تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

از آرام ترین ها...

 

خوبم

بعد از مدتی امشب آرامم

اگر دلشوره امتحان یک ماه دیگر را نداشتم امشب می توانست یکی از آرام ترین شب های زندگیم باشد

دلیل خاصی هم ندارد یا شاید هم دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 21:30  توسط کلاغ  | 

 

و من

بازیگرِ ماتِ این صحنه بودم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 19:58  توسط کلاغ  | 

...


از صبح به کلی کار پراکنده که باید انجام بدهم فکر می کنم اما تقریبا قدرت تمرکز بر هیچ کدام را ندارم. روی میزم پر از کاغذ است که آشفته ام میکند، حتی حوصله ندارم جمعشان کنم. بی حوصله ام. تمام مدت ذهنم مشغول مسئله ایست که هر چه بیشتر در موردش فکر می کنم مبهم تر می شود. دلم می خواهد راجع به این موضوع حرف بزنم اما می ترسم. می ترسم از اینکه طرف مقابل نخواهد که حرف بزند نخواهد که بشنود. و نمی دانم باید مطابق میل خودم رفتار کنم یا میل او...

قدیم ها وقتی بی حوصله و کلافه بودم کسانی بودند که می توانستم پیششان بروم و غر بزنم یا گریه کنم تا آرام بشوم اما الان خیلی دور شدیم از هم... و خیلی هم سخت است که فردی را جایگزین کردن، دایم مغزم هشدار می دهد که فاصله ات را حفظ کن حتی با دوستان نزدیک و این مانع می شود از اینکه راحت صحبت کنم. این روزها ناخودآگاه سکوت را ترجیح می دهم. اما در عین حال خسته ام. دلم می خواهد بپرم بغل یک دوست بزنم زیر گریه و بگویم که نمی خواهم بزرگ شوم نمی خواهم کار کنم نمی خواهم...

مضطربم دلتنگ خسته کم طاقت عصبی...

کاش می شد زمان را متوقف کرد تا من بهش برسم. از همه چیز عقبم...


+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 13:25  توسط کلاغ  | 

 

باده بده ساقیا، عشوه و بادم مده

وز غمِ فردا و دی هیچ به یادم مده

"مولوی"

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 14:12  توسط کلاغ  | 

هوس


بد جور هوس کردم که با دوستی (به معنی کسی که دوستم دارد، حرفم را می فهمد و حوصله شنیدن حرفهایم را هم دارد) بنشینم و برای ساعتی گپ بزنم. از َآن گپ ها که بعدش احساس سبکی و آرامش می کنی... دوست دارم از افکار و اضطراب ها و تردیدها و ترسهایم حرف بزنم.

یک بار به دوستی گفتم گاهی اوقات واقعا دلم می خواسته با کسی حرف بزنم اما کسی نبوده و... حرف جالبی زد، گفت: "من هم خیلی اوقات این حس را داشتم اما با کسی حرف نزدم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد و نمردم"
از آن روز دایم به این جمله فکر می کنم. اگر آدم عادت کند به حرف نزدن اگر عادت کند به سکوت اگر عادت کند به منولوگ داشتن احتمالا آرامش بیشتری خواهد داشت...

چه حس تلخیست که انتظار بکشی تا کسی آمادگی شنیدن حرفهایت را داشته باشد که در آرزوی یک گپ حسابی و دوستانه باشی برای درددل کردن...

گپ زدن و گفتن از افکار و احساسات خوب است اما معتاد شدن به آن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 15:20  توسط کلاغ  | 

 

نبضم از طغیان خون متورم بود

و تنم...

تنم از وسوسه ی

متلاشی گشتن...

"فروغ"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 20:36  توسط کلاغ  | 

هیچ جا...

 

این روزها هر جا که هستم ذهنم و فکرم جای دیگریست

هرجا که هستم فکر می کنم باید جای دیگری باشم. آشفته و بی قرارم و هیچ چیز و هیچ جا آرامم نمی کند... مثل اینکه هیج جا، جای من نیست.

احساس می کنم سوار یکی از این دستگاه های شهربازی شدم که به سرعت دور خودشان می چرخند و با تمام وجود دلم می خواهد که دستگاه بایستد، پیاده شوم و در یک نقطه ثابت بایستم... سرگیجه  و تهوع دایمی دارم نسبت به خودم و زندگی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 20:42  توسط کلاغ  | 

حنا مخملباف

 

امروز یکی از دوستان فایل مصاحبه حنا مخملباف را ایمیل کرده بود.

برای من که خیلی جالب بود. اینکه حنا از ۸ سالگی به مدرسه نرفته و در مدرسه خانگی پدرش بوده، فیلم ساختنش در ۹ سالگی و... . نمی دانم شاید آدم فکر کند که خوب حنا کودکی و لذت های آن را از دست داده اما خودش که اینطور فکر نمی کند.

حنا مخملباف

 پیشنهاد می کنم مصاحبه را بخوانید. مصاحبه مربوط به زمانی است که حنا ۱۴ سال دارد.

این + هم مصاحبه حنا در نوزده سالگی و این + هم یک مصاحبه دیگر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 18:13  توسط کلاغ  | 

...

 

نزدیک یک هفته است چیزی ننوشتم، هرچند که دلم می خواهد بنویسم. این روزها تمام مدتی که در راه یا سوار تاکسی هستم به وبلاگ فکر می کنم و در ذهنم بارها و بارها می نویسم و پاک می کنم، شب یک ساعت به صفحه کامپیوتر خیره می شوم اما باز هم جرات نوشتن ندارم انگار گاهی از نوشتن می ترسم از فکر کردن از بودن از...

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 23:44  توسط کلاغ  | 

پیشنهاد

 

پیشنهاد می کنم خلاصه سخنرانی اخیر مصطفی ملکیان را با موضوع "آیا زندگی اخلاقی عقلانی است" بخوانید.

در کل موضوع سخنرانی برای من خیلی جالب بود. اما من اصلا معنی این گزاره را که"عقلانیت اخلاقی‌زیستن در خود اخلاقی‌زیستن است" نفهمیدم. برخلاف چهار دیدگاه قبلی که  سود و زیان اخلاقی زیستن از منظر آن دیدگاه بررسی شده، در دیدگاه پنجم هیچ اشاره ای به سود و زیان اخلاقی زیستن نمی شود. دیدگاه پنجم برای من مبهم است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مهر1387ساعت 15:27  توسط کلاغ  | 

...

 

بعد از شش یا هفت ماه کلنجار رفتن با یک موضوع و تلاش برای تحلیل آن حس می کنم همان قدر سردرگمم که روز اول بودم، نه تنها ذهنم  روشن تر نشده که مجهولات معادله ذهنیم بیشتر هم شده... احساس ضعف می کنم و خستگی. هر لحظه نیمه نتوانستن و مقدور نبودن غلبه بر این مسئله و درگیری ذهنی، در ذهنم سنگین تر می شود و نیمه مثبت آن سبکتر...

برخی مسائل هستند که نحوه برخورد با آنها بیشتر از راه تجربه شخصی به دست می آید و تجربه یا مشاوره و همفکری دیگران نمی تواند چندان موثر باشد... تجربه ای که در اکثر موارد به دست آوردنش دردناک است و پر هزینه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 22:40  توسط کلاغ  | 

حک شدن ایمیل احمدی نژاد!!!!!!!


یه نگاهی به این لینک بندازید:

حک شدن ایمیل احمدی نژاد

من که خیلی خندیدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 15:2  توسط کلاغ  | 

...

 

وقتی همه چیز گفته می شود

و به انجام می رسد

عشق و وضعیت هوا

تنها چیزهایی هستند

که هرگز نمی توان از آنها مطمئن بود!

                                                 "آلیس هوفمان"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 23:57  توسط کلاغ  | 

 

مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم

خرابم، بیخودم، مستِ جنونم

                                                      "مولوی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 10:48  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats