تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

فاصله

 

آمده ام سفر

هم خوب است و هم نیست

این جا احساس غریبه بودن دارم و فاصله میان من و همسفرانم اذیتم می کند... میل به برگشتن هم ندارم... حوصله خانه و مسخره بازی های عید را ندارم... احساس می کنم به هیچ جای این دنیا تعلق ندارم و مثل اینکه با همه کس و همه چیز غریبه ام...

همیشه این فاصله ها من را اذیت می کند... ای کاش حداقل تنها بودم... این طوری، با این همه آدم بودن و تنها بودن، سخت تر است...

جای خیلی از آدم ها اینجا برایم خالی ست... آدم هایی که همیشه دوست داشتم با آنها سفر بروم و هیچ وقت پیش نیامده...

زندگیم شده خط فاصله بین یک دنیا هیچ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 20:31  توسط کلاغ  | 

دگردیسی

 

پیلۀ آینه را می نگرم

چه دگردیسی غمناکی...

پ.ن. معمولا غروب های جمعه به نظرم دلگیر نیست و مثل سایر روزهاست برایم، گاه خوبم و گاه بد. اما امروز خیلی بی قرارم... ذهنم دائم بین گذشته و آینده قدم می زند و حواسم جمع نمی شود برای هیچ کاری...

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 19:21  توسط کلاغ  | 

...

 

"... توی خواب فهمیدم چیزی را هم توی خواب فراموش کرده ام؛ ولی باز هم نمی دانستم چیست.

شاید چیزی را جایی جا گذاشته بودم. یا شاید توی یکی از خواب های قبلی، کسی پیغامی داده بود که به کس دیگری برسانم که نرسانده بودم. یا چیزی دیده بودم و قرار بوده برای کسی که توی خواب های بعدی ام می آمد تعریف کنم که خُب هنوز نیامده بود. ولی هرچه بود مسلم بود یک جای کار می لنگد یا قرار است که بلنگد..." 

 

 

                                                                 از کتاب ها کردن - پیمان هوشمندزاده

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 21:7  توسط کلاغ  | 

Weeping angel

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 21:9  توسط کلاغ  | 

دلتنگی

 

آخرِ سال و آخرین روزهای اسفند، بر عکس سایر آدم ها همیشه برای من سرشار از دلتنگی و بغض است.

از خداحافظی بیزارم و آخر سال همیشه باید با خیلی از آدم هایی که دوستشان دارم یا به آنها عادت کرده ام خداحافظی کنم...

بغض کلی از خداحافظی های این چند روز در گلویم مانده...

می دانم که این حد از دلتنگی سخت مسخره است و به زودی می بینمشان... اما خداحافظی همیشه برایم تلخ است و گریه ام را در می آورد...

پ.ن.۱. با این که هیچ وقت روزهای آخر اسفند را دوست ندارم و همیشه دلم می خواسته که زودتر بگذرند، اما این بار به قدری از آغاز سال جدید می ترسم که دوست دارم در این روزهای آخر سال زمان هر چه دیرتر بگذرد... سال جدیدی که پر است از ابهام و برنامه هایی که نمی دانم از پس آنها بر خواهم آمد یا نه... و می ترسم از بعضی اتفاق هایی که می دانم دیر یا زود پیش خواهند آمد و گریزی نیست از آنها و تنها می توانم آرزو کنم زمان هر چه دیرتر بگذرد...

کلاغ پیر پرید

شکست شاخه ی تر

نشست خاطره ها

به روی شیشه ی در...

پ.ن.۲. می دانم که من مثل همیشه فقط نیمه خالی لیوان را می بینم و به این همه شور و شوق آخر سال بی توجه ام... قبول دارم که وزنه خوبی ها و شادی های سال نو سنگین ترست اما دلم می گیرد و نمی توانم بر این حس تلخم غلبه کنم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 20:44  توسط کلاغ  | 

درد مشترک!


همراه شو عزیز
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمی شود...






+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 15:53  توسط کلاغ  | 

بهوش باش!

 

به هوش باش خصمت از کمین به کام می کشد

به جرم شب ستیزی از تو انتقام می کشد

 

به جرم آنکه خوانده ای سرود آفتاب

شب ات به ورطه ی ضلالت و ظلام می کشد

 

دو راه پیش پای تو، رهایی است و بردگی

از این دو تا که جوهرت سوی کدام می کشد

 

نتیجه ات به دفتر زمانه ثبت می شود

اگر به ننگ می رسد و گر به نام می کشد

 

 

"حسین منزوی"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 22:9  توسط کلاغ  | 

...

 

گاهی اوقات فرصت های شاد بودن و لذت بردن آنقدر کوتاه اند و سرشار از آرامش که دوست داری لحظه به لحظه آنها را لمس کنی، حس کنی و به خاطر بسپاری ...

 

می خواهی با هر نفس آن لحظه ها را در سینه ات حبس کنی تا ثانیه ای را هم از دست نداده باشی...

 

فرصت ها برای لذت بردن از زندگی کوتاه اند و سخت زود گذر... ای کاش قدر همین لحظات کوتاه را بدانیم تا بعدها حسرت نخوریم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 0:15  توسط کلاغ  | 

همیشه فاصله ای هست...

 

همیشه فاصله ای هست بین تو و سایر انسان ها

حتی وقتی به هم خیلی نزدیک می شویم، باز شیشه ای بین ماست که مانع می شود دست های یکدیگر را لمس کنیم...

و این شاید ویژگی گریزناپذیر بشر باشد... محکومیت به  تنهایی درونی که گاه مطلوب است و گاه آزاردهنده... تنهایی ای که همیشه سرشار است از حرف های ناگفته...

 

 

پ.ن. مدتی است که این واقعیت ـ این فاصله و تنهایی درونی- را پذیرفته ام اما هنوز هم هرگاه که با آن روبرو می شوم دلم می گیرد و یاد این شعر سهراب می افتم:

نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

اگرچه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله ای هست...

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 22:25  توسط کلاغ  | 

8 مارس!

 

۸ مارس روز جهانی زن مبارک!

به امید از بین رفتن تمام نابرابری ها که تنها با همبستگی ما به دست می آید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 9:51  توسط کلاغ  | 

...

 

دلش را که جرات نداشت ببازد

حالا پاک

خودش را باخته است

باید ببینی اش

شبیه ریشوی ژنده پوشی شده است

در جزایر کارتون ها

با دستی سایبان چشم

زیر تکدرخت جزیره،

اما جان به جانش کنی

انکار می کند انتظار تو را.

 

تو هم دست کمی از او

نباید داشته باشی

یک دنده و لجباز

مثل بطریِ نامه برِ دریا

تا سرت به سنگ نخورد

نم پس نمی دهی.

"عباس صفاری"

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 0:3  توسط کلاغ  | 

طبیعت، کوه و آرامش

 

امروز بعد از یک هفتۀ سرشار از استرس و خستگی با دوستی رفتیم کوه... دور شدن از هیاهوی شهر، هوای مطلوب و سکوت... واقعا آرامش بخش بود... به قول سهراب نبض می آمیخت با حقایق مرطوب. کلی انرژی مثبت به آدم منتقل می شود. شاید این احساس خوب، کوتاه و موقتی باشد اما واقعا لذت بخش است... 

پیشنهاد می کنم که حتما یک برنامه رفتن به طبیعت داشته باشید هر هفته؛ کوه، جنگل یا...، به ویژه با هوای خوب این روزها... آدم احساس می کند به خودش نزدیک می شود و برای مدتی هم که شده می تواند از کلیشه ها و قیود گاه نامطلوب اجتماع دور بشود...

بعد از مدت ها بی حوصلگی و کسالت روحی و جسمی واقعا احساس آرامش و سرحال بودن دارم، آرامشی که مدت ها بود تجربه نکرده بودم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 21:35  توسط کلاغ  | 

سخت نگیر!

 

امروز از صبح پانصد بار به خودم گفتم: سخت نگیر

سخت نگیر

سخت نگیر

سخت نگیر

سخت نگیر...

 

مشکل اساسی این است که آنجایی که باید سخت بگیرم، سخت نمی گیرم و آنجایی که نباید، سخت می گیرم...

دوباره سرگیجه گرفتم، سرگیجه فکری! وقتی بین چند انتخاب و راه های مختلف گیر می کنم و آدم های مختلفی را می بینم که نمی دانم می خواهم شبیه کدامشان باشم حس بچه ای را پیدا می کنم که تو یک خیابان شلوغ مادرش را گم کرده ...

همیشه اگر دوستان و اطرافیانم بی دلیل غمگین باشند یا غر بزنند، می گویم خوشی زده زیر دلتان... این همه نکته مثبت که می شود به آنها توجه کرد... حالا به معنای واقعی کلمه، من هم خوشی زده زیر دلم و این همه نکته مثبت را اطراف خودم نمی بینم!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 19:47  توسط کلاغ  | 

...

 

وقتی واژه ها از ذهن فرار می کنند و نه می توانی بگویی و نه می توانی بنویسی، دیگر هیچ راه گریزی نیست در برابر هجوم افکار تلخ...

مثل این است که آدم در یک اتاق بدون منفذ گیر افتاده باشد که به تدریج از آب پر می شود و هیچ راه گریزی یا منفذی برای خروج آب نیست... آب بالا و بالاتر می آید...

حس می کنم آب به زیر گلویم رسیده...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 0:16  توسط کلاغ  | 

انتخابات مجلس: شرکت یا تحریم!

 

قبلا مطلبی از صادق الحسینی در وبلاگ کاتالاکسی را پیشنهاد کرده بودم که در آن دلایل خوبی به نفع شرکت در انتخابات مجلس هشتم مطرح کرده بود.

صادق در ادامه پست قبلی مطلبی در این زمینه نوشته که باز پیشنهاد می کنم: +

 وبلاگ دوستدار سقراط در نقد ایده شرکت در انتخابات و دفاع از تحریم نوشته است: +

و این هم پست دیگری از صادق در پاسخ نقد دوستدار سقراط: +

مباحثه جالبی شده است، پیشنهاد می کنم پی گیر باشید. به ویژه اگر هنوز در مورد شرکت یا عدم شرکت در انتخابات به نتیجه قطعی نرسیده اید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 23:50  توسط کلاغ  | 

قمار

 

اینک قمار، تلخ نبردی ست

با بادهای شب زده و اندوه

اما...، چه می بریم؟

چه می بازیم؟

"نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 19:49  توسط کلاغ  | 

شکنندگی

 

گاهی اوقات آنقدر آستانه تحمل انسان پایین می آید و آنقدر حساس و شکننده می شود که با یک تلنگر کوچک می شکند و آشفته می شود...

برای من رسیدن به یک آرامش حداقلی و طبقه بندی ذهن و منظم کردن افکار و غلبه بر آشفتگی ها مدت ها زمان می برد اما این آرامش حداقلی با یک ضربه کوچک از دست می رود... مشکل کجاست؟

گویی که پیکرم تبخیر می شود

و چیزی درون من، تحلیل می رود 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 19:47  توسط کلاغ  | 

خنده

 

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم...

"پابلو نرودا"

پ.ن. زندگی سخت است اما بهانه های کوچک خوشبختی اند که انسان را به ادامه زندگی ترغیب می کنند... بهانه هایی مثل محبت کردن و محبت دیدن... دوست داشتن و دوست داشته شدن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 19:43  توسط کلاغ  | 

ترس

 

مرض پست گذاشتن گرفته ام امشب. اما آنچه را که دلم می خواهد و ذهنم را می خراشد نمی نویسم....

دلم می گوید بنویس و عقلم می گوید ننویس...

خسته ام از این همه مسئولیت و دشواری زندگی که در هر لحظه و هر جزء این زندگی به انسان تحمیل می شود...

می ترسم

حتی دیگر از نوشتن هم می ترسم...

پ.ن. بعد از نوشتن این پست و در وبگردی های بی هدفم به منظور وقت گذرانی و فراموشی به این مطلب وبلاگ هفت سالگی برخوردم... شاید خیلی از ما خیلی از اوقات، نسبت به زندگی این حس را داشتیم و تجربه کردیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 20:15  توسط کلاغ  | 

...

 

ای بهار جسارت!

امتداد تو در سایۀ کاج های تأمل

پاک شد...

 

"سهراب سپهری"

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 20:10  توسط کلاغ  | 

از عجایب اختصاصی ایران

 

این هم از عجایبی است که در معدود کشورهایی از جمله ایران می توان شاهد آن بود:

انتشار شایعاتی مبنی بر احتمال قطع شدن کامل اینترنت کشور در روز انتخابات!!!!

هر چند که این خبر در حد یک شایعه است و هنوز هم هیج منبع رسمی آن را تایید نکرده اما اکثر شایعاتی از این دست، در کشور ما نهایتا به حقیقت می پیوندند!

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 19:48  توسط کلاغ  | 

همینی که هستم

 

 امروز از صبح باز کلافه ام، ته ذهنم مساله ای آشفته ام می کند و سعی می کنم که به روی خودم نیاورم. تلاش می کنم بفرستمش به اعماق ذهنم و فراموش کنم... از صبح صد بار به خودم گفتم:شرایط  همینِ که هست...تو همینی که هستی... یا بپذیر را یا تغییرشان بده... انقدر کلنجار نرو با خودت... همینی که هستی...  همینِ که هست...

من با همینی که هستم مشکل دارم و نمی توانم تغییرش بدم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 18:54  توسط کلاغ  | 

گذشته و آینده...

 

دست و دلم چندان به نوشتن نمی رود، شاید هم به هیچ کار جز کارهایی که به نوعی مجبور به انجام دادنشان هستم. باقی ساعت ها دوست دارم دراز بکشم و بی هدف قدم بزنم در یک سال گذشته و خاطرات تلخ و شیرینش... دوست دارم تغییراتی که در خودم ایجاد شده در طول این یک سال را کشف کنم... و نیز تغییراتی که در زندگی و محیط اطراف و انسان های اطرافم...

سال ۸۶ سال چندان پر فراز و نشیبی نبود... چندان تغییر مثبتی در زندگیم ایجاد نکردم... جز این که کار جدیدی پیدا کردم که دوستش دارم و دوستی های جدیدی که شاید ارزشمند ترین اتفاق این سال باشند... با آدم هایی آشنا شدم که هر کدام دنیایی متفاوت دارند... دو تا از عزیزترین دوستانم هم در این سال ازدواج کردند و برای هر دو آرزوی خوشبختی دارم...

از بعضی کسانی که دوستشان دارم دور شدم... کلا محیط اطرافم خیلی تغییر کرده در این یک سال... نمی توانم بگویم که بهتر شده یا بدتر... تغییر کرده و البته که دلم برای گذشته ها تنگ شده...

و اضطراب انگیز ترین بخش این فکر کردن ها وقتی است که به برنامه سال ۸۷ می رسم... برنامه چندان مشخصی ندارم و نمی دانم از آینده چی می خواهم... نمی دانم در اجرای آن برنامۀ مبهمی هم که در ذهن دارم موفق خواهم شده یا نه...

یک سال جدید... حوادث تلخ و شیرین جدید... باز دوستی ها و دوری ها و کنار هم بودن ها و جدا شدن ها...

دست و دلم به هیچ کار نمی رود... غرق شده ام در این افکار و مرور گذشته و دست و پا زدن در آیندۀ مبهم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 1:29  توسط کلاغ  | 

 

پس به یقین باد راست می گوید

اکنون زود است برای حرکت

و دیر است برای توقف...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 12:22  توسط کلاغ  | 

 

با احمق بحث نكنیم و بگذاریم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.

......

تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا می کند، ترجيح دهیم.

......

 از سرعت خود بکاهیم، که آنان که سریع تر می دوند، فرصت اندیشیدن به خود نمی دهند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 22:39  توسط کلاغ  | 

شماره جدید ماهنامه اطلاعات سیاسی _ اقتصادی

 

شماره جدید ماهنامه اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی، ۲۴۳- ۲۴۴، آذر و دی ۱۳۸۶ منتشر شد.

لیست مطالب این شماره را در اینجا + ببینید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 22:4  توسط کلاغ  | 

...

 

برای مدت کوتاهی دوست دارم از تمام واقعیت های زندگیم فرار کنم... می دانم احمقانه ترین کار این است که انسان ارتباطش را با واقعیت قطع کند اما برای مدت کوتاهی تنها مسکنی که  ذهن آشفته ام را آرامش می بخشد همین فراموشی و بی توجهی است. وقتی هیچ کار نمی شود کرد در برابر برخی از واقعیت ها...  وقتی که در برابر مشکلات خودت و دیگران تنها باید سکوت کنی و نظاره گر باشی...قبول واقعیت و تحمل آن خیلی دشوار است. در این طور مواقع دوست دارم که فکر نکنم و نیاندیشم به هیچ چیز... شاید چیزی شبیه یک زندگی گیاهی...

حداقل تا بعد از عید  به هیچ چیز فکر نمی کنم، به هیچ چیز...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 22:8  توسط کلاغ  | 

خط بی پایان زندگی

 

گامی دگر مانده است

در هر کجا باشی

در خانه های جدول معیار انسانی

ای نقطه ی سرگشته، خط زندگی را نیست پایانی

تا زنده ای گامی دگر مانده است.

...

گامی دگر مانده ست.

گامی

گامی دگر

گامی.

"نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 21:29  توسط کلاغ  | 

هزیانی

 

گاهی اوقات به روش زندگی و همه تصمیماتم شک می کنم به درست بودن یا نبودنشان...

این روزها هم حس می کنم این ره که می روم به ترکستان است. حس می کنم با این روند موجود آینده ای نیست که  بتوانم امیدی به آن داشته باشم...

حس می کنم خود واقعی ام را گم کرده ام. خودی که می تواند تصمیم بگیرد و ارزش های زندگی برایش مشخص است.

گاهی اوقات فکر می کنم که تمام راهی که در گذشته طی کرده ام اشتباه بوده است... حالا نه راهی برای بازگشت هست و نه من دیگر توان و حوصله ی پیش رفتن در این بی راهه را دارم...

بعضی برهه ها در درستی همه تصمیمات، رفتارها، برنامه ها، خواسته ها، ارزشها و بایدها و نباید های شخصی ام تردید می کنم... هیچ گاه هم به هیچ پاسخ قطعی ای نمی رسم، بعد از مدتی هه چیز فراموشم می شود و باز عادت می کنم به این زندگی مبهم و بی هدف تا تلنگری دیگر و جرقه ای دیگر... از این دور باطل و بی سرانجام خسته ام.

 ته دلم به اشتباه بودن مسیر باور دارم اما جرات تغییر ندارم و فراموشی و بی خیالی تنها راه گریزم شده است.

چند روز پیش یک فالگیردر خیابان بهم گفت: بذار فالت بگیرُم. رفتم و توجهی نکردم. خیلی وقت است که زندگیم از هر اعتقادی به امور ماورایی و ... خالی شده. اما با خودم فکر کردم ای کاش حداقل به فالی، سرنوشتی، تقدیری یا چیزی باور داشتم تا، هر چند نادرست و بی معنا ،اما پاسخی می یافتم برای این همه پرسش و ابهام... چیزی که بتوان  مسئولیتها و سختی زندگی را بر دوش آن گذاشت...

امروز دوستی از من پرسید خوبی؟ گفتم نه. گفت چرا؟ گفتم نمی دانم. گفت تو اصلا عادت کرده ای به این که بگویی خوب نیستم. اما من فکر نمی کنم که این طور باشد. می دانم که از چه چیز ناراحت هستم این روزها اما انگیزه ای و حوصله ای برای تغییر این وضعیت آزار دهنده ندارم و این است که ممتد شده بی حوصلگی و بد حالی این روزهایم. اما نه توان حرف زدنم هست و نه هر درد و حرفی گفتنی... خیلی وقت است که یاد گرفته ام کاملا طبیعی لبخند بزنم و بگویم که خوب خوبم... اصلا چه فایده ای دارد پاسخی غیر از این دادن. این سوال کلیشه ای "خوبی؟" تنها یک پاسخ کلیشه ای "خوبم" بیشتر ندارد.

هرچند اعتراف می کنم که سبب مزخرف بودن زندگی تنها و تنها خودم هستم و نه هیچ چیز و هیچ کس دیگر. قبول دارم که زندگی می تواند زیبا و شیرین و مطلوب هم باشد و روی خوش هم دارد... جز خودم هیچ چیز و هیچ کس دیگر مقصر نیست در این که زندگی من تنها یک روی مزخرف بیشتر ندارد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 22:12  توسط کلاغ  | 

یک تحلیل بسیار منطقی و خوب در مورد شرکت در انتخابات

 

حالا که داریم به انتخابات مجلس هشتم نزدیک می شویم و با این اوضاع رد صلاحیت ها، یک سوال مهم که در ذهن من و خیلی از اطرافیانم ایجاد شده، این است که با توجه به وضعیت موجود آیا باید در انتخابات شرکت کرد یا نه؟ 

صادق الحسینی در این رابطه مطلبی نوشته با عنوان: تحریم انتخابات؟؟!!  

در این نوشته صادق ابتدا استدلال های تحریم کنندگان را مطرح کرده و بعد نظر خودش را در دفاع از شرکت در انتخابات و رد استدلال های تحریم کنندگان بیان کرده است. من با خواندن این مطلب  به اهمیت شرکت در این انتخابات پی بردم. پیشنهاد می کنم که حتما این مطلب را بخوانید. استدلال ها و تحلیل صادق به نفع شرکت در انتخابات کاملا منطقی و قابل قبول است. به ویژه، از آنجا که  اکثر ما ایرانیان  بر اساس احساساتمان (حتی در عرصه سیاست) تصمیم می گیریم، چنین تحلیلهای منطقی می تواند  در نظم دادن به افکارمان بسیار موثر باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 22:24  توسط کلاغ  | 

سرماخوردگی روح!

 

همان طور که جسم انسان دچار سرماخوردگی و زکام می شود روح انسان هم گاهی سرما می خورد! همان طور که اگر خودت را در برابر سرما حفظ نکنی و لباس گرم نپوشی و یا اگر ویتامین های کافی به بدنت نرسد بیشتر و سخت تر سرما خواهی خورد، روح انسان هم اگر به آن نرسی و در برابر آسیب ها و سرماهای زندگی تقویتش نکنی بیشتر و سخت تر سرما خواهد خورد و اگر به موقع درمانش نکنی تبدیل به یک برونشیت مزمن روحی خواهد شد!!!

اما سوال اصلی این است که چه چیز روح انسان را در برابر گزندها و سرمای زندگی حفاظت می کند؟ ویتامین تقویت روح کدام است؟! و اگر روح انسان سرما خورد و تب کرد، تب بُرش چیست؟

روح من این روزها پشت سر هم سرما می خورد. حس می کنم دوای دردم اندکی آرامش، نظم، برنامه ریزی و امنیت است... که تا اطلاع ثانوی یافت می نشود!

پ.ن. این روزها دچار آنفولانزای روحی شده ام و حس می کنم صدای سرفه های ممتدم اطرافیانم را هم خسته کرده است!

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 19:31  توسط کلاغ  | 

ناله

 

همیشه از هر کاری که  تحمیل شود متنفرم. این روزها هم بدون این که بخواهم، آشفتگی و بی نظمی نقاشی کردن خانه گریبان گیرم شده است. من هیچ دلیلی برای این نقاشی نمی دیدم اما حالا ناخواسته درگیر این همه آشفتگی و بی نظمی و کارهای مزخرف شده ام... بیش تر از هرچیز نیاز به سکوت و آرامش دارم، آرامشی که فقط تنهایی به انسان می دهد...

خستگی ممتد و بی حوصلگی و عذاب وجدان و آشفتگی و ترس و ناامیدی شده احساسات غالب این روزهای من...

خیلی خسته ام و این نقاشی نا به هنگام هم بیشتر بی حوصله ام می کند...

حتی حوصله دیدن فیلم را هم ندارم... سعی کردم با تماشای فیلم خودم را سر گرم کنم اما همان اول حوصله ام سر رفت...

ای کاش این روزها زودتر بگذرد... همه چیز و همه ابعاد زندگی و فکرم در تعلیق است... مثل اینکه از یک نخ نازک آویزانم و هر لحظه این امکان وجود دارد که آن نخ پاره شود و سقوط کنم... گاهی هم وزش بادی یا طوفانی این نخ را تکان می دهد و بر شدت اضطراب و سنگینی زمان می افزاید... از این وضع معلق خسته ام... اما وقتی که بیشتر فکر می کنم، می بینم چندان امیدی به پایان یافتن این تعلیق و رسیدن به وضعی که ثباتی نسبی داشته باشد نیست... گو اینکه ذات زندگی همین تعلیق ها و انتظارها و ابهامات و ترسهاست... 

آه ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 0:22  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats