه و نا خواه در رفتار آنها حین کار آشکار می شود. و به نظر من این از لحاظ روانی خیلی هم عجیب نیست، هر آدم وقتی از شرایط کارش ناراضی باشد و فشار عصبی زیادی را تحمل کند بر رفتار کاری اش تاثیر خواهد داشت.
اما خوب در شغلی مثل پرستاری و پزشکی که که پای زندگی افراد در میان است و اکثر مراجعین هم شرایط روحی خوبی ندارند این مشکل حادتر می شود.
اصلا هم نمی دانم این مشکل را چطور باید حل کرد. ولی این نارضایتی یک دور باطل ایجاد کرده که پرستار نارضایتی اش را به بیمار منتقل می کند و بیمار به پرستار و ... .
به نقل از بالاترین:
"در چند روز اخير اخبار موثقی از طرف سايت ها و وبلاگ های معتبر از جمله وبلاگ رسمی " دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب" ، خبرنامه امير کبير و ادوار نيوز که متعلق به دانشجويان نزديک به دفتر تحکيم و سازمان ادوار است و همچنين سايت خبری نوروز نيوز که ارگان غير رسمی جبهه مشارکت ايران اسلامی است، مبنی بر شکنجه دانشجويان منتشر شده است. بنا به اخبار رسيده از زندان اوين از طرف يکی از فعالان سياسی زندانی، يک دانشجوی بازداشتی دست به خودکشی زده است. بنا به گزارشات رسيده از عمادالدين باقی يکی از دانشجويانی که در چند هفته اخير دربند ۳۲۵ زندان اوين که زير نظر اطلاعات سپاه اداره می شود تحت شکنجه های شديد قرار گرفته بود، ناچارا رگ دست خود را زده و برای مداوا به بهداری زندان اوين منتقل شده که خوشبختانه از مرگ نجات يافته است اما حال او وخيم گزارش می شود. عمادالدين باقی در ديداری که با وکيل خود داشته اين خبر را داده است و افزوده گويا اين فرد سنی در حدود ۳۰ تا ۳۵ سال دارد"
سایر لینک های مرتبط به این موضوع را در اینجا بخوانید.
"... نكتهي دومي كه بنظر ميآيد بايد در درون خودمان بپروريم اين است كه كودكمنشي و طفلوارگي را بايد در درون خودمان آهسته آهسته تضعيف كنيم. كودكمنشي و طفلوارگي در اينجا منظورم اين است كه انديشيدن به مصالح فوري و فوتي و نينديشيدن به مصالح درازمدت. يعني به تعبير روانشناسان، شخص احساس نسبتسنجي را فاقد بشود. روانشناسان تعبير ميكنند كه كودكان چيزي به نام نسبتسنجي ندارند. كودكان اين قدرت را فاقدند كه نسبتسنجي امور را با يكديگر بدرستي انجام دهند. نميتوانند بين آنچه كه مهم است و آنچه كه مهمتر، آنچه منفعت كوچكي است و آنچه منفعت بزرگتر و آنچه منفعت باز هم بزرگتري است، نسبتسنجي درستي انجام دهند. ما بايد اين حس نسبتسنجي را در خودمان بوجود آوريم... "
ملکیان - مردمسالاری و معنویت
پ.ن. این فقدان نسبت سنجی به نظر من در تحلیل رفتار های سیاسی ما ایرانی ها واقعا یک نکته کلیدی است.
The pressing idea of democracy encompasses a citizenry that is self-governed. It is a government by the people, for the people, and of the people
Liberal democratic theory assumes the importance of a sharp demarcation between state and the private sector, although this is probably more important in the United States’ constitutional tradition than elsewhere. This demarcation distinguishes the liberal democracy from fascism or totalitarianism. This division of society into governmental and non-governmental sectors–in American constitutional law known as the problem of state action–means that citizens are permitted to order their own values and act in ways that government may not
تلوزیون به طور زنده گفتگو با احمدی نژاد در مورد گرانی را پخش می کند. صدای تلوزیون تا اتاق من میاید. نمی خواهم بشنوم. دلم می خواهد سرم را زیر بالش فرو کنم و
فراموش کنم که احمدی نژاد رئیس جمهور ایران است
فراموش کنم که وزیر امور خارجه چه رفتار حقارت آمیزی دارد
فراموش کنم که هر روز در کشور آمار همسر کشی و فرزند کشی افزایش پیدا می کند
فراموش کنم که خانواده ای را می شناسم که به خاطر فقر نمی توانند بچه شان را به مدرسه بفرستند
فراموش کنم که معلمی را می شناسم که با ۲۰۰ هزار تومان حقوق باید اجاره خانه، خرج خورد و خوراک، خرج مدرسه بچه ها و پول آب و برق و تلفن را تامین کند و اگر هم حرف بزند باید برود زندان
فراموش کنم که خیلی از دانشجوها در زندان هستند و شکنجه می شوند
فراموش کنم که تو کشوری زندگی می کنم که دفاع از برابری زنان و مطالبه حقوق حداقلی یعنی آشوب و اقدام علیه نظام
فراموش کنم که همه نامزدهای انتخابات به راحتی رد صلاحیت می شوند
فراموش کنم که هر سال زمستان چقدر کارتون خواب در خیابان ها یخ می زنند
فراموش کنم که...
دلم نمی خواهد هیچ چیز بشنوم. دلم می خواهد که بخوابم و فراموش کنم که انقدر ترسو هستم که نه تنها در برابر تمام این مسائل سکوت می کنم و دم نمی زنم که یک گام مثبت و عقلانی هم در جهت بهبود اوضاع بر نمی دارم.


"دساپارِسیدو"، "ناپدید شده" - اختراع دیکتاتوری های ضد کمونیستی در امریکای لاتین.
"ناپدید شده" کسی است که از خانه بیرون رفته و گم شده؛ یا کسی است که او را از خانه بیرون برده و دیگر پس نیاورده اند، هرگز اجازه نداده اند بازگردد. "ناپدید شده" گور ندارد - آخر دلیلی در دست نیست مبنی بر این که زنده نیست، او صرفا "ناپدید شده" است، جایی گم شده، جایی سر به نیست شده است. آنهایی که او را "ناپدید" کرده اند - یعنی قدرت حاکم - می توانند بگویند: شاید فرار کرده، شاید پنهان شده، شاید به سفر رفته. "ناپدید شده" کسی نیست که مرده باشد - هیچ چیز درباره مرگش معلوم نیست، هیچ چیز قابل اطمینانی، آخر هیچ کس که جسد او را ندیده است - ولی در عین حال او کسی است که در میان زندگان نیست.
مفهوم desaparecido به ژرف ترین و دردناک ترین وجه، سرشت دیکتاتوری های ضد کمونیستی را در دنیای جدید به تصویر می کشد.
به نقل از کتاب تب تند آمریکای لاتین / آرتور دموسلاوسکی / ترجمه روشن وزیری
مریم باقی در شماره این هفته مجله شهروند امروز در مطلبی با عنوان "شعر ناسروده قیصر"، به نقل از امین پور شعری را آورده و نوشته که :" یکی از روزهای بهاری امسال بود. پدرم گوشی تلفن را به من داد و گفت: "پشت خط قیصر امین پور است. شعر "طرحی برای صلح" را می خوانند و تو بنویس."
شهیدی که بر خاک می خفت
چنین در دلش گفت:
"اگر فتح این است
که دشمن شکست،
چرا همچنان دشمنی هست"
شهیدی که بر خاک می خفت
سرانگشت در خون می زد و می نوشت
دو سه حرف بر سنگ
"به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ
که بر جنگ"
مریم باقی در ادامه می نویسد که امروز قیصر امین پور رفته است و پدرش هم میانشان نیست اما همان نزدیکی هاست.
به خاطر می آورم که عمادالدین باقی مدت زیادی است ـ نزدیک دو ماه ـ که در زندان است به جرمی که هیچ کس نمی داند. نوشته مریم باقی در وصف ملاقات با پدرش و اینکه بار آخر پس از ساعت ها انتظار، اجازه ملاقات با او را ندادند خیلی تلخ بود.
عمادالدین باقی تا یک ماه از مرگ امین پور اطلاعی نداشته، چرا که هیچ روزنامه ای به او داده نمی شده است و به طور اتفاقی و از روی یک روزنامه پاره از حادثه مطلع شده بود...
این توضیح روزنامه اعتماد در مورد سفر استانی احمدی نژاد به ایلام را بخوانید، دلم می خواهد بشینم و گریه کنم:
محمود احمدي نژاد روز گذشته وارد ايلام شد تا يک سفر ديگر به کارنامه سفرهاي استاني خود بيفزايد. اگرچه اعلام شده بود ايلام دومين استاني است که احمدي نژاد در دور دوم سفرها رهسپار آن خواهد شد اما سفر به اردبيل باعث شد اين شهرستان چند هفته بعد و در يک روز سرد پاييزي ميزبان احمدي نژاد باشد. او در حالي وارد اين شهر شد که از چند روز قبل پوسترهايي بين مردم توزيع شده بود؛ پوسترهايي که احمدي نژاد را در زواياي مختلف نشان مي داد و زير برخي از تصاوير خوشامدگويي هايي به زبان محلي درج شده بود.دانش آموزان ابتدايي اين شهرستان در حالي که يونيفورم مدرسه به تن داشتند کلاس هاي درس را تعطيل کرده و در حالي که لباس هاي گرمي براي مصون ماندن از سرماي صبحگاهي به تن کرده بودند در بلوار آزادي ايلام که به ورزشگاه اين شهر منتهي مي شد، جمع شده بودند. دست بسياري از بانوان استقبال کننده کاغذهاي نامه ديده مي شد که برخي با رساندن خود به احمدي نژاد و گريه و زاري درخواست هاي خود را به دست وي مي دادند.همچنين چند تن از اهالي اين شهرستان خود را روي کاپوت و شيشه خودروي حامل احمدي نژاد پرتاب مي کردند.رئيس جمهور پس از گذشتن از اين خيابان و خوش و بش با دانش آموزان و مردم اين شهر و دريافت برخي نامه ها وارد ورزشگاه تختي اين شهر شد و اظهارات خود را آغاز کرد؛ سخناني که مطابق معمول ديگر سفرهاي استاني به مساله هسته يي اختصاص داشت.به گزارش ايسنا احمدي نژاد گزارش اخير سازمان هاي اطلاعاتي امريکا در مورد غيرنظامي بودن برنامه هاي هسته يي را «بزرگ ترين پيروزي سده اخير» براي ملت ايران توصيف کرد. وي تاکيد کرد اگرچه به ظاهر اين کار براي حل مشکلات دولت امريکا و عبور دادن دولت امريکا از بن بست است اما در حقيقت اعلام پيروزي ملت ايران در مقابل همه قدرت هاي جهاني است.وي اين گزارش را «تير خلاص به کساني که با بهانه و دروغ سلاح هاي هسته يي، چند سال فضاي دنيا را پر از تهديد و دروغ کرده اند» ارزيابي کرد.احمدي نژاد بار ديگر افرادي در داخل کشور را به همدستي با دشمن و توطئه متهم کرد و گفت؛ برخي در داخل همدست دشمن فضاسازي مي کنند تا يک امتياز يا يک قدم کوچک به دشمن بدهيم که اگر چنين اتفاقي بيفتد همين افراد داخلي، طلبکار ملت و مسوولان مي شوند و قيافه انقلابي به خود مي گيرند.
