...
شاید که روح را
به انزوای یک جزیره ی نامسکون
تبعید کرده اند
فروغ
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
شاید که روح را
به انزوای یک جزیره ی نامسکون
تبعید کرده اند
فروغ
بین نوشتن و ننوشتن مرددام. می دانم چیزی نخواهم نوشت جز تلخی ها و غرغر های مکرر.
دلتنگم و تنها. فکر کردن آزارم می دهد. فکر کردن به زندگی و شرایطم. حس می کنم خودم را نمی شناسم. حس می کنم به هزار دلیل مجبورم کسی باشم که نمی خواهم. این همه قید و بند باعث شده است خود واقعی ام را نشناسم و همه چیزهای دیگر هم به تبع این ابهام در سیاهی فرو می رود، روابطم، کارم و...
دلم یک کار سخت می خواهد. دلم کاری می خواهد که در آن غرق شوم، کاری که تا سرحد مرگ خسته ام کند و شب مثل یک جنازه به خانه برگردم، آنقدر خسته که نای فکر کردن نداشته باشم. کاری که اندکی دوستش داشته باشم.
از زندگی می ترسم. این روزها همانقدر که از خودکشی می ترسم از زندگی هم می ترسم. طنز تلخی است.
کاش می توانستم فکر نکنم...
چهارشنبه بیست آبان، احسان فتاحیان در کردستان اعدام شد و من به نحو احمقانه ای تمام روز منتظر بودم این خبر تکذیب شود. و حالا نوبت شیرکو معارفی فعال مدنی کرد، است. نمی دانم هیچ کاری از دستم برمی آید یا نه، اما می دانم که هیچ کاری نمی کنم. شاید اگر این افراد از دوستان من بودند بیشتر تلاش می کردم برای نجات جانشان و خیلی سعی می کردم برای جلب افکار عمومی. از بی تفاوتی خودم می ترسم. از عادت به مرگ و از عادت به اعدام می ترسم.
یک وبلاگ جالب که بخش هایی از کتاب ها و دیالوگ فیلم های مختلف را می گذارد، پیشنهاد می کنم سر بزنید:
قوزک پای چپ یک زرافه ی ایده آلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده می خارد
پ.ن. پریس، تکی و رها فکر می کنم شماها خیلی خوشتان بیاید!
همیشه از جمعه ها متنفر بودم و هستم. جمعه های کپک زده، جمعه های مرده، جمعه های زندگی انگل وار، جمعه های وقت کشی... متنفرم... از خودم متنفرم که نمی توانم بر این جمعه های این چنینی غلبه کنم و تغییرشان دهم...
دیروز صفحه سبز دیگری از تاریخ ایران ورق خورد. دیروز هم تلخ بود و هم شیرین.
صحنه های زیادی دیدم که مردم را دستگیر کردند و از دست من و هیچ کس دیگر کاری بر نیامد. جیغ زدن و خواهش و التماس کردن هیچ فایده ای نداشت. نمی دانم شاید هم فایده داشت اگر همه با هم همصدا می شدیم. اما همه می ترسیدیم از این که خودمان هم دستگیر شویم. یک جا تقریبا وسط میدان هفت تیر همه با هم شعار دادیم که ولش کن ولش کن اما...
هفت تیر خیلی شلوغ بود و پر از لباس شخصی. من چند جا در خیابان های اطراف بعد از درگیری رسیدم. معلوم بود که گاز اشک آور زده اند و حسابی درگیری بوده. دیدم که بعضی جاها لنگه کفش و کلی روبان و علامت سبز افتاده روی زمین و حسابی بغض کردم. توی هفت تیر جو خیلی سنگین بود. اما در خیابان قایم مقام سبزها بودند که پیروز شدند و آن لحظه ای که نیروی انتظامی فرار کرد خیلی لذت بخش بود. ولی همه آنقدر گاز اشک آور خوردیم که داشتیم خفه می شدیم. در کل هفت تیر بیشتر شبیه تعقیب و گریزهای پارتیزانی بود!
یکی از چیزهایی که دیروز بود و من تا به حال ندیده بودم، شوکر بود. باتوم های برقی که هم برای ترساندن مردم صدایشان را درمی آوردند و هم با آنها می زدندن مردم را. من اولین بار بود که می دیدم.
بعد به سمت میدان ولی عصر حرکت کردیم. نزدیک خیابان به آفرین انبوهی از سبزها را دیدیم که عکسهای میرحسین را بالا گرفته بودند و بادکنک سبز هم داشتند. خیلی ذوق زده شدم. از ته دل خوشحال شدم. بعد رفتیم قاطی جمعیت و کلی شعار دادیم. حسابی از ته دل و همراه جمعیت جیغ کشیدم: مرگ بر دیکتاتور، یا حسین میرحسین، سفارت روسیه لانه جاسوسیه، محمود خائن آوارده گردی...، رهبر ما عقل ماست دموکراسی حق ماست، باراک حسین اوباما یا با اونا یا باما، پول نفت چی شده خرج بسیجی شده و ... خیلی خوب بود. همه ناامیدی و بغضی که تو هفت تیر داشتم از بین رفت وقتی این جمعیت سبز را دیدم. هرچند آن طرف خیابان هم بسیجی ها و مردم طرفدار احمدی نژاد بودند اما حس کردم جمعیت ما از جنس دیگری است.
خیابان به آفرین هم که حکایتی بود. بچه ها وسط خیابان را با سطل آشغال بسته بودند و آتش روشن کرده بودند. سر کوچه هم پر بود از بسیجی ها. دو طرف به هم سنگ پرتاب می کردند. کلی شعار دادیم و به سمت بالای خیابان پیش روی کردیم. اما بعد نیروهای گارد و سپاهی ها آمدند و من و دوستم فرار کردیم. نفهمیدم چی شد اما بعدا خواندم که حسابی کتک زده بودند مردم را و خیلی ها را هم دستگیر کرده بودند.
خلاصه دیروز هم روزی بود. پر از ترس، نفرت، بغض، فریاد، شادی، شعار، همدلی، کمک، اضطراب، فرار و ...
باز هم یک صبح دیگر
من به پاییز دره اسون فکر می کنم که امسال هم از دست دادمش.
به زندگی فکر می کنم که یک روز خوب است و چند روز بد.
دلتنگم اما خوبم...
گاهی که در برابر مشکلات و واقعیت های تلخ زندگی کم می آورم، فکر های خنده داری به سرم می زند. الان هم این آرزوی احمقانه دائم در ذهنم چرخ می زند که کاش یک مورچه بودم تا راحت می توانستم خودم را گم و گور کنم. دلم می خواهد برای مدتی فرار کنم از همه چیز و همه کس. دیده نشوم و نبینم. کاش مورچه بودم...
کند
همچون دشنه ای زنگار بسته
فرصت از بریدگی های خونبار عصب می گذرد...
گاهی اوقات دوست دارم همه چیز را خراب کنم، تمام چیزهایی را که خودم ساخته ام نابود کنم. حس می کنم زندگی مثل یک هیولاست که می خواهد من را خفه کند، انگشت هایش را با تمام وجود دور گلویم احساس می کنم و فشاری که هر لحظه بیشتر می شود. هیچ چیز هم نمی تواند مرا نجات دهد، نه خانواده نه دوستی ها نه رابطه... این طور مواقع دلم می خواهد خودم را بکشم تا از این زجر تدریجی رها شوم... دلم می خواهد از زندگی انتقام بگیرم.
گاهی اوقات مثل امروز دائم با خودم فکر می کنم که هیچ آینده ای وجود ندارد، هیچ امیدی و هیچ نقطه روشنی نیست. همه چیز آنقدر تاریک است که از ته دل آرزو می کنم بمیرم.
اما جای نگرانی نیست. من پوستم کلفت است. می دانم که این افکار و احساسات زودگذر است و من به زودی به روال عادی و مزخرف زندگی باز خواهم گشت...

«ولی مثل اینکه اینها این قدر گفتن ندارد... که من دلم رقص می خواسته، کمی تاریکی، کمی موزیک، و فکر کرده ام که انگار دیگر فرصتی نیست برای رقصیدن...
گریه می کنم با صدای بلند گریه می کنم با صدایی که از توی قلبم می پیچد توی حلقم و از توی حلقم می پیچد توی لب هام و از توی لب هام می پیچد توی چشم هام و از توی چشم ها می پیچد توی تمام صورتم...»
احتمالا گم شده ام / سارا سالار / نشر چشمه