تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

...

 

«چرا من همیشه از این کار شانه خالی کرده ام، خجالت کشیده ام، یا حوصله اش را نداشته ام. رو در رو شدن با خود، در دهلیزهای تو در توی ذهن خود پرسه زدن، به سنجش و جهش و کاوش پرداختن، با خود رو راست بودن، حقیقت وجودی خود را کشف کردن. حقیقت... حقیقت...»

رمان به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، داریوش مهرجویی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 23:1  توسط کلاغ  | 

...

 

دایم به این وبلاگ و به حرف هایی که در ذهن دارم و جای نوشتن آن ها این وبلاگ است، فکر می کنم. اما به هیچ وجه قادر به نوشتن نیستم و این حس بدی است.

به زودی دوره جدیدی در زندگی ام آغاز می شود. دوره بعد از پایان نامه. مضطربم.

امروز باز حس غریبگی داشتم. حسِ بدِ غریبه بودن.

از همه این غر غر ها که بگذرم همه چیز نسبتا خوب است، همه چیز جز احوالات روحی من و اوضاع ایران!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 21:19  توسط کلاغ  | 

...

 

امروز بی حوصلم

نمی خواهم کار کنم

گور پدر هر چی پایان نامه

از اینکه برای روز قدس خیلی تلاش نکردم شرمنده شدم. یک سری خبرنامه و اعلامیه دانلود کردم که پرینت بگیرم و پخش کنیم با بچه ها.

رمان مهرجویی را هم گذاشتم تو کیفم

می خواهم برم کتابخانه رمان بخوانم!

من امروز نمی خواهم کار کنم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 10:44  توسط کلاغ  | 

...

 

«الان اندیشه ها، تصاویر، مفاهیم، صورت ها، اندام ها، اشیا همه و همه توی کله من می چرخند و ناله می کنند و در هم فرو می روند، انگار توی آب میوه گیری است. این کله را چگونه می توان سامان داد؟»

از دست خودم کلافه ام، از دست خودم که باری به هر جهت و بی هدف شده زندگی ام. کاش می توانستم به قول هایی که به خودم می دهم عمل کنم. کاش این همه بین فکر و عملم فاصله نبود. کاش این هم بی اراده نبودم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 22:23  توسط کلاغ  | 

...

 

زندگی یعنی مسئولیت

یعنی سختی

یعنی غم

یعنی اگر نخواهی بزرگ شوی و با سختی های زندگی مقابله کنی زیر چرخ دنده های آن له می شوی

در عین حال همه چیز خیلی زود می گذرد خیلی زود، چه تلخ باشند روزها و چه شیرین...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 15:54  توسط کلاغ  | 

...

 

گاهی با خودم فکر می کنم شاید بد نباشد کسی را که خیلی دوست دارم چند روز نبینم. این طور بیشتر یادم می ماند که چقدر آن شخص را دوست دارم. به علاوه هیجان و بی تابیم، زمانی که قرار است بعد از چند روز او را ببینم، حس خوب و بی نظیری است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 9:55  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats