تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

...


ذهنم خیلی آشفته است

 

وقتی انبوهی از اتفاقات با هم رخ می دهند و مسائل متعددی ناخواسته فکرم را مشغول می کند کاملا تعادل ذهنیم را از دست می دهم... نمی توانم روی هیچ کدام از آنها متمرکز بشوم اما تمام روز ذهنم درگیر است...

 

آشفتگی که همراه با سکوت است و یک ظاهر آرام...

خیلی چیزها هست که نمی توانم تحلیل کنم. مسائلی هست که اصلا دوست ندارم در موقعیتی قرار بگیرم که بخواهم در موردشان فکر کنم و تصمیم بگیرم اما علی رغم میلم درگیر همه آنها هستم هرچند هیچ کار نمی کنم جز مستأصل شدن...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 1:31  توسط کلاغ  | 

...


به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند...

                                                               "فروغ"



+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 0:32  توسط کلاغ  | 

مرگ


وقتی خبر مرگ کسی را می شنوم، بیشتر به خاطر آشنایان آن شخص به ویژه افرادی که به او نزدیک بوده اند غمگین می شوم. مواجهه با مرگ عزیزان خیلی دشوار است. به ویژه وقتی که مرگ ناگهانی باشد. هیچ وقت نمی دانم کسی را که در این موقعیت قرار گرفته چطور باید دلداری بدهم. در این طور مواقع هر عبارتی به نظرم بی معناست. و بزرگترین ترس زندگیم از روزی است که خودم در این موقعیت قرار بگیرم...

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 14:33  توسط کلاغ  | 

...


حتی خنده اش هم بغض آلود است...
پشت هر واژه و هر حرفش یک دنیا غم و ناراحتی را می بینم.
نگاهش اذیتم می کند، مانع می شود که فراموش کنم.
اما نمی دانم چرا نمی خواهم کمکش کنم، شاید چون نمی توانم ببخشمش یا چون خودم هم به همان اندازه به کمک نیاز دارم...
اما در هر صورت نمی توانم فراموش کنم.



+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 1:34  توسط کلاغ  | 

...

 

وسوسۀ چمن ها بیهوده است.

میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و  پر است...

"سهراب"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 20:48  توسط کلاغ  | 

دلواپسی

 

افکاری که دایم در مغزم می دوند و می دوند و کلافه ام کرده اند

بی قراری که یک لحظه رهایم نمی کند

نگران اتفاقاتی هستم که دیر یا زود رخ می دهند و من در برابر آنها هیچ کار نمی کنم جز مشاهده. حتی دلم نمی خواهد در موردشان صحبت کنم. گو اینکه من تنها یک بیننده هستم که محکوم به تماشای فیلم زندگیم شده ام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 20:43  توسط کلاغ  | 

تولدت مبارک

 

تولدت مبارک!!!

فکر کنم بهترین آرزویی که می توانم برایت بکنم این است که سال آینده روز تولدت احمدی نژاد رئیس جمهور نباشد و اگر رئیس جمهور بود تو ایران نباشی...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 7:17  توسط کلاغ  | 

...

 

تعطیلات خوش بگذرد
تعطیلات خوبی داشته باشید
...

این جمله های مزخرف را امروز بارها شنیدم و بارها گفتم

لعنت به این تعطیلات مذهبی اجباری و بین التعطیلین اجباری ترش...


 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 10:51  توسط کلاغ  | 

فرسایش روح

 

زندگیم سرشار از احساسات و افکار متناقض است این روزها

یک لحظه خوبم و لحظه ای دیگر بد

ساعتی امیدوار و چندی بعد غرق در ناامیدی

دمی شاد و دمی پر از بغض و گریه

و جدال دایمی تمام این احساسات در درونم و در ذهنم، روحم را می فرساید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 20:19  توسط کلاغ  | 

The sea inside

 

چند روز پیش فیلم The sea inside را دیدم. فیلم در مورد مردی (Ramon Sampedro) است که در اوایل جوانی به علت یک حادثه از گردن به پایین فلج می شود و به مدت 28 سال به دنبال قانونی کردن مرگ آسان (Euthanasia) در اسپانیا است تا بتواند از این طریق کسی را پیدا کند که در پایان دادن به زندگیش به او کمک کند.

فیلم به ویژه برای افرادی که رشته آنها حقوق است و شاید یک روز در مقام قاضی یا قانونگذار با این مسئله مواجه شوند می تواند خیلی جالب و تامل برانگیز باشد.

در کل خیلی فیلم خوبی بود و به ویژه از این جمله Ramon خیلی لذت بردم: زندگی یک حق است نه یک وظیفه!

همچنین دیالوگ Ramon  با کشیشی که خود او نیز از گردن به پایین بدنش فلج است خیلی جالب بود و من از این قسمت را دوست داشتم:

کشیش: آزادی که زندگی را تمام کند، اصلا آزادی نیست

Ramon: و زندگی که آزادی را از بین ببرد، اصلا زندگی نیست 

شاید این جمله ها خیلی کلیشه ای باشند اما من خوشم آمد.

پ.ن. رهای عزیزم مرسی که این فیلم را به من دادی.



+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 21:53  توسط کلاغ  | 

...


واژه ای برای نوشتن پیدا نمی کنم...
دلم می خواهد که بنویسم و نیاز به نوشتن هم دارم اما نمی توانم...




 









+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 13:38  توسط کلاغ  | 


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است


+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 11:6  توسط کلاغ  | 

فراموشی و فراموشی و فراموشی و فراموشی...

 

برای فراموش کردن چیزهایی که ناراحتم می کند و مشکلاتی که به قول دوستی تراژدی های زندگی هستند و تنها باید آنها را پذیرفت و با آنها کنار آمد، انگار مجبورم همه چیز و همه کس را فراموش کنم. یک جور زندگی کردن در لحظه. توصیفش برایم سخت است. انگار من نمی توانم فقط برخی قسمت ها را فراموش کنم بلکه باید همه چیز را فراموش کنم یا سعی می کنم به فراموشی بسپارم تا بتوانم تحمل کنم. یک جور زندگی در خلاء، یک جور تسلیم محض در برابر زندگی و حوادث تلخی که برای خودم و اطرافیانم و سایر انسان ها پیش می آید... تسلیمی که تنها ناشی از بزدلی، بی مسئولیتی و ضعف است...

آدم های زیادی هستند که حس می کنم فراموششان کردم به ظاهر و چندان یادی از آنها نمی کنم اما ته دلم بارها و بارها به یادشان می افتم و دلم هوای آنها را می کنم.  ولی نمی دانم چه چیز مانعم می شود که زنگی بزنم یا حد اقل sms یا ایمیلی... افتادم روی دنده فراموشی...

از خود این چنینم بدم می آید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 22:38  توسط کلاغ  | 

حالِ این روزهای من

 

نه می شود گفت بد نه می شود گفت خوب

غرق در  احساسات، خاطره ها و لحظه های تلخ و شیرین...

سرشار از افکار و حس های متناقض...

سرگیجه ای که رهایم نمی کند

منی که خودم نیستم... خودی که از اول گم شده بود انگار

و کلی حرف که ناگفته ماند آخر...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 17:52  توسط کلاغ  | 

...

 

بر برکۀ غروب نشستن،

و اضطرابِ بودن را دیدن،

در پیچ و تابِ سایۀ نیلوفری بر آب...

"شفیعی کدکنی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 21:39  توسط کلاغ  | 


هر روز صبح به خودم می گویم امروز روز متفاوتی داشته باشم. از امروز متفاوت باشم. اما هر روز بدتر از روز قبل است. می دانم قول داده بودم که مثلا مثبت باشم و اینجا غر نزنم. اما چندان نتوانستم.

احساس بی استفاده بودن دارم. انگار دارم کپک می زنم یا می پوسم یا می گندم یا... نمی دانم...

به این فکر می کنم که اگر همین فردا بفهمم سرطان دارم و برای مدت کوتاهی بیشتر زنده نیستم چقدر حسرت این روزها را خواهم خورد که بی دلیل به بطالت و به تلخی گذراندم...


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 17:43  توسط کلاغ  | 

پیشنهاد


این مطلب عباس عبدی در مورد شرکت اصلاح طلبان در انتخابات را بخوانید. سوالات خوبی از اصلاح طلبان پرسیده. و همه این سوال ها به نظر من نشان می دهد که اصلاح طلبان بهتر است در انتخابات شرکت نکنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 17:25  توسط کلاغ  | 

رویکرد صحیح در مباحثه


رویکرد صحیح در مباحثه اینطور است که بگویید شاید من اشتباه میکنم و شما برحق باشید یابالعکس. درهرحال ما هردو امیدواریم بعد از بحث مسائل را روشنتر ببینیم و این فقط تا زمانیست که بدانیم نزدیک شدن هردوی ما به حقیقت مهمتر از روشن شدن کدامیک بر حق بودن است.


"پوپر"           

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 9:44  توسط کلاغ  | 

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن...

"فروغ"

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 0:15  توسط کلاغ  | 

...

 

"ایستادم و به تخم مرغ ها زل زدم. دلم می خواست فقط به چیزی که نگاه می کنم، فکر کنم. می خواستم چشم هایم طناب فکرم را نگه دارند. فکرم فرار می کرد. مسافت زیادی راه می رفتم و نمی دانستم کجا می روم. ... سوار آسانسور می شدم و یادم می رفت که در کدام طبقه باید پیاده شوم."

رویای تبت، فریبا وفی، صفحه ۸۴         

پ.ن. این حس را بارها و بارها لمس کرده ام، مدتی ست به آن دچارم و نمی دانم چطور باید از آن رها شوم...

پ.ن.۲. مثل امروز که بعد از یک ساعت زل زدن به کامپیوتر، تلاش برای خواندن کلماتی که فقط می دیدمشان و  یادآوری این نکته که باید کارم را تا شنبه هفته آینده تحویل بدهم و هنوز هیچ کار نکردم، آخر تسلیم شدم، یک آهنگ فریدون فروغی گذاشتم، روی تخت دراز  کشیدم و بین گذشته و آینده آنقدر پرسه زدم تا گم شدم بین افکارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 20:7  توسط کلاغ  | 

...

 

"تو بودی که بعدها گفتی هیچ چیز (در رابطه انسان ها) تضمین ندارد و رابطۀ آدم ها یخچال و لباسشویی نیست که گارانتی داشته باشد. یک روز هست و یک روز نیست و اگر کسی تضمینی بدهد دروغ گفته است."

رویای تبت، فریبا وفی، صفحه ۷۹         

پ.ن. تلخ است اما واقعیت دارد...

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 20:2  توسط کلاغ  | 

...

 

امروز یک خبر خوب شنیدم و کلی خوشحال شدم... بعد از مدت ها یک حس خیلی مثبت و خوب داشتم! این روزها اتفاق هایی که تا این حد خوشحال و ذوق زده ام کند خیلی کم پیش می آید و بدتر این که در هر حال یک حس غمگینانه دایم ته دلم وجود دارد حتی وقتی که باید خوشحال باشم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 0:25  توسط کلاغ  | 

...

 

بزرگ ترین آرزویم این است که بتوانم آدم مستقلی باشم. نه از جهت مالی که شاید تا مدت ها آرزوی محالی باشد. بلکه دوست دارم شخصیت مستقلی داشته باشم. بتوانم در عین دوست داشتن دیگران مستقل از آنها بیاندیشم و تصمیم بگیرم. به هیچ آدمی وابسته نباشم. بتوانم به این همه ضعفی که در وجودم می بینم غلبه کنم... 

آدمهایی هستند که مدل موفق یک شخصیت محکم و قوی را در آنها می بینم. بزرگ ترین آرزویم این است که مثل آنها بشوم...  

علف نازکی شده ام که با هر بادی می لرزد و زیر هر فشار کوچکی له می شود...

 پ.ن. و این روزها دقیقا زمانی است که باید تصمیم بگیرم که می خواهم یک علف نازک آسیب پذیر باشم یا درختی که برای قطع کردنش نیاز به تبر هست... هرچند همه چیز د ر اختیار خود انسان نیست و فرار کردن از شخصیتی که طی سالهای گذشته شکل گرفته چندان کار آسانی نیست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 13:18  توسط کلاغ  | 

گپ

 

حرف زدن با فردی که تا حدی دارای چارچوب ذهنی مشترک با او هستیم خیلی به آدم کمک می کند تا ذهنش را مرتب کند و از آشفتگی نجات دهد. دیشب با دوستی حدود یک ساعت گپ زدیم. مدت ها بود که دلم می خواست با کسی حرف بزنم و پیش نمیامد. بعد از گفتگوی دیشب حس خیلی خوبی داشتم و احساس می کردم آرام شده ام. همیشه گفتگو باعث می شود تا از جهات متفاوتی به مسائل نگاه کنم. انگار آدم در حال دست و پا زدن بین انبوهی از افکار و دلهره هاست و وقتی با کسی حرف می زنی مثل این است که کسی دستت را گرفته و از آن گرداب بیرون می کشد. و این اجازه می دهد آدم از بالا به آن گرداب افکار آزار دهنده نگاه کند.  

اما این روزها وارد شدن در چنین گفتگویی خیلی برایم دشوار شده. شرایطی که حس کنم می توانم و می خواهم که حرف بزنم و در عین حال مطمئن باشم که حرفهایم شنیده می شود و مخاطب از سر اجبار و با بی میلی تحملم نمی کند.

بیشتر اوقات نه شنونده خوبی هستم و نه خودم توان بیان ذهنیات و احساساتم را دارم. و انگار هر روز این مسئله تشدید می شود و در عین حال نیاز روحی من به شنیده شدن بیشتر! چه تناقض احمقانه ای!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 9:58  توسط کلاغ  | 





 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 10:15  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats