می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید...
"فروغ"
پ.ن. این روزها حس می کنم شده ام یک عروسک کوکی با لبخند های بی اراده و از سر عادت. حس می کنم از درون در حال پوسیدنم و دیر یا زود این پوسته رویی می شکند و من فرو می ریزم.
+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 23:27  توسط کلاغ
|
+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 16:12  توسط کلاغ
|
می ترسم ای سایه، می ترسم ای دوست،
می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده ست؟
ای کاش می شد بدانیم
ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده ست؟
"اخوان ثالث"
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 0:0  توسط کلاغ
|
مدتی است گلویم از بغضی سنگین گرفته. امروز کلیپی راجع به حوادث اخیر دیدم با آهنگ برادر بی قراره شجریان (می توانید آهنگ را از اینجا یا اینجا دانلود کنید)، خیلی دلم گرفت و چشم هایم پر از اشک شد اما باز هم گریه ام نگرفت. از وقتی آمدم خانه آهنگ را گوش می دهم و گوش می دهم، بغض لعنتی گلویم را فشار می دهد، فکرم دور همه چیز چرخ می زند: از مشکلات شخصی گرفته تا قیافه در هم شکسته زیدآبادی در بیدادگاه دیروز که عکسش در کلیپ بود؛ از مادر بزرگم که حالش چندان خوش نیست و عزیزترین کس من در زندگیست تا چهره مغموم مادر سهراب اعرابی که در کلیپ بود و دنیایی از غم در چهره اش موج می زد. به این فکر می کنم که چند روزی است ۲۵ سالم تمام شده و وارد ۲۶ سالگی شده ام. اگر عمر مفیدم را حداکثر ۵۰ سال هم حساب کنم نیمی از آن طی شده... خسته و شکسته ام... می ترسم... از همه چیز از خودم از تنهایی از... کاش می توانستم گریه کنم... چقدر این آهنگ حالم را گرفته امروز... چقدر تلخ است که آدم اوج جوانیش مصادف با کودتایی سیاه باشد... این هم یک تراژدی دیگر که بر تراژدی های زندگی من (و خیلی های دیگر البته) اضافه شد.
+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 21:6  توسط کلاغ
|
به شانهام زدي
که تنهاييام را تکانده باشي
به چه دل خوش کردهاي؟!
تکاندن برف
از شانههاي آدمبرفي؟
"گروس عبدالملکیان"
+ نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 22:43  توسط کلاغ
|
دست و دلم اصلا به نوشتن نمی رود. امروز داشتم فکر می کردم هرچند همه روزهای بعد از انتخابات در شوک و اضطراب سپری شد و می شود اما برخی خبرها و اتفاقات بیشتر دلم را لرزاند و حالم را خراب کرد. مسائل مربوط به حجاریان و توصیف همسرش از وضعیت او در زندان، شروع ناگهانی محاکمات و دیدن عکس ابطحی که آنقدر تغییر کرده بود، اعلام مرگ جوانانی که چندین روز قبل کشته شده بودند و تازه یکی یکی به خانواده هایشان خبر می دادند، بازداشتگاه کهریزک و وضع رعب آور و تلخش و... امروز هم وقتی متن مصاحبه همسر عبدالله مومنی را خواندم خیلی خیلی حالم گرفته شد. بعد هم مطلبی در وبلاگ ضد کودتا در مورد شکنجه دارویی خواندم که شوکه شدم. چقدر... واقعا تا کی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 21:27  توسط کلاغ
|
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه
"شهید بلخی"
پ.ن. این شعر خیلی به دلم نشست. شاید به خاطر دوستی که بزرگترین خواسته اش این است که کمی شاد باشم و من هیچ گاه نمی توانم. ادعای خردمندی ندارم، اما آگاهی از برخی واقعیت هاست که چنین مرا تلخ کرده...
+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 21:11  توسط کلاغ
|
این روزها، نه شاید چندین ماه گذشته، زمان برایم به نوعی می گذرد که با همیشه متفاوت است. در واقع اصلا متوجه گذر زمان نیستم. همه چیز ساکن است. انگار دیروز و امروز و فردای من هیچ فرقی با هم ندارند و همه چیز، هر روز هر ساعت و هر لحظه، مثل هم اند...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 16:4  توسط کلاغ
|