خوشحالم که سال جدید را به همراه همه کسانی که دوست شان دارم آغاز می کنم و خوشحالم که همه آنها سلامت اند و آرزو می کنم سال آینده هم همه سلامت و شاد باشند و در کنارشان باشم.
برای همه دوستانم و همه کسانی که دوستشان دارم و دوستم می دارند آرزوی سالی سرشار از شادی و آرامش دارم.
هر مبدائی بهانه ایست برای تغییر و آغازی دوباره... آغاز خوشی داشته باشید.
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 15:3  توسط کلاغ
|
من اندر خود
نمي يابم
كه روي از دوست
برتابم
"سعدي"
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 13:18  توسط کلاغ
|
چه تنهایی گریزناپذیری دارد بشر...
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11:56  توسط کلاغ
|
گاهی آنقدر چیزهایی که ذهنم را مشغول کرده اند متعدد و پراکنده هستند و آنقدر بی ربط، که ترجیح می دهم هیچ ننویسم...
زندگی تماما انتخاب است و بعد اندیشیدن به اینکه آیا آن انتخاب درست بوده و بعد اندیشیدن به اینکه انتخاب بعدی چه باشد...
دو روز است که ذهنم سخت درگیر این پرسش است: خوشبختی از نظر من چیست؟ چه زمانی خودم را خوشبخت خواهم دانست؟
+ نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 23:31  توسط کلاغ
|
به خودم قول می دهم که هرگاه عصبانی شدم از 1 تا 20 یا بیشتر بشمارم و وقتی که آرام شدم واکنش نشان بدهم... بعد دیدم اگر این طور باشد باید تمام طول روز فقط بشمارم چرا که اولا موارد زیادی خشمم را برمی انگیزد از سوی دیگر من آرام بشو نیستم...
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 14:6  توسط کلاغ
|
یک اصل هست که خیلی به آن معتقدم: همه چیز می گذرد!
همان طور که لحظه های خوب و شیرین می گذرند، لحظه های تلخ هم دیر یا زود خواهند گذشت. هیچ چیز دیری نمی پاید، اگر هم چیزی پایدار و ماندنی شود، به بودنش عادت خواهیم کرد هرچند همیشه درد و سوزش مزمنی باقی خواهد ماند.
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 12:29  توسط کلاغ
|
کارهایی که به نظرم خیلی سخت می آیند این روزها:
منطقی بودن
غر نزدن
مثبت اندیشیدن
نگران این نبودن که دیگران در مورد من چه قضاوت و برداشتی دارند
اضطراب نداشتن به خاطر حوادثی که کاملا خارج از اختیارم هستند و دیر یا زود رخ خواهند داد
تمرکز کردن
دلتنگ نشدن
حفظ تعادل میان عقل و احساس
و...
+ نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 12:8  توسط کلاغ
|
یخ کردم
سردم شده
از درون سردم شده
انگار مغزم یخ زده
پر از اضطراب و سوالم
یخ زدم...
+ نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 21:6  توسط کلاغ
|
نسیم
باد
طوفان
طوفان
باد
نسیم...
+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 23:53  توسط کلاغ
|
این روزها آنقدر همه چیز در نوسان دایمی است که به هیچ چیز اعتمادی ندارم، نه امیدها و شادی ها و نه ترس ها و اضطراب ها... همه چیز متغیر است. ترجیح می دهم فکر نکنم و غرق شوم در چیزی: کار، رمان، شعر. هرچند که غرق نمی شوم، دست و پای دائم می زنم...
پ.ن.۱. امشب هوا طوفانی ست و باد می آید. باد را دوست می دارم اما صدای باد در سکوت نیمه شب همیشه مضطربم می کند، بی هیچ علتی.
پ.ن.۲. امشب از آن شب هایی ست که دلم می خواهد با کسی حرف بزنم. گویی واژه ها مغزم را می جوند. گوشی نبود که بشنود، اینجا نوشتم تا اندکی آرام شوم!
+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 23:51  توسط کلاغ
|
«قبل از کشف واقعیت های تلخ، روزها روشن تر بودند. آسمان شفاف تر بود. می توانستم ساعت ها در باغچه ی کوچک خانه بگردم و به تماشای خاک، برگ، کرمهای قهوه ای رنگی که بعد از باران از خاک بیرون می آمدند بنشینم و هر لحظه چیزی تازه کشف کنم...»
پدر آن دیگری - پری نوش صنیعی
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 19:53  توسط کلاغ
|
این چیست این که لحظه ی بی خویشیِ تو را
آشفته می کند:
این تیک و تاکِ ساعتِ مچ بند
زیرِ سر،
یا این صدایِ چشمه ی جوشانِ عمرِ توست؛
کاین گونه قطره،
قطره،
به مرداب می چکد؟
"شفیعی کدکنی"
+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 22:9  توسط کلاغ
|
شدم مصداق کامل این ضرب المثل که «با یک مویز گرمیش میشود و با یک غوره سردی »!
بیش از حد تحت تاثیر حرف های دیگران قرار می گیرم و افکار و تصمیماتم بی ثبات شده اند... دایم کلنجار می روم با خودم و افکارم.
کاش می شد یک مدت از همه چیز دور می شدم...
+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 11:56  توسط کلاغ
|
گفت: تو تکلیفت با خودت روشن نیست!
این جمله صد بار در ذهنم انعکاس پیدا کرد و پاسخ درخوری نیافتم که چرا اینچنینم. تکلیفم با خودم روشن نیست شاید چون خیلی چیزهای دیگر هم روشن نیستند و سرشار از ابهام اند...
چقدر دلم می خواست گریه کنم و بگویم که من بیشتر از او از این وضع رنج می کشم...
+ نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 20:20  توسط کلاغ
|
امروز وقتی دوستم رها زنگ زد و یک خبر خوب در مورد خودش داد تا من هم خوشحال بشوم، به این فکر کردم که چقدر خوب است که دیگران را در شادی هایمان هم سهیم کنیم. دیدم کمتر پیش می آید که دیگران (حدافل کسانی که دوستم می دارند) را در جریان اتفاقات خوبی که برایم می افتد قرار دهم تا آنها هم خوشحال شوند...
رهای عزیزم مرسی که خوشحالم کردی.
+ نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 15:13  توسط کلاغ
|
باران شبانه را دوست دارم
نیمه های شب
چراغ روشن پارک ها
و ماشینی که دور می شود
به سرعت زندگی.
"شمس لنگرودی"
+ نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 21:0  توسط کلاغ
|