سوگنامه
... با چنان هایی چنین دیگر
بی شک اینجا دیگر اقلیمی ست
آسمان دیگر، زمین دیگر
آفتاب و سایه را ذات دگر، حتی
کائناتِ عقل و حس را، رسم و دین دیگر...
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
... با چنان هایی چنین دیگر
بی شک اینجا دیگر اقلیمی ست
آسمان دیگر، زمین دیگر
آفتاب و سایه را ذات دگر، حتی
کائناتِ عقل و حس را، رسم و دین دیگر...
مدت مدیدی است که انتخابات دهم ریاست جمهوری، مانند دیگران اصلی ترین دغدغه ذهنی ام شده است اما این دو هفته اخیر اوج اضطراب و استرس است برای همه. چند روز بود به نوشتن مطلبی در وبلاگ برای ترغیب به رای دادن فکر می کردم. چیز جدیدی برای گفتن نداشتم. جز این که در این موقعیت بحرانی مهم شرکت در انتخابات و رای به یکی از دو کاندیدای اصلاح طلب است. البته با توجه به موج ایجاد شده در حمایت از موسوی و شانس بسیار پایین کروبی من فکر می کنم درست تر این است که به موسوی رای دهیم. اگرچه دلایل دیگری هم در دفاع از موسوی در برابر کروبی دارم اما همچنان می گویم در این مقطع مسئله اصلی ما تلاش برای غلبه بر احمدی نژاد است نه اثبات برتری موسوی بر کروبی یا بالعکس.
این روزها در بحث با دوستان اقتصاددان و لیبرال طرفدار کروبی، با این استدلال مواجه می شویم که در مرحله اول رای به موسوی و کروبی تفاوتی ندارد و هر دو رای در مقابله با احمدی نژاد به یک اندازه موثر است. امروز یک پاسخ خوب از حامد قدوسی خواندم که خیلی خوشم آمد. حتما بخوانید:
البته به احتمال زیاد و همان طور که از کامنت های مطلب حامد قدوسی مشخص است دوستان اقتصاددان و لیبرال طرفدار کروبی با این استدلال قانع نشده اند اما من دیگر هیچ تردیدی ندارم که باید به موسوی رای داد. اوضاع خطرناک تر از آن است که بخواهیم ریسک کشیده شدن انتخابات به مرحله دوم را بپذیریم. آمدن دوباره احمدی نژاد وحشتناک تر از آن است که به گرایشات دولتی یا لیبرال موسوی و کروبی در اقتصاد بیندیشیم.
من برای حامیان کروبی و انتخابشان احترام قائلم اما اگر احمدی نژاد دوباره انتخاب شود تمام طرفداران کروبی را که به جای تبلیغ علیه احمدی نژاد به تخریب موسوی پرداختند مقصر می دانم.
حق با توست آیدین جان، من اصولا یا خیلی مبهم می نویسم یا فقط به قول تو نتیجه را می نویسم! نوشتن آن پرسش در پست قبل، شاید چند دلیل داشت و مجموعه ای از عوامل آن حس را به شدت در من تقویت کرد. اما اینکه چرا در مورد آنها نمی نویسم. خوب یک سری از عوامل فردی بودند که جرات نوشتنشان را نداشتم. به ویژه از دلسوزی دیگران اصلا خوشم نمی آید. یک سری عوامل هم مربوط به خودم نبودند. نوشتن اینها هم یک نوع حس انسان دوستی ظاهری را تداعی می کند که دوست ندارم.
زندگی تراژدی است وقتی کسی دچار مشکلی است که نقشی در ایجاد آن نداشته. حالا هم چاره ای ندارد برای خلاصی از مشکلش.
زندگی تراژدی است وقتی تو عزیزی را از دست می دهی.
زندگی تراژدی است وقتی رنج بردن کسی را که دوست داری می بینی و نمی توانی هیچ کاری برای او بکنی.
زندگی تراژدی است وقتی خیلی از آدم ها حداقل های لازم برای زندگی را ندارند. اما همان قدر آدم اند که بقیه.
زندگی تراژدی است وقتی بچه ای در آرزوی درس خواندن است اما باید سر چهار راه گل بفروشد.
زندگی تراژدی است وقتی...
چه فرقی می کند اصلا. نوشتن جمله دیروز شاید تنها باعث شد کمی آرام تر شوم یا یک درگیری ذهنی را با دیگران در میان بگذارم.
جدی نگیرید. نه خودم را نه حرف هایم را نه چرندیات این وبلاگ را...
امروز کلی عکس نگاه کردم که مربوط به یک سال گذشته بود. هر عکسی حس متفاوتی را در من ایجاد می کند: شادی، غم، حسرت، ترس از بازگشت یک حادثه تلخ، دلتنگی، خنده و... اما در کل به این فکر می کنم که همه چیز چقدر سریع می گذرد. چه زود همه اتفاق ها تبدیل به خاطره می شوند. در طول زمان بعضی آدم ها نزدیک تر می شوند و بعضی دورتر.
چقدر خاطره چقدر احساسات مختلف در ذهن ما انباشته ست...
بیا ساقی از می ندارم گزیر
به یک جامِ باقی مرا دست گیر