تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

...

 

از آن شب هایی ست که زمان نمی گذرد که بی قرارم که عصبانیم که دلتنگم که دلم می خواهد از ته دل فریاد بزنم تف به این دنیا!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387ساعت 0:8  توسط کلاغ  | 

سوگنامه اي براي کلاغ

 

به نقل از روزنامه اعتماد:

«غروب هاي پاييز بنا به قانون نانوشته يي دلگيرند، خاصه اينکه مي توان براي افزايش ميزان غربت حاصل از غروب در ميانه درختاني که رنگ رخساره شان از سردي درون خبر مي دهد دلمشغول و بي تکلف به تماشاي غروب نشست. براي تکميل اين سمفوني زيباي دلتنگي شک نکنيد که صدايي لازم است که نه ارتباطي با آواز دل محزون دردمندي دارد که در دستگاه شور بخواند و نه به نداهاي عجيب و غريب دروني. اين صداي قارقار بي محاباي دسته يي کلاغ سياه است که به دليلي نامعلوم در بزنگاه غروب اينچنين غريبانه و حزن آلود مي خوانند. تهران ديگر کلاغ ندارد. مژده به همه اهالي تهران که توانستيم اين همدمان هميشگي روزهاي سرد را به مدد آلودگي هوا از تهران بيرون کنيم. پيش از اين البته گنجشک ها و بلبلان و توکاها و قمري ها هم از تهران رفته بودند و سخت جان شان همين کلاغ هاي بينوا بودند که آنها هم رفتند و اگر کمي تلاش کنيم يحتمل تا چندي بعد گربه ها و سگ ها و موش ها هم جلاي شهر و ديار کنند. شيخ سخن سعدي عليه الرحمه قرن ها پيش از اينکه ما زشت کرداري و بي توجهي مان را بر گردن اقتضائات مدرن زيستن بيندازيم در مذمت اوضاع و احوال ناميمون فراقت از يار مصرعي سروده بود به اين مضمون که «همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي» حالا حکايت ما است که در اين سير صعودي آلودگي هوا ذره يي بد به دل راه نمي دهيم که حتي کلاغ هاي بيچاره هم طاقت شهر ما را نياوردند و کوچ کردند و صبح بي هيچ دغدغه يي استارت به ماشين مي زنيم و در هر چه آلوده کردن هوا سخت کوشا هستيم. البته شرايط حمل و نقل عمومي ما رو به راه نيست اما شايد روزي هوس کرديم که غروبي وقتي مغروق درياي اندوهيم زير درختي چشم در چشم خورشيد به صداي کلاغي دل تنهايي مان تازه شود، کمي آهسته تر شهرمان را نابود کنيم.»
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 20:56  توسط کلاغ  | 

...

 

ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راهم.

 

شباهنگام. در آندم که برجا دره ها چون مرده ماران

خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛

ترا من چشم در راهم.

"نیما"

 

پ.ن. موسیقی این شعر را خیلی دوست دارم. یک هفته است که دایم این شعر را زیر لب می خوانم. یعنی ناخودآگاه به ذهنم می آید. دلیل خاصی هم ندارد. چشم به راه و منتظر کسی هم نیستم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 23:10  توسط کلاغ  | 

...

 

" می دانی نسبت بین من و تو مثل چی می ماند؟

انگار من افتادم تو یک مرداب عمیق و دایم دست و پا می زنم و فروتر می روم. تو هم نشستی آن کنار. اگر تلاش کنی شاید بتوانی نجاتم بدهی. تو من را هول ندادی تو این مرداب اما من از تو کمک می خواهم...

شاید بتوانی کمکم کنی. فقط همین..."

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 20:27  توسط کلاغ  | 

 

ماجرای زندگی آیا

جز مشقت های شوقی توأمان با زجر،

اختیارش هم عنان با جَبر،

بسترش بر بُعدِ فرّار و مِه آلودِ زمان لغزان،

در فضایِ کشفِ پوچِ ماجراها، چیست؟

"اخوان ثالث"

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 18:38  توسط کلاغ  | 

...

 

برو هر چه می بایدت پیش گیر

سرِ ما نداری سر خویش گیر

"سعدی"

 

پ.ن. همین طوری از این شعر  خیلی خوشم آمد و دلم خواست که اینجا بنویسمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 19:33  توسط کلاغ  | 

...

 

این روزها همه چیز تلخ است، تلخِ تلخ...

دلم می خواهد چشمهایم را ببندم. هیچ چیز نبینم و نشنوم.

 کاش می شد از خودم فرار کنم... کاش می شد ساعت ها نه ماه های متوالی بخوابم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 12:39  توسط کلاغ  | 

حادثه تلخ ختنه دختران...

 

در وبلاگ یاری یول مطلب تلخی نوشته شده در مورد ختنه دختران در کردستان: یک مراسم سنتی رنجبار برای دختران کردستان

چند وقت پیش که کتاب گل صحرا (اینجا + و اینجا + در مورد کتاب بخوانید) را می خواندم، مطالب مربوط به ختنه دختران در سومالیا، برایم خیلی دردناک و غیرقابل باور بود. همیشه در مورد این مسئله شنیده بودم اما عمق فاجعه را فقط با خواندن این کتاب دریافتم. پیشنهاد می کنم این کتاب را حتما بخوانید. ماجرا خیلی وحشتناک تر از آن چیزی ست که من تا به حال تصور می کردم. حالا می بینم که ۶۰ درصد زنان در کردستان هم دچار همین سرنوشت دردناک و تلخ می شوند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 21:12  توسط کلاغ  | 

 

درون سینه ام دردی ست خون بار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته، دردی گریه آلود...

نمی دانم چه می خواهم بگویم

ه. ا. سایه

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 10:7  توسط کلاغ  | 

...

 

«بین خواب و بیداریم... دورم چند تا پرستار و پزشک... و کسی که پشت سر هم تکانم می دهد و می گوید: "بیدار شو، باید به خودت کمک کنی، نباید بخوابی، بیدار شو...". گرمای دستش را روی پوست صورتم حس می کنم ولی همچنان در حالتی بین خواب و بیداریم...»

 پ.ن. با تمام وجود دارم تلاش می کنم که برگردم به زندگی عادی. دارم  سعی می کنم خودم را پیدا کنم. می دانم که زمان زیادی باید بگذرد اما می خواهم به خودم کمک کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 20:11  توسط کلاغ  | 

...

 

چند وقت است که کوه نرفتم؟ دو هفته یا سه هفته... یادم نیست! اما دلم تنگ شده برای سکوت و آرامش کوه و خاطرات خوبش...

دلم برای خیلی چیزهای دیگه و خیلی آدمها هم تنگ شده...

خیلی دلتنگم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 18:37  توسط کلاغ  | 

کابوس

 

ده روز گذشته روزهای خیلی سختی را پشت سر گذاشتم. حالا به ظاهر همه چیز تمام شده اما در وجود من چیزی شکسته... انگار خورد شدم... مثل اینکه از یک کابوس بد بیدار شده باشم، خیس عرق و غرق اضطراب...

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت 15:13  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats