تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

 

عمر ضایع مکن ای دل که جهان می گذرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 21:5  توسط کلاغ  | 

پریشان گویی...


گیجم

خیلی خیلی گیج

دلم می خواهد با کسی حرف بزنم

کسی که بتواند حرف هایم را بفهمد

کسی که خودش در وضعیت مشابهی قرار گرفته باشد و بتواند راهنماییم کند و از این سردرگمی نجاتم دهد...

خیلی خسته ام

همه چیز به هم ریخته است

احساس ضعف می کنم به شدت

همیشه از دوراهی و انتخاب و تصمیم گیری می ترسم

بین همه افکار و خواسته هایم تعارض ایجاد شده. قدرت برقراری تعادل بین آنها را از دست داده ام و از همه بدتر تضاد احساس و عقلانیت است و کشاکش دایمی این دو روح و جسمم را می فرساید... هیچ یک نمی تواند دیگری را اقناع کند... می ترسم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 13:15  توسط کلاغ  | 

زمان


دیروز با دوستی بر حسب اتفاق رفتیم موزه تماشاگه زمان. روی یکی از تقویم های قدیمی بیت اول شعر زیر نوشته شده بود. خیلی از شعر خوشم آمد. در اینترنت دنبال شعر گشتم. در لغت نامه دهخدا ذیل واژه خیم این شعر آورده شده بود. مفهوم شعر خیلی به دلم نشست.


زمین است آماجگاه زمان
نشانه تن ما و چرخش کمان
ز زخمش همه خستگانیم زار
نهان خیم و خون لیک درد آشکار
"اسدی"
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آذر1387ساعت 9:29  توسط کلاغ  | 

حتی دلم نمی خواهد خودم را در آینه ببینم...

 

حس می کنم این روزها اگر با آدمی مواجه شوم که کاملا مثل خودم باشد از او بسیار بیزار خواهم بود... خودم را دوست ندارم این روزها... خیلی از کارهایی که انجام می دهم گویا متعلق به من نیستند گویا خودم هم برای خودم غریبه ام... از خودم می پرسم من واقعی ام چه شده است و کسی در ذهنم فریاد می زند آیا هیچ وقت من واقعی داشته ای آیا هیچ وقت تلاش کرده ای من واقعی خود را بشناسی...

از آن مواقعی است که تنها راه آرامشم فرار کردن است از خودم... حتی دلم نمی خواهد خودم را در آینه ببینم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 20:6  توسط کلاغ  | 

بگذار که فراموش کنم...

 

ساعت از ۱۲ شب گذشته، به فردا فکر می کنم که قرار است روز خوبی باشد و آرزو می کنم دیگر مجبور نشوم برای فراموش کردن فردایی که چندی دیگر دیروز می شود تلاش کنم و هر نشانه ای از آن، برایم تلخ و دردناک باشد...

من هنوز با خودم، با خاطراتم، با انتخابم و با... در جنگم...

و هزار بار با خودم می گویم بگذار

که فراموش کنم*


* شعر گذران - فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 0:32  توسط کلاغ  | 

 

دلم دل از هوس یار بر نمی گیرد

طریق مردم هشیار بر نمی گیرد

"سعدی"

 

هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد

وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد

"سعدی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 21:20  توسط کلاغ  | 

...

 

به دنبال چیزی هستم که در هیچ جا نمی یابمش و دلم می خواهد تا ابد برای آرزوهای مرده ام گریه کنم...

گریستن و اشک ریختن زیر باران را دوست می دارم... آمیخته شدن دانه های اشک و قطرات باران...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 17:42  توسط کلاغ  | 

...

 

کاش می شد حرف هایی که گفتنشان بسیار دشوار است و در عین حال ضروری، از چشمان آدم خوانده می شد... بی هیچ کلام و واژه ای فهمیده می شد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 17:37  توسط کلاغ  | 

...


پاییز هم رو به پایان است...

زود می گذرد. مثل همیشه...

یک غم پنهانی ته ذهنم هست که هیچ وقت از بین نمی رود... ناخودآگاه مضطرب حوادث تلخی هستم که می دانم دیر یا زود اتفاق خواهند افتاد...

هر چند با تمام وجود تلاش می کنم دم را دریابم و از دل خوشی های کوچک زندگی لذت ببرم اما می ترسم ، ترسی تلخ و مبهم...

 
+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 11:5  توسط کلاغ  | 

...

 

وقتی آدم خسته و آشفته است و اطرافیانش خسته تر و آشفته تر، چه کار باید بکند؟

به خودم می گویم به خودت متکی باش و انتظار نداشته باش کسی بیاد و از این سردرگمی نجاتت بده... اما من مثل آدمی که ماتش برده، قدرت نشان دادن هیچ واکنشی را ندارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 16:44  توسط کلاغ  | 

 

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

"سعدی"

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 12:50  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats