بین نوشتن و ننوشتن مرددام. می دانم چیزی نخواهم نوشت جز تلخی ها و غرغر های مکرر.
دلتنگم و تنها. فکر کردن آزارم می دهد. فکر کردن به زندگی و شرایطم. حس می کنم خودم را نمی شناسم. حس می کنم به هزار دلیل مجبورم کسی باشم که نمی خواهم. این همه قید و بند باعث شده است خود واقعی ام را نشناسم و همه چیزهای دیگر هم به تبع این ابهام در سیاهی فرو می رود، روابطم، کارم و...
دلم یک کار سخت می خواهد. دلم کاری می خواهد که در آن غرق شوم، کاری که تا سرحد مرگ خسته ام کند و شب مثل یک جنازه به خانه برگردم، آنقدر خسته که نای فکر کردن نداشته باشم. کاری که اندکی دوستش داشته باشم.
از زندگی می ترسم. این روزها همانقدر که از خودکشی می ترسم از زندگی هم می ترسم. طنز تلخی است.
کاش می توانستم فکر نکنم...
+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 20:8  توسط کلاغ
|
همیشه از جمعه ها متنفر بودم و هستم. جمعه های کپک زده، جمعه های مرده، جمعه های زندگی انگل وار، جمعه های وقت کشی... متنفرم... از خودم متنفرم که نمی توانم بر این جمعه های این چنینی غلبه کنم و تغییرشان دهم...
+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 23:31  توسط کلاغ
|
دیروز صفحه سبز دیگری از تاریخ ایران ورق خورد. دیروز هم تلخ بود و هم شیرین.
صحنه های زیادی دیدم که مردم را دستگیر کردند و از دست من و هیچ کس دیگر کاری بر نیامد. جیغ زدن و خواهش و التماس کردن هیچ فایده ای نداشت. نمی دانم شاید هم فایده داشت اگر همه با هم همصدا می شدیم. اما همه می ترسیدیم از این که خودمان هم دستگیر شویم. یک جا تقریبا وسط میدان هفت تیر همه با هم شعار دادیم که ولش کن ولش کن اما...
هفت تیر خیلی شلوغ بود و پر از لباس شخصی. من چند جا در خیابان های اطراف بعد از درگیری رسیدم. معلوم بود که گاز اشک آور زده اند و حسابی درگیری بوده. دیدم که بعضی جاها لنگه کفش و کلی روبان و علامت سبز افتاده روی زمین و حسابی بغض کردم. توی هفت تیر جو خیلی سنگین بود. اما در خیابان قایم مقام سبزها بودند که پیروز شدند و آن لحظه ای که نیروی انتظامی فرار کرد خیلی لذت بخش بود. ولی همه آنقدر گاز اشک آور خوردیم که داشتیم خفه می شدیم. در کل هفت تیر بیشتر شبیه تعقیب و گریزهای پارتیزانی بود!
یکی از چیزهایی که دیروز بود و من تا به حال ندیده بودم، شوکر بود. باتوم های برقی که هم برای ترساندن مردم صدایشان را درمی آوردند و هم با آنها می زدندن مردم را. من اولین بار بود که می دیدم.
بعد به سمت میدان ولی عصر حرکت کردیم. نزدیک خیابان به آفرین انبوهی از سبزها را دیدیم که عکسهای میرحسین را بالا گرفته بودند و بادکنک سبز هم داشتند. خیلی ذوق زده شدم. از ته دل خوشحال شدم. بعد رفتیم قاطی جمعیت و کلی شعار دادیم. حسابی از ته دل و همراه جمعیت جیغ کشیدم: مرگ بر دیکتاتور، یا حسین میرحسین، سفارت روسیه لانه جاسوسیه، محمود خائن آوارده گردی...، رهبر ما عقل ماست دموکراسی حق ماست، باراک حسین اوباما یا با اونا یا باما، پول نفت چی شده خرج بسیجی شده و ... خیلی خوب بود. همه ناامیدی و بغضی که تو هفت تیر داشتم از بین رفت وقتی این جمعیت سبز را دیدم. هرچند آن طرف خیابان هم بسیجی ها و مردم طرفدار احمدی نژاد بودند اما حس کردم جمعیت ما از جنس دیگری است.
خیابان به آفرین هم که حکایتی بود. بچه ها وسط خیابان را با سطل آشغال بسته بودند و آتش روشن کرده بودند. سر کوچه هم پر بود از بسیجی ها. دو طرف به هم سنگ پرتاب می کردند. کلی شعار دادیم و به سمت بالای خیابان پیش روی کردیم. اما بعد نیروهای گارد و سپاهی ها آمدند و من و دوستم فرار کردیم. نفهمیدم چی شد اما بعدا خواندم که حسابی کتک زده بودند مردم را و خیلی ها را هم دستگیر کرده بودند.
خلاصه دیروز هم روزی بود. پر از ترس، نفرت، بغض، فریاد، شادی، شعار، همدلی، کمک، اضطراب، فرار و ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:11  توسط کلاغ
|
باز هم یک صبح دیگر
من به پاییز دره اسون فکر می کنم که امسال هم از دست دادمش.
به زندگی فکر می کنم که یک روز خوب است و چند روز بد.
دلتنگم اما خوبم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 9:35  توسط کلاغ
|
گاهی که در برابر مشکلات و واقعیت های تلخ زندگی کم می آورم، فکر های خنده داری به سرم می زند. الان هم این آرزوی احمقانه دائم در ذهنم چرخ می زند که کاش یک مورچه بودم تا راحت می توانستم خودم را گم و گور کنم. دلم می خواهد برای مدتی فرار کنم از همه چیز و همه کس. دیده نشوم و نبینم. کاش مورچه بودم...
+ نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 20:7  توسط کلاغ
|
گاهی اوقات دوست دارم همه چیز را خراب کنم، تمام چیزهایی را که خودم ساخته ام نابود کنم. حس می کنم زندگی مثل یک هیولاست که می خواهد من را خفه کند، انگشت هایش را با تمام وجود دور گلویم احساس می کنم و فشاری که هر لحظه بیشتر می شود. هیچ چیز هم نمی تواند مرا نجات دهد، نه خانواده نه دوستی ها نه رابطه... این طور مواقع دلم می خواهد خودم را بکشم تا از این زجر تدریجی رها شوم... دلم می خواهد از زندگی انتقام بگیرم.
گاهی اوقات مثل امروز دائم با خودم فکر می کنم که هیچ آینده ای وجود ندارد، هیچ امیدی و هیچ نقطه روشنی نیست. همه چیز آنقدر تاریک است که از ته دل آرزو می کنم بمیرم.
اما جای نگرانی نیست. من پوستم کلفت است. می دانم که این افکار و احساسات زودگذر است و من به زودی به روال عادی و مزخرف زندگی باز خواهم گشت...

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 23:3  توسط کلاغ
|
«ولی مثل اینکه اینها این قدر گفتن ندارد... که من دلم رقص می خواسته، کمی تاریکی، کمی موزیک، و فکر کرده ام که انگار دیگر فرصتی نیست برای رقصیدن...
گریه می کنم با صدای بلند گریه می کنم با صدایی که از توی قلبم می پیچد توی حلقم و از توی حلقم می پیچد توی لب هام و از توی لب هام می پیچد توی چشم هام و از توی چشم ها می پیچد توی تمام صورتم...»
احتمالا گم شده ام / سارا سالار / نشر چشمه
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 18:32  توسط کلاغ
|
امشب کلی از خواندن این مطلب لذت بردم. پیشنهاد می کنم شما هم بخوانید. در این مطلب با رویکردی جالب به مسئله دیوارنویسی پرداخته شده است. سوءتفاهم نشود مطلب اصلا سیاسی نیست!!!
از غارهای نئاندرتالی تا دیوارهای دیجیتالی
پ.ن. چند مطلب دیگر هم بود که می خواستم لینک بدهم و پیشنهاد کنم که بخوانید اما حوصله ام نشد. شرمنده. این روزها دوباره سخت بی حوصله ام. نمی دانم من زندگی را یدک می کشم یا زندگی مرا... تنها می دانم که جریان امور زندگیم عادی نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 21:45  توسط کلاغ
|
کسی را که خیلی دوست دارم و برایم عزیز است، رنجانده ام. به رغم تمام مشکلاتش من هم مشکلی شده ام اضافه بر مشکلاتش... از خودم عصبانیم.
برنامه کوهم کنسل شد. تنها چیزی که تمام هفته برایش لحظه شماری می کنم.
کمرم درد می کند و نمی دانم علتش چیست... درد روی اعصابم لی لی بازی می کند.
در کل عجب پنج شنبه مزخرفی است. سعی می کنم فکر نکنم به ۲۴ ساعت گذشته اما نمی شود...
در بین این همه بدحالی فقط وقتی به این فکر می کنم که دوستانی به خوبی و مهربانی زوبین و پریسا دارم حالم بهتر می شود. دوستانی که از ته دل دوستشان دارم و خیلی زیاد دوستم دارند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 9:15  توسط کلاغ
|
همّش دلم می گیره
همّش تنم اسیره
خنجر زدم خوب نشد
بل بل زدم جور نشد
این آهنگ آلبوم جدید محسن نامجو (اوی) به نوعی وصف احوالات آشفته و بی معنی من است. از صبح گذاشتم در گوشم و هی گوش می دهم و گوش می دهم و گوش می دهم و در دلم خنده های تلخ می کنم...
بی حوصله ام عجیب. دلتنگم. از آن روزهایی است که فکر می کنم قافیه زندگی را بدجور باخته ام...
+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:20  توسط کلاغ
|
دو کار هست که خیلی عذابم می دهد و گاه که ناخواسته انجامشان می دهم از خودم بی زار می شوم. یکی قضاوت سریع در مورد آدمها و رفتارهای آنهاست. یعنی بر اساس اطلاعات و مشاهدات ناقص در مورد دیگران قضاوت کنم و بدتر اینکه این قضاوت و ارزیابی نادرست را با دیگران هم در میان بگذارم. دوم مسخره کردن دیگران است. از اینکه کسی را به تمسخر بگیرم و ظاهر یا رفتار کسی را مسخره کنم حتی به شوخی، متنفرم. هر کس دیگری هم این کار را بکند به شدت می رود روی اعصابم.
+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 16:11  توسط کلاغ
|
دیشب فیلم ایتالیایی Facing Windows را دیدم. خوشم آمد. اما نمی دانم چرا اینقدر گریه ام گرفت آخر فیلم!!
یک جا یکی از شخصیت های فیلم می گوید:
تو هنوز حق انتخاب داری، تو می توانی تغییر کنی، در زندگی فقط زنده نباش. تو باید بخواهی که در یک دنیای بهتر زندگی کنی نه اینکه فقط آرزوی آن را داشته باشی...
شاید گریه ام گرفت چون حس می کنم من فقط نفس می کشم بدون اینکه برای آرزویی تلاش کنم یا بدون اینکه انتخابی بکنم...
در ضمن موسیقی ایتالیایی فیلم هم خیلی زیباست.

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 7:24  توسط کلاغ
|
بالاخره تمام شد این پایان نامه کوفتی من!!! راحت شدم.
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!
مرسی از همه دوستانی که آمدند و حضورشان موجب آرامش و شادی بنده شد.
مرسی از همه دوستانی که زنگ زدند. به ویژه آیدین عزیز. که خیلی خیلی خیلی خوشحالم کردم.
و مرسی از دوستی که خواب ماند و نیامد!!!! اما به هر حال کلی تبریک گفت و خوشحالم کرد.
و مرسی از دوستی که بیشتر از همه کمکم کرد برای امروز و می دانم آنقدر متواضع هست که دوست ندارد نامی از او برده شود!
از تو هم مرسی پریسای عزیزم.
پ.ن. مهسا جان جای تو خیلی خیلی خالی بود...
+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 21:23  توسط کلاغ
|
هجوم واژه ها و افکار مختلف و بی پایه به مغزم از سر گرفته شده.
باز هم انگار چیزی نابه جاست در من یا شاید این منم که نابه جا هستم.
باز دچار این حس مزخرف شده ام که دیگران در مورد من چگونه می اندیشند و مرا چگونه می بینند و آیا دوستم دارند یا متنفرند از من و ...
باز در حال دست و پا زدن در باتلاقی عمیق شده ام تا شاید خودم را پیدا کنم. میان سبک های مختلف زندگی و راه های متفاوت گذران عمر، واقعا نمی دانم که راه من کدام است و کدام می خواهم باشد...
باز حس می کنم همه فرصت ها را از دست می دهم و هر روز به فاجعه نزدیک تر می شوم...
باز روزی هزار بار به خودم می گویم کاش زودتر بمیرم.
کاش می شد: «گذشته ام را بدون هيچ تاسفي بپذيرم،
با اعتماد زمان حال را بگذرانم و بدون ترس براي آينده آماده شوم»...
کاش اینقدر تکراری نبودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 16:49  توسط کلاغ
|
دایم به این وبلاگ و به حرف هایی که در ذهن دارم و جای نوشتن آن ها این وبلاگ است، فکر می کنم. اما به هیچ وجه قادر به نوشتن نیستم و این حس بدی است.
به زودی دوره جدیدی در زندگی ام آغاز می شود. دوره بعد از پایان نامه. مضطربم.
امروز باز حس غریبگی داشتم. حسِ بدِ غریبه بودن.
از همه این غر غر ها که بگذرم همه چیز نسبتا خوب است، همه چیز جز احوالات روحی من و اوضاع ایران!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 21:19  توسط کلاغ
|
امروز بی حوصلم
نمی خواهم کار کنم
گور پدر هر چی پایان نامه
از اینکه برای روز قدس خیلی تلاش نکردم شرمنده شدم. یک سری خبرنامه و اعلامیه دانلود کردم که پرینت بگیرم و پخش کنیم با بچه ها.
رمان مهرجویی را هم گذاشتم تو کیفم
می خواهم برم کتابخانه رمان بخوانم!
من امروز نمی خواهم کار کنم!
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 10:44  توسط کلاغ
|
«الان اندیشه ها، تصاویر، مفاهیم، صورت ها، اندام ها، اشیا همه و همه توی کله من می چرخند و ناله می کنند و در هم فرو می روند، انگار توی آب میوه گیری است. این کله را چگونه می توان سامان داد؟»
از دست خودم کلافه ام، از دست خودم که باری به هر جهت و بی هدف شده زندگی ام. کاش می توانستم به قول هایی که به خودم می دهم عمل کنم. کاش این همه بین فکر و عملم فاصله نبود. کاش این هم بی اراده نبودم...
+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 22:23  توسط کلاغ
|
زندگی یعنی مسئولیت
یعنی سختی
یعنی غم
یعنی اگر نخواهی بزرگ شوی و با سختی های زندگی مقابله کنی زیر چرخ دنده های آن له می شوی
در عین حال همه چیز خیلی زود می گذرد خیلی زود، چه تلخ باشند روزها و چه شیرین...
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 15:54  توسط کلاغ
|
گاهی با خودم فکر می کنم شاید بد نباشد کسی را که خیلی دوست دارم چند روز نبینم. این طور بیشتر یادم می ماند که چقدر آن شخص را دوست دارم. به علاوه هیجان و بی تابیم، زمانی که قرار است بعد از چند روز او را ببینم، حس خوب و بی نظیری است.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 9:55  توسط کلاغ
|
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید...
"فروغ"
پ.ن. این روزها حس می کنم شده ام یک عروسک کوکی با لبخند های بی اراده و از سر عادت. حس می کنم از درون در حال پوسیدنم و دیر یا زود این پوسته رویی می شکند و من فرو می ریزم.
+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 23:27  توسط کلاغ
|
مدتی است گلویم از بغضی سنگین گرفته. امروز کلیپی راجع به حوادث اخیر دیدم با آهنگ برادر بی قراره شجریان (می توانید آهنگ را از اینجا یا اینجا دانلود کنید)، خیلی دلم گرفت و چشم هایم پر از اشک شد اما باز هم گریه ام نگرفت. از وقتی آمدم خانه آهنگ را گوش می دهم و گوش می دهم، بغض لعنتی گلویم را فشار می دهد، فکرم دور همه چیز چرخ می زند: از مشکلات شخصی گرفته تا قیافه در هم شکسته زیدآبادی در بیدادگاه دیروز که عکسش در کلیپ بود؛ از مادر بزرگم که حالش چندان خوش نیست و عزیزترین کس من در زندگیست تا چهره مغموم مادر سهراب اعرابی که در کلیپ بود و دنیایی از غم در چهره اش موج می زد. به این فکر می کنم که چند روزی است ۲۵ سالم تمام شده و وارد ۲۶ سالگی شده ام. اگر عمر مفیدم را حداکثر ۵۰ سال هم حساب کنم نیمی از آن طی شده... خسته و شکسته ام... می ترسم... از همه چیز از خودم از تنهایی از... کاش می توانستم گریه کنم... چقدر این آهنگ حالم را گرفته امروز... چقدر تلخ است که آدم اوج جوانیش مصادف با کودتایی سیاه باشد... این هم یک تراژدی دیگر که بر تراژدی های زندگی من (و خیلی های دیگر البته) اضافه شد.
+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 21:6  توسط کلاغ
|
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
"شهید بلخی"
پ.ن. این شعر خیلی به دلم نشست. شاید به خاطر دوستی که بزرگترین خواسته اش این است که کمی شاد باشم و من هیچ گاه نمی توانم. ادعای خردمندی ندارم، اما آگاهی از برخی واقعیت هاست که چنین مرا تلخ کرده...
+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 21:11  توسط کلاغ
|
این روزها، نه شاید چندین ماه گذشته، زمان برایم به نوعی می گذرد که با همیشه متفاوت است. در واقع اصلا متوجه گذر زمان نیستم. همه چیز ساکن است. انگار دیروز و امروز و فردای من هیچ فرقی با هم ندارند و همه چیز، هر روز هر ساعت و هر لحظه، مثل هم اند...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 16:4  توسط کلاغ
|
خسته ام
خیلی خسته
و پر از حرف نگفته...
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 21:47  توسط کلاغ
|
مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه...
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 22:49  توسط کلاغ
|
حق با توست آیدین جان، من اصولا یا خیلی مبهم می نویسم یا فقط به قول تو نتیجه را می نویسم! نوشتن آن پرسش در پست قبل، شاید چند دلیل داشت و مجموعه ای از عوامل آن حس را به شدت در من تقویت کرد. اما اینکه چرا در مورد آنها نمی نویسم. خوب یک سری از عوامل فردی بودند که جرات نوشتنشان را نداشتم. به ویژه از دلسوزی دیگران اصلا خوشم نمی آید. یک سری عوامل هم مربوط به خودم نبودند. نوشتن اینها هم یک نوع حس انسان دوستی ظاهری را تداعی می کند که دوست ندارم.
زندگی تراژدی است وقتی کسی دچار مشکلی است که نقشی در ایجاد آن نداشته. حالا هم چاره ای ندارد برای خلاصی از مشکلش.
زندگی تراژدی است وقتی تو عزیزی را از دست می دهی.
زندگی تراژدی است وقتی رنج بردن کسی را که دوست داری می بینی و نمی توانی هیچ کاری برای او بکنی.
زندگی تراژدی است وقتی خیلی از آدم ها حداقل های لازم برای زندگی را ندارند. اما همان قدر آدم اند که بقیه.
زندگی تراژدی است وقتی بچه ای در آرزوی درس خواندن است اما باید سر چهار راه گل بفروشد.
زندگی تراژدی است وقتی...
چه فرقی می کند اصلا. نوشتن جمله دیروز شاید تنها باعث شد کمی آرام تر شوم یا یک درگیری ذهنی را با دیگران در میان بگذارم.
جدی نگیرید. نه خودم را نه حرف هایم را نه چرندیات این وبلاگ را...
+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 21:7  توسط کلاغ
|
امروز کلی عکس نگاه کردم که مربوط به یک سال گذشته بود. هر عکسی حس متفاوتی را در من ایجاد می کند: شادی، غم، حسرت، ترس از بازگشت یک حادثه تلخ، دلتنگی، خنده و... اما در کل به این فکر می کنم که همه چیز چقدر سریع می گذرد. چه زود همه اتفاق ها تبدیل به خاطره می شوند. در طول زمان بعضی آدم ها نزدیک تر می شوند و بعضی دورتر.
چقدر خاطره چقدر احساسات مختلف در ذهن ما انباشته ست...
+ نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 22:58  توسط کلاغ
|
دلم می خواهد برای مدتی کم رنگ باشم، یا حتی اصلا نباشم. دیده و شنیده نشوم و نبینم و نشنوم...
گیجم... و هر جمله و هر اتفاقی گیج ترم می کند...
+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 10:23  توسط کلاغ
|
همیشه با خودم فکر می کنم یکی از سخت ترین مسائل زندگی تنظیم روابط با آدم های دیگر است، به ويژه روابط عاطفی و باز سخت تر رابطه عاشقانه. هیچ وقت نمی توانم عشق را برای خودم تعریف کنم و همیشه مفهومی مبهم است که افکارم نسبت به آن تغییر می کند. گاهی به خودم می گویم چرا باید برای آن تعریفی پیدا کنم؟ نمی دانم... شاید تعریف شدنی نباشد و چیزی و یا حسی باشد تجربی که برای هر فردی معنای خاصی دارد... شاید... اما گاهی این همه ابهام در این مفهوم آزارم می دهد...
+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:8  توسط کلاغ
|
گیجم نسبت به همه چیزهایی که در ذهن دارم. نسبت به واقعیت هایی که باید پذیرفت. نسبت به انتخاب هایم. نسب به خودم. نسبت به کارها و تصمیماتم. به خودم می گویم اگر جرات نداری خودت را بکشی سعی کن زندگی کنی. اگر نمی توانی چیزهایی که آزارت می دهند را تغییر دهی سعی کن با آنها کنار بیایی. اما هنوز هم گاهی که با واقعیت های تلخی که فکر می کردم با آنها کنار آمده ام مواجه می شوم احساس ضعف می کنم و گلویم از شدت بغض درد می گیرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 21:11  توسط کلاغ
|
گاه آدم بر این تصور است که بر ضعف هایش غلبه کرده و شخصیتش را تا حدودی آنگونه که می خواسته شکل داده است. اما به یک باره می بیند همه آنچه تا به حال ساخته در هم شکسته است و آنچنان که باید استوار نبوده. تلخ تر آنکه دیگر حوصله ای نیست برای دوباره ساختنش...
+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 17:17  توسط کلاغ
|
شدم مثل یک تکه پلاستیک که از بس کش آمده، نازکِ نازک شده. زمانی برای بریدن یا خراشیدنم قیچی بزرگی لازم بود اما این روزها یک خار کوچک هم خراشم می دهد و پاره پاره ام می کند...
از این همه ضعف و آسیب پذیری خودم متنفرم.
اما فکر می کنم هنوز خاصیت ارتجاعیم را از دست نداده ام و دوباره می توانم به سر سختی سابقم برگردم...
+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 21:24  توسط کلاغ
|
چه تلخ است وقتی تمام تشنگی کسی به حرف زدن و شنیده شدن، هم زمان می شود با میل مخاطب به سکوت، نشنیدن و فکر نکردن... و در این میان همیشه میل یک نفر زیر پا له می شود. چه تلاقی مزخرفی...
+ نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 22:54  توسط کلاغ
|
کاش باور کنم که هیچ چیز قرار نیست تغییر کند
باور کنم من همینم و همین، با همۀ اخلاق های بدم، و چندان عوض نخواهم شد
کاش واقع نگرتر باشم و کمتر رویایی
آن وقت این امید پوچ و انتظار احمقانه ام تمام خواهد شد...
+ نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 16:38  توسط کلاغ
|
کلافه و بی حوصله ام امروز.
از صبح که بیدار شدم گردنم درد می کند و حسابی گرفته و شده ام مثل آدم آهنی.
فکر کلی کار که انجامشان نمی دهم آزارم می دهد.
آمدم دانشگاه که کار انجام بدهم اما نشستم و اینترنت گردی می کنم.
کاش برنامه امروز عصر با دوستانی که مدتی است ندیدمشان کمی حال و هوایم را عوض کند. دوستانی که زمانی که همکار بودیم زیاد می دیدمشان اما حالا بعد از عید فقط یک بار دیدمشان. واقعا همکار و محیط کار خیلی مهم است. من که فعلا هیچ کدام را ندارم...
احساس می کنم خیلی خیلی بی معرفت شده ام. چند وقت است که از بعضی دوستانم بی خبرم؟ آنها هم بی معرفتند. مخصوصا تو پریسا! دلم تنگ شده برایت...
همه اش تقصیر پایان نامه است. آنقدر مضطربم می کند که دوست دارم سرم را ببرم زیر پتو و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم.
برای چی این مزخرفات را اینجا می نویسم؟ خودم هم نمی دانم... شاید هزیان اند. جدا حس می کنم تب دارم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 11:21  توسط کلاغ
|
بی قرارم.
گاهی اوقات انگار فقط منتظرم زمان بگذرد، نشسته ام ثانیه ها را می شمارم.
زمان بگذرد که چه؟ نمی دانم.
مضطربِ هفته آینده ام و کاری که باید انجام دهم و مطمئن نیستم از پس آن برآیم. کارهای پروژه ای همیشه برای من پر از اضطرابند.
+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 19:28  توسط کلاغ
|
کاش اتفاق خوبی می افتاد و کمی حال و هوایم عوض می شد. مثلا چه اتفاقی؟ هیچ تصوری ندارم... چقدر تلخ است که رویایی ندارم...
+ نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 17:10  توسط کلاغ
|
گاهی اوقات حرفها، حادثه ها، آدمها و... هر یک در ذهنم خطی می کشند و می روند. خطی زیبا یا خراشی دردناک یا ردی بی معنا. آخر روز ذهنم کاغذی خط خطی ست که نمی توانم بخوانمش، هیچ چیز از آن نمی فهمم و دوست دارم پاره پاره اش کنم...
+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 22:52  توسط کلاغ
|
چند روزی است که می خواهم چیزی بنویسم اما باز واژه ها از ذهنم فرار می کنند...
دلشوره ریزی دائم زیر پوستم می دود و بی قرارم می کند.
+ نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 19:47  توسط کلاغ
|
«سال هاست که روزمره هایم را می نویسم. گاهی دو کلمه، گاهی چند صفحه، و بعضی روزها هیچ؛ بستگی به حال و هوایی دارد که دارم. شده است سه دفتر، که آنها را پشت کتاب هایم پنهان می کنم. خوش ندارم کسی این ها را بخواند. تنها اینجا و در این یادداشت ها خودم هستم. ملاحظه ی هیچ چیزی را نمی کنم و هیچ مرزی نمی شناسم. دیوانه ام. این صفحه ها دیوانه خانه ی من است. اینجا، مثل دیوانه ای که هیچ کس نمی تواند زنجیرش کند، آزادم. فکر اینکه ممکن است کس دیگری این یادداشت ها را بخواند، آزادی مرا از من می گیرد. حضور هر کس دیگری، غیبتِ بخشی هایی از خود من است.
اول ها، که تازه نوشتن یادداشت های روزانه را شروع کرده بودم، خودم هم مزاحم خودم بودم. گاهی خجالت می کشیدم... چند ماهی طول کشید تا توانستم با این صفحه های سفید صمیمی بشوم و در آنها مرزهای خودم را با خودم درهم بشکنم. حالا روی این صفحه ها احساس امنیت می کنم.»
ماه در حلقه ی انگشتر - مسعود کریم خانی
این سطور را که خواندم یاد دفتر های خودم افتادم. یاد این افتادم که حالا کمتر می نویسم. در دفترم هم کمتر خودم هستم. شاید از خودم و واقعیت های زندگیم فرار می کنم. دلتنگ شدم برای این بی مرزی و سبکیِ نوشتن که از خودم دریغ کرده ام...
پ.ن. چه خوب است که همیشه رمان هست تا آدم تنهایی هایش را با آن پر کند. برای مدتی از همه چیز و همه کس دور شود و در دنیایی دیگر دنبال تکه هایی از ذهنش بگردد.
و چه خوبتر است که دوستی پیدا کرده ام که در رمان با او هم سلیقه ام و اکثرا از پیشنهاد هایش خوشم می آید و هرگاه خسته از همه چیز، دنبال کتابی سبک برای غرق شدن در خودم و فراموشی می گردم، پیشنهادی از او در قفسه کتاب هایم پیدا می کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 23:41  توسط کلاغ
|
یکی از بدترین پیامدهای تعطیلات برای من این است که بیکار می شوم و در نتیجه به کل مسائل و مشکلات و بدبختی هایم در زندگی فکر می کنم و بعد مثل حالا از ته دل آرزو می کنم کاش بمیرم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 22:33  توسط کلاغ
|
گاه آدم می داند کاری که انجام می دهد اشتباه است و عواقبش هم تلخ اما نمی تواند از انجامش خودداری کند... حس بدیست اما بی حوصله تر از آنست که بخواهد تغییری ایجاد کند...
کاش می شد از فکر کردن به برخی مسائل فرار نکرد کاش می شد آدم خودش را مجبور به فکر کردن کند...
+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 21:22  توسط کلاغ
|
وقتی آینده به غایت مبهم است و هر لحظه که می گذرد به اتفاق یا اتفاق های تلخی نزدیکتر می شوم، سال نو برایم بی معنا می شود...
+ نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 2:25  توسط کلاغ
|
خوشحالم که سال جدید را به همراه همه کسانی که دوست شان دارم آغاز می کنم و خوشحالم که همه آنها سلامت اند و آرزو می کنم سال آینده هم همه سلامت و شاد باشند و در کنارشان باشم.
برای همه دوستانم و همه کسانی که دوستشان دارم و دوستم می دارند آرزوی سالی سرشار از شادی و آرامش دارم.
هر مبدائی بهانه ایست برای تغییر و آغازی دوباره... آغاز خوشی داشته باشید.
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 15:3  توسط کلاغ
|
چه تنهایی گریزناپذیری دارد بشر...
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:56  توسط کلاغ
|
گاهی آنقدر چیزهایی که ذهنم را مشغول کرده اند متعدد و پراکنده هستند و آنقدر بی ربط، که ترجیح می دهم هیچ ننویسم...
زندگی تماما انتخاب است و بعد اندیشیدن به اینکه آیا آن انتخاب درست بوده و بعد اندیشیدن به اینکه انتخاب بعدی چه باشد...
دو روز است که ذهنم سخت درگیر این پرسش است: خوشبختی از نظر من چیست؟ چه زمانی خودم را خوشبخت خواهم دانست؟
+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 23:31  توسط کلاغ
|
به خودم قول می دهم که هرگاه عصبانی شدم از 1 تا 20 یا بیشتر بشمارم و وقتی که آرام شدم واکنش نشان بدهم... بعد دیدم اگر این طور باشد باید تمام طول روز فقط بشمارم چرا که اولا موارد زیادی خشمم را برمی انگیزد از سوی دیگر من آرام بشو نیستم...
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 14:6  توسط کلاغ
|
یک اصل هست که خیلی به آن معتقدم: همه چیز می گذرد!
همان طور که لحظه های خوب و شیرین می گذرند، لحظه های تلخ هم دیر یا زود خواهند گذشت. هیچ چیز دیری نمی پاید، اگر هم چیزی پایدار و ماندنی شود، به بودنش عادت خواهیم کرد هرچند همیشه درد و سوزش مزمنی باقی خواهد ماند.
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 12:29  توسط کلاغ
|
کارهایی که به نظرم خیلی سخت می آیند این روزها:
منطقی بودن
غر نزدن
مثبت اندیشیدن
نگران این نبودن که دیگران در مورد من چه قضاوت و برداشتی دارند
اضطراب نداشتن به خاطر حوادثی که کاملا خارج از اختیارم هستند و دیر یا زود رخ خواهند داد
تمرکز کردن
دلتنگ نشدن
حفظ تعادل میان عقل و احساس
و...
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 12:8  توسط کلاغ
|
یخ کردم
سردم شده
از درون سردم شده
انگار مغزم یخ زده
پر از اضطراب و سوالم
یخ زدم...
+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 21:6  توسط کلاغ
|
این روزها آنقدر همه چیز در نوسان دایمی است که به هیچ چیز اعتمادی ندارم، نه امیدها و شادی ها و نه ترس ها و اضطراب ها... همه چیز متغیر است. ترجیح می دهم فکر نکنم و غرق شوم در چیزی: کار، رمان، شعر. هرچند که غرق نمی شوم، دست و پای دائم می زنم...
پ.ن.۱. امشب هوا طوفانی ست و باد می آید. باد را دوست می دارم اما صدای باد در سکوت نیمه شب همیشه مضطربم می کند، بی هیچ علتی.
پ.ن.۲. امشب از آن شب هایی ست که دلم می خواهد با کسی حرف بزنم. گویی واژه ها مغزم را می جوند. گوشی نبود که بشنود، اینجا نوشتم تا اندکی آرام شوم!
+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 23:51  توسط کلاغ
|
شدم مصداق کامل این ضرب المثل که «با یک مویز گرمیش میشود و با یک غوره سردی »!
بیش از حد تحت تاثیر حرف های دیگران قرار می گیرم و افکار و تصمیماتم بی ثبات شده اند... دایم کلنجار می روم با خودم و افکارم.
کاش می شد یک مدت از همه چیز دور می شدم...
+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 11:56  توسط کلاغ
|
گفت: تو تکلیفت با خودت روشن نیست!
این جمله صد بار در ذهنم انعکاس پیدا کرد و پاسخ درخوری نیافتم که چرا اینچنینم. تکلیفم با خودم روشن نیست شاید چون خیلی چیزهای دیگر هم روشن نیستند و سرشار از ابهام اند...
چقدر دلم می خواست گریه کنم و بگویم که من بیشتر از او از این وضع رنج می کشم...
+ نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 20:20  توسط کلاغ
|
امروز وقتی دوستم رها زنگ زد و یک خبر خوب در مورد خودش داد تا من هم خوشحال بشوم، به این فکر کردم که چقدر خوب است که دیگران را در شادی هایمان هم سهیم کنیم. دیدم کمتر پیش می آید که دیگران (حدافل کسانی که دوستم می دارند) را در جریان اتفاقات خوبی که برایم می افتد قرار دهم تا آنها هم خوشحال شوند...
رهای عزیزم مرسی که خوشحالم کردی.
+ نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 15:13  توسط کلاغ
|
دوست دارم سرم را ببرم زیر آب و آنقدر نگه دارم تا نفسم بند بیاید طوری که وقتی سرم را از زیر آب بیرون میاورم نفس نفس بزنم...
دلم یک شعر خوب می خواهد که با تمام وجود با آن هم حسی داشته باشم.
دلم یک رمان عاشقانه خوب می خواهد که حسابی گریه ام را در بیاورد و بتوانم با شخصیت های آن، هم ذات پنداری کنم.
دلم کلی چیزهای محال هم می خواهد که می دانم تا من همین من باشم محال باقی خواهند ماند.
+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 13:31  توسط کلاغ
|
دچار بی تفاوتی و رکود بدی شدم که به شدت آزارم می دهد اما نمی توانم بر آن غلبه کنم...
خوابیدن های بی موقع، وقت کشی، حل کردن بیمارگونه جدول، به تاخیر انداختن و به تاخیر انداختن کارها... نکند دوباره افسرده شدم؟
وقتی مشکلات و مسائل آزاردهنده زیاد می شوند و سعی می کنم نسبت به آنها بی تفاوت باشم، مثل اینکه این بی تفاوتی به همه ابعاد ذهن و زندگیم سرایت می کند. این بی تفاوتی و بی انگیزگی مطلق خیلی آزارم می دهد. در ذهنم من کنونی ام را با خود سابقم مقایسه می کنم و... حس می کنم هر روز بیشتر و بیشتر شبیه مرسو تو کتاب بیگانه آلبر کامو می شوم:
«آنگاه غالبا فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به گل آسمان بالای سرم نداشته باشم، آن وقت هم کم کم عادت می کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان، و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را می گذراندم. همچنان که در اینجا، منتظر دیدن کراوات های عجیب وکیلم هستم و...»
+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 21:21  توسط کلاغ
|
بچه که بودم یک بازی داشتم به نام "چیدنی ها" هنوز هم کانون پرورش فکری کودکان، این بازی را دارد. بازی متشکل بود از تعداد زیادی مکعب های هم اندازه و رنگارنگ که باید پشت هم می چیدیشان و با افتادن یکی از آنها همه مکعب ها تا آخر می ریختند. بعضی مسایل در زندگی هم مثل این بازی هستند. آدم یواش یواش مکعب ها را می چیند و بعد ناگهان همه چیز با یک تلنگر خراب می شود... و آدم می ماند با حس تلخی که درون انسان را می گزد...

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 18:3  توسط کلاغ
|
چه فرایند پیچیده ایست یاد آوری خاطرات وقتی بی دلیل و به واسطه تلنگرهای بی ربط یاد حوادث و خاطرات دوری می افتی که فکر می کردی در ته ذهنت مدفونشان کرده ای...
امروز از مسیری گذشتم که مدتی پیش مسیر دایمی ام بود برای رفتن به سر کار... خاطرات زیادی در ذهنم زنده شد که چندان هم ربط مستقیمی به مسیر یا کار سابقم نداشتند...
خاطرات خوب اصولا باعث نوستالوژیک شدن می شوند و خاطرات بد هم که... تازه یاد گرفته ام که از خاطراتم و از گذشته ام فرار نکنم، یاد گرفته ام وقتی با گذشته ام مواجه می شوم خودم را گم نکنم و آرامشم را حفظ کنم. اما هنوز هم وقتی در برابر هجوم خاطرات قرار می گیرم و صحنه ها پشت سر هم از جلوی چشمم می گذرند، بی تاب می شوم و گاهی انگار نفسم بند می آید و فقط دوست دارم که فرار کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 14:15  توسط کلاغ
|
دلم می خواهد که یک سگ داشته باشم. مدت هاست که این آرزو را دارم اما این روزها بیشتر به آن فکر می کنم... فعلا که امکانش نیست...
بچه که بودم سریال کارگاه و رکس از تلوزیون پخش می شد از آن موقع همیشه دلم می خواست که سگی مثل رکس داشته باشم.
تنها نکته تلخ داشتن سگ این است که عمر سگ ها کوتاه ست و حداکثر 13 یا 14 سال عمر می کنند و این خیلی بد است. آدم به سگش عادت می کند، سگ ها خیلی خیلی مهربان و باهوش هستند. مثل یک دوست می مانند و شاهد پیر شدن و مرگشان بودن خیلی سخت و تلخ است...

+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 14:28  توسط کلاغ
|
حالا بعد از اینکه امتحان کانون وکلا تمام شد (خوب یا بدش هم مهم نیست) باید به همه چیزهایی فکر کنم که این مدت به تاخیر انداخته بودمشان و به کارهایی برسم که موکولشان کرده بودم به بعد از امتحان. اما چندان انرژی ندارم. با خودم کلنجار می روم، سعی می کنم در ذهنم برنامه ای بریزم برای این روزها و برای غلبه کردن بر تمام کارها و مسائل... برگشتن به زندگی عادی همیشه سخت است، حالا دوباره برگشتن به کار، فکر پایان نامه و خیلی چیزهای دیگر مضطربم می کند اما خوب می دانم که این اضطراب موقتی است و زودتر از آنچه فکرش را می کنم عادت خواهم کرد به همه چیز.
همیشه رسیدن سالگرد برخی از مسائل، اتفاقات، تصمیم ها و... بهانه ای است برای اینکه به آن مسائل اندیشید و ارزیابی شان کرد. من هم به سالگرد یک تصمیم نزدیک می شوم این روزها. وقتی به یک سال گذشته و تبعات آن تصمیم نگاه می کنم، با تمام وجود خوشحال می شوم. جزء معدود تصمیمات زندگی من است که نسبت به آن هیچ احساس پشیمانی ندارم و مطمئنم که اگر زمان به عقب برگردد دوست دارم آن تصمیم و تصمیمات و اتفاقات تبعی اش عینا به همین شکل تکرار شود و این خوشحالم می کند. درواقع بعد از مدت ها چیزی ست که از ته دل باعث خوشحالی ام می شود.
نمی دانم چرا اما بی نهایت دوست دارم که بنویسم اینجا. بعد از مدتی، که نه میل به حرف زدن داشتم، نه درد و دل کردن و نه نوشتن در اینجا، برای خودم هم جالب است که دوست دارم بنویسم هر چند کماکان میلی به حرف زدن ندارم. حس می کنم سکوت کردن و نگفتن، بیشتر آرامم می کند و کمک می کند این روزها و حوادث ناخوشایندش را تحمل کنم. اما اینجا می شود نوشت و در عین حال خیلی چیزها را نگفت...
+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 20:59  توسط کلاغ
|
از آن شب هایی ست که زمان نمی گذرد که بی قرارم که عصبانیم که دلتنگم که دلم می خواهد از ته دل فریاد بزنم تف به این دنیا!
+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1387ساعت 0:8  توسط کلاغ
|
" می دانی نسبت بین من و تو مثل چی می ماند؟
انگار من افتادم تو یک مرداب عمیق و دایم دست و پا می زنم و فروتر می روم. تو هم نشستی آن کنار. اگر تلاش کنی شاید بتوانی نجاتم بدهی. تو من را هول ندادی تو این مرداب اما من از تو کمک می خواهم...
شاید بتوانی کمکم کنی. فقط همین..."
+ نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 20:27  توسط کلاغ
|
این روزها همه چیز تلخ است، تلخِ تلخ...
دلم می خواهد چشمهایم را ببندم. هیچ چیز نبینم و نشنوم.
کاش می شد از خودم فرار کنم... کاش می شد ساعت ها نه ماه های متوالی بخوابم...
+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 12:39  توسط کلاغ
|
چند وقت است که کوه نرفتم؟ دو هفته یا سه هفته... یادم نیست! اما دلم تنگ شده برای سکوت و آرامش کوه و خاطرات خوبش...
دلم برای خیلی چیزهای دیگه و خیلی آدمها هم تنگ شده...
خیلی دلتنگم.
+ نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 18:37  توسط کلاغ
|
ده روز گذشته روزهای خیلی سختی را پشت سر گذاشتم. حالا به ظاهر همه چیز تمام شده اما در وجود من چیزی شکسته... انگار خورد شدم... مثل اینکه از یک کابوس بد بیدار شده باشم، خیس عرق و غرق اضطراب...
+ نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 15:13  توسط کلاغ
|
گیجم
خیلی خیلی گیج
دلم می خواهد با کسی حرف بزنم
کسی که بتواند حرف هایم را بفهمد
کسی که خودش در وضعیت مشابهی قرار گرفته باشد و بتواند راهنماییم کند و از این سردرگمی نجاتم دهد...
خیلی خسته ام
همه چیز به هم ریخته است
احساس ضعف می کنم به شدت
همیشه از دوراهی و انتخاب و تصمیم گیری می ترسم
بین همه افکار و خواسته هایم تعارض ایجاد شده. قدرت برقراری تعادل بین آنها را از دست داده ام و از همه بدتر تضاد احساس و عقلانیت است و کشاکش دایمی این دو روح و جسمم را می فرساید... هیچ یک نمی تواند دیگری را اقناع کند... می ترسم...
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 13:15  توسط کلاغ
|
حس می کنم این روزها اگر با آدمی مواجه شوم که کاملا مثل خودم باشد از او بسیار بیزار خواهم بود... خودم را دوست ندارم این روزها... خیلی از کارهایی که انجام می دهم گویا متعلق به من نیستند گویا خودم هم برای خودم غریبه ام... از خودم می پرسم من واقعی ام چه شده است و کسی در ذهنم فریاد می زند آیا هیچ وقت من واقعی داشته ای آیا هیچ وقت تلاش کرده ای من واقعی خود را بشناسی...
از آن مواقعی است که تنها راه آرامشم فرار کردن است از خودم... حتی دلم نمی خواهد خودم را در آینه ببینم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 20:6  توسط کلاغ
|
ساعت از ۱۲ شب گذشته، به فردا فکر می کنم که قرار است روز خوبی باشد و آرزو می کنم دیگر مجبور نشوم برای فراموش کردن فردایی که چندی دیگر دیروز می شود تلاش کنم و هر نشانه ای از آن، برایم تلخ و دردناک باشد...
من هنوز با خودم، با خاطراتم، با انتخابم و با... در جنگم...
و هزار بار با خودم می گویم بگذار
که فراموش کنم*
* شعر گذران - فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 0:32  توسط کلاغ
|
به دنبال چیزی هستم که در هیچ جا نمی یابمش و دلم می خواهد تا ابد برای آرزوهای مرده ام گریه کنم...
گریستن و اشک ریختن زیر باران را دوست می دارم... آمیخته شدن دانه های اشک و قطرات باران...

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 17:42  توسط کلاغ
|
کاش می شد حرف هایی که گفتنشان بسیار دشوار است و در عین حال ضروری، از چشمان آدم خوانده می شد... بی هیچ کلام و واژه ای فهمیده می شد...
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 17:37  توسط کلاغ
|