تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

حس احمقانه

 

خیلی وقت است این وبلاگ چندان برایم جدی نیست

یعنی خودم هم می دانم که مزخرف می نویسم و انتظار ندارم که دیگران بخوانند یا نظر بدهند...

اما امروز دلم گرفت وقتی دیدم دوستی که یک زمانی همیشه وبلاگم را می خواند، برایم نظر می گذاشت یا حضوری صحبت می کرد و نظرش را می گفت، حالا دیگه خیلی وقت است که نه وبلاگم را می خواند و نه نظر می گذارد... چند وقت پیش که به شوخی گله کردم از این مسئله، گفت مشکل از کامپیوتر خانه شان است و... امروز که دیدم برای یک وبلاگ دیگر کلی کامنت گذاشته یهو دلم گرفت... ناراحت نشدم از دستش خودم می دانم که مزخرف می نویسم و نوشته هایم چندان خواندنی هم نیست چه برسد به کامنت گذاشتن اما دلم یهو گرفت...

می دانم این چیزهایی که نوشتم کاملا احساساتی و احمقانه و غیر منطقی ست اما انقدر دلم گرفته و بغض کردم که دوست داشتم بنویسم تا شاید کمی آرام بشوم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 21:10  توسط کلاغ  | 

...

 

میان دو لحظۀ پوچ، در آمد و رفتم...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 20:43  توسط کلاغ  | 

وزن بودن

 

ریگی از رویِ زمین برداریم

وزنِ بودن را احساس کنیم

سهراب

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 21:13  توسط کلاغ  | 

پیشنهاد

 

آخرین کتاب شعر شمس لنگرودی ملاح خیابان ها است که اینجا می توانید در موردش بخوانید. هنوز نتوانستم کتاب را بگیرم اما یکی دو شعری که از کتاب خواندم خیلی به دلم نشست. این شعر را بخوانید: +

اینجا هم وبلاگ شمس لنگرودی است که اگر اهل شعر هستید می توانید کلی لینک های خوب و جالب پیدا کنید...

از این قسمت شعر خیلی خوشم آمد:

انديشه مكن كه بهار است و تو نرگس و سوسن نيستى

به حسرت زنده رود زنده نمى‏شود رود،

خاكت را زير و رو كن

ريشه و آبى مباد كه نمانده باشد،

سقفى دارد زندگى

كف نيستى ناپديد است،

به رنگ و بوى تو خود شادمان مى‏توان بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 21:44  توسط کلاغ  | 

...

 

این مدت برنامه زندگیم شده از صبح بیرون بودن و سرگرم کردن خودم برای فراموش کردن... شب هم به محض این که پایم به خانه می رسد روزنامه یا مجله ای ورق می زنم و می خوابم (تو خانه همه از این وضع شاکی هستند)... کارهایم را هول هول صبح قبل از خارج از شدن از خانه انجام می دهم... فقط برای این که فراموش کنم... فراموش کنم بیماری عزیزترین کسانی را که در زندگی دارم، فراموش کنم غم و اضطرابی را که در چهره نزدیک ترین آدمهای زندگیم می بینم و کاری از دستم بر نمی آید، فراموش کنم دوری ها و دلتنگی هایم را، فراموش کنم این همه بی ثباتی و مبهم بودن آینده زندگیم را، فراموش کنم این همه تفاوت بین آدم ها و زندگی هایشون را ...

امروز از صبح کوه بودم، خوش بودم و فراموش کرده بودم همه چیز را جز دقایقی کوتاه که خاطره ای یا دلشوره ای از گوشه ای به ذهنم نفوذ می کرد... غروب وقتی آمدم خانه سعی کردم که نخوابم... رفتم خانه عمه ام اما تمام مدت بی قرار بودم... بعد آمدم خانه، سعی کردم که نخوابم... دو تا فیلم نگاه کردم  اما چه فایده... الان ساعت یک شب است... حالا که می خواهم بخوابم، خوابم نمی برد. همه چیزهایی که از آنها فرار می کنم هجوم آورده اند به ذهنم... بغض گلویم را فشار می دهد...

