از آرام ترین ها...
خوبم
بعد از مدتی امشب آرامم
اگر دلشوره امتحان یک ماه دیگر را نداشتم امشب می توانست یکی از آرام ترین شب های زندگیم باشد
دلیل خاصی هم ندارد یا شاید هم دارد...
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
خوبم
بعد از مدتی امشب آرامم
اگر دلشوره امتحان یک ماه دیگر را نداشتم امشب می توانست یکی از آرام ترین شب های زندگیم باشد
دلیل خاصی هم ندارد یا شاید هم دارد...
باده بده ساقیا، عشوه و بادم مده
وز غمِ فردا و دی هیچ به یادم مده
"مولوی"
نبضم از طغیان خون متورم بود
و تنم...
تنم از وسوسه ی
متلاشی گشتن...
"فروغ"
این روزها هر جا که هستم ذهنم و فکرم جای دیگریست
هرجا که هستم فکر می کنم باید جای دیگری باشم. آشفته و بی قرارم و هیچ چیز و هیچ جا آرامم نمی کند... مثل اینکه هیج جا، جای من نیست.
احساس می کنم سوار یکی از این دستگاه های شهربازی شدم که به سرعت دور خودشان می چرخند و با تمام وجود دلم می خواهد که دستگاه بایستد، پیاده شوم و در یک نقطه ثابت بایستم... سرگیجه و تهوع دایمی دارم نسبت به خودم و زندگی...
امروز یکی از دوستان فایل مصاحبه حنا مخملباف را ایمیل کرده بود.
برای من که خیلی جالب بود. اینکه حنا از ۸ سالگی به مدرسه نرفته و در مدرسه خانگی پدرش بوده، فیلم ساختنش در ۹ سالگی و... . نمی دانم شاید آدم فکر کند که خوب حنا کودکی و لذت های آن را از دست داده اما خودش که اینطور فکر نمی کند.

پیشنهاد می کنم مصاحبه را بخوانید. مصاحبه مربوط به زمانی است که حنا ۱۴ سال دارد.
این + هم مصاحبه حنا در نوزده سالگی و این + هم یک مصاحبه دیگر.
نزدیک یک هفته است چیزی ننوشتم، هرچند که دلم می خواهد بنویسم. این روزها تمام مدتی که در راه یا سوار تاکسی هستم به وبلاگ فکر می کنم و در ذهنم بارها و بارها می نویسم و پاک می کنم، شب یک ساعت به صفحه کامپیوتر خیره می شوم اما باز هم جرات نوشتن ندارم انگار گاهی از نوشتن می ترسم از فکر کردن از بودن از...
پیشنهاد می کنم خلاصه سخنرانی اخیر مصطفی ملکیان را با موضوع "آیا زندگی اخلاقی عقلانی است" بخوانید.
در کل موضوع سخنرانی برای من خیلی جالب بود. اما من اصلا معنی این گزاره را که"عقلانیت اخلاقیزیستن در خود اخلاقیزیستن است" نفهمیدم. برخلاف چهار دیدگاه قبلی که سود و زیان اخلاقی زیستن از منظر آن دیدگاه بررسی شده، در دیدگاه پنجم هیچ اشاره ای به سود و زیان اخلاقی زیستن نمی شود. دیدگاه پنجم برای من مبهم است.
بعد از شش یا هفت ماه کلنجار رفتن با یک موضوع و تلاش برای تحلیل آن حس می کنم همان قدر سردرگمم که روز اول بودم، نه تنها ذهنم روشن تر نشده که مجهولات معادله ذهنیم بیشتر هم شده... احساس ضعف می کنم و خستگی. هر لحظه نیمه نتوانستن و مقدور نبودن غلبه بر این مسئله و درگیری ذهنی، در ذهنم سنگین تر می شود و نیمه مثبت آن سبکتر...
برخی مسائل هستند که نحوه برخورد با آنها بیشتر از راه تجربه شخصی به دست می آید و تجربه یا مشاوره و همفکری دیگران نمی تواند چندان موثر باشد... تجربه ای که در اکثر موارد به دست آوردنش دردناک است و پر هزینه...
وقتی همه چیز گفته می شود
و به انجام می رسد
عشق و وضعیت هوا
تنها چیزهایی هستند
که هرگز نمی توان از آنها مطمئن بود!
"آلیس هوفمان"
مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم
خرابم، بیخودم، مستِ جنونم
"مولوی"