دوست دارم سرم را ببرم زیر آب و آنقدر نگه دارم تا نفسم بند بیاید طوری که وقتی سرم را از زیر آب بیرون میاورم نفس نفس بزنم...
دلم یک شعر خوب می خواهد که با تمام وجود با آن هم حسی داشته باشم.
دلم یک رمان عاشقانه خوب می خواهد که حسابی گریه ام را در بیاورد و بتوانم با شخصیت های آن، هم ذات پنداری کنم.
دلم کلی چیزهای محال هم می خواهد که می دانم تا من همین من باشم محال باقی خواهند ماند.
+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 13:31  توسط کلاغ
|
دچار بی تفاوتی و رکود بدی شدم که به شدت آزارم می دهد اما نمی توانم بر آن غلبه کنم...
خوابیدن های بی موقع، وقت کشی، حل کردن بیمارگونه جدول، به تاخیر انداختن و به تاخیر انداختن کارها... نکند دوباره افسرده شدم؟
وقتی مشکلات و مسائل آزاردهنده زیاد می شوند و سعی می کنم نسبت به آنها بی تفاوت باشم، مثل اینکه این بی تفاوتی به همه ابعاد ذهن و زندگیم سرایت می کند. این بی تفاوتی و بی انگیزگی مطلق خیلی آزارم می دهد. در ذهنم من کنونی ام را با خود سابقم مقایسه می کنم و... حس می کنم هر روز بیشتر و بیشتر شبیه مرسو تو کتاب بیگانه آلبر کامو می شوم:
«آنگاه غالبا فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنه درخت خشکی زندگانی کنم، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به گل آسمان بالای سرم نداشته باشم، آن وقت هم کم کم عادت می کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان، و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را می گذراندم. همچنان که در اینجا، منتظر دیدن کراوات های عجیب وکیلم هستم و...»
+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 21:21  توسط کلاغ
|
دیروز خاتمی رسما اعلام کرد که در انتخابات شرکت خواهد کرد، هر چند از نظر من هنوز حضورش قطعی نیست و باید تا دقیقه نود صبر کرد. هیچ تحلیل خاصی از این کاندید شدن ندارم اما به عنوان یک شهروند ایرانی که می دانم فعلا قرار است همچنان در ایران زندگی کنم از این خبر مضطرب شدم. نمی دانم چرا اما چندان امیدی به خاتمی ندارم. این که به هر حال خاتمی از احمدی نژاد بهتر است کاملا بدیهی است اما فکر می کنم شاید گزینه های دیگری هم باشند که کم هزینه تر و کارآمدتر باشند. نمی دانم آمدن خاتمی از یک طرف کورسوی امیدی در دلم ایجاد می کند که می دانم نباید به آن توجه کنم و از طرف دیگر تجریه های همه تلخ باعث می شود که بگویم کاش خاتمی نیامده بود...
حامد قدوسی در یک لیوان چای داغ مطلب خوبی در این مورد نوشته که پیشنهاد می کنم بخوانید. فکر می کنم حرف دل خیلی از ما باشد: آقای خاتمی ناامیدمان نکنید!
صادق الحسینی هم در کاتالاکسی در این مورد نوشته: خاتمی آمد!
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 10:2  توسط کلاغ
|
خسته خسته از راه کوره هایِ تردید می آیم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد...
"شاملو"
+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 11:6  توسط کلاغ
|
بچه که بودم یک بازی داشتم به نام "چیدنی ها" هنوز هم کانون پرورش فکری کودکان، این بازی را دارد. بازی متشکل بود از تعداد زیادی مکعب های هم اندازه و رنگارنگ که باید پشت هم می چیدیشان و با افتادن یکی از آنها همه مکعب ها تا آخر می ریختند. بعضی مسایل در زندگی هم مثل این بازی هستند. آدم یواش یواش مکعب ها را می چیند و بعد ناگهان همه چیز با یک تلنگر خراب می شود... و آدم می ماند با حس تلخی که درون انسان را می گزد...

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 18:3  توسط کلاغ
|
گریان مشو نازنین، ما را پریشان مکن...
+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 13:12  توسط کلاغ
|
گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو
"مولوی"
پ.ن. مرسی از آهنگی که برایم فرستادی، اگر هنوزم اینجا را می خوانی.
+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 19:27  توسط کلاغ
|
«...خوشبختی؟
در این سوال چیز ناخوشایندی است که ژونوویو را می گزد. هر بار به خوشبختی فکر می کند، بی اختیار به مقایسه می افتد؛ بین وضعیت گذشته، حال و آینده ای که در ذهنش ساخته و یا همیشه در حال ساخته شدن است. حتی بیشتر از این، مقایسه بین خودش و آدم هایی که می شناسد یا حتی نمی شناسد. خیال می کند اگر موقعیت آدم ها با همدیگر تفاوت نداشت یا گذشته و آینده شان فرقی نمی کرد، خوشبختی دیگر کلمه ای بی معنا می شد. اما حالا آیا معنا داشت؟...»