 دلم برای خودم نمی سوزد دلم برای دوستی می سوزد که این روزها دائم با من است و سعی می کند شادم کند و من همیشه نا امیدش می کنم... ای کاش برای مدتی این مغز لعنتی این قلب و احساس لعنتی این حافظه لعنتی از کار می افتادند... خسته ام از این وضعیت...

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 1:23  توسط کلاغ  | 

گذر عمر...

 

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین        کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 1:17  توسط کلاغ  | 

...

 

به این وبلاگ و این که هر شب چیزی بنویسم،خیلی عادت کرده ام... اما گاهی آنقدر به پوچی می رسم که هیچ چیز برای نوشتن پیدا نمی کنم یا هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم... اما وقتی هم که نمی نویسم ذهنم دایم با این وبلاگ است و دوست دارم چیزی برای نوشتن پیدا کنم... ولی ذهنم هنگ کرده این روزها، حداقل ۱۱ ساعت از روز را در تختخواب هستم... هرچند دریغ از یک خواب آرام. دایم خواب می بینم، خواب های پر از اضطراب پر از ترس پر از وحشت. نمی دانم که چرا این طور شده ام و چرا اینقدر بی قرارم... خسته ام از این همه خنده های الکی، حرفهای الکی، شور و شوق های الکی... انگار دائم تئاتر بازی می کنم در طول روز... آن هم نه یک نقش ثابت که نقش های متعدد... آخر شب که می شود سرگیجه می گیرم از این همه نقش متفاوت. یادم می رود کدام یک از این همه نقش، نقشِ من در زندگی است و تئاتر واقعی زندگیم کدام است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 21:33  توسط کلاغ  | 

فرار

 

گاهی تنها راهم برای فراموش کردن و  کنار آمدنم با برخی مسائل و مشکلات زندگی، سکوت است. یعنی نه دوست دارم راجع به آن مسئله حرفی بزنم و نه دوست دارم حرفی بشنوم. حتی همدردی کردن و دلداری دادن دیگران هم آزارم می دهد. ترجیح می دهم که هم خودم و هم دیگران طوری رفتار کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ چیز درونمان را مغشوش نکرده... به معنای واقعی شتر دیدی ندیدی... تا زمانی که آن دلشوره، نگرانی و آشفتگی به پایان برسد، حالا خوب یا بد... می دانم که این یک مکانیزم فرار احمقانه و بچه گانه است. اما در برابر برخی مشکلات واقعا کم می آورم و توان تفکر و مبارزه را از دست می دهم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 22:56  توسط کلاغ  | 

از خیام

 

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت     خواهی تو فلک هفت شمار خواهی هشت

چون باید مرد و  آرزوها همه هشت     چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

*****

چون کار نه بر مراد ما خواهد رفت     اندیشه و جهد ما کجا خواهد رفت

پیوسته نشسته ایم در حسرت آنک     دیر آمده ایم و زود می باید رفت

 

"خیام"    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 21:50  توسط کلاغ  | 

یک نفر در آب دارد می سپارد جان...

 

باز هم زنی دیگر که خودش قربانی شرایط اجتماع بوده، به جرم قتل همسرش در آستانه اعدام قرار گرفته است...

قبل از هر قضاوتی، شرح زندگی اش را بخوانید. آسیه امینی به طور کامل در این زمینه نوشته:دیه فقط  ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟

و این هم وبلاگی برای نجات جان اکرم مهدوی: کمپین نجات جان اکرم مهدوی

وکیل اکرم شماره حسابی را برای جمع آوری دیه اعلام کرده که در این وبلاگ ذکر شده.

 

 آی آدم ها که بر ساحل نشسته

شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند...

 

پ.ن. امشب بی حوصله و بی انگیزه بودم طبق معمول... وقتی این ماجرا را خواندم از خودم و از این همه بی مصرف بودنم بیشتر بدم آمد... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 6:51  توسط کلاغ  | 

...

 

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعۀ آواز به خود جلب کنند.

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثۀ عشق تر است.

 

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 0:37  توسط کلاغ  | 

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 0:57  توسط کلاغ  | 

...

 

بعد از دو هفته مزخرف که کلی کار داشتم و افتاده بودم به دور باطل انجام ندادن و عذاب وجدان گرفتن و باز انجام ندادن، تاخیر کردن و بد قولی و... بالاخره کارها را انجام دادم و الان آنقدر احساس سبکی می کنم که حد ندارد...

واقعا نمی دانم چه دلیلی دارد  منی که اینقدر بی انگیزه و تنبل شده ام، به دیگران قول بدهم و کار قبول کنم که هم بدقول بشوم و هم این همه عذاب بکشم... واقعا دو هفته گذشته خیلی خیلی مزخرف بود. حتی از لحظات خوب هم نمی توانستم لذت ببرم و همه لحظه هایش با عذاب وجدان همراه بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 20:27  توسط کلاغ  | 

جبر زندگی

 

در مقابل برخی از مسائل زندگی تنها  می شود فرار کرد و پناه برد به آدم ها، حوادث و اموری که دوستشان داریم... در مقابل برخی مشکلات و اتفاق های تلخ هیچ کاری از دست آدم بر نمی آید و چقدر پذیرفتن این حقیقت تلخ است...

من هیچ وقت زیاد به جبر یا سرنوشت از پیش تعیین شده باوری نداشتم اما در برابر برخی اتفاق ها انسان هیچ ابتکار عملی ندارد جز به تماشا نشستن، پذیرفتن و تحمل کردن و گاهی اوقات هم خورد شدن و شکستن...

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 11:1  توسط کلاغ  | 

...

 

چقدر همه چیز در هم و بر هم است

دلم اندکی آرامش می خواهد فقط اندکی آرامش درونی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 0:45  توسط کلاغ  | 

...

 

یک زمان

در یک مکان

با مرگ، میعاد خواهم داشت

کاش

آن زمان و آن مکان

اینجا و اکنون بود

"نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 10:15  توسط کلاغ  | 

بی حسی

 

کلی کار عقب مانده

کلی مشکلات تکراری و قدیمی که حس می کنم کپک زدند از بس روی هم جمع شدند

درگیری های ذهنی که هر چه قدر هم فرار می کنم از آنها باز هم گرفتارشان می شوم...

از خودم و از مشکلات تکراری و حل نشدنی زندگی خسته ام

خیلی چیزها تغییر کرده و خیلی چیزها از گذشته بهتر شده اما حس می کنم مهمترین مشکل، ذهن من و دیدگاهم نسبت به زندگی است که دریغ از یک جو تغییر و بهبودی.

گاهی اوقات آدم برای فرار از یک روز سخت و تلخ و برای این که حداقل بتواند آن روز و حوادثش را فراموش کند چند تا آرام بخش می خورد و می خوابد و فردا صبح می تواند به زندگی عادیش برگردد. اما انگار همه زندگی من یک روز تلخ و خسته کننده است که برای فرار از آن قرص بی تفاوتی و بی احساسی خوردم و دیگر هیچ چیز از زندگی نمی فهمم... نه از تلخی هایش و نه از شیرینی هایش... مثل آدمی که قوه چشایی اش را از دست داده و نمی تواند هیچ طعم و مزه ای را حس کند و تلخ و شیرین برایش یکسان است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 20:22  توسط کلاغ  | 

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم...

"سهراب"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 22:21  توسط کلاغ  | 

disconnect

 

خسته ام

حالم بد جور گرفته است از دست خودم و از خیلی حرفها و اتفاق های مزخرف

خیلی خسته ام...

امروز دوستی پرسید که در چه حالم. گفتم چندان سر حال نیستم و ارتباط برقرار کردن با اطرافیان سخت شده برایم... گفت مشکل تو این است که نمی توانی با خودت ارتباط برقرار کنی... و دیدم که چقدر درست می گوید، با همه چیز disconnect ام و از همه بیشتر با خودم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 20:12  توسط کلاغ  | 

...

 

عفونتت از صبری است

که پیشه کرده ای...

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 21:22  توسط کلاغ  | 

واقعیت های پنهان ایران

 

لینک این دو مطلب را دوستی برایم فرستاده و نوشته بود: این ها را ببین دوست حقوق دان من

مصاحبه با سه تن از شاهدان جنايات «قنات» در شهر جهرم در دهه ۶۰

افشای تصویر و ماهیت قاضی حسن حداد، عامل قتل عام و سرکوب جامعه مدنی ایران

همیشه وقتی این طور نوشته ها را می خوانم دلم می خواهد باور نکنم و به خودم می گویم اغراق کرده اند و به این فجیعی هم نبوده ماجرا... اما به هر حال واقعیتی که پشت این حوادث نهفته خیلی تلخ و دردناک است... خشونت و شکنجه و ...

دوست عزیزم این جور مسایل به ضعف یا نارسایی نظام حقوقی بازنمی گردد. بلکه ناشی از نقص بنیادینی است که در سیستم وجود دارد. در یک سیستم معیوب چنین آدم بیماری در جایگاه قضاوت قرار می گیرد. و باز فقط یک اجتماع بیمار می تواند چنین افرادی را بپروراند که با این خشونت و سنگ دلی شکنجه کنند و به قتل برسانند...

حقوق یکی از ابزارهای تنظیم اجتماع است که تنها زمانی می تواند کارآمد باشد که در کنار سایر ابزارهای کارآمد و در یک سیستم هماهنگ قرار بگیرد...

راستش این سوال برایم پیش آمده که نگاه کسی که حقوق خوانده و کسی که اقتصاد خوانده یا جامعه شناسی خوانده یا... به این مطلب چگونه است و تفاوت دیدگاه این افراد در چه چیزهایی است؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 12:23  توسط کلاغ  | 

 

به دنبال فرصت باش، نه امنیت. جای قایق در بندرگاه امن است، اما به مرور زمان کفش خواهد پوسید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 11:23  توسط کلاغ  | 

...

 

پیش میاد دیگه...

سخت نگیر!

تنها تو نیستی که همه همین مشکل را دارند.

بی خیال!

فراموش کن...

زندگی همینه دیگه...

فکرش را نکن!

 

پ.ن. حالم از این جور جمله ها ،وقتی در قالب همدردی یا نصیحت و راهنمایی گفته می شوند، به هم می خوره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 2:12  توسط کلاغ  | 

 

اگر چه ممکن است عوام الناس جاهل باشند، ولی توان فهم حقیقت را دارند.

"ماکیاول"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 20:48  توسط کلاغ  | 

سنگواره

 

بس آرزو که در دل من مرد

چون عشق های خام جوانی.

اما امید همرهِ من ماند،

با من نشست در پس زانو،

تنها گریستیم نهانی!

 

شبها در انتظار سپیده،

با آتشی که در دل من بود،

چون شمع قطره قطره چکیدم.

افسوس بر دریچۀ باد است

فانوس نیمه جان امیدم!

 

بس دیر ماندی، ای نفس صبح!

کاین تشنه کام چشمۀ خورشید

در آرزوی لعل شدن مرد.

و امروز، زیرِ ریزشِ ایام

خود سنگواره ای است ز امّید...

"ه. ا. سایه"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 20:46  توسط کلاغ  | 

حرفی روی دلم مانده...

 

حرفی روی دلم مانده است

همه تلاشم را کردم که بگویم حرفم و آنچه سخت آزارم می دهد را و نشد

بعد تلاش کردم که فراموش کنم و به خود بباورانم که آزرده نمی شوم

اما می بینم که این هم فایده نداشته است 

بعضی حرف ها چقدر نگفتنی اند و اصلا شاید حرف نیستند فقط حسی هستند که درک می شوند یا نمی شوند...

حرفی روی دلم مانده...

پ.ن. پریسا هر بار که می خواهم غر بزنم که کسی درکم نمی کند یاد این حرف تو می افتم که گفتی: "تو همیشه می خواهی که دیگران درکت کنند و خودت هیچ وقت سعی نمی کنی به دیگران گوش دهی و درکشان کنی". و باور کن که این بار گوش کرده ام و گوش کرده ام و درک کرده ام... و فکر می کنم توقع شنیده شدن و درک شدن چندان بی راه نباشد... یا شاید هم باشد نمی دانم.

 پ.ن.۲. امشب هم از آن شب هاست... بد جور دلم گرفته... بد جور زده به سرم و بدجور دلم می خواهد بنوسم ناگفته هایم را و لعنت به خودسانسوری و این همه محافظه کاری و لعنت به من که فراموش نمی کنم و لعنت به من که حرف نمی زنم و لعنت به من که آدم نمی شوم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 1:19  توسط کلاغ  | 

 

تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 1:14  توسط کلاغ  | 

مثلا زندگی می کنم

 

در این چند ماهی که از شروع وبلاگ نویسی مسخره ام می گذرد، تقریبا هر شب چیزی نوشته ام هر چند مزخرف... اما چند شبی است که هیچ دست و دلم به نوشتن نمی رود. مدت ها بود که اینقدر به هم نریخته بودم و افتان و خیزان می ساختم با زندگی و کارهای روزمره را انجام می دادم و حداقل در ظاهر زندگی می کردم...

یکی دو هفته گذشته را خیلی آشفته بودم... درونم و ذهنم پریشان و آزرده بود. جسم و روحم هر دو خودشان را باخته بودند. گاهی کم می آورم، حس می کنم  که هیچ چیز در آینده منتظرم نیست... گاهی از تکرار تراژدی های زندگی نفسم بند می آید.

امروز بهترم... به صِرف بودن در یک جمع دوستی و گپی دوستانه... اما حس می کنم همه خسته ایم و تنها راه آرامش یافتنمان شده گریز به شوخی و به سخره گرفتن همه چیز... از احمدی نژاد و انتخابات ریاست جمهوری آینده گرفته تا برنامه های کاری خودمان... انگار بی نظمی و آشفتگی در همه جای زندگی هست و از آن هیچ گریزی نیست... احساس می کنم همه خسته ایم از حرف های جدی... وقتی راجع به آینده ایران فکر می کنم یا می خواهم بحث کنم در همان جملات اول کم می آورم و هیچ چیز را نمی توانم پیش بینی کنم. امیدی به راه نجاتی در کوتاه مدت ندارم و دلم می سوزد که بهترین روزهای جوانیمان با یکی از بدترین دوره های تاریخی این کشور مقارن شده.

اما تمام دلخوشی ام این روزها همین جمع های کوچک دوستی است و با هم بودن ها و شاد بودن ها و درک مشترک و درد مشترک و آرزو های مشترک... نمی خواهم لحظه ای از این دوستی ها را  از دست بدهم. بزرگترین آرزویم بودن و شاد بودن دوستان دور و نزدیکی است که دوستشان دارم و دوستم دارند... 

ذهنم اما هم چنان آشفته است. آینده مبهم، پرسش های بی پاسخ و دلهرۀ بدتر شدن اوضاع هم چنان آزارم می دهد. زندگی شده دور باطلی میان روزهای بد و بدتر و این میان یافتن دلخوشی هایی کوچک برای پیش بردن لنگ لنگان آن... مثل این که دنیا شده یک زندان بزرگ که تنها دلیل شادی مان روزهایی ست که در انفرادی نیستیم...

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست.

از بهاران خبرم نیست.

آنچه می بینم دیوارست.

آه، این سختِ سیاه

آن چنان نزدیک است

که چو برمی کشم از سینه نفس

نفسم را برمی گرداند.

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند...

"ه.ا. سایه"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 21:18  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats