عمر ضایع مکن ای دل که جهان می گذرد...
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
گیجم
خیلی خیلی گیج
دلم می خواهد با کسی حرف بزنم
کسی که بتواند حرف هایم را بفهمد
کسی که خودش در وضعیت مشابهی قرار گرفته باشد و بتواند راهنماییم کند و از این سردرگمی نجاتم دهد...
خیلی خسته ام
همه چیز به هم ریخته است
احساس ضعف می کنم به شدت
همیشه از دوراهی و انتخاب و تصمیم گیری می ترسم
بین همه افکار و خواسته هایم تعارض ایجاد شده. قدرت برقراری تعادل بین آنها را از دست داده ام و از همه بدتر تضاد احساس و عقلانیت است و کشاکش دایمی این دو روح و جسمم را می فرساید... هیچ یک نمی تواند دیگری را اقناع کند... می ترسم...
دیروز با دوستی بر حسب اتفاق رفتیم موزه تماشاگه زمان. روی یکی از تقویم های قدیمی بیت اول شعر زیر نوشته شده بود. خیلی از شعر خوشم آمد. در اینترنت دنبال شعر گشتم. در لغت نامه دهخدا ذیل واژه خیم این شعر آورده شده بود. مفهوم شعر خیلی به دلم نشست.
"اسدی"
حس می کنم این روزها اگر با آدمی مواجه شوم که کاملا مثل خودم باشد از او بسیار بیزار خواهم بود... خودم را دوست ندارم این روزها... خیلی از کارهایی که انجام می دهم گویا متعلق به من نیستند گویا خودم هم برای خودم غریبه ام... از خودم می پرسم من واقعی ام چه شده است و کسی در ذهنم فریاد می زند آیا هیچ وقت من واقعی داشته ای آیا هیچ وقت تلاش کرده ای من واقعی خود را بشناسی...
از آن مواقعی است که تنها راه آرامشم فرار کردن است از خودم... حتی دلم نمی خواهد خودم را در آینه ببینم...
ساعت از ۱۲ شب گذشته، به فردا فکر می کنم که قرار است روز خوبی باشد و آرزو می کنم دیگر مجبور نشوم برای فراموش کردن فردایی که چندی دیگر دیروز می شود تلاش کنم و هر نشانه ای از آن، برایم تلخ و دردناک باشد...
من هنوز با خودم، با خاطراتم، با انتخابم و با... در جنگم...
و هزار بار با خودم می گویم بگذار
که فراموش کنم*
* شعر گذران - فروغ فرخزاد
دلم دل از هوس یار بر نمی گیرد
طریق مردم هشیار بر نمی گیرد
"سعدی"
هشیار کسی باید کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
"سعدی"
به دنبال چیزی هستم که در هیچ جا نمی یابمش و دلم می خواهد تا ابد برای آرزوهای مرده ام گریه کنم...
گریستن و اشک ریختن زیر باران را دوست می دارم... آمیخته شدن دانه های اشک و قطرات باران...

کاش می شد حرف هایی که گفتنشان بسیار دشوار است و در عین حال ضروری، از چشمان آدم خوانده می شد... بی هیچ کلام و واژه ای فهمیده می شد...
وقتی آدم خسته و آشفته است و اطرافیانش خسته تر و آشفته تر، چه کار باید بکند؟
به خودم می گویم به خودت متکی باش و انتظار نداشته باش کسی بیاد و از این سردرگمی نجاتت بده... اما من مثل آدمی که ماتش برده، قدرت نشان دادن هیچ واکنشی را ندارم...
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
"سعدی"