رهبر در دیدار روسای قوه قضاییه کشور های اسلامی فرموده اند که:
حقوق اسلامی پیشرفته ترین حقوق جهان است
یکی از نشانه های این پیشرفت هم این است که یک پسر ۱۸ ساله را به این جرم که در ۱۳ سالگی!!!! مرتکب لواط شده، اعدام می کنند. این پیشرفت انقدر چشمگیر بوده که در BBC هم منعکس شده:
جرج بوش در یکی از آخرین سخنرانی هایش گفته:
Iran was dangerous, Iran is dangerous and Iran will be dangerous if they have the know-how to make a nuclear weapon
به گفته ایشان هر چند گزارشات و اطلاعات جدید حاکی از این است که ایران روند دستیابی به سلاح اتمی را متوقف کرده اما همچنان خطرناک است چون می تواند آن پروسه را دوباره شروع کند!!
عجب گیری افتادیم از دست این بوش و احمدی نژاد!!! یکی از یکی ... تر
اصل خبر را بخوانید: Bush says Iran remains a threat
روزنامه اعتماد در شماره امروز، قسمت اول مصاحبه با دکتر سریع القلم با موضوع آسیب شناسی گفتمان توسعۀ ایرانی را چاپ کرده است که در سایت رستاک هم گذاشته شده. نسبتا خوب بود.
دکتر سریع القلم در پی ریشه یابی توسعه نیافتگی ایران به برخی از خصلت های ایرانیان اشاره کرده و آنها را به عنوان موانع جدی پیشرفت و توسعه ایران برشمرده است:
البته مصاحبه شامل مطالب دیگری هم هست.
" انسان نمی تواند به همه اطرافیانش یکسان محبت بورزد اما می تواند برای همه انسان ها به یک اندازه احترام قایل شود "
این جمله را یک بار از استادی که بسیار دوستش دارم شنیدم. این روزها که بیشتر با افراد مختلف و متفاوت برخورد دارم می بینم که پایبند بودن به این جمله چقدر مهم است و در عین حال چقدر سخت. یعنی در عمل خیلی دشوار است که برای همه آدم ها فارق از علایق مذهبی، سیاسی، ارزشی و ... آنها، به یک اندازه احترام قایل شویم. و این خیلی مهم است که احترام را چگونه تعریف کنیم. من هم دقیقا نمی دانم اما شاید احترام یعنی رعایت یک سری حقوق و آداب در برابر تمام افراد به طور برابر، از جمله غیبت نکردن، مسخره نکردن، مؤدبانه پاسخ دادن، رعایت تمام حقوق بنیادین و انسانی آن فرد.
در عمل مثال های زیادی در این مورد وجود دارد. بسیاری از ما، خودمان یا اطرافیانمان را به خاطر موقعیت شغلی یا تحصیلی برتر و محترم تر از دیگران می بینیم. این مسئله آزاردهنده تر می شود وقتی که بسیاری از این تفاوت ها ناشی از تلاش یا لیاقت افراد نیست و یک سری موقعیت های پیشینی آن شرایط را برای آنها فراهم نموده.
هرچند این هم واقعیتی است که همه ما بر مبنای ارزش های شخیصی مان، برخی افراد را بیشتر دوست داریم و مورد محبت قرار می دهیم. اما خیلی مهم است که بین محبت و احترام تفکیک قایل شویم.
می دانم که نتوانستم آن چیزی را که می خواستم بنویسم و منظورم را درست بیان کنم. اما خودم گاهی رفتارهایی را انجام می دهم که از خودم متنفر می شوم و گاهی هم رفتارهایی را می بینم که باعث می شود خیلی خشمگین بشوم. شاید فقط برای از بین بردن عذاب وجدانم و فروکاستن خشمم این چند سطر را نوشتم. برای اینکه یادم نرود که انسان ها همه در انسانیت برابر هستند و تفاوتی هم نمی کند که هدفشان در زندگی ثروتمند شدن باشد، لذت بردن باشد و یا خدمت به بشریت.
پس از آنکه میرزا تقی خان به صدارت رسید، دوستان و آشنایان سابق وی به امید رسیدن به پُست و مقام نزد وی رفتند؛ اما از آنجا که ملاک و ضابطۀ امیر کبیر کاردانی و لیاقت اشخاص بود، به افراد بی کفایت و متملق و چاپلوس کاری رجوع نکرد. محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در کتاب صدر التواریخ خود چنین حکایت می کند:
" یکی از سرتیپان که در سوابق ایام با امیر نظام طریق مصادقت (دوستی) داشت، چون شنید که رفیق دیرین به صدارت رسیده است به امید او از تبریز به طرف تهران آمد و چنان پنداشت که با آنهمه یک جهتی و دوستداری هایی که با امیر داشته است، به حکومت های بزرگ خواهد رسید. به این امیدواری وارد شد. امیر با آنکه مقتضی شان صدارت نبود، از او نهایت پذیرایی به عمل آورد و بر احترامش افزود و هر روز نزد خود جایش داد.
سرتیپ مدتی ماند و دید که امیر به خیال آن نیست که این رفیق را حکومتی دهد. روزی تمنای حکومت نمود و از ارادت های سابق زبان گشود. امیر بخندید و گفت: حکومت به شما دادن، چراغ دم باد نهادن است. به خاطر داری که در تبریز برای مواجب خود تیولی داشتی (یعنی برای گذراندن زندگی ملکی داشتی) و هر روز در نگاهداری آن عاجز بودی و نمی توانستی نظمی در آنجا بدهی که خود و ما را آسوده بگذاری؟ با آنکه کمال تقویت (طرفداری) از تو کردم، باز هم رعایای تیولت متفرق بودند و عارض می شدند ( شکایت می کردند). با این حالت، هرگز به شما حکومت نخواهم داد و هیچ کاری به تو نخواهم سپرد؛ ولی به ملاحظه آن دوستداری ها هر چه بخواهی به شما دستی می دهم و نهایت رعایت را خواهم کرد.
به نقل از کتاب داستان هایی از زندگانی امیر کبیر
مطلبی که در ادامه می آید خلاصه ای است کوتاه از مطلب "روشنگری چیست؟" نوشته محمدرضا نیکفر؛ که در آخرین شماره مجله نگاه نو چاپ شده:
" عصر جدید با شهامت پرسیدن و نقد کردن و طرح نو درافکندن آغاز می شود. آن نوخواهی را که با اراده به طرح خردورزانه و آگاهانه جهان، جایگاه انسان در آن و تلاش برای نیک سامانی آن همراه است، روشنگری می نامیم. روشنگری به گفته یورگن هابرماس، یک پروژه ناتمام است. تلاش برای پیشبرد آن ادامه دارد. این تلاش از قرن هجدهم آغاز شده است.
ایمانوئل کانت نوشتۀ کوتاه و پرآوازه ای دارد به نام "در پاسخ به پرسش روشنگری چیست؟". با خواندن صفحۀ آغازین این نوشته، دورۀ قدیم را دوره ای می یابیم که انسان در آن شجاعت ندارد خود نیروی فهم خویش را به کار گیرد. او به مثابه فرد نابالغی است که قیمی برایش تعیین کرده اند تا به جای او فکر کند و تصمیم بگیرد. به نظر کانت این "تن آسایی و ترسویی است که سبب می شود بخش بزرگی از آدمیان با آنکه طبیعت آنان را دیرگاه است به بلوغ رسانیده و از هدایت غیر رهایی بخشیده، با رغبت همۀ عمر نابالغ بمانند...". کانت در توضیح این نظرش که نابالغی از آسودگی خواهی برمیخیزد، می گوید: "تا کتابی است که برایم اسباب فهم است، تا کشیش غمگساری هست که در حکم وجدان من است و تا پزشکی هست که می گوید چه باید خورد و چه نباید خورد و ...، دیگر چرا خود را به زحمت اندازم؟"
دعوت به روشنگری دعوت به شجاعت است برای اندیشیدن و کاربرد عقل در امور همگانی. آنچه برای اولیا وحشت انگیز است نه کاربرد ساده عقل، بلکه کاربرد آن در امور همگانی است. در زمان کانت با این کار مخالفت می کردند امروز نیز می کنند.
روشنگری نخست یک بینش و منش بود و سپس عنوان یک دوره تاریخی شد. از این عنوان اکنون برای مشخص کردن دوره های تاریخی دیگری جز سده هجدهم نیز اسفاده می شود.
بینش روشنگری بینش انتقادی است. سویۀ مهمی از انتقاد روشنگرانه، انتقاد از آیین های کهن است. یک سویه از مقابلۀ روشنگرانه با آیین ها، دفاع از خرد و دانش در برابر خرافه و باورهای غلط سنتی بود.
روند روشنگری را هم حرکتی عمومی یعنی در کل اجتماع در نظر می گیرند و هم در حوزه ای معین. مثلا در ایران روشنگری در حوزه پزشکی با اقبال زیادی مواجه شده است. اما روشنگری در رابطه دو جنس به کندی پیش می رود، چون در این حوزه یکی از دیرپاترین و سخت جان ترین شکل های سلطه برقرار است.
کانت روشنگری را بیداری از خواب غفلتی تعبیر می کند که انسان به تقصیر خود در آن فرو می رود. او در دورۀ غفلت به جای فکر کردن توکل می کند.
روشنگر به لحاظ بینشی خردورز و انتقادی و به لحاظ منشی استقلال جو و آزادی خواه است.
شرط نخست روشنگری کنار گذاشتن پیشداوری ها و جزمیات سنتی است. روشنگری آن تلاش تاریخی است که حاصل آ روشن نگری افراد به خود، اطرافیان، جامعه و به جهان است. روشنگر می پرسد: چرا چنین است؟ او به پاسخ هایی از نوع "همواره چنین بوده است"؟، "مقدر است که چنین باشد"، "در کتاب چنین آمده است" و " فطرت ما چنین ایجاب می کند" خرسند نمی شود.
شاخص روشن گری نه تصاحب حقیقت، بلکه جست و جوی حقیقت است.
پرسش های روشنگرانه در حوزه های مختلف:
- حوزه الهیات، دین و تشکیلات دینی: سرچشمه این تصورها، آیین ها و سازمان ها چیست؟ چه نقش اجتماعی ایفا کرده اند؟ محتوای معرفتیشان چه بوده است و اینک چیست؟
- حوزه امور جنسی: سکسوآلیته چیست، باید - نباید های این حوزه از کجا آمده اند، چه سیر تاریخی داشته اند و چه ربطی به دیگر امر و نهی های اجتماعی داشته اند؟
- حوزه اجتماعی: نظم موجود از کجا آمده است؟ بایستی چنین باشد؟
- حوزه امور سیاسی: مبنای قدرت سیاسی چیست؟ نظم بهینه سیاسی کدام است؟
- حوزه انسان شناسی: آیا انسان سرشت ثابتی دارد؟ آیا ذاتا نیک یا ذاتا شرور است؟ آیا آزاد است؟ آیا مقرر است در نابرابری بزید؟
- حوزه ارزش ها: انسان، ارزش ها و باورهای راهنمایش را از کجا می آورد؟ آیا این ارزش ها ثابت اند؟
- حوزه موقعیت زیستی انسان: به دنیا آمدن چیست؟ مرگ چیست؟ انسان تا کجا جزئی از طبیعت است و چرا و چگونه از دیگر موجودهای زنده متمایز می شود؟
- حوزه تقدیر و تاریخ: آیا مقدر است که همواره خشونت ورزیم و خشونت بینیم؟ آیا مقدر است که تاریخ را، آنگونه که بوده است، ادامه دهیم؟ چگونه می توانیم سرنوشت خود را تغییر دهیم؟
روشن گری منتقد پیش داوری های جزمی است. جزمی ( دگماتیک) صفت آن باوری است که ما با تعصب از آن پیروی می کنیم و حاضر نیستیم چیزی متفاوت با آن بشنویم.
دو چیز پادزهر جزم باوری هستند: یکی آگاهی به این که مفهومها و ارزش ها متغیراند، دارای تاریخ اند و دوم اینکه هر موضوعی را همواره می توان به شکل های مختلفی بررسید.
موضوع در دعوت به روشن نگری نه گرویدن به شکاکیتی بنیادین و فراگیر، بلکه داشتن آمادگی ذهنی برای آن است که چون مثلا متنی را می خوانیم فقط به این نیندیشیم که با دیدگاه من چه زاویه ای دارد، بلکه بکوشیم دریابیم چه می گوید، داده هایش را از کجا آورده است و چگونه استدلال کرده است."
"غلامرضا کرد زنگنه، رئیس سازمان خصوصی سازی کشور گفت: « ایران امسال با گسترش واگذاری بسیاری از فعالیت های دولتی به بخش خصوصی، مقام نخست خصوصی سازی را در دنیا به دست می آورد.» وی اعلام کرد که دولت در سال آینده موارد زیر را خصوصی می کند:
اول: تصمیم گیری در مورد بودجه و سیاست خارجی و اقتصاد خصوصی شده و رئیس جمهور خودش در زمان بین سفرها آنها را بطور خصوصی انجام می دهد.
دوم: برای گسترش اصل 44 به اصل 4444 دولت برگزاری انتخابات را بطور خصوصی انجام می دهد که امیدواریم بخش خصوصی رئیس جمهور وقتی تمایل پیدا کرد، هم در مورد انتخاب کنندگان و هم در مورد انتخاب شوندگان بخش خصوصی تصمیم بگیرد، که در این مورد با کلیه فقها و حقوقدانان بخش خصوصی هماهنگی های کامل شده است.
سوم: قرار است از سال آینده تصمیم گیری و انتشار مطبوعات توسط بخش خصوصی وزیر ارشاد که یکی از مطمئن ترین بخش های خصوصی فرهنگی است انجام شده و بخش خصوصی کیهان نیز در اجرای مفاد اصل 44 در این مورد نقش مهمی ایفا کند.
چهارم: از سال آینده، قوه قضائیه به بخش خصوصی فاضی مرتضوی سپرده می شود که در عین حال هم استقلال قاضی و هم اصل 44 همزمان اجرا شود.
وی توضیح داد که دولت در حال بررسی سایر موارد برای خصوصی تر شدن دولت است و این موارد بعدا اعلام می شود."
از آنجا که تمام خودرو های تولید داخل بهترین کیفیت را دارند و از نظر ترافیک و این جور حرف ها هم در ایران هیچ مشکلی نداریم، و باز با توجه به این که شهر بم کاملا بازسازی شده و اهالی بم هیچ مشکلی ندارند، فقط جای اقدامات زیر در ایران خالی بود:
ايران، مالزي و تركيه به طور مشترك خودروي اسلامي توليد ميكنند:
مدير كل شركت خودروي پروتون مالزي كه اخيرا به تهران سفر كرده است گفت: «خودروي اسلامي كه به ابتكار ايران ساخته ميشود به بازارهاي جهاني عرضه خواهد شد.»
سيدزينالعابدين سيدمحمد طاهر افزود: «اين خودرو مجهز به جايگاهي براي حفظ كتاب مقدس مسلمانان «قرآن»، قبله نما و لباس نماز خواهد بود.»وي با اشاره به اين كه ايران قصد دارد با اين اقدام يك خودروي اسلامي را معرفي كند، از ذكر جزييات بيشتر در اين زمينه خودداري کرد.
این چادر هم در دانشگاه شهید بهشتی بر پا شده برای جذب کمک های نقدی و نیروی تخصصی جهت بازسازی عتبات عالیات ( ویژه کاظمین) :
![]()
از بد ِ حادثه و به اقتضای کار، این روزها چند بار در جلسات کاری و برنامه ریزیِ شرکتی که در آن شاغل هستم حضور داشتم. و این باعث شد که بفهمم چرا اکثر مدیران ایرانی و به ویژه مدیران دولتی چندان پیشرفت نمی کنند. در ایران فرهنگ شرکت در جلسه اصلا وجود ندارد. جلسات بیشترین وقت را از افراد می گیرند و کم ترین بازده را دارند.
در رابطه با آداب شرکت در جلسه چند نکته به نظرم می رسد که هرچند بسیار بدیهی و ابتدایی هستند اما چندان رعایت نمی شوند:
۱. رعایت دستور جلسه: هر جلسه ای نه تنها باید از قبل برنامه و دستور مشخص داشته باشد، بلکه حتما باید یک مدیر هم در طول جلسه نظارت کند تا بحث های خارج از دستور مطرح نشوند.
۲. زمان مشخصی برای صحبت کردن هر یک از حاضرین پیش بینی شود: برخی از افراد وقتی دو تا گوش پیدا می کنند می خواهند کل مسائلی را که در ذهن دارند، با ربط و بی ربط، بیان کنند. اما وقتی زمان محدود باشد و غیر قابل تمدید، فرد ملزم می شود مفید ترین مطالب را به صورت موجز بیان کند.
۳. در یک جلسه تنها مباحثی را مطرح کنید که به کل یا اکثریت حاضرین آن جلسه ارتباط پیدا می کند: مطالبی را که فقط در حوزه کاری خودتان مطرح می شود در یک جلسه انفرادی با مدیر یا همکار مربوطه مطرح کنید و وقت دیگران را نگیرید.
۴. بهتر است طول جلسه حداکثر دو ساعت و نیم باشد، جلسات طولانی تر از دو ساعت چندان کیفیت نخواهند داشت.
۵. اگر مدیر شرکت یا رئیس شرکت هستید، کل جلسه را صحبت نکنید، خودتان را ملزم به رعایت آداب جلسه بدانید و نخواهید که به جای همه حرف بزنید.
پ. ن.۱. در رابطه با حضور به موقع هم دیگر چیزی نمی نویسم که انگار از مشکلات و معضلات ذاتی ما ایرانی هاست که باید برای هر جلسه ای حداقل نیم ساعت تاخیر داشته باشیم.
پ.ن.۲. دوستی می گفت: "تو فقط بلدی غر بزنی و مشکلت این است که تا به حال نرفتی دادگاه و دادسرا تا یک مدیر دفتر سرت داد بزند و پرتت کند بیرون. آنوقت می فهمیدی که سه ساعت و نیم نشستن در یک جلسه، چای و شیرینی خامه ای خوردن و در ضمن حقوق گرفتن، چندان هم سخت نیست." تا حدودی با این حرف موافقم!
پ.ن.۳. اگر خیلی مزخرف نوشتم اصلا تعجب نکنید، از آدمی که یک جلسه سه ساعت و نیمه را پشت سر گذاشته باشد نمی شود بیش از این توقع داشت!
خوشحالم و امیدوارم که هر چه زودتر حکم لغو شود:
حکم دلارام تنها دو هفته به تعویق افتاده است .
همچنان تلاش و پیگیری را ادامه میدهیم .
هر چند باید دیگه عادت کرده باشیم، اما واقعا تعجب کردم:
چاپ مطالب الحادی و ضد اعتقادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم سوخت، در این سرای بی کسی ِ این روزها، که یک روزنامه خوب هم نداریم و هنوز جای خالی شرق حس میشه، دلمون به مجلاتی مثل مدرسه و آیین خوش بود. عمر مدرسه که چندان نپایید برای آیین و شهروند امروز آرزوی طول عمر می کنم...
منتظر دوستی بودم و داشتم روزنامه می خواندم : تایید نهایی حکم دلارام علی به دو سال و چهار ماه حبس.
هرچند عبارتِ تایید نهایی را خواندم اما نمی توانستم باور کنم.
دوستم میاد، عکس دلارام را بهش نشان میدم و خبر رو می گم، میگه یعنی واقعا باید بره زندان؟ می گم نمی دانم تو چه مرحله ای، خوب اگه دیگه نشه تجدید نظر کرد، آره دیگه. مکالمه همین جا قطع میشه دیگه ادامه پیدا نمی کنه. چی میشه گفت؟ شاید غیر قابل باور بودن این خبر به خاطر این باشه که دلارام دوست مشترک دوران مدرسه ما بوده. واقعا دلم نمی خواد باور کنم.
میام خانه، خبر ها را که می خوانم کم کم باورم میشه.
بارها و بارها به این مطلب پی بردم که حقوق در ایران خیلی بی معناست. خواندن آن همه قانون و ماده و اصول بنیادین تنها باعث میشه آدم بفهمه که چه چیزهایی تو این مملکت نداریم. نمی تونم بفهمم که دلارام به چه جرمی باید به دوسال و چهار ماه زندان محکوم بشه. و چقدر آدم های دیگه ای مثل دلارام داریم که ... وقتی به این موضوعات فکر می کنم پشتم یخ میکنه. چند نفر دیگه مثل دلارام انقدر راحت با زندگیشون بازی میشه؟
این پست خورشید خانم را بخوانید: ده ضربه شلاق بر پیکر ایرانی بودن ما
و مطلبی از خود دلارام: برادر من می خواهم تصور کنم ( تبرئه نیروی انتظامی و احکام سنگین برای خشونت دیدگان: چرا؟)
و وجدان هایِ بی رونق و خاموشِ قاضیان
که تنها تصویری از دغدغۀ عدالت بر آن کشیده اند
به خود بازم می نهند...
امروز صبح وقتی توی تاکسی نشسته بودم، آقایی آمد سوار بشه، یهو دیدیم رفت پایین! نگو دو تا از میله های جوب افتاده بوده و طرف رفته تو جوب! حالا خوشبختانه بلایی سرش نیومد. وقتی سوار شد گفت اصلا فکرش را هم نمی کردم وسط خیابان اصلی، زیر پام جوب بدون سرپوش یا میله باشه... . بعدا که به مناسبت مشاهده یک جوب عمیق و بدون سرپوش دیگه این مسئله را برای دوستی تعریف می کردم، دوستم گفت در جمهوری اسلامی به بهترین شکل تئوری بقاء انسب ( یا اصلح) اجرا میشه..... یا آدم باید بتونه از خودش مراقبت کنه یا اگه بلایی سرش آمد، آمده دیگه... حقوق شهروندی و این جور اصطلاحات هم فقط مال کتاب ها و فیلم هاست، فراموششان کنید لطفا!
سارا سماواتي
سعيد حجاريان در مصاحبه با روز، تغيير تركيب مجلس در انتخابات اسفندماه 86 را، زمينه ساز تغيير تركيب دولت از صدر تا ذيل مي خواند. او اين تحول را مقدمه اي براي تحقق آرمان هاي دموكراسي، آزادي، توسعه در داخل، و تنش زدايي و صلح در سطح بين المللي ارزيابي مي كند.
عضو شوراي مركزي جبهه مشاركت ايران اسلامي در عين حال پيش بيني مي كند كه عوامل متعددي از جمله قطعنامه جديد شوراي امنيت سازمان ملل مي تواند تاثير دوگانه اي بر شرايط كشور و نتايج انتخابات مجلس هشتم داشته باشد.
متن مصاحبه سعيد حجاريان در پي مي آيد.
آقاي حجاريان شما چه تأثير و اهميتي براي انتخابات مجلس هشتم، در روند تحولات سياسي - اجتماعي ايران قائل هستيد؟
به شرط تعويض تركيب سياسي مجلس فعلي در مجلس هشتم، اميد ميرود كه بتوان به آرمانهاي دموكراسي، آزادي، توسعه، تنشزدايي و صلح نزديكتر شد؛ البته اين كار لاجرم متناظر با تغيير تركيب دولت، از صدر تا ذيل نيز خواهد بود.
به نظر مي رسد اقليت اصلاح طلب حاضر در مجلس هفتم بسيار خاموش تر از اقليت محافظه کاران در مجلس ششم است. علت آن از نظر شما چيست؟ آيا همين امر يک ضد تبليغ براي فرستادن اصلاح طلبان به مجلس آينده نيست؟
دليل عدم تأثيرگذاري و سكوت اقليت اصلاحطلب مجلس هفتم، عدم سازماندهي، عدم برخورداري از ليدر و بيتفاوتي احزاب نسبت به اقليت مجلس هفتم است كه مورد آخر به اين برميگردد كه احزاب عمده اصلاحطلب پيشاپيش اعلام كرده بودند انتخابات مجلس هفتم را به رسميت نميشناسند.
شانس اصلاح طلبان را براي ورود به مجلس هشتم چگونه مي بينيد؟
تا زمان برگزاري انتخابات مجلس هشتم احتمالات فراواني وجود دارد كه ميتواند شرايط را تغيير دهد؛ از جمله به نظر من مسأله قطعنامه سوم شوراي امنيت سازمان ملل قطعاًً ميتواند تأثيرات دوگانهاي بر شرايط كشور داشته باشد.
شانس ائتلاف ميان اصولگرايان را در چه حد ارزيابي مي کنيد؟
اگر اصلاح طلبان به ائتلاف كامل برسند، آنان نيز ائتلاف كامل خواهند داشت و در انتخابات شرايط قطبي به وجود خواهد آمد.
آيا هنوز تاکتيک فشار از پايين و چانه زني در بالا، در مجموعه سياست هاي اصلاح طلبان جاي دارد؟
بايد بگويم كه قبلاً هم از اين تاكتيك در برنامههاي اصلاحطلبان استفاده نشد و هنوز راه زيادي داريم تا همه اصلاحطلبان به اين شعار گردن نهند.
در ارزيابي از اين سياست، شما مي توانستيد در موردچانه زني از بالا تصميم بگيريد؛ اما روي عامل فشار از پايين چگونه حساب کرده بوديد؛ چون به نظر مي رسد وجود يا عدمش از اختيار شما خارج باشد.
همان طور كه گفته شد اعتقاد چنداني به اين شعار ميان اصلاحطلبان وجود نداشت. حتي در قسمت چانهزني نيز دقيق عمل نشد.
آيا فشار از پايين همان عاملي نيست که شما براي ايجاد تفوق قدرت حقيقي بر قدرت حقوقي به آن نياز داريد؟
بله، همين طور است.
امروز به نظر مي رسد خيلي بيش از هميشه افکار عمومي به ضرورت اصلاح امور و تصحيح حاکمان رسيده باشد. چگونه مي توان اين مطالبه را به اراده اجتماعي يا نوعي فشار از پايين تبديل کرد؟
گمان ميكنم واقعيتهاي روزمره زندگي، كمكم جامعه را به جايي ميرساند كه بدون دموكراسي و صلح نميتوان وضعيت معيشتي را نيز سامان داد و اين خود عاملي است براي تبديل نيروي اجتماعي به نيروي سياسي.
آيا شما يک تحليل طبقاتي از پايه هاي اجتماعي اصلاح طلبان، يا حتا مشارکت که شما عضو مرکزيت آن هستيد، داريد؟
با آنكه كشور ما به لحاظ قشربندي اجتماعي داراي نوعي رگههاي عمودي حامي پروري است اما به نظر ميرسد كه به تدريج نشانههايي از رگههاي افقي طبقاتي نيز در حال شكلگيري است و طبعاً اصلاح طلبي، متكي بر طبقات متوسط جديد است.
آيا شما افقي براي حل مشکل انرژي هسته اي، با حفظ مصالح ملي در حضور همين دولت، مي بينيد؟ چقدر از نگراني غرب را در اينمورد واقعي و در حوزه دست يابي ايران به سلاح هسته اي مي بينيد؟
نه! وغرب تلاش ميكند قضيه پرونده هستهاي را آگرانديسمان كند.
شما بارها گفته ايد که ما هنوز به مطالبات انقلاب مشروطيت دست نيافته ايم؛ اگر چنين است، آيا امروز مي توان از مطالباتي در حوزه حقوق بشر سخن گفت که مطالبات اين زماني هستند؟
بله، بعضي از حقوق شهروندي جزء مطالبات جنبش مشروطه هم بوده است. مثلاً خروج از حالت رعيتي به شهروندي قطعاً مطالبهاي مشروطهخواهانه است.
آيا شما احتمال حمله محدود يا گسترده نظامي به ايران را واقعي مي بيند؟
بله، حتي اگر احتمال ضعيف باشد اما چون محتمل، قوي است، بايد به شدت مراقب بود و دست از تحريك برداشت.
آيا نزديکي رابطه ايران با روسيه مي تواند سپري دفاعي براي ما در مقابل احتمال حمله نظامي آمريکا فراهم کند؟
آمريكا براي حمله به عراق حتي از سازمان ملل و متحدان اروپايياش اجازه نگرفت، چه رسد به روسيه.
مناسبات ايران با افغانستان و عراق را چگونه مي بينيد و به نظر شما چه تغييراتي بايد در آن صورت بگيرد؟
مادامي كه دولتهاي اين كشورها، روابط خود با ايران را كاملةالوداد ميدانند بايد اميدوار باشيم. منتها اين نكته را فراموش نكنيم كه دولت مركزي در اين كشورها بسيار ضعيف است و قدرتهاي جهاني عملاً بر آنها قيوميت دارند."
پ.ن. ۱. به نظر شما واقعا انتخابات مجلس و تغییر ترکیب آن می تواند تاثیر مثبتی در حرکت اصلاحات داشته باشه؟ واقعا انتخابات مجلس نقطه مناسبی برای شروع یک حرکت دوباره هست؟ من که چندان احساس نمی کنم اصلاح طلبان از گذشته درس گرفته باشند یا نقاط ضعف و قدرت خودشان را به درستی شناسایی کرده باشند. مثلا چقدر تلاش کردند تا طبقات متوسط یا پایین جامعه را با خودشان همراه کنند یا دغدغه های آنها را بشناسند؟ واقعا نمی توانم خوشبین باشم.
پ.ن. ۲ . دوست عزیزم انقدر ایراد نگیر که به جای وبلاگ نوشتن، هی مطلب دیگران را میذارم تو وبلاگم، باور کن جز غر زدن چیزی به ذهنم نمیرسه. و انقدر سرم شلوغه که وقت خواندن هم ندارم. حالا لطفا شما تحمل بفرمایید :)
سرمقاله دیروز دنیای اقتصاد را بخوانید: نرخ تورم جديد براي دو سال؟
قضیه از این قرار است که براساس گزارش جديدي كه سايت بانك مركزي از روند تورم در 70سال گذشته منتشر كرده رقم نرخ تورم براي دو سال اخير با تغيير كاهشي مواجه شده، یعنی بانک مرکزی نرخ تورم در دو سال اخیر را با دستکاری ارقام و بدون هیچ توجیهی کاهش داده!
چه احساسی بهتون دست میده؟ من که یاد آن بخش از کتاب ۱۹۸۴ می افتم که شخصیت اصلی تو اتاق کارش نشسته و مشغول تغییر آمار و اخبار و... روزنامه های گذشته، به دستور مقامات بالاست.
دوستی می گفت این جور اقدامات باعث سلب اعتماد مردم از دولت میشه و دیگه اگر آمار درستی هم ارایه بشه چندان نمیشه به آن اعتماد کرد.
واقعا نمی فهمم تو مغز مسئولین محترم چی میگذره، یا مخ خودشان کاملا تعطیلِ، یا مردم را ببو گلابی فرض گرفتند!
جای تعجب نداره اگر چند وقت دیگه دولت محترم بخش نامه ای خطاب به مزارع گندم هم صادر کنه که تولیدشان را افزایش بدهند!