ناامیدم. خیلی زیاد. کمتر پیش آمده که به این شدت و برای مدتی به این طولانی ناامید باشم. حالا حتی حرف های دیگران هم نمی تواند اندکی آرامم کند. کسانی که قبلا با حرف هایشان می توانستند درون سرکشم را برای مدتی با زندگی آشتی دهند. یک ساعت حرف می زنیم و من هنوز بر سر حرف خودم هستم که خسته ام، که از خودم ناامیدم.
می دانم که آدم های ناامید خیلی غیرقابل تحمل و آزار دهنده هستند. خودم هم این روزها از خودم فرار می کنم چه رسد به دیگران... هر چند سعی می کنم تا جایی که می توانم این حس لعنتی را به اطرافیانم منتقل نکنم...
+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 21:52  توسط کلاغ
|
یک لحظه...
یک زخمه،
یک روزن.
می شکفد خورشید در دل
آن لحظه...
آن روزن،
آن زخمه.
می کشاند، می رباید، می رهاند تا ابد
آن و
آن...
"حسین علیزاده"
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 20:12  توسط کلاغ
|
هم زود می گذرد و هم دیر
اما سخت می گذرد
و یقین دارم سخت تر خواهد شد...
دلم تنگ شده برای روزهای بی خیالی و بی مسئولیتی
دلم تنگ شده...
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 13:46  توسط کلاغ
|
یک جمع دوستانه، یک بی خیالی محض، یک لذت بی پایان، یک بی دغدغگی مطلق، فراموشی گذشته و آینده و دریافتن حال...
هر چند که برای دو یا سه ساعت
اما خستگی تمام روزهای گذشته را از تنم به در برد
همه انرژی تحلیل رفته را به تنم باز گرداند
بعضی از حس ها و تجربه ها وصف ناپذیرند، یا حداقل من از توصیف احساسات مثبت و شادم ناتوانم، امروز عصر هم جزء آنها بود...
+ نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 21:42  توسط کلاغ
|
گیجم و بین زمین و هوا معلق، در واقع معلقم میان دوست داشتن و نداشتن، خودخواه بودن و نبودن و خیلی چیزهای دیگر...
تعادل ندارم. بی تعادل ترین روزها را در زندگیم تجربه می کنم. توان فرار کردن از این دور باطلی را هم که گرفتارش شده ام ندارم.
جای خالی برخی چیزها و برخی آدم ها را این روزها با تمام وجود حس می کنم و بغض لعنتیم را قورت می دهم و مثل همیشه به خودم می گویم چاره ای جز قبول برخی از تراژدی های زندگی نیست...
اما ته دلم خوب می دانم که این همه بی تعادلی و آشفتگی ناشی از این است که نتوانسته ام با آن تراژدی ها کنار بیایم...
+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 0:54  توسط کلاغ
|
در قلعۀ ویران
به بیراهۀ ریگ
رقصان در هُرمِ سراب
به بی خیالی...
"شاملو"
+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 11:11  توسط کلاغ
|
چه تعلیق بی پایانی ست این روزها
چقدر از خودم دورم
چقدر از فکر کردن می گریزم
یک هفته است که می خواهم دفتر یادداشت های روزانه ام را بنویسم و دایم به تاخیرش می اندازم
چقدر همه چیز برایم غریب است این روزها
چقدر احساس سردرگمی می کنم
دایم در این گرداب سرد دست و پا می زنم و دست و پا می زنم اما تنها فروتر می روم...
مشکلم فقط و فقط با خودم است، خودم و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگر. همه چیز و همه کس با من خوبند و مدارا می کنند و این تنها منم که با خودم و زندگی سر ناسازگاری گذاشته ام...
+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 0:19  توسط کلاغ
|
بعضی روزها هست که
دوست
ندارم هیچ کس با من حرف بزند
دوست ندارم هیچ کس مجبورم کند به چیزی فکر کنم
دوست ندارم مجبور بشوم روی چیزی تمرکز کنم
انگار بعضی روزها هست که فقط جسمم از خواب بیدار
می شود اما روح و مغزم همچنان خواب اند...
+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 10:21  توسط کلاغ
|
این لحظه چو باران فروریخته از برگ
صد گونه سخن هست و مجالِ سخنم نیست...
"شفیعی کدکنی"
+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 19:32  توسط کلاغ
|
- کتاب هامو دوست دارید؟
- نمی دونم.
- ببخشید!
- یک کم مثل خداست.