رمان ناتنی - مهدی خلجی - صفحه ۲۸
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 20:1  توسط کلاغ
|
چه فرایند پیچیده ایست یاد آوری خاطرات وقتی بی دلیل و به واسطه تلنگرهای بی ربط یاد حوادث و خاطرات دوری می افتی که فکر می کردی در ته ذهنت مدفونشان کرده ای...
امروز از مسیری گذشتم که مدتی پیش مسیر دایمی ام بود برای رفتن به سر کار... خاطرات زیادی در ذهنم زنده شد که چندان هم ربط مستقیمی به مسیر یا کار سابقم نداشتند...
خاطرات خوب اصولا باعث نوستالوژیک شدن می شوند و خاطرات بد هم که... تازه یاد گرفته ام که از خاطراتم و از گذشته ام فرار نکنم، یاد گرفته ام وقتی با گذشته ام مواجه می شوم خودم را گم نکنم و آرامشم را حفظ کنم. اما هنوز هم وقتی در برابر هجوم خاطرات قرار می گیرم و صحنه ها پشت سر هم از جلوی چشمم می گذرند، بی تاب می شوم و گاهی انگار نفسم بند می آید و فقط دوست دارم که فرار کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 14:15  توسط کلاغ
|
دلم می خواهد که یک سگ داشته باشم. مدت هاست که این آرزو را دارم اما این روزها بیشتر به آن فکر می کنم... فعلا که امکانش نیست...
بچه که بودم سریال کارگاه و رکس از تلوزیون پخش می شد از آن موقع همیشه دلم می خواست که سگی مثل رکس داشته باشم.
تنها نکته تلخ داشتن سگ این است که عمر سگ ها کوتاه ست و حداکثر 13 یا 14 سال عمر می کنند و این خیلی بد است. آدم به سگش عادت می کند، سگ ها خیلی خیلی مهربان و باهوش هستند. مثل یک دوست می مانند و شاهد پیر شدن و مرگشان بودن خیلی سخت و تلخ است...

+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 14:28  توسط کلاغ
|
حالا بعد از اینکه امتحان کانون وکلا تمام شد (خوب یا بدش هم مهم نیست) باید به همه چیزهایی فکر کنم که این مدت به تاخیر انداخته بودمشان و به کارهایی برسم که موکولشان کرده بودم به بعد از امتحان. اما چندان انرژی ندارم. با خودم کلنجار می روم، سعی می کنم در ذهنم برنامه ای بریزم برای این روزها و برای غلبه کردن بر تمام کارها و مسائل... برگشتن به زندگی عادی همیشه سخت است، حالا دوباره برگشتن به کار، فکر پایان نامه و خیلی چیزهای دیگر مضطربم می کند اما خوب می دانم که این اضطراب موقتی است و زودتر از آنچه فکرش را می کنم عادت خواهم کرد به همه چیز.
همیشه رسیدن سالگرد برخی از مسائل، اتفاقات، تصمیم ها و... بهانه ای است برای اینکه به آن مسائل اندیشید و ارزیابی شان کرد. من هم به سالگرد یک تصمیم نزدیک می شوم این روزها. وقتی به یک سال گذشته و تبعات آن تصمیم نگاه می کنم، با تمام وجود خوشحال می شوم. جزء معدود تصمیمات زندگی من است که نسبت به آن هیچ احساس پشیمانی ندارم و مطمئنم که اگر زمان به عقب برگردد دوست دارم آن تصمیم و تصمیمات و اتفاقات تبعی اش عینا به همین شکل تکرار شود و این خوشحالم می کند. درواقع بعد از مدت ها چیزی ست که از ته دل باعث خوشحالی ام می شود.
نمی دانم چرا اما بی نهایت دوست دارم که بنویسم اینجا. بعد از مدتی، که نه میل به حرف زدن داشتم، نه درد و دل کردن و نه نوشتن در اینجا، برای خودم هم جالب است که دوست دارم بنویسم هر چند کماکان میلی به حرف زدن ندارم. حس می کنم سکوت کردن و نگفتن، بیشتر آرامم می کند و کمک می کند این روزها و حوادث ناخوشایندش را تحمل کنم. اما اینجا می شود نوشت و در عین حال خیلی چیزها را نگفت...
+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 20:59  توسط کلاغ
|