...
چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانهیی را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانهیی پُر از لبها
و راههای دوردست،
ترانهی ساعات گمشده
در سایههای تار،
ترانهی ستارههای زنده
بر روز جاودان.
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

اگر كسي يكبار به تو خيانت كرد، اين اشتباه اوست. اگر كسي دوبار به تو خيانت كرد، اين اشتباه توست.
"دالایی لاما"
از دست دادن اميدی پوچ و آرزويی محال خود موفقيت و پيشرفت بزرگی است.
"شکسپیر"
می آیی و چون چاقویی روزم را به دو نیم می کنی
نیمی، بهار هلهله زن، توفان های سرخوش
نیمی که نیامده بودی هنوز
و بوی نان کپک زده را می دهد
...
به من
بیست و چهار ساعت کامل ببخش
روز یخ زده ام را
در گرمای تنت آب کن
جرعه جرعه در گلوی این پرندۀ بسمل بریز.
می آیی و چون چاقویی روزم را نصف می کنی.
می روی
پاره های تنم
در اتاقم می ماند.
"شمس لنگرودی"
دقیقا وقتی داشت باورم می شد که تنهاییم کمتر شده و زندگیم در حال تغییر کردن است... می فهمم که اشتباه می کردم و هنوز همان قدر تنهایم، تنهایی ای که شاید دردناک تر از قبل باشد.
هزار بار به خودم یادآوری می کنم که من باید فقط به خودم و خودم متکی باشم و حساب کردن و تکیه کردن به هر آدمی بیش از یک حداقلی، کاملا اشتباه است. می دانم که مشکل از توقعات بی جای من است. می دانم که من همیشه زیادی به همه چیز آرمانی نگاه می کنم انقدر آرمانی که خودم را از لذت های ساده و معمولی زندگی محروم می کنم چون هیچ وقت هیچ چیز نمی تواند مطابق با ایده آل های من باشد.
آشفته و خسته ام. حس می کنم زندگی خیلی خیلی سخت است و واقعا نمی دانم توانایی آن را دارم که از پسش بر بیایم یا نه...
می دانم که باید همه این حقیقت ها را بپذیرم... ولی واقعا دلم می خواهد که بتوانم برای مدتی به هیچ چیز و هیچ چیز در گذشته و آینده فکر نکنم و تنها در لحظه حال زندگی کنم...
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود...
"سهراب سپهری"
دوست، کاندر برِ وی گریۀ انباشته را نتوانی سر داد،
چه توان گفتش؟
بیگانه ست...
می خواهم تلاش کنم چند روزی (و از آنجا که فرض محال که محال نیست، شاید چند هفته ای!) کمتر ناامید باشم و خودم را مجبور کنم شاد و خندان باشم. اینجا هم کمتر بنالم و ناامیدانه بنویسم. نمی دانم چقدر این تلاش می تواند موثر باشد به هر حال بخشی از دلایل ناامیدی ها و بی قراری هایم به شدت باقیست و تغییری نکرده. اما یک بخش از وضعیت نامطلوب و سرشار از اضطراب این روزهایم نتیجه نا امیدی و کم تلاشی های خودم است. می خواهم با این بخش مبارزه کنم. به هر حال این روزها دقایقی هست که اگر به بعد و قبلشان فکر نکنم سرشار از آرامش و لذت اند و زندگیم سراسر تلخی و ناامیدی نیست. می خواهم این بخش را پر رنگ تر کنم.
قبلا هم از این تصمیم ها زیاد گرفته ام که نتیجه بخش نبوده. اما این بار انگیزه قوی تری دارم، شاید شاد بودن (هر چند شاید چندان اصیل نباشه!) و کم تر افسرده بودنم کمک کند تا اندکی، شاید خیلی اندک، دوستی را که این روزها خیلی گرفته است شاد کنم...
ای کاش بتوانم...
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت"حمید مصدق"
یکی از کلنجارهای دایمی که این روزها با خودم دارم قبول کردن نسبی بودن برخی از امور است. تلاش می کنم خودم را مجاب کنم که خیلی از چیزها نسبی اند و شاید هیچ وقت نتوانم به آن مدل آرمانی که در ذهن دارم برسم...
اما در عین حال با خودم فکر می کنم شاید هم چون توان و جرات رسیدن به آن چه را که برایم مطلوب است ندارم، خود را با وضع موجود تطبیق می دهم.
به این فکر می کنم که مدل آرمانی من چقدر با واقعیت دنیای موجود تطبیق دارد... آیا توقعات من نا بجاست آیا سخت می گیرم زندگی را آیا بیش از حد حساسم و هزار پرسش دیگر.
کلنجاری بی پایان و بی نتیجه. این روزها آنقدر ترسو شده ام که قدرت تغییر دادن هیچ چیز را ندارم. می دانم که این کلنجار ذهنی هیچ وقت منجر به تغییر وضعیت موجود نخواهد شد و من با جریان زندگی خواهم رفت نه بر خلاف آن...
گاهی اوقات آنقدر مسایلی که در ذهنم هستند زیاد و پراکنده ام که نمی توانم برای نوشتن روی یکی از آنها تمرکز کنم.
این چند روز خیلی سرم شلوغ بود و باید کاری را تا امروز تحویل می دادم. از صبح تا عصر وقتی برای فکر کردن نبود و شب هم آنقدر خسته بودم که مغزم چندان توان فکر کردن نداشت. شاید زندگی برای من همین طور خوب باشد. فشرده و بدون هیچ فرصتی برای اندیشیدن و در نتیجه بی قرار و مضطرب شدن.
اما امشب انبوهی از افکار به مغزم هجوم آورده... فقط نوشتن است که آرامم می کند اگر که واژه ها را پیدا کنم و اگر جرات نوشتن و بیان کردن خودم را داشته باشم...
گاهی آدم از سکوت خسته است و نیاز دارد افکار لعنتیش را بیان کند اما نه دقیقا می داند چه می خواهد بگوید، نه واژه ها یاری می کنند و نه گوشی هست برای شنیدن...
به گذشته فکر می کنم که راحت تر حرف می زدم و راحت تر بیان می کردم خودم را...
خیلی دردناک است که آشفته و سرشار از بغض باشی اما ندانی چه چیز آرامت می کند یا آنچه که آرامت می کند میسر نباشد...
حالم خوب است واقعا خوب است همه چیز خوب است واقعا خوب است! پس من چه مرگم است؟!
روشن تر از خاموشی، چراغی ندیدم،
و سخنی، به از بی سخنی، نشنیدم...
بعضی مسائل هستند که هر چه بیشتر در موردشان حرف می زنی بیشتر مبهم می شوند و آدم بیشتر گیج می شود... آنقدر که به خودت می گویی ای کاش اصلا هیچ حرفی نزده بودم...
اما نمی شود در مورد برخی از این مسائل فکر نکرد و حرف نزد... حرف زدن و حرف نزدن گاهی اوقات به یک اندازه دردناک و دشوار است...
ذهنم خسته است... فکر می کنم مبهم ترین و گیج کننده ترین مسائل برای من، اهداف و انتظارات خودم است...
می گوید نمی دانم دوست داری در مورد چه چیز حرف بزنم یا دوست داری چه چیزی بگویم، اگر می دانستم حتما این کار را می کردم...
می گویم فراموش کن، زیاد جدی نگیر! خودم هم نمی دانم حرف زدن از چه چیز آرامم می کند...
اما از سرِ شب به این موضوع فکر می کنم. گاهی اوقات فقط می دانم که نیاز به حرف زدن دارم می دانم که چیزهایی که موضوع صحبت است آن چیزی نیست که من می خواهم بگویم یا در موردش بشنوم اما هیچ نمی دانم که آنچه که می خواهم چیست آن چیزی که در گلویم گیر کرده و دلم می خواهد بیانش کنم... یک حس، یک فکر گنگ و مبهم است... شاید تنها یک توهم...
اما این حس این روزها زیاد گریبان گیرم می شود. دایم فکر می کنم باز هم همه چیز ناگفته ماند، امروز هم گذشت و...
برای فراموش کردن رنجی که می برد و این که هیچ کار نمی توانم برایش انجام دهم، فرار می کنم از او فرار می کنم از خودم... میان یک هزارتوی بی پایان تاریک گم شده ام، خودم را پیدا نمی کنم یا نمی خواهم خودم را پیدا کنم یا جراتش را ندارم... نمی دانم... شاید با یافتنِ خودم با او مواجه می شوم و با همه چیزهایی که مدیونش هستم...
انسان اگر قدرت فراموش کردن و عادت کردن را نداشت زندگی برایش دشوار یا شاید محال می شد. اما چقدر تلخ است که رنج بردنِ کسی را فراموش کنیم یا به درد کشیدنش عادت...
و همیشه توجیهی هست یا توجیهی پیدا می کنیم...
زان میان لاشۀ من بود که له له می زد
ناخن خسته به دامان بیابان می سود
چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم
دلش از دغدغه در چنگ زمان می فرسود
"نصرت رحمانی"
صعود بعد از سقوط یا سقوط بعد از صعود... یا شاید هم یک خط صاف، ممتد و بی انتها!؟
"من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا خودم بتوانم باور بکنم -چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند- فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی بکنم -سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هر چه می نویسم با اشتهای هرچه تمام تر می بلعد- برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم: ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم."
بوف کور
می دانم که آدم گاهی باید تنهاییش را با خودش قسمت کند و گریزی هم از این تنهایی درونی نیست که همه آدمها به نوعی به آن دچارند...
اما من همیشه کم می آورم... نمی توانم این تنهایی را بپذیرم، دوست بدارم و از آن لذت ببرم...
خسته ام از این همه جدال درونی و آشفتگی. خسته ام از این شیوه زندگی یا به عبارت بهتر مرگ تدریجی که در پیش گرفته ام...
دیشب حالم خیلی گرفته بود. یک پست طولانی نوشته بودم. اما برق رفت و هرچی نوشته بودم پرید!!! حالم گرفته تر شد...
من نمی دانم، خوب حداقل وقتی برنامه خاموشی! اعلام می کنند طبق برنامه این برق لعنتی را قطع کنند!
خیلی دلم می خواهد که بنویسم. ذهنم دارد منفجر می شود. حس می کنم نفسم به زور بالا می آید. اما از دیشب هر کار می کنم نمی توانم بنویسم.
نگاه کن که در این جا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرامید
به تیرهای توهم
مصلوب گشته است.
و جای پنج شاخه ی انگشت های تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست...
"فروغ"
پ.ن. انگار که همیشه دو تا "من" در وجودم هست. یک "منِ" مغرور و سرسخت و یک "منِ" احساساتی و حساس. گاهی "منِ" مغرور مغلوب "منِ" احساساتی می شود و گاهی بالعکس. هر دو حالتش دردناک و تلخ است و در این طور مواقع تنها گریه است که آرامم می کند. امروز از آن روزهایی بود که احساسم غرورم را شکست...
هیچ وقت هم نمی فهمم که حق با کدام یک است و نمی دانم که بهتر است کفه کدام یک سنگین تر باشد. اما امروز ته دلم از این که احساسم بر غرورم غالب شد خوشحالم!
گویی زندگی تنها آغاز و پایان های ممتدی است که انسان دایم درگیر آنهاست...
و در این میان به تدریج تغییر می یابیم. آنقدر تدریجی و نامحسوس که باور کردن این تغییرات وقتی به ناگاه با آنها مواجه می شویم بسیار دشوار است. پذیرفتن تغییر برای اکثر انسان ها دشوار است. چه تغییرات ناگهانی و چه تغییراتی که در طول زمان، ناخواسته یا ناخودآگاه در درون انسان یا در رفتار و خلق و خوی او رخ می دهد.
این روزها با "خودِ" جدیدی مواجه ام. "خود"ی که بارها و بارها می کاومش و می سنجمش. "خود"ی که ارزش ها ، اهداف و رفتارهایش متفاوت شده است... "خود"ی که گاه برایم ناشناخته است و سخت مشوشم می دارد. دوستی می گفت این دوران را پشت سر خواهی گذاشت و بعد از هر طوفانی آرامشی ست. اما من فکر می کنم این دوران بیش از حد طولانی شده و مدتی است که بهترین روزهای زندگی ام را آشفته کرده است.
زندگی ام شده آغاز و پایان های ممتدی که هیچ سودی ندارد و تنها تکرار مکرر یک دور باطل است.
به قول فروغ: من مثل حس گمشدگی وحشت آورم...
نگاهش همه چیز را می گوید و در عین حال هیچ نمی گوید... و من همچنان در تردید و ابهامم سرگردان می مانم... مرور می کنم در ذهنم دوباره و چند باره آن نگاه را... صدای موسیقی مرا با خود می برد... اندکی آرامش... و آنقدر غرق می شوم در افکارم که دیگر موسیقی را نمی شنوم...
نه چراغی ست در آن پایان
هر چه از دور نمایان است.
شاید آن نقطۀ نورانی
چشم گرگان بیابان است
"فروغ"
از آن سویِ مرزِ باور و تردید
می آیم،
خسته بسته،
می آیم.
همرنگِ درخت
در هجومِ دی
می پایم،
تا بهار،
می پایم.
خاموشم و
انتظار
سر تا پا
تا سبزترین ترانه را
فردا
در چهچهِ بوسۀ تو بسرایم.
"شفیعی کدکنی"
گاهی تنها چیزی که آرامم می کند جیغ کشیدن است، از ته دل و با تمام وجود. شاید به این امید که از کابوسی که توش دست و پا می زنم بیدار شوم... از یک خواب وحشتناک بیدار شوم و بعد آنقدر گریه کنم تا آرام بشوم...
پ.ن. احتمالا این احمقانه ترین راهی است که آدم برای حل مشکلاتش و دست یافتن به آرامش می تواند به آن فکر کند!!!!!!!!!