تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

...

 

درد مباد ای کاشکی،

دردِ پرسش های گزنده

جراره به سانِ کژدم هایی،

از آن گونه که ت پاسخ هست

 و زبانِ پاسخ

نه،

و لاجرم پنداری

گَزیدۀ کژدم را

تریاقی نیست...

"شاملو"

 

پ.ن. نمی توانم بنویسم، از خودم فرار می کنم این روزها... دارم گند می زنم به همه زندگیم و همه چیز را خراب می کنم و نمی توانم مانع خودم بشوم. نوشتن در این جا هم مجبورم می کند به فکر کردن و رو در رو شدن با خودم... این است که نمی توانم یا شاید نمی خواهم که بنویسم... اصلا این وبلاگ هم شده آیینه سقوط من... همۀ پُست ها مزخرف و ناله و پوچ، مثل لحظه لحظۀ زندگی خودم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 2:4  توسط کلاغ  | 

سکوتِ انتخابی


بعضی روزها سکوت تنها چیزی است که به انسان آرامش می دهد...

وقتی آدم خودش بنا را بر حرف نزدن بگذارد دیگر سکوت، حرف نزدن و شنیده نشدن اذیتش نمی کند...


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 9:18  توسط کلاغ  | 

...

 

به خودم می گویم آرام باش منطقی باش اینقدر آرمانگرا نباش آرام باش منطقی باش اینقدر آرمانگرا نباش و نمی دانم چقدر تکرار می کنم این جملات را با خودم... تا شاید که بتوانم منطقی باشم و قبول کنم که هیچ چیز حداکثری نیست و گاهی که نه، خیلی اوقات باید با حداقل ها ساخت و سخت نگرفت!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 18:59  توسط کلاغ  | 

...

 

بی حوصله ام

تمام روز صدای آهنگ را آنقدر زیاد می کنم که صدای اطرافم و حتی صدای خودم را هم نشنوم

و ترجیح می دهم عینک نزنم تا نه خودم را واضح ببینم و نه دنیای اطرافم را

و این تنها نصفی از وجود من است

نصف دیگرم، نصف ظاهری وجودم، گوش می دهد، می بیند، می خندد و ...

از خودم فرار می کنم

و آنقدر حرف نگفته مانده در دلم که حس می کنم مسموم شده ام و ذهنم نیاز به سم زدایی دارد...

می گفت کمی بخواب و فراموش کن شاید بهتر شوی و حالا آنقدر خوابیده ام که بیداری از یادم رفته است...

فراموشی شده است وجه غالب زندگی ام...

 

داشتم با همه جنبش هایم

مثل آبی راکد

ته نشین می شدم آرام آرام

داشتم

 لرد می بستم در گودالم

"فروغ"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 0:55  توسط کلاغ  | 

...

 

و هوا آنقدر تلخ

که بدون مزه پایین نمی رود

از گلو...

 

"عباس صفاری"

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 20:28  توسط کلاغ  | 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 19:25  توسط کلاغ  | 

بغض

 

تنها نشسته ام

و موریانۀ افکارم دارد گلیم زمان را می جود...

پ.ن. بعضی روزها یک بغض لعنتی از صبح به گلوی آدم فشار می آورد... هی غورتش میدهی، غورتش می دهی و انقدر غورتش می دهی که می شود یک غده سرطانی که از آن هیچ راه گریزی نیست... نه گریه ات می گیرد و نه آرامشت را باز می یابی... مثل کسی که به دار آویخته شده اما نه طناب پاره می شود و نه مرگ فرا می رسد... جان دادن بی پایان...

دلیل این بغض امروز را هیچ نمی دانم یا شاید هم ته ذهنم می دانم اما سخت از آن می گریزم...

پ.ن.۲. حس می کنم در یک دوره گذارم. اما نمی دانم از کجا به کجا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 20:29  توسط کلاغ  | 

...

 

من از این سنگ شدن می ترسم

من از این با سنگ همرنگ شدن

 من به مردی می مانم

در اطاق طبقۀ هفتم یک خانۀ در کام حریق

پنجره هست، ولی جرات پرتابم نیست

و در این آتشگاه

خبر از خوابم نیست.

"سیاوش مطهری"

 

پ.ن. نمی دانم چه چیز به من آرامش می دهد. حس می کنم گمشده ای دارم اما هیچ نمی دانم کجا و به دنبال چه چیز باید بگردم. نمی دانم آرامش را کجا و در چه چیز پیدا خواهم کرد و سخت سرگردانم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 22:25  توسط کلاغ  | 

کما

 

این روزها به شدت بی تفاوت شده ام. انگار به مغزم آمپول بی حسی تزریق کرده باشند، به هیچ چیز واکنش نشان نمی دهد...

انگار که روحم رفته باشد تو کما... بی تفاوت بی احساس بی انگیزه ...

احساس آدمی را دارم که دچار ایست قلبی شده،  کلی دکتر و پرستار ایستاده اند بالای سرش و تلاش می کنند با شوک برش گردانند. اما یک نفر آن گوشه ایستاده و دائم می گوید: فایده ندارد... تمام کرده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 21:54  توسط کلاغ  | 

...

 

چاه شغاد را ماننده

حنجره ئی پُر خنجر در خاطرۀ من است:

چون اندیشه به گورابِ تلخِ یادی درافتد

فریاد

شرحه شرحه بر می آید.

 

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 21:29  توسط کلاغ  | 

کارش از گریه گذشته ست بدان می خندد!

 

آنقدر به مشکلاتش خندیده  که حالا وقتی می خواهد هم نمی تواند نخندد. شده مثل آدمی که روی زمینی پر از برف و یخ سُر خورده و افتاده؛  به جای این که بلند شود و دستش را به جایی بگیرد و برف ها را از تن بتکاند، می خندد و می خندد و بلند می شود و باز  می افتد و بلند می شود و می خندد و می افتد و...

شاید با همان ضربه اول مشاعرش را از دست داده باشد...  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 20:22  توسط کلاغ  | 

...

 

من وقت کُشی می کنم و وقت مرا کُشت...

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 23:6  توسط کلاغ  | 

بُزدل

 

مدت هاست که دیگر جرات مبارزه کردن ندارد.  خودش را تسلیم کرده، منتظر ایستاده تا کسی بیاید، گردنش را بزند و از این عذاب ممتد برهاند... دیگر نمی اندیشد که شانسی برای پیروزی یا گریختن وجود دارد یا نه، پاک خودش را باخته... حتی حاضر نیست دستی را  که به سویش دراز شده بگیرد و برخیزد. باورش را به  هر راه نجاتی از دست داده... تنها منتظر است که خلاصش کنند و لحظه لحظۀ زندگی اش شده این انتظار تلخ. نوعی زجر کش شدن... که گاهی  به واسطه شرابی، خوابی یا که رویایی متوقف می شود و باز از سر گرفته می شود...

غافل از این که فراموشش کرده اند و  کسی را سودای کشتن او در سر نیست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 20:50  توسط کلاغ  | 

...

 

گاهی اوقات تعارضی میان عقل و احساس نیست. اما عقلت دایم گوشزد می کند که احساساتت را کنترل کن و اینقدر تند نرو... و تو کلنجار می روی دایم با خودت... مدت هاست که به این نتیجه رسیده ام اعتماد مطلق به احساسات و غرق شدن و غرق کردن در محبت، عاقلانه نیست... می ترسم و این کلنجار دائمی میان عقل و احساس چه فرساینده است... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 23:19  توسط کلاغ  | 

آرامشِ سکوت

 

تا مدتی قبل (و شاید هنوز هم گاهی اوقات) بهترین تسکین دهندۀ آشفتگی هایم گپ زدن با افرادی بود که دغدغه ها و علایق مشترک داشتیم، به علاوۀ محبت و صمیمیت متقابل. گاهی اوقات هم این گپ زدن ها تبدیل می شد به درد و دل کردن و درک و همدردی متقابل... و اگر مدتی این همصحبتی ها و همنشینی ها به تاخیر می افتاد بی قرار می شدم...

این روزها اما حس می کنم همین بودن با کسانی که بتوانم در کنارشان با تمام وجود خودم باشم، بدون هیچ ترسی از قضاوت هایشان... همین اطمینان به احساسات و خواسته های مشترکمان... بدون بیان هیچ حرفی، بی نهایت آرامم می کند... دیگر چندان برایم مهم نیست که واژه ها مبادله شوند... این روزها بیش از هر چیز  بودن در کنار انسان هایی را دوست می دارم که حضورشان هیچ دغدغه یا آشفتگی به همراه ندارد و در عین برخی اختلاف نظرها، مشکلی با افکار، خواسته ها و  ارزش هایم ندارند...

امروز پس از مدت ها با دوستی بودم که کاملا چنین حسی به او دارم. کسی که بدون هیچ ترسی از قضاوتش می توانم خود خودم باشم در کنارش. یکی از بهترین اتفاق های زندگی ام شکل گرفتن و تداوم این دوستی ده ساله است و یکی از شادترین و آرام ترین روزهای زندگی ام در این چند ماه اخیر، امروز که با او بودم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 21:20  توسط کلاغ  | 

حس بد

 

چه حس بدی است که کسی دلتنگ باشد و گریان و تو هیچ نتوانی دلداریش بدهی و آرامش کنی...  

ای کاش می شد با هم گریه کنیم تا شاید سبک بشویم از این همه تلخی های زندگی و رنج های لعنتیش.

چه حس بدی است که کسی از دستت دلگیر باشد و مثل سابق دوستت نداشته باشد... و تو ندانی که چطور می شود از دلش درآورد... نگرانش باشی و او هیچ حرف نزند و تو هیچ از حالش با خبر نباشی...  

کاش می دانست که چقدر نگرانم و چقدر سکوت و بی اعتناییش آزاردهنده است.

چه حس بدی است این همه احساس ناتوانی...

این همه بغض

این همه سکوت

این همه دوری

این همه تلخی

این همه...

انسان نیستم دیگر انگار... شده ام ماشینی بی احساس...

 

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:19  توسط کلاغ  | 

آخرین روزهای تعطیلات

 

تعطیلات نوروز هم کم کم به پایان می رسد و باز همه چیز از سر گرفته می شود.

برعکس هر سال که علاقه ای به تعطیلات نداشتم، برای تمام شدن آن لحظه شماری می کردم و آخر تعطیلات از تنهایی خسته می شدم، امسال هیچ دوست ندارم که تعطیلات تمام شود. احساس می کنم ذهنم خسته است و نیاز دارم همچنان تنها باشم. هنوز ذهنم در مورد سال جدید و برنامه هایش مبهم و آشفته است. کمی اضطراب و حتی شاید ترس دارم برای شروع سال جدید.

دوستی امروز می گفت این چند روز آخر تعطیلات را هیچ کار مهمی نکن و هیچ چیز نخوان و تنها استراحت کن، قدم بزن و حرف بزن...خوب استراحت کن که با ذهنی چابک و احیا شده به کار بازگردی.... چیزی نگفتم... خبر ندارد که بنده کل تحقیقات دانشگاه و سایر کارهایی که باید بعد از تعطیلات تحویل بدهم را گذاشته ام برای همین روزهای آخر.

با همه این حرفها امسال تعطیلات نسبتا خوبی بود. چندان پر بار نبود. به ویژه این که تقریبا هیچ کدام از برنامه های مطالعاتی را که گذاشته بودم اجرا نکردم. اما تعطیلات سرشار از آرامش بود و بدون هیچ عید دیدنی و از این جهت عالی بود!

زندگی همین آغاز و پایان هاست شاید... آغاز تعطیلات پایان تعطیلات آغاز سال جدید کاری و ...

من که نمی توانم اما اگر شما می توانید این چند روز آخر را حسابی استراحت کنید و خوش بگذرانید تا سال جدید کاری یا درسی را سرشار از انرژی آغاز کنید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 15:0  توسط کلاغ  | 

او

 

نخست

دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی بازگرفتم

در پیرامونِ من

همه چیزی

به هیاتِ او درآمده بود.

آنگاه دانستم که مرا دیگر

از او

گزیر نیست.

 

"احمد شاملو"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 23:35  توسط کلاغ  | 

...

 

 

امروز دوستی کلی تلاش کرد که من را بخنداند و شاد کند. اما نشد و انگار من اصلا شاد بشو نیستم.

 

نمی دانم اما شاید تنها یک بخش مشکل از جانب من باشد. چون فکر می کنم برای شاد کردن یک آدم اول از همه باید دید چه چیز آن آدم را شاد می کند یا حداقل به او آرامش می بخشد... نه این که یک سری حرف که شاید برای خودمان شادی آور باشد را مطرح کنیم و بعد هم گلایه مند باشیم که طرف هیچ جور شاد نمی شود.

 

یا گاهی اوقات اطرافیان مدام اصرار می کنند که بیا اینجا یا بیا آنجا و هدفشان هم شاد  کردن و از تنهایی در آوردن آدم است... اما وقتی تو می گویی که دوست نداری بروی یا خوش نمی گذره... ناراحت می شوند و تعجب می کنند و گاهی اوقات حتی می گویند که تو مشکل داری و دائم دلت می خواهد که تنها باشی...

 

من انکار نمی کنم که شاید مشکل هم داشته باشم... اما به هر حال تا حد زیادی برایم مشخص است که از چه جور محیطی خوشم می آید یا لذت می برم... خوب آن محیط الان (حالا به هر دلیلی) برای من فراهم نیست. دو نوع برخورد ممکن است. گاه انسان می تواند خودش را با آن شرایط یا محیط موجود که چندان مطابق میلش نیست اما به طور کلی و از نظر اکثر مردم مطلوب و لذت بخش است تطبیق بدهد و رنج کمتری ببرد و لذت بیشتر. اما گاه فرد در برخورد با آن محیط انعطاف چندانی ندارد و قرار گرفتن در آن محیط بیشتر اذیتش می کند و آرامشش را به هم می زند.  به نظر من در حالت دوم تنهایی ترجیح دارد...

 

نمی دانم چرا این مزخرفات را نوشتم...می دانم هیچ چیز مطلق نیست... خوش گذشتن... درک کردن متقابل... همه چیز نسبی است. این را مدت هاست که پذیرفته ام و دیگر به دنبال مطلق و کمال مطلوب هیچ چیز نیستم... اما در این امور نسبی گاهی وقت ها به کمال مطلوب نزدیک تریم و گاهی دورتر...

 

پ.ن. با همه این حرف ها، به شدت عذاب وجدان دارم که در مقابل محبت ها و تلاش های اطرافیانم برای این که شاد بشوم یا از تنهایی در بیایم این طور واکنش نشان می دهم... می دانم که دوستم دارند و می دانم که همه کارها و حرف هایشان از روی محبت است...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 23:6  توسط کلاغ  | 

...

 

مدتی پیش دوستی پرسید: چرا فقط ناراحتی ها و آشفتگی هایت را اینجا می نویسی؟ چرا  روزهایی که سرحالی یا روز خوبی داریی چیزی نمی نویسی؟ گفتم نمی دانم، کلا نمی توانم در مورد احساسات مثبتم چیزی بنویسم!

 

بعد از آن خیلی به این مسئله فکر کردم و سعی کردم وقتی از آشفتگی می نویسم از آرامش هم بنویسم... اما نتوانستم...

 

آشفتگی دیشبم تا امروز بعد از ظهر ادامه داشت... بی علت نبود، تا حد زیادی می دانستم که چه چیزهایی ذهنم را مشغول کرده و آشفته ام می کند... هنوز هم همان پرسش ها و عوامل ناراحت کننده ذهنم را می خراشد... اما آرامم... به لطف دوستی که بودنش را دوست دارم... دوستی که به من یاد داد که گاهی هم ابعاد خوب و آرام زندگی را ببینم... قدر لحظات شاد زندگی را بدانم و از آنها لذت ببرم. لحظاتی که هرگز تکرار نخواهند شد...

 

پ.ن.1. فکر می کنم بهترین تغییرات و بهترین اتفاقات زندگی ام را همیشه مدیون بهترین دوستان ام بوده ام و هستم... دوستانی که شمارشان زیاد نیست اما همیشه دوستم هستند و عمق دوستیمان زیاد است.

پ.ن.2. همچنان بعید می دانم که بتوانم از شادی ها بنویسم اما فکر می کنم هر وقت این جا چیزی نمی نویسم یا مطلبی غیر شخصی می نویسم به این معناست که زندگی برای من هم گاهی شیرین است و دنیا به کام...

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 22:54  توسط کلاغ  | 

سبکیِ دست نیافتنی

 

سبک نمی شوم

تلفن را قطع می کنم

بعد از کلی حرف زدن کمی بهتر شده ام

اما بغض گلویم را گرفته همچنان

می روم زیر دوش آب

گریه می کنم

گریه می کنم

سبک نمی شوم

انگار هرگز سبک نخواهم شد...

باز همان کشمکش های درونی، همان احساسات متضاد همان افکار و خواسته های متناقض... و تویی که با همه گذشته ای که پشت سر داری آیندۀ مطلوبت را دست نیافتنی میابی و باورش برایت سخت دشوار است...

می دانی که زندگی سر شوخی ندارد... فردا ناگزیری که برخیزی و زندگی را از سرگیری... و امروز هم تنها، روزی بود مثل بسیاری از روزهای گذشته که تو اندکی بیشتر فکر کردی. اما باز هم راه به جایی نبردی و فردا برایت همان فردای همیشگی ست...

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 0:43  توسط کلاغ  | 

قفس مباد!

 

یک آسمان پرنده، رها، روی شاخه ها،

در باغِ بامداد،

یک آسمان پرنده،

سرگرم شستشو،

در چشمه سارِ باد

یک آسمان پرنده،

در بستر چمن،

آزاد، مست، شاد

از پشت میله ها،

بُغضی به های های شکستم:

قفس مباد!

"فریدون مشیری" 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 0:42  توسط کلاغ  | 

...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 22:53  توسط کلاغ  | 

اعتیاد به بودن

 

در من

اندیشه گریز

هرگز نبود و نیست.

در من

اعتیاد به بودن

باقیست.

پ.ن. خوابم نمی برد و میلی هم به بیدار بودن ندارم. ذهنم پر است از نانوشتنی ها...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 2:7  توسط کلاغ  | 

یک سوال

 

چند روز است که سوالی ذهنم را مشغول کرده. در پروازهای ایران هنگام بلند شدن هواپیما، مهماندار ضمن سلام به مسافران و... آرزوی طول عمر برای مقام معظم! را هم مطرح می کند. من تجربه پرواز خارجی نداشتم، کسی می داند که چنین چیزی در کشورهای دیگر هم عرف هست یا نه؟ مثلا آرزوی سلامتی رئیس جمهور کشور! من که بعید می دانم. این مسئله کاملا این حس را به من داد که دیکتاتوری و سلطانیزم منحصر به ماهیت نظام نیست حتی در ظاهر هم از نشانه های آن پرهیز نمی کنند و بیمی ندارند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 22:39  توسط کلاغ  | 

پیشنهاد

 

وبلاگ تقویم تبعید در یک پست جالب جملات ماندگار مسئولین جمهوری اسلامی را گرد آوری کرده. پیشنهاد می کنم بخوانید. آدم نمی داند بخندد یا گریه کند. واقعا  نمی توانم باور کنم بعضی از این جملات را کسانی گفته اند که پست رسمی و دولتی دارند و متصدیان امور مملکت هستند!

 راستی چون طبق معمول لینک مطلب فیلتر است اینجا را بخوانید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 21:48  توسط کلاغ  | 

...

 

امشب کلی تلاش کردم شعری پیدا کنم برای وبلاگ که یک کم حال و هوای بهاری داشته باشد یا حداقل تلخ و غم آلود نباشد. خیلی گشتم بین کتاب های شعر مورد علاقه ام و کل کتاب های شعری که دارم ... اما چیزی که درخور باشد نیافتم. البته به کلی شعر برخوردم که خیلی دوستشان دارم و بعدا در وبلاگ می گذارمشان به تدریج، اما امشب از خیر شعر گذاشتن، آن هم با حال و هوای بهاری، گذشتم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 1:18  توسط کلاغ  | 

چند جمله از نیکوس کازانتزاکیس

 

شفاف و آرام به دنیا می نگرم و می گویم: همۀ آنچه می بینم، می شنوم، می چشم، می بویم و لمس می کنم، آفریدۀ ذهن من اند.

 

می خواهم توجیهی بیابم برای زندگی و تماشای درد آور بیماری، زشتی، بی عدالتی و مرگ...

 

هدف زمین زندگی نیست، انسان نیست. زمین بدون اینها نیز بوده است و بدون اینها نیز خواهد بود. انسان و زندگی جرقه هایی هستند که از چرخش زمین به بیرون پرتاب شده اند.

 

به کجا می رویم ما؟ نپرس! صعود کن، سقوط کن. نه آغازی وجود دارد و نه پایانی. فقط لحظه کنونی است که وجود دارد، پر از تلخی، پر از ملاحت، و من در همه این لحظات سرخوشم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 23:9  توسط کلاغ  | 

...

 

این پنجرۀ گشوده به دیوارهای دیروز

ما را در برابر حقیقت ها

و ناگزیری حقیقت ها

به گمان وا می دارد.

"احمدرضا احمدی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 1:42  توسط کلاغ  | 

بی اعتمادی...

 

 

هر وقت بی حوصله هستم و یک دنیا کار ریخته سرم و حوصله انجام هیچ کدامشان را هم ندارم یک فیلم ایرانی نگاه می کنم شاید که زمان بگذرد و شاید آن روز بی حوصلگی تمام شود.

 

امشب فیلم باغ فردوس 5 بعدازظهر را دیدم... معمولی بود هرچند به نظرم غیر واقعی آمد... اما یک جملۀ فیلم را دوست داشتم و خوب حس کردم... آنجا که دکتر به مریضش می گفت:

اعتماد کن

گاهی

به آدمها

اعتماد کن

مثل این که مدت هاست مشکل من هم همین بی اعتمادی شده... به هیچ چیز به هیچ کس و به هیچ حادثه و اتفاق خوبی اعتماد ندارم. حس می کنم همه چیز ناپایدار است. نه این که این بی اعتمادی اذیتم کند، نه، مدتی است که با آن کنار آمده ام و دنیا و آدم هایش را؛ زندگی و خوشی ها و نا خوشی هایش را، همان طور ناپایدار و گاه غیر واقعی که  هستند، پذیرفته ام اما گاه آرزو می کنم کاش می شد من هم اعتماد می کردم... حداقل به خودم...

 

بعدا نوشت ـ می دانم که با خواندن هر کدام از پست های اخیرم تو دلتان می گویید اَه این هم که شورش را درآورده و تو ایام نوروز هم از ناله ها و غرغرهایش دست بردار نیست... خودم هم صد بار به خودم می گویم این حرف ها را... اما باور کنید من فقط تو این وبلاگ این طور هستم... این غرغرها را به هیچ کس منتقل نمی کنم نه به اعضای خانواده نه به دوستانم حتی با روزنامه فروش محله و مسئول عکاسی و ... هم خوش اخلاق برخورد می کنم، لبخند می زنم، سال نو را تبریک می گویم... بالاخره آدم باید یک جایی حرفهایی که توی گلویش گیر کرده را بنویسد... ببخشید اگر نوشته هایم ایام نوروز را به کامتان تلخ می کند...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 23:12  توسط کلاغ  | 

حس تلخ

 

حالا یاد گرفته ام وقت وُ بی وقت

خود را به خواب بسپارم

مانند مادری کلافه

که با مهارت می خواباند

کودک بی قرارش را

در اتاق بی پنکۀ مرداد.

"عباس صفاری"

 

پ.ن. گاهی با خودم فکر می کنم که تا  کی می شود خود را با فراموشی آرام کرد، با نادیده گرفتن و چشم بستن بر واقعیت هایی که گریزی از آنها نیست. واقعیت هایی که حتی شاید تلخ هم نباشند و جزئی از زندگی تمام آدم ها هستند... نمی دانم... حس تلخ و گزنده ای دارم که هیچ توجیهی ندارم برایش و تنها گریه است که می تواند از شر این بغضی که گلویم را می فشارد رهایم کند...  گاهی اوقات با یک تلنگر خاطره و مسئله ای که فکر می کردی برای خودت حلش کرده ای، پذیرفته ای یا فراموش کرده ای، مو به مو زنده می شود... گو اینکه هیچ وقت فراموش نکرده ای...

صدای کشدار ترمز!

و فیلم زندگی ات مثل برق

سریع و صامت

از برابر چشمانت می گذرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 21:42  توسط کلاغ  | 

جهان در سالی که گذشت به روایت مسعود بهنود

 

مسعود بهنود به روال هر سال که در سالنامه شرق مطلبی با عنوان جهان در سالی که گذشت می نوشت، امسال نیز این گزارش را نوشته که در سالنامه روزنامه اعتماد با عنوان صندوق رای، زبان خوش جهانی چاپ شده است. در این گزارش انتخابات کشورهای مختلف در سال گذشته بررسی شده است.

از قسمت پایانی آن خیلی خوشم آمد:

"سال ها، ماه ها، روزها، حتي ساعت ها و دقيقه ها اين فضيلت را دارند که چون مجموعه اي از برخورد ‏لحظه ها و انسان ها در آن ها مرتب مي شود، زمان را مقايسه شدني، و محاسبه شدني مي کنند، تامل برانگيز ‏مي شوند. بخشي از اين وضعيت ها و برخوردها قابل پيش بيني اند و برخي به کلي ناگهاني. در اين بسته ها ‏زندگي ميلياردها انسان تغيير مي کند، بهتر و بدتر مي شود، شکل مي گيرد، مي برد و مي آورد. در نهايت ‏همين گردش آسيابوار و تکرار مدام جذابيت هائي دارد چرا که در عين تکرار حامل نوآوري هائي هستند. تا ‏بداني که شاعر درست گفته است که گيتي است کي پذيرد همواري.‏

برخي سال ها بدترند و بعضي بهتر از پيش. برخي به فرصتي که براي شادماني به عالم مي دهند بهترند و ‏روشن ترند. و گاه سال ، به مصيبت هائي که در دل دارد و آدم هاي بيشتر را که به زاري مي کشاند تاريک ‏تر نمايد... "

این مطلب را می توانید در روزآنلاین بخوانید:

جهان در سالي که گذشت: صندوق راي، زبان خوش جهاني 

و اگر فیلتر بود که حتما هست، اینجا را بخوانید!

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 10:34  توسط کلاغ  | 

پیشنهاد

 

پیشنهاد می کنم این مطلب BBC در مورد انتخابات مجلس هشتم را بخوانید. نمی دانم این تفسیر و نتیجه گیری ها تا چه حد صحیح هستند اما طبق معمول تلخ بودند. البته غیر از مطلب مربوط به تضعیف احمدی نژاد!

انتخابات مجلس هشتم و سه پيام مهم آن

اگر فیلتر بود که حتما هست اینجا را بخوانید!

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 21:51  توسط کلاغ  | 

مرور

 

سال هاست که در ایام نوروز چندان احساس خاصی نسبت به سال جدید و عید و... ندارم. و امسال بی تفاوتی ام دو چندان شده است. هرچند سال جدید حداقل می تواند بهانه خوبی باشد برای فکر کردن، مرور کردن، دوباره شروع کردن، تجدید نظر کردن، نیرو گرفتن برای ساختن آینده، در کنار هم بودن، محبت کردن و ... اما امسال بر خلاف سال های گذشته حتی انگیزه ای برای نوشتن در صفحه اول فرودین سالنامه ام هم نداشتم و تنها خودم را مجبور کردم که چند خط مطلب کلیشه ای و بی احساس بنویسم... حالم خوب است و هیچ دلیلی هم برای غز زدن یا غمگین بودن ندارم اما حس بهار و تازگی و شروعی دوباره هم ندارم...

سال ۸۶ سال نسبتا آرامی بود و هم خاطرات تلخ از آن دارم و هم خاطرات شیرین. اتفاق های خوبی هم در این سال برایم افتاد. اما در کل سال پوچی بود. هیچ پیشرفتی نکردم. در خودم و شرایط زندگی ام هیچ تغییر محسوسی ایجاد نکردم. تنها احساس می کنم کمی بزرگتر شده ام و تجربه ام بیشتر شده... تنها توانستم پس از مدت ها کلنجار رفتن با خودم، برخی واقعیت ها و الزامات تلخ زندگی اجتماعی را بپذیرم و تا حدودی با آنها کنار بیایم...

خوب می دانم که زندگی سخت بی رحم است و سر سازگاری ندارد با هیچ کس و اگر موفقیت یا لذتی در زندگی باشد باید برای به دست آوردن آن سخت تلاش کرد... دوست دارم که سال آینده اندکی شرایط زندگی ام را تغییر دهم... بر تردیدهایم در انتخاب راه زندگی ام غلبه کنم... بیش از هر چیز دلم می خواهد که مستقل شوم، یک شخصیت مستقل که می تواند دوست بدارد اما غزق نشود در دیگران و انسانی که در عین احترام گذاشتن به عقاید و علایق و خواسته های دیگران می تواند راه، هدف، انتخاب ها و ارزش های خودش را داشته باشد بدون هیچ تردید و سردرگمی...

یک چیز برایم جالب است: بدترین اتفاق سال ۸۶ شاید بهترین اتفاق آن هم بود... یعنی هرچند رو به رو شدن با آن مسئله، پذیرفتن اش و دوباره برخاستن پس از اینکه زیر فشار روحی و عاطفی آن شکستم بسیار سخت بود اما الان خوشحالم از تصمیم و انتخابم. در یک زمان بدترین حادثه بود و حالا بهترین حادثه...

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 21:35  توسط کلاغ  | 

...

 

من در این تاریکی

فکر یک برۀ روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد.

"سهراب سپهری"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 15:7  توسط کلاغ  | 

سال نو مبارک

 

صبح

شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد.

عکس من افتاد در مساحت تقویم:

در خم آن کودکانه های مورب،

روی سرازیری فراغت یک عید

داد زدم:

"به، چه هوایی!"

سهراب سپهری

 

 

شروع و آغاز هر چیز همیشه هم همراه با حس خوب و انرژی مثبت است و هم سرشار از اضطراب نسبت به آینده مبهم پیش رو...

سال نو مبارک!

برای همه دوستانم آرزو می کنم سالی سرشار از آرامش، شادی و موفقیت داشته باشند... یکی از آرزوهای خودم همیشه این است که خودم را بیشتر بشناسم و بفهمم که از زندگی چه می خواهم و هدفم چیست... تا حالا که برآورده نشده و همچنان در جزیره سرگردانی زندگی پرسه می زنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 14:3  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats