تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

از همه چیز و هیچ چیز

کمی خسته ام.

باز طبق معمول کلی حرف مانده در گلویم که مجالی نیست برای گفتنشان.

دلشوره هایی که هر از چند گاهی از پس ذهنم بیرون می آیند و بی قرارم می کنند.

مرض رمان خواندنم گل کرده این روزها و این همیشه روش من بوده برای فرار از اضطراب و افکاری که اگر بر من مسلط شوند از پا درم خواهند آورد.

میل به موسیقی گوش دادن ندارم این روزها. شاید به این خاطر که هیچ موسیقی جدیدی که نظرم را جلب کند پیدا نمی کنم. آواز گنجشک های علیزاده که کلی ناامیدم کرد. اصلا خوشم نیامد از این اثر.

شهروند امروز هم که به سایر توقیفی ها پیوست... هر روز بدتر از دیروز...

برای این آخر هفته هیچ رمانی نگرفتم که درس بخوانم... تا چه پیش آید... آدم برای درس نخواندن ممکن است حتی به رمان هایی که مدت هاست در قفسه مانده اند و میلی به خواندنشان نیست هم پناه ببرد!

حس می کنم شدم مثل یک گودال آب، از آن گودال های آبی که بعد از باران در سطح خیابان ها ایجاد می شوند، که هر حرکت کوچکی در تمام وجودم موج به پا می کند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 20:58  توسط کلاغ  | 

 

غروب غربت دلگیر جمعه در من بود

دلم ز محنتِ پاییز، باغِ سوزن بود

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 17:41  توسط کلاغ  | 

...

 

گاهی اوقات دوست دارم که زمان متوقف شود، در آن لحظه ای که حس می کنم آرزویم برآورده شده...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 18:49  توسط کلاغ  | 

...

 

کاش یک قرصی وجود داشت که وقتی آدم مثل سگ از رفتار خودش پشیمان است می خورد تا کمی تسکین پیدا کند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 10:44  توسط کلاغ  | 

خنده های عصبی...

 

یکی از مواقعی که از خودم خیلی بدم میاد وقتی است که در مقابل مسئله ای که آزرده ام می کند دچار خنده های عصبی می شوم... حس می کنم طرز خندیدن و شاد بودنم در آن زمان، دیگران را هم آزار می دهد... احساس خیلی بدیست. این جور موقع ها آنقدر فشار عصبیم بالاست که به محض تنها شدن دلم می خواهد بزنم زیر گریه...

امروز هم از آن روزها بود... خنده های عصبی پی در پی... انگار خودم داشتم خودم را شکنجه می کردم...

صد بار به خودم گفتم لعنت به من لعنت به ذهنم لعنت به این همه ضعف...

ولی آخرش گریه نکردم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 21:22  توسط کلاغ  | 

...

 

"روزی متوجه می شوی هیچ چیز در زندگی آنقدر که تو تصور می کنی جدی نیست..."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 23:7  توسط کلاغ  | 

 

سکوت

متن آسانی است

که معمولا اشتباه خوانده می شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 20:2  توسط کلاغ  | 

...

 

بهم می گوید انگار خیلی سرحالی و از دیروز بهتری

نمی داند که همه این شادی و سرحالی ناشی از بودن با او و دیدن اوست...

ته دلم هم خوشحالم و هم می ترسم از این همه وابستگی.

اما خوبم حداقل این لحظات کوتاه را خوبم و احساس خوبی دارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 19:18  توسط کلاغ  | 

فرصتی نیست...

 

در برابر آشفتگی و اضطرابی که در سراسر وجودم موج می زند

برای این که خودم را آرام کنم دایم به خودم می گویم به خودت فرصت بده یک کم به خودت فرصت بده...

اما یک چیزی ته دلم می گوید دیگر فرصتی نیست...

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 20:26  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats