«عشق نقطه ای فروزان است و بس، با این حال به نظر می آید می تواند کل زمان را تسخیر کند. تا همین چند روز پیش اصلا عشقی وجود نداشت، چندی دیگر نیز عشقی وجود نخواهد داشت؛ اما تا زمانی که هست، پرتویش را بر روی گذشته و بر روی آینده ای که پس از عشق فرا خواهد رسید، می تاباند.»
آدلف/ بنژامن کنستان/ ترجمه مینو مشیری
پ.ن. نمی دانم، شاید این طور باشد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 20:2  توسط کلاغ
|
امشب کلی از خواندن این مطلب لذت بردم. پیشنهاد می کنم شما هم بخوانید. در این مطلب با رویکردی جالب به مسئله دیوارنویسی پرداخته شده است. سوءتفاهم نشود مطلب اصلا سیاسی نیست!!!
از غارهای نئاندرتالی تا دیوارهای دیجیتالی
پ.ن. چند مطلب دیگر هم بود که می خواستم لینک بدهم و پیشنهاد کنم که بخوانید اما حوصله ام نشد. شرمنده. این روزها دوباره سخت بی حوصله ام. نمی دانم من زندگی را یدک می کشم یا زندگی مرا... تنها می دانم که جریان امور زندگیم عادی نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 21:45  توسط کلاغ
|
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد...
+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 18:38  توسط کلاغ
|
کسی را که خیلی دوست دارم و برایم عزیز است، رنجانده ام. به رغم تمام مشکلاتش من هم مشکلی شده ام اضافه بر مشکلاتش... از خودم عصبانیم.
برنامه کوهم کنسل شد. تنها چیزی که تمام هفته برایش لحظه شماری می کنم.
کمرم درد می کند و نمی دانم علتش چیست... درد روی اعصابم لی لی بازی می کند.
در کل عجب پنج شنبه مزخرفی است. سعی می کنم فکر نکنم به ۲۴ ساعت گذشته اما نمی شود...
در بین این همه بدحالی فقط وقتی به این فکر می کنم که دوستانی به خوبی و مهربانی زوبین و پریسا دارم حالم بهتر می شود. دوستانی که از ته دل دوستشان دارم و خیلی زیاد دوستم دارند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 9:15  توسط کلاغ
|
فیلم ایاک و الدماء را دیدم. ترسیدم و یخ کردم... تمام وجودم پر از نفرت شد نسبت به سران سفاک جمهوری اسلامی...
وقتی فکر می کنم که این تنها گوشه کوچکی از فجایع چهار ماه اخیر است، وقتی فکر می کنم به خانواده هایی که هنوز دنبال عزیزانشان هستند و در بی خبری کامل، وقتی فکر می کنم به جنازه هایی که هنوز در سردخانه ها هستند، وقتی فکر می کنم به این که فیلمی از کهریزک و بازداشتگاه ها نیست و این تنها گوشه ای از خشونت ها و خون ریزی ها و کشتارهای این مدت است...
توصیه می کنم این فیلم را ببینید و بیشتر توصیه می کنم پخش کنید بین افرادی که ممکن است بی خبر باشند از این فجایع.
من فیلم را دارم اگر کسی دانلود فیلم برایش دشوارست خبرم کند تا به دستش برسانم.
در ضمن برخی می گویند تدوین این فیلم مستند را حاتمی کیا انجام داده است.
+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 21:16  توسط کلاغ
|
همّش دلم می گیره
همّش تنم اسیره
خنجر زدم خوب نشد
بل بل زدم جور نشد
این آهنگ آلبوم جدید محسن نامجو (اوی) به نوعی وصف احوالات آشفته و بی معنی من است. از صبح گذاشتم در گوشم و هی گوش می دهم و گوش می دهم و گوش می دهم و در دلم خنده های تلخ می کنم...
بی حوصله ام عجیب. دلتنگم. از آن روزهایی است که فکر می کنم قافیه زندگی را بدجور باخته ام...
+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:20  توسط کلاغ
|
دو کار هست که خیلی عذابم می دهد و گاه که ناخواسته انجامشان می دهم از خودم بی زار می شوم. یکی قضاوت سریع در مورد آدمها و رفتارهای آنهاست. یعنی بر اساس اطلاعات و مشاهدات ناقص در مورد دیگران قضاوت کنم و بدتر اینکه این قضاوت و ارزیابی نادرست را با دیگران هم در میان بگذارم. دوم مسخره کردن دیگران است. از اینکه کسی را به تمسخر بگیرم و ظاهر یا رفتار کسی را مسخره کنم حتی به شوخی، متنفرم. هر کس دیگری هم این کار را بکند به شدت می رود روی اعصابم.
+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 16:11  توسط کلاغ
|
دیشب فیلم ایتالیایی Facing Windows را دیدم. خوشم آمد. اما نمی دانم چرا اینقدر گریه ام گرفت آخر فیلم!!
یک جا یکی از شخصیت های فیلم می گوید:
تو هنوز حق انتخاب داری، تو می توانی تغییر کنی، در زندگی فقط زنده نباش. تو باید بخواهی که در یک دنیای بهتر زندگی کنی نه اینکه فقط آرزوی آن را داشته باشی...
شاید گریه ام گرفت چون حس می کنم من فقط نفس می کشم بدون اینکه برای آرزویی تلاش کنم یا بدون اینکه انتخابی بکنم...
در ضمن موسیقی ایتالیایی فیلم هم خیلی زیباست.

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 7:24  توسط کلاغ
|
بالاخره تمام شد این پایان نامه کوفتی من!!! راحت شدم.
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!
مرسی از همه دوستانی که آمدند و حضورشان موجب آرامش و شادی بنده شد.
مرسی از همه دوستانی که زنگ زدند. به ویژه آیدین عزیز. که خیلی خیلی خیلی خوشحالم کردم.
و مرسی از دوستی که خواب ماند و نیامد!!!! اما به هر حال کلی تبریک گفت و خوشحالم کرد.
و مرسی از دوستی که بیشتر از همه کمکم کرد برای امروز و می دانم آنقدر متواضع هست که دوست ندارد نامی از او برده شود!
از تو هم مرسی پریسای عزیزم.
پ.ن. مهسا جان جای تو خیلی خیلی خالی بود...
+ نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 21:23  توسط کلاغ
|
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار...
+ نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 22:8  توسط کلاغ
|
هجوم واژه ها و افکار مختلف و بی پایه به مغزم از سر گرفته شده.
باز هم انگار چیزی نابه جاست در من یا شاید این منم که نابه جا هستم.
باز دچار این حس مزخرف شده ام که دیگران در مورد من چگونه می اندیشند و مرا چگونه می بینند و آیا دوستم دارند یا متنفرند از من و ...
باز در حال دست و پا زدن در باتلاقی عمیق شده ام تا شاید خودم را پیدا کنم. میان سبک های مختلف زندگی و راه های متفاوت گذران عمر، واقعا نمی دانم که راه من کدام است و کدام می خواهم باشد...
باز حس می کنم همه فرصت ها را از دست می دهم و هر روز به فاجعه نزدیک تر می شوم...
باز روزی هزار بار به خودم می گویم کاش زودتر بمیرم.
کاش می شد: «گذشته ام را بدون هيچ تاسفي بپذيرم،
با اعتماد زمان حال را بگذرانم و بدون ترس براي آينده آماده شوم»...
کاش اینقدر تکراری نبودم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 16:49  توسط کلاغ
|