...
دلم می خواهد برای مدتی کم رنگ باشم، یا حتی اصلا نباشم. دیده و شنیده نشوم و نبینم و نشنوم...
گیجم... و هر جمله و هر اتفاقی گیج ترم می کند...
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
دلم می خواهد برای مدتی کم رنگ باشم، یا حتی اصلا نباشم. دیده و شنیده نشوم و نبینم و نشنوم...
گیجم... و هر جمله و هر اتفاقی گیج ترم می کند...
همیشه با خودم فکر می کنم یکی از سخت ترین مسائل زندگی تنظیم روابط با آدم های دیگر است، به ويژه روابط عاطفی و باز سخت تر رابطه عاشقانه. هیچ وقت نمی توانم عشق را برای خودم تعریف کنم و همیشه مفهومی مبهم است که افکارم نسبت به آن تغییر می کند. گاهی به خودم می گویم چرا باید برای آن تعریفی پیدا کنم؟ نمی دانم... شاید تعریف شدنی نباشد و چیزی و یا حسی باشد تجربی که برای هر فردی معنای خاصی دارد... شاید... اما گاهی این همه ابهام در این مفهوم آزارم می دهد...
گیجم نسبت به همه چیزهایی که در ذهن دارم. نسبت به واقعیت هایی که باید پذیرفت. نسبت به انتخاب هایم. نسب به خودم. نسبت به کارها و تصمیماتم. به خودم می گویم اگر جرات نداری خودت را بکشی سعی کن زندگی کنی. اگر نمی توانی چیزهایی که آزارت می دهند را تغییر دهی سعی کن با آنها کنار بیایی. اما هنوز هم گاهی که با واقعیت های تلخی که فکر می کردم با آنها کنار آمده ام مواجه می شوم احساس ضعف می کنم و گلویم از شدت بغض درد می گیرد...
«وقتی زندگی را می بازی، به خاطره پناه می بری. می خواهی بفهمی از کجا شروع شد و امان از وقتی که در این دور لایتناهی می افتی!»
گاه آدم بر این تصور است که بر ضعف هایش غلبه کرده و شخصیتش را تا حدودی آنگونه که می خواسته شکل داده است. اما به یک باره می بیند همه آنچه تا به حال ساخته در هم شکسته است و آنچنان که باید استوار نبوده. تلخ تر آنکه دیگر حوصله ای نیست برای دوباره ساختنش...
دلایل زیادی برای به قول تو غوغا به پا کردن در مورد این پرونده و پرونده های مشابه وجود دارد:
اعدام نوجوانان زیر 18 سال در حقوق بین الملل ممنوع است. بر فرض این که دلارا مرتکب قتل شده باشد، او در 17 سالگی به این اتهام دستگیر شده بود و بسیاری از اعتراض ها از این بابت بود و صرفا مخالفت با مجازات اعدام نبود که شامل حال خفاش شب هم شود.
باز هم بر فرض این که دلارا مرتکب قتل شده باشد، مانند هر محکوم دیگری از حقوق قانونی محکومین برخودار است و این که بدون اطلاع به وکلایش قصاص شده است و اجازه داده نشده قبل از اجرای حکم با خانواده اش ملاقات کند خلاف قانون است. چرا که به موجب ماده 5 آیین نامه نحوه اجرای احکام اعدام،... مصوب 15/2/1370، «دادستان مجری حکم، حداقل 48 ساعت قبل از زمان اجرای حکم، مراتب را به مراجع و اشخاص ذیل اطلاع می دهد،:...{از جمله} وکیل محکوم علیه...». به علاوه ماده 6 همین آیین نامه مقرر داشته « قبل از اجرای حکم... دادستان به محکوم اطلاع می دهد چنانچه تقاضای ملاقات اشخاصی را دارد، اظهار نماید و در صورت تقاضای ملاقات، دستور احضار آنان را می دهد مشروط بر اینکه قبول تقاضا موجب تاخیر اجرای حکم نشود».
اما یک بحث بر سر این است که وکلای دلارا مدعی اند در پرونده دلایلی مبنی بر بی گناهی دلارا وجود داشته که در دادگاه به آن توجهی نشده. من در این زمینه نمی توانم اظهار نظر کنم اما به هر حال اینکه دو وکیل بی دلیل و به اشتباه چنین ادعایی کنند و بر آن پای فشاری، احتمالش کم است. به علاوه این که ما در پرونده های کیفری هیات منصفه نداریم و این خود می تواند امکان نقص رسیدگی یا برداشت اشتباه قاضی را بیشتر کند.
اما در مورد ادعای تو که قضات کیفری از مجرب ترین قضات اند! می شود گفت که قاعدتا و مطابق اصول حقوقی باید این گونه باشد اما در ایران حداقل در مورد دادگاه های بدوی و تجدید نظر الزاما این طور نیست. مسئله آموزش قضات هم که خود ماجرایی دارد مجزا!
گفته ای که اگر بحث دفاع از حقوق بشر است و مخالفت با اعدام که ربطی به این قضیه ندارد و... . به هر حال اعدام نوجوانان زیر 18 سال از مصادیق نقض حقوق بشر است و طبیعی است که در دفاع از حقوق بشر به آنها اشاره شود. هر چند به نظر من رسانه ای شدن چنین پرونده هایی همان قدر که می تواند تاثیر مثبت داشته باشد گاهی ممکن است موجب سیاسی شدن پرونده و تضییع بیشتر حقوق متهم شود! البته این که تو می گویی کسانی که در مورد نقص دادرسی و ایرادات پرونده اظهار نظر کرده اند صلاحیت ندارند و برای قاضی نمی تواند مفید باشد، اولا نقایص مطمئنا در دفاعیات وکلا و لوایحشان که به دادگاه ارایه کرده اند مطرح شده است و ثانیا خیلی از این افراد از جمله آسیه امینی مدت هاست که به طور جدی درگیر حمایت از نوجوانان محکوم به اعدام اند و چندان با مسئله ناآشنا نیستند.
من به عنوان یک حقوق خوان در مورد گناهکار بودن یا نبودن دلارا نظری ندادم و دفاعی نکردم که بخواهد فاجعه باشد، اما بدیهی است که شخصی را 6 سال در اضطراب مرگ نگاه داشتن و این چنین اعدامش کردن خلاف حقوق بشر و بسیار تلخ است.
این مطلب آسیه امینی را که خواندم حالم بیشتر گرفته شد. بیشتر از این نظام مزخرف حقوقی حالم به هم خورد. مطمئنا این آخرین اعدام نبود و باز هم...
وبلاگ آسیه امینی فیلتر شده. برای همین کل مطلبش را در ادامه می آورم:
مگر ابر بهار امشب غمی چون من به دل دارد
که می خواهد بدینسان تا سحر همپای من گرید
"اخوان ثالث"
شدم مثل یک تکه پلاستیک که از بس کش آمده، نازکِ نازک شده. زمانی برای بریدن یا خراشیدنم قیچی بزرگی لازم بود اما این روزها یک خار کوچک هم خراشم می دهد و پاره پاره ام می کند...
از این همه ضعف و آسیب پذیری خودم متنفرم.
اما فکر می کنم هنوز خاصیت ارتجاعیم را از دست نداده ام و دوباره می توانم به سر سختی سابقم برگردم...
چه تلخ است وقتی تمام تشنگی کسی به حرف زدن و شنیده شدن، هم زمان می شود با میل مخاطب به سکوت، نشنیدن و فکر نکردن... و در این میان همیشه میل یک نفر زیر پا له می شود. چه تلاقی مزخرفی...
«این منِ کوفتی که دارم، وامانده است. کاش کسی لالایی می گفت! کسی شعر می خواند!»
«انگار زندگی جایی ماسیده است. همۀ حرف ها بیهوده شده اند...»