- منظورتون چیه؟
- دربارۀ خدا هم قبل از اینکه واقعا صادقانه در موردش کوچکترین سوالی از خودتون بکنید، خیلی چیزها می شنوید. و از اون به بعد، وقتی شروع می کنید درباره اش فکر کنید قبلا تحت تاثیر حرف هایی که شنیدید قرار گرفته اید... ابهتش شما را گرفته... آدم به خودش میگه خوب اگه واقعا وجود نداشت که مردم این همه قرن درباره اش حرف نمی زدن. شهرت شما هم برای من همین اثرو داره: نمی زاره که نظر خودمو داشته باشم. جایزۀ نوبل، کتاب هایی که تو سی کشور ترجمه شده، دانشگاه های بزرگی که اونارو تجزیه و تحلیل و کالبدشکافی کردن، این همه درخشش کورم می کنه.
نمایشنامه نوای اسرار آمیز
اریک - امانوئل اشمیت
شهلا حائری
+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 16:18  توسط کلاغ
|
شیطانِ غم هر آنچه تواند بگو بکن
من برده ام به باده فروشان پناه از او
"حافظ"
+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 20:16  توسط کلاغ
|
از خودسانسوری خیلی متنفرم. دوست دارم حداقل در برابر کسانی که به آنها نزدیک هستم خودم باشم و راحت ذهنیات و احساساتم را بیان کنم. اما الان در برابر یکی از نزدیک ترین دوستانم که اکثر روزها می بینمش دچار خودسانسوری شده ام، دایم با خودم کلنچار می روم که احساسات و دلتنگی هایم را نشان ندهم و خیلی چیزهای دیگر... نمی دانم اما به نظرم یک تلاش فرساینده است که کلی انرژی از من می گیرد و تمام روز ذهنم را درگیر می کند. علت این خودسانسوری نه خجالت است نه پنهان کردن احساسات. توضیح علتش برایم سخت است. برای خودم هم مبهم است شاید. در واقع مجموعه شرایط ایجاب می کند که این طور باشم... شاید اصلی ترین علت این باشد که حس می کنم این وابستگی و دلتنگی متقابل نیست!
چقدر مبهم نوشتم... از بس که خودم هم گیجم و نمی دانم کارم درست هست یا نه...
+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 0:25  توسط کلاغ
|
چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم
"سعدی"
+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 0:26  توسط کلاغ
|
- خیلی خوشحالم، حس می کنم خیلی از تنهایی در آمدی.
- (یک لبخند تلخ)
- خوب به هر حال ظاهرتان که این طوره!
- (گریه ام می گیرد)
یاد گذشته می افتم که خیلی به هم نزدیک بودیم و همه دغدغه ها و مسائلمان را باهم در میان می گذاشتیم. حالا اما کوچک ترین حرف ها هم مجالی برای طرح نمی یابند و در گلویم خفه می شوند. بعضی از دوستی ها هستند که هیچ چیز نمی تواند جای آنها را بگیرد و آدم هیچ وقت فراموششان نمی کند. اما خیلی اوقات آدمها به اجبار ضرورت های زندگی از هم دور می شوند و در نتیجه ارتباط روحیشان هم کمرنگ می شود. حس می کنم هر روز ارتباط برقرار کردن برایم سخت تر می شود. و جالب اینجاست که گویا ظاهرم کاملا برعکس این قضیه را نشان می دهد!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 12:8  توسط کلاغ
|
دو روز گذشته اوقات سختی را گذراندم. هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ روحی. خیلی با خودم کلنجار رفتم. واقعا حس می کنم که کم آوردم.
یادم میاد در اولین ماه هایی که سر کار می رفتم، رئیسم بهم گفت که خیلی خیلی حساس هستم. گفت این باعث می شود وقتی وارد اجتماع می شوی خیلی زود بشکنی و خورد بشی. چه در روابط کاری چه در روابط عاطفی و ...
و حالا دارم آن شکستن و خورد شدن را تجربه می کنم.
مثل اینکه وسط زمین و آسمان معلق ماندم و هیچ نقطه ثابتی را پیدا نمی کنم که به آن تکیه کنم. یک جور تعلیق دایمی و ترس از این که هر لحظه فرو بیفتم...
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 23:22  توسط کلاغ
|
همان طور که نمی دانم علت اضطراب و عصبی بودنم از صبح تا بعد از ظهر چه چیز بود الان هم نمی دانم علت آرامش نسبی که در حال حاضر دارم چیست!!!
اما حس خوبی ست. دوست دارم دراز بکشم، یک کتاب بخوانم و همه چیز را فراموش کنم. انگار هیچ چیز ارزش فکر کردن ندارد!
+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 20:47  توسط کلاغ
|
دارم تمام تلاشم را به کار می برم که مثبت، آرام، منطقی، واقع بین و معقول باشم در برخورد با مسائلم و با آدم های اطرافم... باید انتظاراتم را تعدیل کنم!
+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 16:3  توسط کلاغ
|