زمانی که می گذرد هیچ وقت برنمی گردد... زمان چقدر زود می گذرد...
این روزها شنیدن این جمله ها عین یک پتک سنگین و درد آور است برایم... مضطربم می کند این یاد آوری گذر زمان.
فصل بهار هم تمام شد. یعنی یک چهارم از سال ۸۷. زمان می گذرد. خیلی سریع. تنها چیزی که داریم زمان است در قالب گذشته و حال و آینده... . گذر زمان من را می ترساند. شاید چون فقط وقت تلف می کنم. شاید چون هیچ تلاشی برای ساختن آینده ای که زودتر از آنچه انتظار داریم فرا می رسد، نمی کنم. سه ماه گذشته را فقط در جا زدم... تقریبا هیچ کار مثبتی نکردم...
از آینده می ترسم خیلی خیلی خیلی می ترسم...
یک فصل دیگه را پیش رو دارم... می ترسم... هیچ وقت حسی را که این روزها نسبت به آینده تجربه می کنم، نداشتم... آینده مبهم و ناامید کننده...
+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 17:12  توسط کلاغ
|
اگر فیلتر بود که حتما هست احتمالا این جا + بتوانید بخوانید!
جنگ چاقو و دسته اش - محمد قوچانی
پ.ن. با وجود این که از فکر کردن راجع به آینده مسائل سیاسی در ایران اصلا خوشم نمی آید چون می دانم که یک تفکر بی نتیجه است که اصلا در تخصص من نیست و سودی هم ندارد اما به هر حال نمی توانم به این سوال که رییس جمهور بعدی چه کسی است و بهتر است چه کسانی کاندیدا شوند فکر نکنم.
در لینک اول احمد زیدآبادی از آقای خاتمی خواسته که تردید را کنار بگذارند و از شرکت در انتخابات خودداری کنند!!! کاملا با استدلال های زیدآبادی موافقم و هیچ دلم نمی خواهد که خاتمی در انتخابات آینده ریاست جمهوری کاندید شود.
در مقاله دوم قوچانی به تقابل راست سنتی و راست افراطی پرداخته. برداشت من از مقاله این بود که در اصلاح ایران و خارج شدن از این اوضاع وخیم و پشت سر گذاشتن دوران گذار حتما باید نقش راست سنتی را جدی گرفت. در هر صورت خواندن این مقاله را هم پیشنهاد می کنم.
در همین رابطه گفتگوی عباس عبدی با سعید حجاریان هم جالب بود.
بعدا نوشت. این + مطلب صادق الحسینی در نقد زیدآبادی را هم بخوانید.
+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 13:10  توسط کلاغ
|
گویی کسی را، به گمان این که مرده است، دفن کرده ایم. اما اکنون، در سکوت شب، صدای او را می شنویم: "کمکم کنید!" او، با دل آشوبه و نفس نفس زنان، سنگ قبر روح و جسم ما را بلند می کند و هر لحظه آزادانه تر نفس می کشد...
"نیکوس کازانتزاکیس"
+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 12:41  توسط کلاغ
|
آدم گاهی دوست دارد به دوران بچگی برگردد و به این که آن دوران بی مسئولیتی چقدر دوست داشتنی بود فکر می کند و با خودش می گوید که کاش می شد دوباره کودک شد. اما این که آدم در دوران بزرگسالی و وقتی که هیچ کس انتظار یک رفتار کودکانه از او ندارد رفتارش بچه گانه باشد خیلی عذاب آور است...
گاهی حس می کنم هنوز بچه ام... گاهی حس می کنم رفتارهایم خیلی بچه گانه ست... همان قدر که بزرگ شدن و دور شدن از دنیای کودکی سخت است، بزرگ نشدن و باقی ماندن در عالم بچگی هم عذاب آور است...
+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 1:43  توسط کلاغ
|
مستم کن آنچنان که ندانم ز بی خودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت...
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 23:32  توسط کلاغ
|
اکنون قدرت و حکمرانی من
فقر لبخندی در طراوت و نابودی حادثه است
"احمدرضا احمدی"
+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 23:30  توسط کلاغ
|
صد بار می نویسم و پاک می کنم... می نویسم و پاک می کنم...
هر وقت که اتاقم خیلی به هم ریخته است و توان و انگیزه مرتب کردنش را ندارم... هر وقت که به ظاهر خیلی خندانم و به هر چیزی می خندم... هر وقت که گاه و بی گاه دلم هوس گپ زدن با یک دوست قدیمی را می کند و دم به دم دلتگش می شوم... هر وقت خیلی حرف می زنم اما حتی یک کلمه هم از آنچه ذهنم را مشغول کرده چیزی نمی گویم... می فهمم که خیلی بی قرار و ناآرام و آشفته ام اما سعی می کنم از آن آشفتگی فرار کنم...
هر چند که چیز جدیدی نیست اما خوب، گاهی انگار دوز بی قراری ام می رود بالا...
گاه آشفتگی ناشی از مسائلی است که عقل تاییدشان نمی کند و هر دم در درون انسان نهیبی می زند که باعث بی قراری می شود
اما گاه آشفتگی تنها ناشی از احساس است. یعنی چیزی که بی قرار و بی تابت می کند را فقط با حست در می یابی... حس گنگی ته وجودت است... چیزی که غمگین و دلنگرانت می کند اما به کلام نمی آید... چیزهایی که عقلت می گوید گریزی از پذیرش آنها نداری چون طبیعت زندگی چنین است اما احساست زیر بار نمی رود...
این تعارض لعنتی بین عقل و احساس، بین واقعیت و حقیقت همیشه من را به ناامیدی می کشاند...
حس می کنم خیلی به باید های مزخرف و سنگدلانه زندگی گردن نهاده ام این روزها...
واژه ها، خاطرات، دلهره ها، حوادث، انسان ها و ... هر یک لحظه ای به ذهنم می آیند و می گریزند، قدرت تمرکزم به صفر رسیده...
منی که خودم نیست، منی که خودِ من است... دو نیم شده ام این روزها...
پ.ن. خودم هم از مزخرفات تکراری ای که هر شب این جا می نویسم خسته شده ام چه برسد به...
+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 21:43  توسط کلاغ
|
گاهی اوقات واژه ها نمی توانند بیان کنند آن چیزی را که در ذهن آدم است... گاهی اوقات سکوت بهترین چیز است...
+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 21:27  توسط کلاغ
|
شدیدا با خودم در کلنجارم. نه این که یک معضل بزرگ یا مشکل حادی وجود داشته باشد، نه... اما من طبق معمول برای خودم یک مسئله درست کردم... در هر حال حس می کنم تا حدودی توانستم در این کلنجار پیروز بشوم و به قولی که دیشب به خودم دادم وفادار بمانم! حس خوبی دارم... جالب است که آدم خودش را شکست بدهد یا بر خودش پیروز بشود... یا شاید هم بیشتر دردناک است. الزاماتی که شاید ناشی از واقعیت زندگی باشد یا شاید فقط ناشی از تفکرات شخصی، باعث شده که وجودم را به دو نیم کنم و بعد تلاش کنم که خودم بر خودم غلبه کند... یک کلنجار دایمی و نفس گیر!
+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 0:53  توسط کلاغ
|
انگار وارونه زندگی می کنم. از ساعت ۸ شب که آمدم خانه تا ۱۲.۵ خواب بودم یا سعی کردم که خواب باشم! الان شام خوردم نه از روی حس گرسنگی که طبق یک عادت ماشین گونه و اتوماتیک وار... فکر کنم دوباره بگیرم بخوابم نه چون خوابم میاد نه... حوصله بیدار بودن و شاید اصلا حوصله بودن ندارم... از فردا می ترسم و از هر لحظه بعد... به خودم قول دادم... کلی قول سخت... مثلا می خواهم از فردا متحول بشوم... خسته ام... چقدر دلم یک خواب آور قوی می خواهد... انقدر قوی که این مغز لعنتیم را خواب کند...
از ته دل دوست دارم به خودم بگویم که لعنت به خودم، لعنت به خودم به خاطر خیلی چیزها...
+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 1:5  توسط کلاغ
|
دریغا عیش شب گیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که در مانی
+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 0:44  توسط کلاغ
|
تداومِ بی علاجِ دلشوره ئی سمج
یا طنینِ سرگردان لطمه یِ صدائی تنها؟
+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 22:59  توسط کلاغ
|
یک حال عجیبی دارم این روزها. برعکس همیشه که از تنهایی فرار می کردم این روزها دایم ترجیح می دهم که تنها باشم و تنها باشم و تنها باشم... نمی دانم چرا اما به شدت بی حوصله ام. حس خوبی به این حالم ندارم... یک جور فرار کردن از واقعیت است شاید... نمی دانم... اما انقدر دوست دارم تو خودم باشم که حتی برای نوشتن وبلاگ هم باید کلی با خودم کلنجار بروم و هیچ حوصله نوشتن ندارم... حالم بد نیست، خوبم اما دچار یک جور سکوت عجیب شدم انگار! توضیحش خیلی سخت است، حتی خودم هم دقیقا نمی دانم مشکلم چیست... ولی دلم برای اینجا تنگ می شود همچنان...
تمام شب آنجا
میان سینۀ من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد...
+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 14:35  توسط کلاغ
|
سینۀ تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 1:4  توسط کلاغ
|
آدم گاهی چقدر از خودش دور می شود...
انقدر دور که نمی تواند روی حوادث و اتفاق هایی که در زندگیش رخ می دهد متمرکز بشود و راجع به شان فکر کند...
مثل این که از یک فاصله خیلی دور به زندگی خودش نگاه می کند. انقدر دور که فقط یک سری کلیات خیلی مبهم و تار می بیند...
تمرکز ندارم، نمی دانم چه کار می کنم و به کجای می روم این روزها...
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 19:30  توسط کلاغ
|
به طرز فجیعی از وبلاگم و مزخرفاتی که اخیرا می نویسم متنفرم و حالم به هم می خورد! فقط یک جور مرض ذهنی ست که باعث می شود به نوشتن این مزخرفات ادامه بدهم!!! شاید هم یک جور نیاز به درکِ بودنِ خودم یا درکِ مزخرف بودنِ خودم!
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 17:2  توسط کلاغ
|
خانه های دم کرده، کوچه های بغض آلود
طرح شهر خاکستر، در زمینه ای از دود
چرک آب و سرد آتش، خفته باد و نازا خاک.
آفتاب بی چهره، آسمان غبار اندود
***
در کجای این دلتنگ می دهید پروازم؟
پرسه های عصرانه! ای مدارتان مسدود!
"حسین منزوی"
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 16:44  توسط کلاغ
|
جنگ خونین انار و دندان...
...
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر...
پ.ن. امروز از صبح این دو قسمت از منظومه صدای پای آب در ذهنم می چرخید!
+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 0:7  توسط کلاغ
|
پنج روز تعطیلی... به کلی کار که خودم برای خودم و دیگران برایم تراشیده اند فکر می کنم... با خودم می گویم بهتر است با مرتب کردن اتاقم شروع کنم که از شدت نا مرتبی و آشفتگی هر آن ممکن است خودم هم در آن گم شوم... بعد از کلی کلنجار رفتن می گویم باشد برای بعد الان حوصله ندارم و ته دلم حس می کنم که از همین اول خراب کردم و تعطیلی خوبی پیش رو نخواهم داشت...
پ.ن. جواب معمول خودم در این طور مواقع که دوستان آشنا هستند: تلقین می کنی ها!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 21:27  توسط کلاغ
|
به دنبال چه می گردی که حیرانی
خرد گم کرده ای شاید، نمی دانی
+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 23:13  توسط کلاغ
|
چه زندگی خنده داری!
از صبح که بیدار می شوم به این فکر می کنم که زودتر بروم خانه و بخوابم...
حس وحشتناکی دارم انگار دارم غرق می شوم و به نفس نفس زدن و دست و پا زدن توی آب افتادم... دلم می خواهد حداقل تو خواب غرق بشوم...
من باید به جرم هدر دادن عمر و تلف کردن منابع زیستی و ... اعدام بشوم...
+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 17:33  توسط کلاغ
|
کاش یک دارویی برای بی قراری وجود داشت... بعضی روزها یک جا نشستن برایم سخت ترین کار دنیاست... آنقدر نا آرام و بی قرارم که خودم هم تحمل خودم را ندارم... و چه عذاب آور است که در این حال مجبور باشی تمام روز یک جا بنشینی و با لبخند به اطرافیانت بگویی که خیلی خوبی!!!
+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 7:28  توسط کلاغ
|
صبح کلی به مغزم فشار می آورم تا بتوانم از تخت پایین بیایم...
می روم زیر دوش آب، سعی می کنم ذهنم را متمرکز کنم روی روزی که در پیش دارم و کارهایی که باید انجام بدهم... هرچند که یک روز معمولی است مثل باقی روزها...
تمام طول راه مثل یک جنازه توی تاکسی نشستم و هر از گاهی به زور چشم هایم را باز می کنم...
سرکار هم کلی به مغز لعنتیم فشار می آورم تا بتوانم یک مشت کار ساده و مزخرف را انجام بدهم...
وسط حرفهای دیگران، همان طور که به صورتشان نگاه می کنم، ناگهان ذهنم می رود به یک جای دیگر و وقتی که به خودم می آیم می بینم که رشته کلام از دستم در رفته و تنها مثل یک ماشین لبخند می زنم یا سر تکان می دهم...
ظهر خودم را مجبور می کنم که غذا بخورم و هر لقمه را به زور آب پایین می برم...
بعد از ظهر دیگه طاقتم تمام می شود و زودتر از معمول از سر کار می آیم بیرون... تصمیم می گیرم بروم خرید... تمام طول راه احساس مرگ دارم، بغض گلویم را فشار می دهد، از درد معده به خودم می پیچم و سعی می کنم به خودم بگویم که من خوبم من خوبم من خوبم... به چیزهایی که می خواهم بخرم فکر می کنم و روی یک برگه می نویسمشان... از خرید منصرف می شوم... حتی حوصله رفتن به کتاب فروشی را هم ندارم... ذهنم کار نمی کند... تصمیم می گیرم پیاده برگردم خانه... یعنی خودم را مجبور می کنم... شاید اگر هوایی به سرم بخورد حالم بهتر شود... آخرهای راه دیگر کم می آورم... پایم که می رسد به خانه می زنم زیر گریه... دراز می کشم روی تخت و با خودم فکر می کنم اگر صبح خودم را مجبور به بیدار شدن نمی کردم و تا الان همین جا خوابیده بودم هم هیچ تفاوتی نداشت، تمام روز فقط یک مرده متحرک بودم...
و از همه بدتر این است که هرچقدر از خودم می پرسم چه مرگم شده و دردم چیست، هیچ جوابی پیدا نمی کنم...
یاد این شعر فروغ می افتم، مثل این که کاملا در وصف من سروده شده:
گاهی به این حقیقت یأس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفالۀ یک زنده نیستند...
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 22:27  توسط کلاغ
|
می خواهم آب شوم در گسترۀ افق
آنجا که دریا به آخِر می رسد
و آسمان آغاز می شود...
امروز تنها بودم از صبح، یک تنهایی خوب و آرامش بخش، نیاز داشتم به این تنهایی، این روزها بیشتر از همیشه از شلوغی گریزانم و دوست دارم تو لاک خودم باشم و با خودم خلوت کنم... امروز حس خوبی داشتم... یک تنهایی خوب و خواستنی...
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 1:59  توسط کلاغ
|
آنقدر دویدم و از خودم فرار کردم که دیگه نفسم بریده و دارم از خستگی می میرم...
+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 21:24  توسط کلاغ
|
با خودم چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟
باز می رسم به خود، از خودم که بگذرم؟
"امین پور"

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 1:23  توسط کلاغ
|
داشتم فیلم Before Sunrise را می دیدم. فیلم پر است از دیالوگ های جالبی که ذهن آدم را به خودش مشغول می کند. در یکی از قسمت ها یکی از شخصیت های اصلی فیلم این جمله را می گوید:
"من یه جورایی عشق را، یه راه فرار برای دو نفر می بینم که نمی دونن چطور تنها زندگی کنن!"
جمله جالبی بود. ذهنم را درگیر کرده. عشق از آن مسئله هایی ست که خیلی اوقات ذهنم را به خودش مشغول کرده یا می کند. اما هیچ بار به نتیجه مشخصی در موردش نرسیدم و همیشه برایم یک واژه مبهم است که موضع مشخصی نسبت به آن ندارم... البته یک ایده هایی دارم که الان حوصله نوشتنشان را ندارم اما در کل هیچ وقت به یک ذهنیت نسبتا روشن و مشخص از مفهوم عشق نرسیدم.
این جمله اما ذهنم را خیلی مشغول کرده، انگار یک بخشی از حسی را که دارم بیان می کند...

پ.ن. میان همه این فکرها و کلنجارها همیشه یادآوری یک کار عقب افتاده بهم می گوید این حرف ها را ول کن و برو به کار و زندگیت برس... و من برای هزارمین بار از خودم می پرسم که کار و زندگی من چیه؟ کارهای جدی و مهم یا عشق ورزیدن و دوست داشتن یا ترکیبی متعادل و منطقی از هر دو، البته اگر ممکن باشد؟ و من برای این پرسش و خیلی از پرسش های دیگر زندگی ام هنوز پاسخی پیدا نکرده ام. فکر می کنم خیلی بد است که آدم در این سن و سال برای پرسش های اصلی زندگیش هیچ پاسخ نسبتا مشخصی نداشته باشد و علت اصلی سردرگمی ام همین ابهام و تردیدهاست... (هرچند که مطمئنم یافتن پاسخی قطعی و صحیح محال است!)
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 21:16  توسط کلاغ
|