و من همینم
آهنگ ناستوده ی این آفرینش موهوم
صدای درهمی از اعتماد برگ به باد
و شبدری که دور می شود همین فردا
من التماس زمینم، شکسته در دل سنگ
و چشمه ای که از آن آب تلخ می جوشد.
سکوت مبهم
مثل شکوفه ی آواز
که هر زمانش بیم شکست در باد است.
چه ابتکار نسنجیده یی است
کشیدن من بر صفحه ی عجیب زمان.
چه نقش مهمل و ناسالمی، چه شکل بدی!
"عبدالجواد محبی"
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 17:58  توسط کلاغ
|
امروز کاملا یک روز مزخرف است، از صبح هیچ کاریم درست پیش نرفت و بعد هم ۲ تا خبر بد شنیدم که حالم خیلی گرفته شد...
زندگی و دنیا گاهی خیلی بی رحم می شوند... همه جا اصل سود و منفعت حاکم است... خسته شدم از این که هرچی واقعیت های تلخ دنیا را قبول می کنی باز هم یک واقعیت تلخ دیگر پیش می آید که تو انتظارش را نداشتی...
شاید هم دنیا همان دنیای همیشگی است و من امروز هیچ حالم خوش نیست...
اما حس می کنم خودم هم با تمام وجود شدم یکی از آدم های این دنیای مزخرف که با خودش می گوید من که کاری از دستم بر نمی آید پس حداقل کلاه خودم را سفت بچسبم که باد نبره...
می دانم که سود انگاری و منفت طلبی آدم ها کاملا منطقی و عقلانی است. اما گاهی اوقات نمی توانم این الزامات زندگی را بپذیرم، شاید به این علت، که هنوز هم که هنوز است گاهی اوقات احساساتم بر عقلم غلبه می کند...
اما حس می کنم هر چه که زمان می گذرد عقل سود انگار در درونم قوی تر می شود و بی احساس تر می شوم...
من قبول ندارم که این دنیا آدم را مجبور می کند که فقط و فقط به فکر منافع خودش باشد و چاره ای جز این برای آدم باقی نمی گذارد. هستند خیلی از آدمها که زندگیشان طور دیگری است و بسیار کمک می کنند به دیگران و خیلی اوقات منافع شخصی خودشان را کنار می گذارند... مثل خانم امینی که همیشه این همه کمک ها و تلاش هایشان من را تحت تاثیر قرار می دهد...
خسته ام، خیلی زیاد... نه از این دنیا خسته ام، نه از کشورم، نه از آدمها... فقط از خودم خسته ام... گاهی حس می کنم جز حرف زدن و ادعای انسان دوستی داشتن در زندگیم هیچ کار مثبتی نکردم...
اصلا حرفی را که اول این پست نوشتم پس می گیرم نه، امروز روز مزخرفی نیست... همه چیز ناشی از خود من است...
پ.ن. این + مطلب زویا امین را که به بهانه دستگیری دو نفر از بچه های کمپین یک میلیون امضا نوشته و به بچه های کمپین تقدیم کرده است بخوانید. شرح یک روز از فعالیت های خودش...
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 13:28  توسط کلاغ
|
می دانم که خیلی کار بدی کردم، اما امشب فیلم سنتوری را دیدم... فیلم تو خانه بود و هر کار کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم... اما هزار بار به خودم گفتم ای کاش فیلم اکران بشود و آنوقت چند بار می روم سینما و فیلم را دوباره نگاه می کنم
فیلم به غایت تلخ بود... از قدیم گفتن که واقعیت تلخ است
حق دارند اجازه ندهند که فیلم اکران بشود چون کثافت بودن خودشان را خوب نشان داده... این که چه بلایی دارند سر مردم می آورند را خیلی ساده و روشن در خلال فیلم به تصویر کشیده...
به نظرم این فیلم اگر اکران می شد فروش فوق العاده ای داشت چون با همه افراد جامعه می تواند ارتباط برقرار کند و کمتر فیلمی در ایران این روزها این ویژگی را دارد...
بازی بهرام رادان عالی بود... به اضافه سنتوری که در طول فیلم نواخته می شد...
اصلا برای نوشتن هیچ کدام از این ها این پست را ننوشتم که صلاحیتش را ندارم...فقط خواستم بگویم که فیلم بی نظیر بود
می دانم که کار درستی نبود نگاه کردن نسخه غیر مجاز فیلم... ضرری که به تهیه کننده گان فیلم وارد می شود...
دلم گرفت... دنیای مزخرف... کشور مزخرف... دولت مزخرف... آدم های مزخرف...
دلم خواست بنویسم تا شاید یک کم از این حس تلخ ناشی از واقعیت فیلم کم بشود... فقط همین... به اضافه این که شاید اعتراف، کمی از بار گناه دیدن این نسخه غیر مجاز بکاهد...
+ نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 1:14  توسط کلاغ
|
امروز غروب بعد از مدت ها حس خوبی داشتم، آنقدر خوب تا انگیزه ای باشد برای این که دوباره فردایی بیاید و غروبی این چنین...
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
زیرا که صدایِ من
با صدای تو آشناست...
"شاملو"
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 20:52  توسط کلاغ
|
گاهی اوقات دچار یک سکوت مطلق می شوم دیروز هم از آن روزها بود نه میل به گفتن داشتم و نه میل به شنیدن اما مجبور شدم یک جلسه چند ساعتی را تحمل کنم و سرم درد گرفت به شدت... تا شب که یک کم تنها شدم سر دردم ادامه داشت... گاهی اوقات احساس غریبگی می کنم... یک فاصله بی انتها بین خودم و همه آدم های اطرافم... یک جور حس که انگار می خواهم فرار کنم از همه آدمها و از خودم و از زندگی...
جالب است که تمام دیروز این حس را داشتم اما امروز مثل همیشه ام و چندان حس غریبگی ندارم... منِ امروز که همان منِ دیروز است و محیط هم همان محیط، نمی دانم علت آن همه ناآرامی دیروزم چه بود...
از خودم خسته ام... می دانم چیز جدیدی نیست... انگار از همان روزی که به دنیا آمدم از خودم خسته بودم!!!
می گوید با چه چیز به آرامش می رسی؟
هیچ نمی دانم و مشکل اصلیم همین ندانستن است...
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 15:40  توسط کلاغ
|
"... به اندازه داخل دستکش، وقتی که دست آدم درون آن است، برایم ناشناس شده بود. تمام مدت با من بود ولی نمی توانستم نگاهش کنم. فقط می توانستم شکل حضورش را احساس کنم: یک شکل خالی که با تصورات من شکل گرفته بود... "
"روی پل ایستادم و از آنجا به بالای رودخانه خیره شدم: آّب به صیقل خوردگی آبنبات، تاریک و بی صدا، و با فشار ارعاب آوری جاری بود. در سوی دیگر رودخانه آبشارها بودند و گرداب ها، و صدای آب سیمین رنگ. احساس تندی ضربان قلب و سرگیجه کردم. همچنین، مثل اینکه با سر توی چیزی رفته بودم، احساس نفس تنگی کردم. اما با سر توی چی رفته بودم؟ توی آب نه، توی چیزی غلیظ تر. توی زمان، زمان قدیم، غمی کهنسال که مثل لایه های لجن حوض روی هم انباشته شده بود."
"از لطف کردن متنفرم. از مردمی هم که به لطف کردن افتخار می کنند متنفرم. آدم های از خود متشکری که با بخشیدن چند سنت ادعای مهربانی می کنند. آنها نفرت انگیزند."
پ.ن. این ها قسمت هایی از رمان آدمکش کور نوشته مارگارت اتوود هستند که به تازگی خواندم. کتاب ترجمه شهین آسایش است و ناشر آن ققنوس. مترجم را نمی شناسم و فکرمی کنم اولین کتابی هم بود که از مارگارت اتوود خواندم. کتاب را به پیشنهاد یک دوست عزیز انتخاب کردم. اما حقیقتش چندان از این رمان خوشم نیامد. سبک نویسنده بسیار جالب بود اما من نتوانستم چندان همراه شخصیت ها و داستان کتاب شوم. یعنی در کل، کتاب بسیار خوب بود اما مطابق سیلقه شخصی من نبود. رمان تقریبا ۷۰۰ صفحه است و آدم حس خوبی ندارد وقتی ۷۰۰ صفحه کتاب می خواند و بعد چندان هم خوشش نمی آید. اما از یک جهت خوب بود، اینکه در طول خواندن این ۷۰۰ صفحه شاید برای مدتی گذر زمان و سنگینی زندگی فراموشم شد. از این قسمت های کوتاهی که اینجا نوشتم خیلی خوشم آمد. همین طوری گفتم اینجا هم بنویسم... فقط همین طوری...
+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 21:17  توسط کلاغ
|
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
...
باور کنید
من زنده نیستم
...
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام که در آئینه بنگرم
و آنقدر مرده ام
که هیچ چیز جز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی کند
...
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه همان شب بیهوده است
...
خاموش شد
و پهنه وسیع دو چشمش را
احساس گریه تلخ و کدر کرد
...
شاید که اعتیادِ به بودن
و مصرف مداوم مسکّن ها
امیال پاک و ساده انسانی را
به ورطه زوال کشانده ست...
فروغ فرخزاد/ دیدار در شب/ از دفتر تولدی دیگر
پ.ن. این شعر بلند فروغ را که بعضی از قسمت هایش را اینجا آوردم، خیلی خیلی دوست دارم و تک تک جملاتش را با تمام وجود حس می کنم و می فهمم...
+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 10:10  توسط کلاغ
|
مدتی است به این نتیجه رسیده ام که خیلی از خاطرات و وقایع را نمی شود فراموش کرد و تنها راه کنار آمدن با حس تلخ برخی حوادث و خاطرات پذیرفتن آنها و به خاطر سپردنشان به عنوان رخدادی در گذشته است و به گونه ای تاریخ انگاشتن آنها...
آنقدر برای کنار آمدن با آن خاطرات و گذشته با خودم کلنجار رفتم و تلاش کردم که این روزها حتی وقتی در حال تجربه حسی یا حادثه ای خوب هستم هم نمی توانم چندان لذتی ببرم و دایما با خودم فکر می کنم که هیچ چیز پایدار نیست و این لحظات هم خیلی زود تبدیل به خاطراتی خواهند شد و تنها پاره هایی خواهند بود از زمان که گاه به مناسبتی دوباره به ذهن می آیند...
شاید برخی خاطرات برای همیشه شیرین باشند و خود خواسته به یادشان آوریم اما مشکل من با خاطرات و مسائلی است که یاد آوریشان آزرده ام می کند و اصولا هم ماندگاری حوادث تلخ در ذهن بیشتر است... به این نتیجه رسیدم که فراموشی ممکن نیست و تنها باید پذیرفت...
حس غریبی است، نوعی بی تفاوتی و شاید بی خیالی است که گذشته ی تلخ و آینده ی مبهم و نه چندان روشن زندگی را برایم تحمل پذیر می نماید... بی تفاوتی ای که انگار همه ابعاد زندگی ام را از تلخ و شیرین، در برگرفته است...

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 23:26  توسط کلاغ
|
مطابق تیتر امروز روزنامه اعتماد، شیخ اصلاحات جناب کروبی فرموده اند که:
فحاشی و اهانت به سید حسن خمینی را تحمل نمی کنیم!
وقتی این جمله را خواندم با خودم فکر کردم که کروبی اگر تحمل نکند مثلا چه کاری می خواهد یا می تواند انجام بدهد؟ بیشتر شبیه یک ادعای تو خالی بود تا یک تهدید... دلم برای خودمان و اصلاح طلبان سوخت...
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 23:6  توسط کلاغ
|
واقعا هیچ وقت نمی شود از کار ما ملت ایران سر درآورد. در خیلی از گفتگوهای روزمره توی تاکسی، فروشگاه و هزار جای دیگه، به گوش آدم می خورد که همه ناراضی هستند و فحش می دهند به آخوند جماعت و این انقلاب و می نالند از زمین و زمان این مملکت و هزار جور مشکل و بدبختی... آنوقت همین مردم می روند راهپیمایی ۲۲ بهمن... گاهی اوقات فکر می کنم بهتر است خودم چند سال متوالی بروم و ببینم واقعا جمعیت شرکت کننده ها تغییری می کند یا نه... از یک طرف رسانه های داخلی می گویند حضور پر شور و رسانه های خارجی می گویند حضور کم رنگ و ...
به هر حال حتی حضور کم رنگ هم نشان می دهد که هنوز جمعیت (شاید قابل توجهی) وجود دارند که این نظام منافعشان را خوب تامین می کند...
انقدر دیروز اعصابم خورد شد از مزخرفاتی که این مردیکه می گفت... به هر چیز شباهت دارد جز یک مقام عالی رتبه سیاسی...
این سرمقاله تند اعتماد ملی جالب بود! کروبی شمشیر را از رو بسته.
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 21:20  توسط کلاغ
|
دوستان علاقه مند می توانند از این جا دیوان اشعار ایرج میرزا را دانلود کنند!!!
من که کلی ذوق کردم... دنبالش بودم!
پریس تو هم دانلود کن فکر کنم خیلی خوشت بیاد :)
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 20:35  توسط کلاغ
|
"خطرناک ترین دشمنان جامعه دو دسته هستند. آن ها که می خواهند همه چیز را تغییر بدهند و آن ها که می خواهند هیچ چیز تغییر نکند."
+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 22:50  توسط کلاغ
|
شاید جریان زندگی مثل یک حرکت سینوسی است... گاه اوج شادی و گاه اوج غم، گاه دل شاد و گاه دل گرفته، گاه خسته از انبوهی کار و گاه سرشار از آرامش و فارغ از خیال... بدترین لحظات هنگامی است که این حرکت سینوسی تبدیل به خطی ممتد و بدون نوسان می شود و احساس پوچی همراه هر لحظه ی زندگی است...
پ.ن. نیاز دارم گریه کنم، خیلی زیاد، با صدای بلند، آنقدر که همه صورتم خیس خیس شود... همیشه وقتی اشک می ریزم احساس می کنم باری یا فشاری از روحم کاسته می شود... گریه ام نمی گیرد این روزها، یادم نیست آخرین باری که گریه کردم کی بود... نوشتن هم کمکی نمی کند و سبکم نمی کند...
پ.ن.۲. هر چه فکر می کنم هیچ دلیلی برای این همه بی حوصلگی و دلتنگی نیست، زندگی بیش از هر وقت دیگر به روالی آرام ادامه دارد و همه چیز کم و بیش در جریان است و تنها منم که آرامشم را و راه زندگی ام را گم کرده ام...
+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 20:50  توسط کلاغ
|
سخنی باید گفت
در سحر گاهان، در لحظه ی لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم می خواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم می خواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم می خواهد
که بگویم نه نه نه نه
" فروغ"
+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 20:17  توسط کلاغ
|
به شدت نیاز به نوشتن دارم و بیان کردن آنچه در ذهنم می گذرد این روزها و ...
اما ذهنم و همه وجودم فرار می کند از فکر کردن و نوشتن...
شاید هم نمی خواهم بیاندیشم به این روزها و این لحظه ها و فردایی که سخت مبهم است و هراس انگیز
نیاز به حرف زدن دارم و شاید حرف نزدن... گیجم...
مثل یک گرداب است زندگی این روزها، که مرا را به درون خود می کشد...
+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 10:30  توسط کلاغ
|
قضاوت خوب نتیجه ی تجربه است. تجربه نتیجه ی قضاوت بد است.
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 17:30  توسط کلاغ
|
این + مطلب آسیه امینی را بخوانید: نقاشی که مرگ را ورق می زند
این طور مواقع بدم میاد از این که حقوق خواندم... فقط خواندم... و حتی اعتراضی هم نکردم به این مزخرفات قانون مجازات اسلامی!... به این همه بی عدالتی...
چه حس تلخی است وقتی از ۱۶ تا ۲۱ یک سالگی هر لحظه امکان داشته باشد که اعدامت کنند... آن آدم اگر حالا به لطف! رئیس قوه قضاییه اعدام هم نشود، بعد از این همه مدت چقدر خورد شده... چی باقی مانده از روحش... چه کسی جبران می کند این همه رنج را...
از خودم بدم میاد که ۴ سال این مزخرفات را خواندم که تنها وسیله ای باشد برای کسب درآمدم...
این + مطلب خورشید خانوم را هم بخوانید : آقای بورقانی، راحت شدین...
بهترین مطلبی بود که در سوگ آقای بورقانی خواندم.
اگر خورشید خانم فیلتر بود این جا + را امتحان کنید.
حس تلخی دارم... گاهی اوقات از وجود بی فایده خودم...
+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 11:55  توسط کلاغ
|
حشره کوچکی
در قطره ای آب
گیر کرده است
قطره به سوی سراشیبی
می لغزد
و حشره کوچک
سقوط جهانی را
تجربه می کند
"بیژن جلالی"
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 23:39  توسط کلاغ
|
این + مطلب حامد قدوسی در مورد ممنوعیت سیگار و اصول آزادی را بخوانید. خیلی خوب بود.
و این + مطلب توکا نیستانی در مورد اسامی در ایران هم جالب بود.
امروز جو گرفته من را که هی مطلب پیشنهاد کنم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 16:28  توسط کلاغ
|
امروز مصاحبه شهروند امروز( شماره ۳۵) با دکتر علی میرسپاسی را خواندم:
دچار نهیلیسم هستیم - اصلاحات و روشنفکری ایرانی در گفتگو با دکتر علی میرسپاسی
البته چون شهروند امروز هنوز مصاحبه را روی سایت نگذاشته من به سایت جامعه شناسی ایران لینک دادم.
پیشنهاد می کنم این مصاحبه را بخوانید، در این مصاحبه دکتر میرسپاسی نکات جالبی را مطرح کرده در مورد آینده دموکراسی و مدرنیته در ایران. از دیدگاه ایشان براي ساختن مدرنيته دموكراتيك، به جاي دگرگونی اساسی در فرهنگ باید به شكلگيری نهادهای دموكراتيك كمك كرد.
دیدگاه میرسپاسی در مورد جایگاه دین در یک نظام دموکراتیک و نقش دین در گذار به یک جامعه دموکراتیک هم جالب است.
در این مصاحبه نکاتی هم در مورد کتاب جدید میرسپاسی "روشنفکران ایرانی؛ امید اجتماعی و یاس فلسلفی" مطرح شده است.
یک قسمت جالب از مصاحبه(که نمی دانم چرا روی سایت جامعه شناسی ایران نبود!):
"بحث جان دیویی این است که دموکراسی هیچ بنیان تئوریک و معرفتی ندارد. او جمله معروفی دارد با عنوان شناخت بدون بنیان. دلیل این که جان دیویی معتقد است هیچ گونه بنیان نظری برای رسیدن به دموکراسی وجود ندارد، یک بحث فلسفی است. وی معتقد است که هرگونه تعریف از حقیقت و یا هر نوع تعریف از مفهوم اجتماعی به عنوان یک تعریف خاص از آن که یگانه باشد ـ مثلا یک مدرنیته یا یک دموکراسی ـ به خودی خود با دموکراسی ای که در زمینه اجتماعی و سیاسی مبین کثرت گرایی است در تضاد است. یعنی مهم ترین نمود دموکراسی به عنوان یک پروژه جامعه شناسانه یا یک پروژه سیاسی، قبول حقیقت های مختلف است. مثلا بر خلاف برخی افراد که می گویند جامعه دموکراتیک یک جامعه غیر دینی یا حتی بی دین است، دیویی معتقد است که اتفاقا یک جامعه دموکراتیک جامعه ای است که در آن دین های مختلف شکوفا می شوند. او تفکری را که اساس یک جامعه را بر مبنای یک حقیقت مثلا علمی، دینی یا فلسفی تعریف کند نوعی گرایش فاشیستی می داند. اساسا فلسفه پراگماتیسم و به خصوص فلسفه دیویی بر این اساس به وجود می آید که ما اصولا قادر به شناخت حقیقت مطلق یعنی حقیقتی که از طریق آن بتوانیم به امور تاریخی و اجتماعی دانش کامل پیدا بکنیم نیستیم. در نتیجه ما بایستی قایل به نوعی پلورالیزم مفهومی باشیم. یعنی باید قبول کنیم که در یک جامعه دموکراتیک جایگاهی برای حقیقت های مختلف فلسلفی و حقایق دینی وجود دارد..."
این جا + می توانید مطلب شهروند امروز در مورد کتاب جدید میرسپاسی را بخوانید و این هم مصاحبه با میر سپاسی در مورد این کتاب: +
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 16:27  توسط کلاغ
|
نمی دانم از آزار دادنم لذت می بری یا متوجه نیستی که آزارم می دهی
بعد از آن همه اصرار که از من خواستی توضیح دهم چرا این روزها اینقدر ساکت و تودار شده ام، چه چیز ذهنم را به خود واداشته است و در چه گرداب و شاید مردابی دست و پا می زنم... کلی با خودم کلنجار رفتم و فکر کردم و دست و پا زدم در آن به قول تو مرداب، تا توانستم این آشفتگی و غوغای درونم را در قالب جملات و واژه ها بگنجانم و بنویسم برای تو ...
نفسم در سینه حبس بود تا ایمیل را بخوانی و پاسخی بدهی و راه حلی اگر نه، که همدردی ای...
تو اکتفا کردی به چند جمله کلی ،تکراری و کلیشه ای و باز پرداختی به خودت و دغدغه هایت و کودکانه و پیش پا افتاده خواندی دغدغه هایم را ...
احساس خسران می کنم
می دانی! گاهی آدمها تنها نیاز به شنیده شدن دارند و اندکی توجه و این حس که فهمیده می شوند... تو همین را هم دریغ کردی...
پ.ن.۱. اگر این مثلا نامه را با جرات و صراحت نوشتم به این علت است که مطمئنم مخاطب اصلی نامه، این وبلاگ را نمی خواند!!! اگر نمی نوشتم از بغض خفه می شدم... نشد یا نتوانستم یا نخواستم که به خودش بگویم و بنویسم، این شد که این جا نوشتم.
پ.ن.2. تصمیم گرفتم یک مدت به جای حرف زدن و این انتظار که شنیده بشوم، تنها گوش بدهم و یاد بگیرم شنیدن حرفها و انتظارات اطرافیانم را!
پ.ن.۳. به این نتیجه رسیده ام که احمقانه و غیر ممکن ترین انتظاری که می توان از دیگران داشت، انتظار درک شدن یا هم حسی است... انسان محکوم به تنهایی ابدی است!
پ.ن.۴. این پست را وسط روز نوشتم و مردد بودم در گذاشتن یا نگذاشتنش... پی نوشت های ۲ و ۳ را الان اضافه کردم. الان خوبم و احساس خسران نمی کنم، هر چند تمام روز گرفته بود حالم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 23:9  توسط کلاغ
|
ای دریغ دیگرم مستی نمی بخشد شراب...
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 18:40  توسط کلاغ
|
گاهی فکر می کنم انگار این دنیا سر شوخی دارد با من. همیشه از قرار گرفتن سر دوراهی فرار می کنم و از این که مجبور شوم بین دو یا چند چیز فقط یکی را انتخاب کنم و مابقی را از دست بدهم...
حالا باز هم یک دوراهی جدید و یک انتخاب دیگر و تردیدهایی که هر لحظه با من است
خسته ام
گاهی حس می کنم انرژیم به آخر رسیده نه توانی برای حرف زدن و ارتباط برقرار کردن، نه توانی برای فکر کردن و برگزیدن، نه توانی برای داد زدن، نه توانی برای گریه گردن...
احساس می کنم تمام شدم، به آخر رسیدم و هیچ حوصله مبارزه کردن ندارم... حتی مبارزه با این سرما خوردگی مزخرف که این روزها گرفتارش شدم...
کاش در زندگی هم مثل یک صحنه نبرد امکان داشت که در یک مرحله ای سلاح را زمین گذاشت و گفت که تسلیمم و هیچ ادعایی ندارم دیگر، بدون هیچ سرزنش و نصیحتی از جانب دیگران...
اگر خودکشی را تسلیم شدن واقعی می دانید قبلا هم گفته ام که جراتش را ندارم
می دانم که در نهایت ملزم به انتخاب هستم همیشه، اما چیزی که بیشتر آزارم می دهد این است که خیلی مواقع آنقدر این انتخاب را کش می دهم و کش می دهم تا نهایتا یک گزینه به نیروی تقدیر حذف می شود... از این بی ارادگی خودم از این که خودم ابتکار عمل را از خودم می گیرم متنفرم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 18:35  توسط کلاغ
|
ای مرد ساحلی
هرگز
از بادبان شکسته، سخن از جهت مپرس.
با او
سر تفاهم
با ابر و باد نیست.
"نصرت رحمانی"
+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 18:11  توسط کلاغ
|
حرف های پراکنده ای می چرخند در ذهنم این روزها... دوست دارم مثل بعضی از وبلاگ ها با شماره بنویسم چون هیچ ربطی به هم ندارند این نوشته ها!
۱- در یک ترافیک مزخرف گیر کردم امروز، اما هیچ حس و حال این که پیاده بروم مسیر را نداشتم. تمام طول راه هم بغل دستیم خوابیده بود و هیچ دلم نیامد صدایش کنم و بگویم آقا یک کم برو آن طرف تر دارم له می شوم و گردنم درد گرفت از بس کج نشستم... آخه انگار داشت هفت پادشاه را خواب می دید و معلوم بود که حسابی خسته است... در کل این مسیر به این فکر می کردم که چطور این همه مسایل پراکنده و بی ربطی را که در ذهنم چرخ می زند بنویسم و هی نوشتم و پاک کردم و آخر نشد... در آخر هم رادیو یک آهنگ از نوری پخش کرد که اشکم را درآورد... انگار یک قرن طول کشید این مسیر از ونک تا پارک وی...
۲- از وقتی کامنت پست قبلی را خواندم نوشتن سخت شده برایم. یعنی راستش اگر بخواهم غر نزنم چیز دیگه ای برای نوشتن ندارم، به ویژه این روزها که هوای حوصله ام بیشتر ابریست!!!!
۳- خانم یا آقای "یکی" قبول دارم که مشکلات هر کس مربوط به خودش است اما وبلاگ خواندن که اجباری نیست و شما اگر که آزرده می شوی می توانی که نخوانی... اما در مورد این که گفته بودی "ید طولایی در بیچاره کردن بدون ملاحظه اطرافیان" ام دارم خیلی فکر کردم و حس خوبی ندارم و دلم نمی خواهد که این طور باشد. اما یک واقعیت هم هست که همه آدم ها گاه ناگزیر تصمیماتی می گیرند یا رفتارهایی دارند که ممکن است اطرافیانشان را برنجاند، به هر حال تقریبا محال است که همه از آدم راضی باشند...
۴-
۵-
۶-
۷- پاک کردم همه شماره های قبلی را... نمی توانم بنویسم آن چیزی را که این روزها ذهنم را مشغول کرده و نیاز به حرف زدن دارم و حرف هم نمی توانم بزنم. طبق معمول به نوعی حناق گرفته ام... گاهی یک ساعت حرف می زنم و از هر دری می گویم اما باز در آخر ناگفته مانده است آن حرف اصلی... مثل امشب که این همه نوشتم و آخر ننوشتم آن چه را که می خواستم.
۸- با همه این حرف ها این وبلاگ را دوست دارم و دلم می خواهد که هم چنان بنویسم، هر چند که فقط برای دل خودم... شاید تنها مخاطبان این وبلاگ کسانی باشند که حسی و تجربه ای مشابه دارند! ممنوم از همه دوستانم که شاید حس مشابهی ندارند، اما تحملم می کنند و می خوانند این جا را...
+ نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 20:28  توسط کلاغ
|
امروز دوستی می گفت: حتی بدترین حال من هم از خوبترین حال تو بهتر است!!!
حس کردم من چقدر آشفته ام هم در نظر خودم و هم در نظر دیگران
این روزها به این همه آرامشی که در وجود و نگاه خیلی از آدم های اطرافم می بینم حسرت می خورم...
دوستی می گفت هر وقت آشفته ای به سراغ چیزی برو که آرامت می کند... مهم نیست چه چیز... شعر، موسیقی، طبیعت یا هر چیز دیگه ای.
این روزها آرامش را فقط دست های مادربزرگم به من می دهند که خیلی اوقات دورم از او...
پ.ن. می دانم که این روزها بیشتر از همیشه مزخرف و پراکنده و شخصی و بی معنا می نویسم، شرمنده از همه خواننده های این وبلاگ اما تصمیم گرفتم که این وبلاگ جایی باشد برای بیان دغدغه های شخصی و آشفتگی هایی که به شدت نیاز دارم به بیان کردنشان، البته تا جایی که جراتش را داشته باشم... هیچ وقت در زندگی انقدر با خودم کلنجار نرفته بودم برای مستقل شدن از همه آدم های اطرافم، برای پیدا کردن تعریفی از زندگی که متکی به دوستی ها و رابطه ها نباشد و می ترسم...
هر چند که شاید این وبلاگ هم وابستگی مزخرف دیگری باشد... نمی دانم...
+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 23:16  توسط کلاغ
|
"آن شب را در تختخواب بسیار بزرگ هتل با دست و پای جمع شده و لرزان گذراندم. پاهایم یخ کرده بود، زانوهایم را بالا کشیده بودم، سرم به پهلو روی بالش بود؛ مقابلم ملافه سفید آهارزده هتل مثل یخ های قطبی تا بی نهایت ادامه داشت. می دانستم هیچ وقت نمی توانم از آن عبور کنم، راهم را بازیابم و به جایی که گرم بود برگردم: می دانستم مسیری ندارم؛ می دانستم راهم را گم کرده ام. سال ها بعد گروهی ماجراجو که تصادفی به راهی که رفته بودم برمی خوردند، مرا که دستم را برای گرفتن یک ساقه نی دراز کرده بودم و صورتم خشک شده بود و انگشتانم را گرگ ها جویده بودند کشف می کردند... "
آدمکش کور - مارگارت اتوود
+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 2:9  توسط کلاغ
|
"عشق تبهکار است. اما از هیچ بهتر است."
+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 1:45  توسط کلاغ
|
شماه ۷۶، (بهمن ۱۳۸۶) فصل نامۀ اجتماعی، فرهنگی، هنری، ادبی نگاه نو منتشر شد.
فهرست مطالب این شماره:
پیام برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات
کسانی که نوبل نمی برند - دوریس لسینگ / رضا رضایی
اندیشه و فرهنگ
عقل گریزی در تاریخ فلسفه - ژان وال / غزت الله فولادوند
نه فمینیست، نه اگزیستانسیالیست: واقع گرا و انسانگرا – زهرا سپهر
موقعیت و آزادی از دیدگاه سیمون دوبوار – محمد رضا نیکفر
رهبر فرهمند و معلم فرهمند – لشک کولاکوفسکی / دکتر روشن وزیری
چهره ها: حسین دهلوی
میراث حسین دهلوی – علی محمد رشیدی
نقد و نظر
گمشده در ترجمه – ملکم جونز / گلی امامی
حافظه و تخیل – محمد رحیم اخوت
پژوهش – علی حصوری
سبکباران ساحل ها چه می دانند؟ - بزرگ علوی و کیوان سپهر
گوته و ادبیات مشرق زمین – خسرو ناقد
دربارۀ "کلاسیک چیست؟" – ترانه بوربور
مولوی، دین، آزادی – آدونیس / احسان موسوی خلخالی
ادبیات و هنر
شعر امروز ایران – نسیم بهاری، علیرضا بهنام، علی رضا پنجه ای، همایونتاج طباطبایی، خیام ظهیری، آیدا عمیدی، ناصر نصیری
درود و بدرود... – ری برادبری / پرویز دوایی
پیام رسان – هاینریش بل / علی امینی
دو دیدار با بهمن شعله ور، 1337 و 1386 – گفت و گو با منوچهر انور
آلن لایتمن و فکر و خیال هایش – فرشته مولوی
کتاب و نقد کتاب
یک سال، یک کتاب – محمد حسین خسرو پناه، حسن کریم زاده، مسعود احمدی، کامیار عابدی، اسماعیل عباسی، عبدالحسین آذرنگ، بهاءالدین خرمشاهی، هرمز همایون پور، عنایت سمیعی، بایزید مردوخی، پرویز دوایی
خبر، نامه
خبرسازان
نامه به نگاه نو
+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 1:39  توسط کلاغ
|
بعضی روزها فقط خودم را تحمل می کنم تا آن روز تمام شود...
بعضی روزها بی قرارم بی هیچ علت مشخصی و از صبح که بیدار می شوم دلم می خواهد زودتر شب شود و بخوابم
هر چند که هیچ گاه حتی در خواب هم از زندگی گریزی نیست...

از ساعت ۸ شب تلاش کردم بخوابم و نمی توانم. اما بیدار هم نیستم انگار.
دلم می خواهد که یک شی سخت به سرم بخورد و برای ۲۴ ساعت بی هوش بشوم، خیلی خسته ام، روحا و جسما همراه با حس اضطراب و بی قراری که رهایم نمی کند...
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 21:43  توسط کلاغ
|
بچه که بودم هر وقت از چیزی ناراحت می شدم اما دوست نداشتم که به روی خودم بیارم، به بهانه دیگه ای مثلا دل درد گریه می کردم. یادم میاد اگر قرار بود مامانم جایی برود و چند روز نبینمش بالاخره بهانه ای پیدا می کردم و می زدم زیر گریه. مامانم متوجه می شد که مسئله چیه اما هیچ وقت به روی من نمی آورد، فقط بغلم می کرد و اجازه می داد که گریه کنم تا آرام بشوم.
الان یک حسی دارم مثل آن موقع ها... یعنی چند روز است که این حس را دارم. چقدر دلم برای آن بچگی ها تنگ شده. آدم از یک سنی حتی خودش هم به خودش حق نمی دهد که برای خیلی از مسائل گریه کند و دنبال بهانه ای می گردد...
شاید علتش این باشد که الان گریه کردن مشکلی را حل نمی کند و آدم ملزم است که راه حلی پیدا کند برای مسائلش. هیچ وقت نمی شود مجددا حس سبکباری و بی مسئولیتی دوران کودکی را تجربه کرد. و این که بگویی خسته شده ای از این همه احساس مسئولیت و سرگیجه گرفته ای و ... هیچ فایده ای نخواهد داشت. ملزم شده ایم به زندگی کردن و انتخاب کردن و مسئولیت خودمان، انتخاب های مان و زندگی مان را پذیرفتن.
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 0:21  توسط کلاغ
|
این اواخر به شدت دچار خود سانسوری شده ام. بارها یک مطلب را می نویسم و بعد پاک می کنم. به نوعی جرات ندارم کاملا خودم باشم یا همه افکار و مسائل و ذهنیاتم را اینجا آشکار کنم و این تا حد زیادی از عقلانیت و محافظه کاری بشر ناشی می شود. بارها این جمله را شنیده ام که ضعف هایت را برای هرکسی آشکار نکن شاید که روزی علیه خودت استفاده شوند. و جملات بسیار دیگری از این دست که انسان را بازمی دارد از بیان خیلی چیزها که برآشفته اش می کند یا در ذهنش می گذرد. و وبلاگ نویسی با موضوع شخصی هم دقیقا به قول فروغ یعنی استریپ تیز روح! خیلی خوب توصیف کرده این حس را فروغ در وبلاگش، دوست دارم عینش را اینجا بیاورم:
"روحت را لخت میکنی روبروی پنجرهای که بینندگان زیادی دارد . آن وقت هرکسی بنا بهذائقه خودش از هیکل روحت ایراد میگیرد. و بعد ناراحت میشوی. این چهکاریست؟ اصلا فایده این استریپتیز حماقتبار چیست؟"
و دقیقا به همین علت است که مدتی است که هم دوست دارم که بنویسم و هم نه. وبلاگ نوشتن با موضوعات کمتر غیر شخصی ـ که خیلی دوست داشتم این وبلاگ آن گونه می شد ـ نیاز به روحیه خاص و توجه ویژه و کافی به اجتماع و مسائل و مشکلات اجتماعی دارد. که حال این روزهای من کاملا چیز دیگری است، گاهی چند روز حتی روزنامه هم نمی خوانم و خودم و دنیای اطرافم را فراموش می کنم. این حالت را هرچند دوست ندارم اما حال غالب این روزهایم است... . شخصی نوشتن در وبلاگ را دوست دارم چرا که گاه بسیار آرام بخش است اما جراتش را ندارم، و اجتماعی و کمتر شخصی نوشتن را ترجیح می دهم اما توان و حوصله اش را ندارم این روزها...
می دانم که فعلا خواهم نوشت و توان دل کندن از این وبلاگ را ندارم. چون این روزها به قدر کافی با خودم در جنگ و جدال هستم برای اینکه از اطرافیانم مستقل شوم و زندگی ام را با روابطم تعریف نکنم و از وابستگی هایم بکاهم. به همین خاطر بیشتر از همیشه نیاز به حرف زدن و این وبلاگ دارم. اما این خودسانسوری که دچارش شده ام خیلی آزاردهنده است...
پ.ن. در پست قبلی دوستی برایم به طور شخصی کامنت گذاشته بود که من اصولا تنها توقع دارم که درک شوم و کمتر تلاش می کنم که اطرافیانم را درک کنم و به عبارت بهتر "خودمحور" هستم ( که به قول آن دوست چیزی است متفاوت با "خودخواهی"). فکر که می کنم می بینم این حرف تا حدود زیادی درست است و شاید به همین خاطر است که من در این وبلاگ هم بیشتر تمایل به نوشتن در مورد خودم و مشکلاتم دارم. مطمئنا تا زمانی که برای درک کردن اطرافیانم و محیط اطرافم تلاش نکنم، درک هم نخواهم شد.
شعری هست که الان هر چه گشتم پیدایش نکردم اما مضمونش این است که ما همیشه از خودمان سوال می کنیم که دنیا یا زندگی چه چیز به ما داده است اما هیچ گاه نمی پرسیم که ما چه چیز به دنیا داده ایم. احتمالا من هم دچار همین مشکلم اما طبق معمول راه حلش را نمی دانم...
+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 19:41  توسط کلاغ
|
بدترین حس ممکن این است که افرادی که برای آدم مهم و عزیز هستند از دست آدم عصبانی باشند، بی دلیل، به خاطر سوء تفاهم.
در این طور مواقع دوست ندارم حتی از خواب بیدار شوم، دوست ندارم نفس بکشم ... یک حس بد، یک عذاب وجدان تمام طول روز با من است.
گاهی حتی فرصتی هم داده نمی شود برای توضیح دادن... یا شاید من در این طور مواقع انقدر دلم می شکند و بغض می کنم که توان حرف زدنم نیست.... آخه توقع زیادی نیست انتظار درک شدن از جانب نزدیک ترین آدمها...

+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 6:35  توسط کلاغ
|
ترس هست
تنهایی هست
و گریز و بیزاری.
...
من می ترسم
می ترسم
می ترسم.
دیگر گل و باغ و ستاره
نجاتم نمی دهند
زمان دارد مثل پلی لرزان زیر پاهایم می لغزد
من می لغزم
و فرو می افتم
من می دانم
می دانم
می دانم
افتادن هست
و هرگز برنخاستن
"اکبر ذوالقرنین"
+ نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 0:14  توسط کلاغ
|
یکی از مشکلات من این است که در هنگام انتقاد کردن و بیان نظر مخالفم، نوعی عصبانیت و خشم در کلام و رفتارم منعکس می شود. این خشم به شدت تاثیر منفی بر مخاطبم می گذارد به گونه ای که از همان ابتدا موضع گیری می کند و شاید دیگر بی علاقه می شود به اصل مطلبی که می گویم توجه کند و این واکنشی است کاملا طبیعی.
یکی از مهم ترین مهارت ها در زندگی اجتماعی، توان برقراری ارتباط با دیگران است. مسلما برقراری ارتباط با افرادی که چارچوب فکریشان با ما مشترک است کاری ساده است و در این روابط طرفین به راحتی می توانند درک متقابلِ صحیحی از یکدیگر داشته باشند. اما هنر اصلی برقرار کردن ارتباط با افرادی است که رویکرد و دیدگاهی متفاوت با ما دارند. در این طور مواقع است که خشمگین مطرح کردن یک حرف ساده می تواند مانع شکل گیری یک رابطه شود. در حالی که ما در تمام روز درگیر برقراری ارتباط با افرادی با دیدگاه های مختلف هستیم: خانواده ، همکار، رئیس و...
فکر می کنم اگر انسان توان برقراری ارتباط و بیان دیدگاه هایش را به صورت آرام، منطقی و بدون خشم نداشته باشد در بسیاری از روابط اجتماعی خود شکست خواهد خورد و از پیشبرد اهدافش باز خواهد ماند.
این مشکل را در خودم می بینم، هیچ وقت نمی توانم انتقادات و نظرات مخالفم را بدون خشم و با یک بیان آرام مطرح کنم... خشمی همیشه در وجودم هست که گاهی نمی توانم کنترلش کنم.
ای کاش می توانستم وقتی که عصبانی هستم صحبت نکنم و هیچ حرفی نزنم. آدم تا وقتی که حرفی نزده راهی پیش رو دارد اما پس از گفتن یک جمله دیگر هرگز نمی توان آن را پس گرفت و یا آثار آن را از بین برد...
+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 23:1  توسط کلاغ
|
این پست، نه یک تحلیلِ جامعه شناسانه است نه یک حرفِ دقیق و تحلیلی، فقط ناشی از سوالی است که امروز از صبح در ذهنم می چرخید و حسِ تلخی که تا به حال بارها تجربه اش کرده ام.
این یک گفتگو بود که امروز شاهدش بودم:
خانم z- آقای o یک چهارپایه یا صندلی اضافه دارید؟
آقای o- نه، شرمنده
...
آقای y- چهارپایه برای چی می خواست؟
خانم x- برای بیرون نشستن و سیگار کشیدن!!!
آقای y- بسم الله!!!
خانم x- منم خیلی تعجب کردم...
آقای y- نه البته تعجبی هم ندارد. این روزها خیلی از خانم ها سیگار می کشند، اما نه دیگه در محیط کار... واقعا...
من- چه فرقی می کند آخه آقای y ، سیگار کشیدن که زن و مرد ندارد... اگر نباید در محل کار سیگار کشید ، خوب هیچ کس نباید بکشد.
y- درست است اما برای یک خانم وجاهت ندارد در محل کارش...
من- (سکوت)
پ.ن. مرده شور هر چی وجاهت و این جور حرف ها را ببرند. همیشه همین طور است، خیلی کارها را فقط چون یک زنی نباید انجام بدهی، حق نداری خودت باشی و باید فکر کنی که دیگران چه توقعی از تو دارند. مطمئنم که به خاطر یک سیگار کشیدن ساده خیلی از آدمها به خودشان اجازه می دهند که هر قضاوتی راجع به این خانم داشته باشند. فقط چون دلش می خواهد که خودش باشد... نمی فهمم واقعا معنای واژه وجاهت را، نمی فهمم. نمی توانم درک کنم که کجای مفهوم انسانیت قرار می گیرد... حالم از همه این نقش های کلیشه ایِ تحمیل شده به هم می خورد...
+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 0:20  توسط کلاغ
|
این شب برفی
مرا به یاد رفتگان
می اندازد
گوئیا برفی بودند
که آب شدند...
"بیژن جلالی"
+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 23:38  توسط کلاغ
|
+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 15:22  توسط کلاغ
|
جمعه یعنی یک درنگ یعنی یک لحظه ایستادن و به یاد آوردن که چقدر الکی و پوچ روزهای زندگی می گذرند و این که فردا شنبه ای دیگر است و آغازی دیگر...
اما یک مدت است که شنبه ها برایم جالب نیست، نمی خواهم دوباره ناله کنم یا غر بزنم یا ادای آدمهای دپرس را در بیاورم، نه، خودم هم خسته شدم از این هر روز غر زدن، انگار عادت شده برایم... چند روز پیش پریسا می پرسید که دوباره چی شده که شبیه بستنی آب شده شدی؟ می گویم چیز خاصی نبود، کولر مغزم سوخته بود! پریسا می گوید نه، علتش این است که ایرانی جماعت چُس ناله برایش از نفس هم واجب تره!!!
دلم نمی خواهد که این طور باشد اما واقعا یک مدت است که دیگر شنبه ها برایم آغاز هیچ چیز نیست...
می دانم که یا باید خودم همه چیز را تغییر بدهم و بخواهم تا تغییری ایجاد شود و در غیر این صورت این وضع ادامه پیدا خواهد کرد، می دانم... و برای همین است که دیگر شنبه ها را دوست ندارم، چون می دانم که صدها قول به خودم می دهم و صدها برنامه می گذارم که حتی یکی از آنها عملی نخواهد شد و تا چشم به هم بزنم دوباره پنج شنبه است و نه تغییری و نه تکانی که شاید سقوطی و فرو رفتنی...
می ترسم، از تکرار برخی تجربه ها می ترسم، از این که همین زندگی فعلی هم انقدر متزلزل است که هر لحظه منتظرم که کمترین دوست داشتنی های زندگیم را از دست بدهم می ترسم، خسته شده ام از خودم که نمی توانم راهم را پیدا کنم و...
( غز نزن، ناله نکن، تمامش کن، غز نزن دیگه، به این همه نکته مثبت فکر کن، به این که زندگی کوتاه تر از آن است که ارزش این حرف ها را داشته باشد و چشم به هم بزنی، می بینی گذشته و تمام شده، دیگر ننویس، تمامش کن، دست بردار از این غم پرستیِ و ایرانی بازی هایِ لوست... )
پ.ن. نمی خواستم این پست مزخرف را بگذارم. اما واقعا نیاز داشتم به گفتن این حرف ها که از صبح تو خودم خفه شان کرده بودم... ای کاش می شد این آخرین پستِ مزخرف و ناله ای باشد که می نویسم...
پ.ن.۲. من حالم خوبه، داشتم از کرخه تا راین گوش می کردم، آهنگ که تمام شد حالم خوب شد، نوشته های بالا همش ناشی از آن آهنگ بود...
+ نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 1:56  توسط کلاغ
|
"محض رضای خدا گریه نکن، ای احمق! یا زندگی کن یا بمیر. ولی همه چیز را آلوده نکن."
+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 23:51  توسط کلاغ
|
واژه مناسبی برای مفهومی که در ذهنم هست پیدا نمی کنم... یک چیزی مثل اصطلاح حیف نان یا وقت کشی... اما در مورد زندگی.
حس می کنم کاری که انجام می دهم زندگی کُشی است! یعنی بیهوده استفاده کردن از یک سری منابع، به هدر دادنشان و هیچ جور مفید نبودن و هیچ لذتی نبردن...
اعتقادی به این حرف ها ندارم که زندگی موهبتی است که در اختیار ما قرار داده شده و باید به بهترین نحو از این فرصت و موهبت استفاده کرد. نه منظورم این نیست.
اما همیشه با خودم فکر می کنم که چه بخواهیم و چه نخواهیم به این دنیا آمده ایم و این دنیا و زندگی هم فعلا که برقرار است... منابع و امکاناتی هم وجود دارد که بی هیچ دلیلی کاملا ناعادلانه و بدون منطق بین آدم ها تقسیم شده است... اگر به این وضع اعتراضی داریم این خودمان هستیم که باید اصلاحش کنیم... نمی دانم که خدایی هست یا نه، اما مطمئنم که اگر هم وجود داشته باشد عادل نیست و نمی خواهد باشد!
حالا در چنین شرایطی، من همه منابع و امکاناتی را که بی هیچ دلیل یا منطقی، در اختیارم قرار گرفته به نوعی دور می ریزم ...
نه لذت می برم از زندگی و متعلقاتش
نه برای هیچ کس مفید هستم
نه تغییر مثبتی در این دنیایِ نابرابرِ مزخرف ایجاد می کنم
نوع این مفید بودن اصلا مهم نیست، می تواند صرف شاد بودن، خوب زندگی کردن و لذت بردن از زندگی باشد تا حداقل شادیمان به دیگران منتقل شود نه غم و اندوه... می تواند در حد صِرف دردسر نبودن برای دیگران باشد و می تواند به شکل محبت کردن و عشق ورزیدن به انسان هایی باشد که در این دنیا تنها هستند و بی دلیل موقعیتشان متفاوت با ماست.
نمی توانم توضیح بدم آن چیزی را که در ذهنم می گذرد... واژه اش را پیدا نمی کنم، فقط حس می کنم به تمام معنا مصداق این شعر شاملو شده ام:
تو بارها و بارها
با زندگیت
شرمساری از مردگان کشیده ای
این را من هم چون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام
و در این شعر هم ضمیر تو هستم و هم ضمیر من!
باز هم نتوانستم کاملا توضیح بدهم آنچه را که ذهنم را می گزد... زندگی کُشی، اتلاف منابع و انرژی، تولید زباله، آلودگی صوتی... یک مفهومی بدتر از همه اینها شده وجودم در این دنیا...
اما این روزها با تمام وجود سعی می کنم تغییر بدهم این زندگی تحمیل شده را که جرأت پس دادنش را هم ندارم...
+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 22:55  توسط کلاغ
|
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
........
در دل من چیزی است، مثل یک بیشۀ نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه...
+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 11:17  توسط کلاغ
|
"قبرستان دروازه ای با میله های آهنی، و سردری با نقشی پیچیده دارد که رویش نوشته:
اگر چه به سایه گاهِ مرگ وارد می شوم از شیطان نمی ترسم، زیرا تو با منی.
بله، آدم دونفری احساس امنیت بیشتر می کند: اما تو شخصیت لغزنده ای است. همه ی توهایی که می شناختم یک جوری گم شدند... ."
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 23:17  توسط کلاغ
|
از وقتی این هرشب نوشتن های احمقانه در وبلاگ را شروع کرده ام، دیگر در دفتر یادداشتهای روزانۀ خودم چیزی نمی نویسم یا خیلی به ندرت می نویسم. هر چند که یادداشت های دفترم خیلی شخصی تر و متفاوت با آن چیزهایی هستند که اینجا می نویسم.
شاید دلیل بی میلی به نوشتن در دفترم این باشد که مدتی است در زندگی ام واقعه ای رخ نمی دهد که ارزش ثبت کردن داشته باشد. تکرار روزمرگی ها، همه چیز، از درگیری ها و کلنجارهای ذهنی با خودم گرفته تا آمدن و رفتن آدمهای اطرافم تکراری شده است. تئاتر پوچ زندگی از روی یک سناریوی ثابت مدام اجرا می شود...
یکی از کارهای مورد علاقه من این است که گاهی هوس می کنم به دفتر یادداشت سال گذشته ام مراجعه کنم و آنچه را که سال گذشته در همین روز نوشته ام بخوانم. پارسال در چنین روزهایی نوشته ام که در حال سقوطم... یک سال می گذرد و همچنان این سقوط ادامه دارد... پس کجاست تهِ این چاهِ لعنتی؟
گویی که پیکرم تبخیر می شود
و چیزی درون من تحلیل می رود
پ.ن. امروز را به عنوان یک روز خوب و آرام در دفترم ثبت کردم، از صبح تنها بودم با خودم و بعد پیاده روی از یک مسیر آشنا و پر از خاطره همراه با موسیقی که از دنیای اطراف جدایم کرده بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 19:45  توسط کلاغ
|
ای خاطرات کهنۀ پرپر.
من خسته نیستم.
دیریست خستگی ام
تعویض گشته است به در هم شکستگی.
من خسته نیستم،
در هم شکسته ام
این خود امید بزرگی نیست؟
"نصرت رحمانی"
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 23:32  توسط کلاغ
|
پیش بینی یکی از دوستان:
احمدی نژاد تمام می شود!!!
امیدوارم تا آن زمان ایران تمام نشود!
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 13:25  توسط کلاغ
|
سرم گیج می رود و گیج می رود
نمی دانم این منم که می چرخم یا اشیاء اطرافم
جایی را پیدا نمی کنم که دستم را به آن بگیرم و همچنان گیج می رود سرم، ذهنم و ...
کاش می شد به این سرگیجه عادت کنم و زندگی کنم بدون اینکه زمین بخورم...
عادت می کنم؟؟!
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 22:46  توسط کلاغ
|
سید محمد خاتمی گفت:«حضور در انتخابات ریاست جمهوری را بررسی خواهد کرد.»
خاتمی شنبه شب در مراسمی که از سوی جمعی از اصلاح طلبان به مناسبت سوگواری محرم برگزار شده بود، حضور یافت و پس از پایان مراسم در برابر سوالات مکرر عده ای از مردم که دور وی جمع شده بودند واز او می خواستند که برای دوره بعدی ریاست جمهوری کاندیدا شود، گفت: «هرچند که قرار نیست ما بیاییم ولی باید دید در آينده چه شرایطی پیش می آید و چه اتفاقی می افتد.»
من نمی دانم چقدر این خبر موثق است و از آنجا که اینجا ایران است ممکن است این خبر فردا کلا تکذیب شود یا متنش تغییر داده شود یا هر احتمال دیگری... اما با فرض صحت خبر:
با شنیدن این خبر چه احساسی به شما دست می دهد؟ دوست دارید خاتمی دوباره رییس جمهور ایران شود؟
منطقا فکر می کنید آمدن دوباره خاتمی عقلانی است و می تواند منجر به بهبود و تسریع روند اصلاحات در کشور شود؟
پاسخ سوال اول برای من منفی است هر چند خاتمی را خیلی دوست دارم و بعد از آمدن احمدی نژاد بیشتر هم دوستش می دارم و قدرش را بیشتر می دانم اما به نظرم آزموده را دوباره آزمودن خطاست...
در رابطه با سوال دوم هم خودم نظری ندارم باید بیشتر فکر کنم! هر چند مطمئن هستم که اگر خاتمی در دور بعد کاندید ریاست جمهوری شود نمی توانم به او رای ندهم!!!!
حالا یک فرضِ محال: تصور کنید در دور بعد، خاتمی و رفسنجانی هر دو کاندید ریاست جمهوری شوند، شما به چه کسی رای می دهید؟ من عقلا به رفسنجانی رای می دهم و احساسا به خاتمی و از آن جا که ما ملت ایران نود و نه درصد امور را با احساساتمان تمشیت می کنیم ...
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:50  توسط کلاغ
|
از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانی اش نمی پرسند
از خویشتن اش نمی پرسند
زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی درآید
تاب آرد، بپذیرد، وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگر بار بتواند که برخیزد
"مارگوت بیکل"
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 20:37  توسط کلاغ
|
"هرگز امید را از کسی سلب نکن، شاید این تنها چیزی باشد که دارد..."
پ.ن. هر چند جمله جالبی به نظر می رسد اما شخصا با آن همدل نیستم، ترجیح می دهم اگر امیدی نیست همان اول بدانم و از امید و انتظار پوچ بیزارم و یاد این شعر می افتم:
نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
پ.ن.۲. البته کاملا حق دارید که این سوال را بپرسید که برای چی جمله ای را که با آن همدل نیستم در وبلاگم می گذارم؟ خودم هم نمی دانم، شاید به این خاطر که امشب مرض حرف زدن گرفته ام و این جا گوشی نیست که بشنود و این است که دوست دارم بوبلاگم! زیاده عرضی نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 19:28  توسط کلاغ
|
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانۀ من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم
امروز اگر چه نه یک پنجره اما هدیه ای گرفتم که خیلی خوشحالم کرد. هدیه را وقتی پیش بینی نشده و بدون مناسبت است بیشتر دوست دارم. هدیه دادن و هدیه گرفتن هر دو شادم می کند و حسِ بودن به من می دهد، حسِ دوست داشتن و دوست داشته شدن...
ممنون از هدیه ات!
پ.ن. یک ضرب المثلِ جدید! هست که می گوید: وقتی غمگینی چیزی ننویس بگذار یک روز بگذرد اگر هنوز حست باقی مانده بود، آن موقع بنویسش!!! این است که امشب نمی نویسم از چیزهایی که این چند روز آشفته ام کرده است و اضطرابی که نفسم را به شماره می اندازد و ترسی که باعث می شود احساس سرمای مداوم داشته باشم و از درون منجمد شوم. امشب نمی نویسم از همۀ آن چیزها که گیجم می کند...
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 19:11  توسط کلاغ
|
دکتر سروش:
"من نمی توانم آینده را پیش بینی کنم اما شرایط کنونی حاکی از زنده بودن
جامعه مدنی است. البته با وجود تلاش های اصلاح طلبان به نظر نمی رسد که
انتخابات مجلس که دو ماه دیگر برگزار می شود نتایج خوبی به همراه داشته
باشد، زیرا جنبش اصلاحات هم اکنون در رکود است و نیاز به زمان دارد. اما
اوضاع در آینده نزدیک بطور اجتناب ناپذیری بهتر خواهد شد. ریاست جمهوری
احمدی نژاد البته درس های زیادی به همراه داشته است. یکی از این درسها این
است که او نباید و نمی تواند مجددا رئیس جمهور شود."
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 11:23  توسط کلاغ
|
شما نمی توانید با کسی که ایمان دارد با قطع سر شما به بهشت می رود،
منطقی بحث کنید.
"ولتر"
+ نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 2:43  توسط کلاغ
|