تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

بستنی آب شده!

مکالمه من و عموی عزیزم:

- چرا امشب شبیه بستنی آب شده شدی؟

- .........

- یک جوان به سن و سال تو باید شبیه یک بستنیِ خوش مزۀ هوس انگیز و سرشار از انرژی و محکم باشد که آدم از دیدنش شاد شود نه این طور وارفته و بی حال و غمگین!!!

- ای کاش حداقل بستنی بودم. اولا آدم می داند که بستنی در اثر حرارت و گرما آب شده اما من واقعا نمی دانم که چه مرگم هست و چه چیز باعث می شود که این طور بی حال و حوصله و پریشان باشم. دوما می شود یک بستنی آب شده را با گذاشتن در فریزر تا حدودی به حالت اول برگرداند اما من نمی دانم چطور باید از این وضع نجات پیدا کنم!

- باور کن تو اگر بستنی هم بودی با قوانین معمول این جهان هماهنگ نبودی و با گذاشتن در فریزر درست که نمی شدی هیچ وضعت بدتر هم می شد!!!

من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 20:14  توسط کلاغ  | 

...


هوای حوصله ها دم گرفته است... حتی ابری و بارانی هم نیست که امیدی به باریدن بارانی و سبک شدنی باشد... دم گرفته است و پر از خفقان... راکد و پر از سکون...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 16:38  توسط کلاغ  | 

حمایت وبلاگ نویسان ایرانی از آزادی دانشجویان دربند

 

به دنبال دستگیری های متعدد و پی در پی دانشجویان، گروهی از وبلاگ نویسان در حمایت از دانشجویان زندانی، ۱۰ بهمن را روز همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند اعلام کرده اند. طبق این طرح قرار است روز ۱۰ بهمن همه وبلاگ نویسان ایرانی اسم وبلاگهای خود را به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهند.

برای اطلاعات بیشتر در مورد این طرح و افراد و وبلاگ های حمایت کنندۀ آن، اینجا را ببینید.

همیشه در این طور مواقع آدم از خودش می پرسد که این نوع اعتراضات سمبولیک آیا نتیجه ای خواهد داشت برای آن همه دانشجوی زندانی که حتی یکی از آنها هم طبق قوانین فعلی کشور متخلف نیستند؟ دانشجویانی که از ابتدایی ترین حقوق متهمین و زندانیان هم محروم شده اند، بی هیچ دلیلی از ادامه تحصیل بازمانده اند و خانواده هایی که جز نگران بودن، کاری از دستشان بر نمی آید؟

احکام تعلیق، محرومیت از تحصیل، بازداشت های پی در پی، شکنجه و حالا هم که مرگ دانشجوی سنندجی زیر شکنجه بازجویان اطلاعات...

فکر می کنم این حرکت ها و این اعتراض ها حداقل نشان می دهد که فراموش نکرده ایم آنها را، که عادت نمی کنیم به این وضع. هرچند شجاعتمان و بضاعتمان بسیار ناچیز است...

برای حمایت از این طرح لوگوی حمایتی آن را در وبلاگتان بگذارید:

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 22:19  توسط کلاغ  | 

 

"برای این که پیوسته شاد باشی بایستی پیوسته خود را با چیزهای بی اهمیت سرگرم کنی"

"ادوارد نیوتون"

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 15:10  توسط کلاغ  | 

زمانی که نمی گذرد

 

امروز از صبح چقدر دیر گذشت و دیر می گذرد، بدون هیچ دلیل خاصی. دوستی همیشه این طور مواقع به من می گوید چیزی نیست، دوباره برق جمعه تو را گرفته، فردا خوب می شوی.

روزهای تعطیل را دوست ندارم بی هیچ دلیل موجهی.

از صبح کلی خوابیدم، کتاب خواندم، یک فیلم مزخرف نگاه کردم، کلی پست تو این وبلاگ لعنتی گذاشتم، کلی کارهای نفرت انگیز خانه را انجام دادم و هنوز هم کلی کار مانده که دیگر حوصله ای برای انجامش نمانده، اما این زمان لعنتی نمی گذرد. خودم همیشه در این طور مواقع کلی موعظه دارم برای دیگران که ای بابا این ها همه تلقین است و امروز هم یک روز مثل روزهای دیگه، به تعطیل بودنش فکر نکن و ... اما هیچ کدام از این موعظه ها برای خودم کارگر نمی افتد امشب!!!!

شاید بدترین حس این روزهای تعطیل حس عذاب وجدانِ ناشی از تلف کردن وقت باشد. حس عصبانیت از اینکه آدم حوصله ندارد این همه کار عقب افتاده اش را انجام بدهد و اینکه...

خیلی جالب است در بین آشنایان و دوستانم کمتر کسی را دیده ام که انقدر از تعطیلات منزجر باشد. مثلا دیشب که یک تقویم ۸۷ به عمه ام هدیه دادم اولین کارش بررسی تعطیلات سال آینده بود و کلی برای هر تعطیلی خوشحال می شد. بقیه اعضای خانواده هم کلی در این تعطیلات استراحت می کنند و خوشحال اند از این که وقتی دارند برای انجام کارهای عقب افتاده یا این که فرصتی برای بیشتر در کنار هم بودن. گو این که تنها منم که طبق معمول با همه چیز مشکل دارم و ساز مخالف می زنم...

چاره ای نیست در هر صورت، جز یک دوش آبِ سرد و اندیشیدن به این که فردا روزِ تعطیلِ دیگری است ... و حتما اگر من بخواهم می تواند یک روز خوب و مفید باشد!!!! نباید به خودم تلقین کنم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 0:26  توسط کلاغ  | 

 

"ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم.

 ترس، سوغاتِ آشنایی هاست."

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 23:31  توسط کلاغ  | 

 

"عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اش را می کاود..."

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 23:30  توسط کلاغ  | 

فیلتر شکن

 

این روزها هیچ کدام از  آدرس های فیلتر شکنی که داشتم جواب نمی داد. آن هم در این تعطیلی دو روزه مزخرف که انگار همه محکوم و ملزم به عزاداری هستند در این مملکت. حالا ۲ تا آدرس پیدا کردم که خیلی خوب جواب می دهد. همین جوری گفتم این جا بگذارمشون شاید به درد کسی خورد!!

http://www.newprxe.info/

 

http://www.sneakhide.info/

 

http://www.yoproxy.com/

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 14:9  توسط کلاغ  | 

 

هوای رفتنم هست

افتان و خیزان

به سوئی که نمی دانم

و به جائی

که جائی نخواهد بود

"بیژن جلالی"

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 12:43  توسط کلاغ  | 

سبک شدن

 

امشب احساس می کنم سبک شدم. رنج برخی وقایع گاه برای مدت ها با آدم است.  درد  و رنجی که مزمن می شوند و واقعا مصداق آن جمله صادق هدایت، مثل خوره روح آدم را می خورند. هزار بار کلنجار رفتن، سرزنش کردن، مرور جزء به جزء یک ماجرا و محکوم کردن خودم. در این مدت به اندازه ده سال فرسوده شد روحم. اما امشب سبک شدم، حرف زدم و همۀ بغضی که در گلویم بود را گفتم به دوستی که با حوصله گوش کرد و کمکم کرد در قبول واقعیت. هیچ وقت انقدر احساس اطمینان نداشته ام به درستی تصمیمی که گرفته ام. در این مدت چقدر بیهوده خودم را سرزنش کردم و تلاش کردم برای فراموش کردن. دوستم می گفت به جای فراموش کردن بپذیر همه چیز را، یک تجربه بدان هر واقعه ای را و با آن کنار بیا و فکر نکن که اشتباه کردی. 

 چقدر احساس سبک بودن می کنم امشب، بعد از مدت ها از فکر کردن به واقعیت و از مرور خاطراتم فرار نمی کنم. هرچند که خراشی که بر روح و احساسم افتاده شاید مدت ها طول بکشد تا بهبود پیدا کند اما امشب مطمئن هستم که دیگر تبدیل به زخمی چرکین نمی شود و دیر یا زود التیام خواهد یافت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 22:12  توسط کلاغ  | 

بیگانه

 

بر جای پای خود

گام می گذارم

برای یافتن خود

ولی ظاهرا بیگانه ای

از اینجا گذشته

است

"بیژن جلالی"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 3:11  توسط کلاغ  | 

...

 

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا بسته شود این همه نیلوفرِ وارونۀ چتر

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

 

...

 

مانده تا مرغ سر چینۀ هزیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چهچهۀ سال

تشنۀ زمزمه ام؟

 

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشۀ مرغی بکشم.

"سهراب"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 23:26  توسط کلاغ  | 

شماره جدید ماهنامه آیین

 

شماره  دهم ماهنامه پژوهشی، سیاسی، اجتماعی آیین منتشر شد.

 

این شماره  ویژه "کارکردها و ناکارکردهای دانشگاه در ایران" است.

 

 

فهرست مطالب این شماره:

 

ماه نو

- دانشگاه و رسالت اصلی آن / سید محمد رضا خاتمی

 

- دغدغه های ما: کندوکاوی در مسائل بنیادین دانشگاه / هادی خانیکی

 

تاملات ایرانی

- کارکرد انتقادی دانشگاه در زمانه حرفه گرایی / محمد امین قانعی راد

 

- آسیب شناسی دانشگاه های ایران / رضا منصوری

 

- دانشگاه در ایران و مناقشات فکری / تقی آزاد ارمکی

 

- استقلال دانشگاه و ضرورت های آن / مصطفی معین

 

- در چیستی و چرایی رانش و گردش مغزها در ایران / مقصود فراستخواه

 

- آسیب شناسی فرهنگی دانشگاه ها / غلامرضا ظریفیان

 

- علل تغییر در فعالیت دانشجویی در دانشگاه های ایران / حمیدرضا جلایی پور

 

- جنبش دانشجویی و سیاست فرهنگی / محمد رضا تاجیک

 

- فرهنگ نقد و نقادی / نعمت الله فاضلی

 

زنان

- سهمیه بندی جنسیتی علیه زنان / الهه کولایی

 

اندیشه

- ارزیابی نقادانه نقش رویکردهای آینده اندیشانه/آینده نگارانه / علی پایا

 

- معنای دعا در قرآن / محمد مجتهد شبستری

 

- بازکاوی معرفت شناسانه یک تجربه / سید هادی صمدی

 

- نظریه اجتماعی و جامعه شناختی نوین ـ گفتگوی اختصاصی آیین با جفری  الکساندر / محمدرضا جلایی پور

 

خیلی دور خیلی نزدیک

- کتاب آیین: زبان مادری / احمد بورقانی فراهانی

 

- کتاب آیین: گاهی تنوع چیز بدی نیست / احسان عابدی

 

- زاویه دیگر: جامعه شناسی علم و انجمن های علمی در ایران

- هفت آسمان / گیسو فغفوری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 22:52  توسط کلاغ  | 

بی وزنی

 

چه روز خوبی بود امروز پس از مدت ها:

خنکای صبح

گوشۀ دنج و خلوت کتابخانه

دوست

چای و گپ زدن

کتابخانه، سکوت و خلوت

دوست

کتاب فروشی نشر باغ

دوست

کلی کتاب که هدیه گرفتم

گپ زدن گپ زدن گپ زدن و سبک شدن

مرور خاطرات

دوست، خنده و سبکی زندگی

خنکای عصر گاهی و قدم زدن به سمت خانه

بعضی از روزها انقدر خوب اند که دوست ندارم تمام شوند و دلم می می خواهد هی مزه مزه کنم تمام لحظه های آن روز را و مرور کنم ثانیه به ثانیه اش را...

موسیقی ِ سکوت شب و بوی سیب

یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره...

 

پی نوشتِ بی ربط : برای تنویر افکار عمومی باید بگویم که عکس پست قبلی مالِ اتاق خودم نبود، هر چند اتاق من اگر از آن عکس بدتر نباشد بهتر هم نیست :)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 22:42  توسط کلاغ  | 

تردید

 

لعنت به این تردید لعنتی که انگار از روزی که به دنیا آمدم به آن دچار بودم. هیچ وقت قدرت انتخاب و تصمیم گیری نداشتم و هنوز که هنوز است از هر تغییری می ترسم. قدرت ریسک کردن ندارم و می ترسم از رها کردن این موقعیت فعلی.

 

امشب دو بار زنگ زدم که مشورت کنم با تو، بگویم از ترسی که گلویم را گرفته و تردیدی که نفسم را بند آورده. بگویم که چقدر سخت است انتخاب کردن بین دو گزینه کاری و بگویم که چقدر هیچ کس نیست برای مشورت کردن. اما هیچ چیز نگفتم! یعنی نشد که بگویم. که خوب می دانم برای هر حرف و هر جمله ام جوابی داری. از نظر تو همه چیز روشن است و آسان. می دانم که اگر بگویم که می خواهم محیطم عوض شود و به جایی بروم که هیچ کس را نشناسم، تو می گویی هر جای دیگر هم که بروی دیر یا زود آشنا می شوی و نمی توانی از خودت فرار کنی و اگر بگویم می ترسم از تغییر، تو می گویی یک بار امتحان کن. می گویی منافع و مضارش را بسنج و تصمیم بگیر، می دانم که به نظر تو انتخاب شغل راحت ترین و روشن ترین تصمیم زندگی است و عقلانیت بشر ملاک و معیار هر چیز. تو هم می دانی که من هیچ گاه قانع نمی شوم و همیشه فکر می کنم مشکلات من متفاوت و لاینحل هستند و ... .

 

این چند روز چقدر نیاز به مشورت داشتم و نشد و نمی شود و نمی توانم حرف بزنم و چقدر می ترسم از این انتخاب ها و مسئولیت ها. از آدم های ترسو بدم می آید و حالا اما خودم شده ام ترسوترین...

 

زندگی من همیشه از نقطه ای آغاز می شد

                            که در فشار دادن ماشه

                                       تردید می کردم

 

آیا زندگی همیشه از تردید

                                  آغاز می شود

 

وقتی که سم را در روشویی می ریختم

 

به خوش بختی روشویی

                                 رشک می بردم... 

 

پ.ن. چقدر حسرت می خورم به این همه آرامش و اطمینان و شجاعتِ تو!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 23:48  توسط کلاغ  | 

شباهت های من و اتاقم

 

امروز به این نتیجه رسیدم که من و اتاقم چقدر شبیه هم هستیم. من گاهی برای مرتب کردن اتاقم (که به قول مادربزرگم شتر با بارش در آن گم می شود) دو ساعت وقت می گذارم و شروع می کنم به جمع کردن و مرتب کردن همه چیز، از روی میز گرفته تا روی تخت و کتابخانه و ... و به خودم قول می دهم که از این به بعد دیگر همه چیز را سر جایش بگذارم. اما همیشه این نظم را در عرض چند دقیقه به هم می زنم. مثلا اگر عجله داشته باشم و دنبال چیزی بگردم یا اگر سرم شلوغ باشد اتاقم خیلی زود به حالت قبلی باز می گردد و همه چیز زیر و رو می شود.

 

در مورد خودم و افکارم هم دقیقا همین اتفاق رخ می دهد. گاهی ساعت ها با خودم فکر می کنم و سعی می کنم زندگی و مشکلاتم را تجزیه و تحلیل کنم. کلی برنامه ریزی می کنم و با خودم هزار تا قول و قرار می گذارم. اما با یک مشکل کوچک یا اتفاق خارج از برنامه یا یک حادثه غمناک همه آن قول و قرارها و برنامه ها را فراموش می کنم و باز برای مدت طولانی آشفته و به هم ریخته می شوم.

 

فکر می کنم علت این مشکل، در مورد من و اتاقم مشترک است. چون در هیچ مورد کاری اساسی انجام نمی دهم. مثلا در مورد اتاقم همیشه به ظاهر آن اکتفا می کنم و همه چیز را می ریزم زیر تخت و داخل کشوها و ... . در مورد حل مشکلاتم در زندگی هم همین طور است. هیچ وقت جرات روبه رو شدن با مسائل و مشکلات اصلی را ندارم و فقط صورت مسئله را پاک می کنم و به دنبال این نیستم که از اساس در زندگی طرحی نو در اندازم.

 

 

و این طور است که زندگی می شود این مزخرفی که این روزها شده است!!! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 19:44  توسط کلاغ  | 

دوست

 

حس خوبی دارم. بعد از مدت ها با دوستی قدیمی گپ زدم(شاید هم خیلی طولانی نبوده باشد این زمان، اما برای من مدت ها بود انگار). دوستی که هرچند به خودم می گفتم که دیگر دوستش ندارم و فکر می کردم که دیگر نمی توانیم مثل سابق با هم صمیمی باشیم، اما امروز فهمیدم که اشتباه می کردم. بعضی آدم ها هستند که هیچ وقت نمی توان دوستشان نداشت. هرچند که حالا دور از تو باشند و هر  چند که خیلی چیز ها هم مثل گذشته نباشد. خودش می گوید یک دوست فقط به اندازده یک دوست است و نباید بیشتر از او توقع داشت و باز می گوید من نباید انقدر به دیگران متکی شوم که همه زندگی را با آدم های اطرافم تعریف کنم. می دانم که چون دوستم دارد  این حرف ها را می گوید و می دانم که چقدر درست می گوید. اما پس از مدت ها امشب حس خوبی دارم و احساس می کنم که شادم. با وجود همه آشفتگی ها و ترسها و تنهایی ها و دوری ها امشب خوبم ... هر چند که دیدنش کوتاه بود و می دانم که از این پس نیز کمتر تکرار خواهد شد...

 

پ.ن. همیشه در پی هر شادی غمی هست، یکی از عزیزترین دوستانم غمگین و دلگرفته است و هیچ چیز برای تسلایش نمی یابم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 20:10  توسط کلاغ  | 

شماره جدید مجله اطلاعات سیاسی- اقتصادی

 

شماره 242-241 مجله اطلاعات سیاسی – اقتصادی، مهر و آبان 86، منتشر شد.

 

فهرست مطالب این شماره:

 

-          جنگ عراق و قانون اساسی امریکا / دکتر حسین دهشیار

 

-          نجات افغانستان / بارنت رابین / ترجمۀ اعظم ملایی

 

-          جنگ سرد تازه و گزینه های ممکن برای آسیای مرکزی و قفقاز در آرایش تازۀ قدرت های جهانی / دکتر سید جواد امام جمعه زاده / مجتبی تویسرکانی

 

-          چرا اصلاحات دموکراتیک در آسیای مرکزی کارگر نیفتاده است؟ / دکتر عنایت الله یزدانی

 

-          حفظ هویت فرهنگی برای دور شدن از فرهنگ "تسلیم" / شادروان دکتر پرویز ورجاوند

 

-          "ذوالقرنین" یا "کوروش" در متون مذهبی / حمید یزدان پرست

 

-          جهان ایرانی از کهن ترین متن های اوستایی تا نخستین نویکندهای هخامنشی / محمد کریمی زنجانی اصل

 

-          خاستگاه سیاست، ایران یا یونان؟ / علی فرهمند

 

-          بی بی شهر بانو و بانوی پارس / مری بویس / ترجمۀ دکتر حمید احمدی

 

-          حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بشر در دوران هخامنشی / امین رضا کوهستانی

 

-          تحلیل مفهومیِ حقوق اقتصادی و اجتماعی در پرتو اسناد و موازین بین المللی حقوق بشر / مجتبی همتی

 

-          مدیریت استراتژیک منابع انسانی بر پایه الگوی اقتضایی "حرکت سرآمد" برای تحقق چشم انداز توسعۀ کشور / دکتر مجید پسران قادر

 

-          سمیر امین، جهان سوم و توسعه / حسین خانی

 

-          جذب سرمایه های خارجی و جایگاه ایران در میان کشورهای منطقه / مهسا رازدان

 

-          صنعت گاز ایران، وضع کنونی و چشم اندازها / غلامعلی رحیمی

 

-          ایران در راه جهانی شدن: سودها و زیان ها / علی پورپاشا کاسین

 

-          تمرکز زدایی و مدیریت خدمات زیربنایی شهری / دکتر رسول ربانی، دکتر ابراهیم مسعود نیا

 

-          آسیب شناسی برنامۀ سهام عدالت در روند خصوصی سازی / مینا حسینی

 

-          بررسی تطبیقی شیوۀ اجرای طرح سهام عدالت در کشورهای منتخب / سید محمد مهدی موسی بیوکی، هادی کوزه چی، حسین کسایی

 

-          سرمایه داری از چهار دیدگاه / عباس محمدی اصل

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 20:17  توسط کلاغ  | 

...


دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می سازد...





+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 13:29  توسط کلاغ  | 

کلنجار

 

کلنجار بین نوشتن و ننوشتن

بین خواب و بیداری

بین فهمیدن و نفهمیدن

بین فراموش کردن و نکردن

بین رویا و واقعیت

بین رفتن و ماندن

بین من و من ...

...

چه شب و روزهای بدی را سپری می کنم

 و چرا تمام نمی شود این دور باطل...

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 0:58  توسط کلاغ  | 

...

 

هستی چه بود، قصۀ پر رنج  و ملالی

کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی

ای هستیِ من و مستیِ تو، افسانه ای غم افزا

کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی

...

ز هستی نصیبم بود درد بی نهایت

چونان نی ندارم سر شکوه و شکایت...

 

 

این چند روز مدام این آهنگ بنان را گوش میدهم و دوباره و سه باره گوش می دهم و چه سوزی هست در صدایش ...

 

پ.ن. دلم برای نوشتن این جا تنگ شده بود، عادت کردم به هر شب نوشتن. اما انقدر پوچ شدم که حقیقتا هیچ چیز برای نوشتن ندارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 21:46  توسط کلاغ  | 

غرق شدن تدریجیِ من

 

درست مثل این که روی من یک سطل آب یخِ یخ ریخته باشند و از یک خواب و بی هوشی عمیق بیدارم کرده باشند.

حتی به یاد نمی آورم که برای چه مدت به خواب رفته ام

عین آدمی که در حال غرق شدن است و  هی بالا و پایین میرود و گاهی سرش از آب خارج می شود

انگار برای یک لحظه سرم را از آب آورده باشم بیرون

در این مدت برای فراموش کردن و فراموش کردن، انقدر سعی کردم خودم را در لحظه ها غرق کنم و به گذشته و آینده فکر نکنم که حتی روتین ترین مسائل زندگی ام را به فراموشی سپردم. چیزهایی که یک روز اولین دغدغه های زندگیم بودند...

از خودم بدم می آید از این شیوه زندگی هم متنفرم

دلم می خواهد از خودم فرار کنم. خیلی خسته ام خیلی خیلی زیاد

الان ـ مثل غریقی که هر بار سرش را از آب بیرون می آورد آرزو می کند دستش را به جایی بگیرد و دیگر فرو نرود ـ دلم می خواهد از این وضع نجات پیدا کنم از این حالت نیمه هوشیار از این کابوس های مکرر و از این فرورفتن دایمی...

احتمالا تا یک هفته اینجا چیزی نمی نویسم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 22:38  توسط کلاغ  | 

ایران تا اطلاع ثانوی تعطیل است!!!

 

به دلیل بارش شدید برف و یخبندان و  مصادف شدن با ایام محرم و دهه فجر و در انتها عید نوروز، مملکت تا اردیبهشت ماه ۷۸ تعطیل شد!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 21:35  توسط کلاغ  | 

workshop به سبک ایرانی!

 

امروز در یک مثلا workshop شرکت کردم. اما به سبک و با ویژگی های ایرانی:

اول از همه که جلسه به جای ساعت ۸ ساعت ۹ شروع شد. هرچند که خیابان ها کاملا باز بود و مشکل رفت و آمد هم وجود نداشت. اما یکی از افرادی که کنار من نشسته بود گفت که خیلی سرد بود نمی شد صبح زود آمد!!!

هزینه ثبت نام این کارگاه نود هزار تومان بود بابت یک کارگاه آموزشی در مورد بایسته های حقوقی خصوصی سازی و هنگام ثبت نام ساعت مقرر ۸ تا ۵ اعلام شده بود. اما امروز که برنامه جلسه را دادند دیدم که مدت زمان کارگاه از ۸ تا ۱۲ است. وقتی سوال کردم گفتند که برنامه تغییر کرده. همین!

از همه بدتر اینکه اگر در دو یا سه جلسه و نشست در رابطه با این موضوع شرکت کرده باشید، متوجه می شوید که آدم ها، سخنرانی ها و حتی powerpoint هایشان تکراری است. یکی از سخنرانها عیناpowerpoint ی را ارایه کرد که ۳ ماه پیش در یک همایش دیگر ارائه کرده بود و حتی به خودش زحمت نداده بود تغییراتی که در این مدت در متن قانون صورت گرفته را وارد کند.

سخنرانی ها یا در حد کلیات بود و یا در حد آرمان ها و رویاهای بشریت!

دوستی می گفت که حضور در این همایش ها و نشست ها تنها برای کسب اعتماد به نفس مفید است چون متوجه می شوی که دیگران هم چیزی بیشتر از تو نمی دانند.

اما یک نکته غم انگیز این است که احساس می کنم افراد و کسانی که متصدیان خصوصی سازی هستند تمایلی به آسیب شناسی واقعی ندارند و ترجیح می دهند که در رویاهایشان سیر کنند. این امر در قسمت پرسش و پاسخ ها کاملا آشکار بود. جواب ها کاملا بی ربط به پرسش ها بود و سخنرانان همچنان حرف های خودشان را تکرار می کردند و اصولا به خاطر کمبود وقت شما تنها می توانی یک سوال بپرسی،  جوابی هم داده می شود و مهم نیست که مخاطب قانع شده باشد یا نه و مسلما فرصتی برای بحث متقابل هم وجود ندارد.

خلاصه که امروز هیچ چیز این جلسه شباهتی بهworkshop نداشت و بیشتر نوعی سخنرانی بود.

و اما دسته گلی که من به آب دادم:

بعد از جلسه و در زمان صرف نهار، با دو نفر دیگر سر یک میز بودم. بحث در مورد همایش مطرح شد و این که چندان رضایت بخش نبود و ... . من گفتم البته از مدیران دولتی که انتظاری بیشتر از این نمی رود که چندان تخصصی ندارند و خودشان هم جزئی از این سیستم معیوب هستند و چیزی برای گفتن نمی توانند داشته باشند. بعد از این اظهار نظر، یکی از این افراد از من پرسید که خوب شما کار و رشته تان چیست و ... . من هم کارتم را دادم و طرف هم کارتش را به من داد. چشمتان روز بد نبیند چون طرف مدیر یکی از بخش های پتروشیمی بود!!!! داشتم از خجالت آب می شدم. اما باور کنید که اصلا به قیافه اش نمیامد مدیر دولتی باشد. خیلی دلم می خواست بهش بگویم: خوب البته هر قاعده ای یک استثنا هم دارد.

پی نوشتِ بی ربط: امروز وقتی شنیدم که دولت محترم فردا را هم تعطیل اعلام کرده خیلی اعصابم خورد شد. کلی با خودم مقابله کردم که این جا چیزی ننویسم و غر نزنم. حالا که ساعت نزدیک ۴ صبح است بالاخره یک کم آرام شدم. یعنی دوستی بهم گفت که این مسئله انقدر مهم نیست که آدم به خاطرش عصبانی بشود و... . بیشتر که فکر کردم دیدم واقعا درست می گوید. اما راستش این فقط یک بهانه بود برای عصبانیت ... . به هر حال امشب بالاخره موفق شدم که غمگینی ام را به این وبلاگ منتقل نکنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 3:28  توسط کلاغ  | 

 

"فقط آدم های احمق دلشان می خواهد قبل از رسیدن اجل بمیرند. این زندگی چیزهای جالبی دارد، بگذریم که این دور و ورها خبری از آن چیزها نیست!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 0:6  توسط کلاغ  | 

یک پنجره

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقۀ چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی این وسعت مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانۀ عطر ستاره های کریم

سرشار می کند.

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافی ست.

 

"فروغ"

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 10:19  توسط کلاغ  | 

دردِ دل

 

این برف با این تعطیل شدن بی موقعِ زمین و زمان، حسابی حال من را گرفت. بعد از مدت ها قرار بود دوستی را ببینم و با هم برویم کتابخانه و الان حسابی حالم گرفته است که آن برنامه کنسل شد. اصلا دو روز اجبارا در خانه ماندن را دوست ندارم. از همان بچه گی هم هیچ وقت دوست نداشتم مدرسه تعطیل بشود. نمی دانم چرا.

تازه یک کاری هم قبول کردم که تا سه شنبه انجام و تحویل بدهم و حالا نمی توانم و عذاب وجدان دارم. می خواستم فردا بروم کتابخانه انجام بدم که نشد. من اصولا در خانه نه در س می خوانم و نه کار درست و حسابی انجام می دهم.

با توجه به همه چیزهایی که این چند روز در موردشان فکر کردم، دارم با تمام وجود تلاش می کنم غز نزنم و مثل بچه آدم بشینم و این همه کارِ عقب افتاده را انجام بدهم.

راستی من امشب به این نتیجه رسیدم که کلا این روزها فضای بیشتر وبلاگ ها غمگین و سنگین و افسرده است. پس چرا همه مدام به من می گویند این مزخرفات چیه که تو وبلاگت می نویسی؟

تازه امروز خیلی جالب بود، یکی از همکارانم حالم را پرسید و من گفتم اِی بد نیستم اما خیلی هم سرِ حال نیستم این روزها. خیلی تعجب کرد و گفت شما که دایم در حال خندیدن هستید و اصلا به شما نمیاد که ناراحت باشید. از آن طرف یک سری دیگه از دوستانم می گویند تو چرا دایم افسرده و ناراحتی. یا دوستی که مدت ها بود ندیده بودمش امروز می گفت تو چرا انقدر قیافه ات گرفته است؟ خودم هم قاطی کردم. احساس می کنم کلی شخصیت و روحیات مختلف دارم که هر لحظه یکی از آنها آشکار می شود!!!

راستی فکر می کنید فردا و پس فردا روزنامه ها چاپ می شوند؟

این همه کارتون خواب ها و افرادی که شب ها رو صندلی ها یا دستشویی های پارک می خوابند امشب که هوا به ۱۰ یا ۹ درجه زیر صفر می رسد، چه بلایی به سرشان میاد؟

گاهی اوقات حس می کنم هیچ چیز این دنیا را دوست ندارم جز روابط عاطفیِ بین آدم ها، محبت ها و دلتنگی ها و دوست داشتن ها و عشق ورزیدن ها... ای کاش این کارتون خوابها از این یکی محروم نشده باشند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 23:25  توسط کلاغ  | 

روز برفی


امروز تجربه به من ثابت کرد که در یک روز برفی اگر با کسی قرار دارید یا قول دادید که جایی حاضر باشید، خیلی به خودتان زحمت ندهید که به موقع برسید یا اصلا برسید، چون طرف مقابلتان احتمالا از حضور به موقع شما بیشتر تعجب خواهد کرد و کاملا توقع دارد که یا نروید یا با یکی دو ساعت تاخیر بروید سر قرار. و اگر سر موقع حاضر شوید با یک لبخند تعجب آمیز و شاید هم عاقل اندر سفیه مواجه خواهید شد. باور کنید من خودم امروز تجربه کردم.

البته امروز به این نتیجه هم رسیدم که در یک روز برفی عقل سلیم در این است که آدم بماند خانه و از همان پشت پنجره و با فنجانی قهوه در دست برف را تماشا و احتمالا شعری هم زمزمه کند :)


جالب این جاست که یک ماه است که هر جای این شهر را نگاه می کنید کلی کیسه شن و نمک چیده اند و یک تابلو بزرگ هم زده اند با عنوان ستاد برف روبی!!!! آن وقت باز هم با یک برف کل سیستم حمل و نقل و تاکسی و ... می ریزد به هم.




+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 11:45  توسط کلاغ  | 

 

ای وزش شور، ای شدیدترین شکل!

سایۀ لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.

 

"سهراب"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 1:48  توسط کلاغ  | 

یافتم!!!

 

امروز کلی با خودم فکر کردم که واقعا مشکل من چیست؟ علت این همه ناآرامی و پریشانی که به قول دوستی دائم بی قرار و پا به راه رفتن ام کجاست؟ فهمیدم مهمترین مشکل این است که اصلا نمی دانم به کجا می خواهم بروم. هر کسی یا هر حرفی من را به طرفی می کشاند و خودم هیچ راه مشخصی را برنگزیده ام.

 

 امروز فهمیدم که باید برای خودم دقیقا مشخص کنم ده یا پانزده سال دیگر اگر در چه شرایطی باشم به طور نسبی از خودم و زندگی ام راضی خواهم بود و تحت چه شرایطی به آرامش نسبی دست خواهم یافت؟ شاید مشکل اصلی همین باشد، چون نمی دانم از زندگی چه می خواهم. اما در آستانه بیست و چهار سالگی انسان باید تکلیف این قضایا را با خودش روشن کند. به این نتیجه رسیده ام که آدم هدف ها و رضایت مندی هایش در زندگی را باید با توجه به شرایط و توانایی هایش تعیین کند، بلند پروازی خوب است اما نه در حد رویا پردازی به طوری که رسیدن به آن محال باشد و آدم از همان داشته ها و توانایی های خود هم بازبماند. خوشحالم که حداقل به همین نتایج رسیدم. می دانم خیلی سخت است  مشخص کردن این که دوست دارم جایگاه ده سال دیگرم کجا باشد تا بر مبنای آن پاسخ تردید ها و انتخاب هایی را که این روزها گرفتارشان هستم بیابم اما از این که فهمیدم مشکل در کجاست احساس خوبی دارم.

پ. ن. ۱. پریسای عزیز، ممنون. چرا که بیشتر  این پاسخ ها و نتیجه ها، در پی دیالوگ هایم با تو  شکل گرفتند.

پ.ن. ۲. این عنوان گذاشتن برای پست های وبلاگ هم خودش مصیبتی است!! گاهی هیچ عنوانی برای مزخرفاتی که می نویسم پیدا نمی کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 20:21  توسط کلاغ  | 

بی تفاوتی

 

واقعا چقدر زود دی ماه هم به نیمه رسید و انگار که هیچ

تنها ثانیه ها را می شمارم و می شمارم و می گذرم، بی هدف

گو اینکه چندان تفاوتی نمی کند زمان به جلو برود یا نرود

نه من منتظر کسی یا چیزی در آینده ام و نه کسی یا چیزی منتظر من

من به کائنات و کائنات به من، بی تفاوت شده ایم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 0:52  توسط کلاغ  | 

...

 

- چرا چیزی نمی نویسی؟

- نمی توانم

ـ چرا؟

- آن چیزهایی که ذهنم را مشغول کرده نمی دانم چطور بنویسم و آنچه را می شود  نوشت دیگر برایم مهم نیست.

- فقط بنویس انقدر فکر نکن.

- نمی توانم. زندگی شده یک جور خواب و بیداری دردناک. نه می توانم بخوابم و نه کاملا بیدارم. یک رفت و برگشت دایم بین هوشیاری و بی هوشی ...

- مشکلت چیه؟

- باز ذهنم گم شده بین این همه پرسش و پرسش و پرسش و پرسش. دوباره ماندم سر چندین دو راهی و انتخاب.

- سخت نگیر

- از این جمله متنفرم

- من هم از هرچی نمی توانم و نمی فهمم و نمی شود متنفرم.

...

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 10:12  توسط کلاغ  | 

شادی

 

برای دوست عزیزم که امشب به خوشحالی اش خوشحالم:

دوست اش می دارم،

چرا که می شناسم اش

به دوستی و یگانه گی.

...

اندوه اش

غروبی دلگیر است

در غُربت و تنهایی.

هم چنان که شادی اش

طلوعِ همه آفتاب هاست

و صبحانه

و نانِ گرم،

و پنجره ای

که صبح گاهان

به هوایِ پاک

گشوده می شود،

و طراوتِ شمع دانی ها

در پاشویۀ حوض.

 

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 1:23  توسط کلاغ  | 

نوشتار اختصاصی ابراهیم گلستان برای شهروند امروز

 

"بن بست بن بست است، اما مرگ مانند پیش ها نیست. مرگ دیگر خصیصۀ اسف انگیزش را از دست داده است. دیگر، غریبه نیست. غافلگیر می کند اما غافل گرفتن یک آشناست. دیگر از او نه ترسی هست و نه بی ترسی. نه وازننده است، و نه جذبه ای دارد. هست و حضور دارد و مانند رگ میان گردن و مانند استخوان پیشانی ست. مرگ پیوسته هست. تا وقتی که هستی هست، و زنده بودن یک خط نازک موازی آنست انگار سایه ای کمرنگ، انگار انعکاس، انگار یک مقلد دلقک. تا وقتی که هستی هست، وقتی که نیستی نیست. وقتی که نیستی، اگر بوده ای او نیست. وقتی که می آید، تیزاب سنجش عیار بودن تو می شود. آن گاه معلوم می شود که در بودن آیا به راستی بودی؟

مرگ خط حاصل جمع است.

مرگ آغاز بُعد یافتن جوهر وجود، آغاز تبلور آگاهی است..."

در شماره این هفته مجله شهروند امروز مطلبی از ابراهیم گلستان چاپ شده است که به گفته خود گلستان : "در این نوشته فقط رویدادهای واقعی است که می خوانید، و هیچ چیز در آن نیست جز چیزی که بوده است و اتفاق افتاده است. پس داستان نیست. یک زیست نامه و یک شرح حال هم نیست زیرا اگر چنین می بود باید تمام جنبه های زندگی را داشت. این جا تنها روایتی است از رویدادها و و روحیاتی که ربط با روزگار و دوره ای دارند ... قصدم از این نوشتار بازگویی از راه های رفته نسلی است. ... فقط این ها را در سال ۱۳۴۸ نوشتم."

این چند خطی هم که در بالا آوردم مطلع آن نوشتۀ گلستان است و به نظر من توصیف بی نظیری است از مرگ.

در شماره هفته آینده هم مصاحبه مفصل مهدی یزدانی خرم با ابراهیم گلستان چاپ خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 23:55  توسط کلاغ  | 

معرفی کتاب: تغییرات اجتماعی - اقتصادی در ایران عصر صفوی

 

تغییرات اجتماعی - اقتصادی در ایران عصر صفوی (قرن شانزدهم و هفدهم میلادی) / داریوش نویدی / ترجمۀ هاشم آقاجری / چاپ اول: ۱۳۸۶/ نشر نی / ۲۴۸ صفحه / ۳۰۰۰ تومان.

 

پشت جلد:

"تلفیق تئوری و تاریخ و مطالعۀ تاریخ ایران از جمله ایران عصر صفوی با رهیافت جامعه شناسی تاریخی یکی از ضرورت های پیشاروی تاریخنگاری ایران است، امری که تا کنون در تاریخنگاری سنتی مغفول مانده است. کتاب حاضر که ترجمۀ رسالۀ دکتری منتشر نشده ای در گروه جامعه شناسی دانشگاه وندربیلت آمریکاست کوشیده است تا بر اساس نظریۀ شیوه تولید و با اتکا به ساختار سیاسی، دیوانی و اقتصادی، علل عدم تکوین شیوۀ تولید سرمایه داری در ایران عصر صفوی را تبیین کند."

 

فهرست مطالب:

فصل ۱. مقدمه

پس زمینه تئوریک و اهداف تحقیق

متدولوژی و روش شناسی

داده ها و اطلاعات

فصل۲. شرایط اجتماعی - اقتصادی و حیات سیاسی ایران در دورۀ پیش از حکومت صفوی

نگاهی اجمالی

ایران غربی

ایران شرقی

شرایط اجتماعی - اقتصادی و سیاسی ایران در نیمۀ دوم قرن پانزدهم: نتیجۀ کلی

فصل۳. جنبش های اجتماعی و مبانی ایدئولوژیک آن ها در خلال قرن چهاردهم و پانزدهم

نگاهی اجمالی

جنبش های اجتماعی در ایران قرن چهاردهم

مشخصات جنبش های اجتماعی در قرن چهاردهم

مشخصات عمومی دولت های سربدار

مبانی ایدئولوژیک جنبش های اجتماعی در قرن چهاردهم

رادیکالیسم در برابر غیر رادیکالیسم

دیگر جنبش های اجتماعی در قرن چهاردهم

دیگر جنبش های اجتماعی در قرن پانزدهم

فصل۴. تداوم و تغییر ساختار قبیله ای و دولت

نگاهی اجمالی

تداوم و تحول اشرافیت قبیله ای

فرایند بوروکراتیزه (دیوان سالاری) شدن

فصل ۵. تجزیه و تحلیل حکومت های ایالتی

تغییر و تبدل حکومت ایالتی

خاصه در برابر ممالک: اراضی شاه و دولت

فصل۶. روابط بخش های نظامی، مالی و قضایی حکومت مرکزی با ایالات

هدف و برخی کلیات

ساختار حکومت مرکزی

حرم: حکومت غیر رسمی

فصل ۷. درآمد طبقۀ حاکم: اجاره داری ارضی، مالیات، تجارت و سیاست انحصار بر منابع

نگاهی اجمالی

اجاره داری و تصدی ارضی

حقوق و مزایا در بوروکراسی مرکزی

تجارت و کنترل منابع اقتصادی

صدور ابریشم در انحصار شاه

وحدت سیاسی شهر و روستا

شاه، یگانه مالک منابع طبیعی

فصل ۸. نتیجه گیری: به سوی برخی نتایج کلی

سرآغاز

شیوه تولید به عنوان یک تیپ ایده آل

ایران قرن شانزدهم و هفدهم

رکود شیوه (های) تولید پیشاسرمایه داری

ضمیمه

کتاب شناسی

نمایه

فهرست جدول ها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 9:44  توسط کلاغ  | 

سیب

 

ماه بالا بود

وسط تاریکی

من

پای آن نارونِ ساکت و آرامِ همیشه

لحظه ها را می شمردم

سبدی سیب

کنار دستم

ـ خودنمایی می کرد ـ

دانه ای سیب گرفتم

و به یادت آن را

به دو قسمت کردم

توی آن نیمه که سهم من بود

کرمکی می جنبید

به خودم خندیدم

فکر کردم که چقدر این سهراب

راست می گفت: اگر کرم نبود

- زندگی چیزی کم داشت

چون در این تنهایی

فقط این کرم کنار من بود.

 

"سمیه م."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 20:16  توسط کلاغ  | 

نوستالوژی

 

امروز از آن روزهای سرشار از احساسات متناقض بود:

اضطراب، سردرگمی، انتظار، عصبانیت، شادی و ...

امروز در جمعی قرار گرفتم که مدت ها بود از آن دور بودم. هم حس خوب تجدید خاطرات گذشته بود و هم حس نوستالوژیکی که گلوی انسان را می فشرد.

امروز فهمیدم که محیط  و انسان ها دور و بر آدم خیلی تدریجی و آرام آرام می توانند عوض بشوند و عادت می کنیم بدون اینکه متوجه باشیم. مثل وارد شدن تدریجی سم در بدن. امروز این حس را داشتم. در این یک سال اخیر همه چیز آرام آرام تغییر کرده و من آرام آرام این تغییرات را پذیرفته ام. اما حس غریبه بودن با این محیط و آدم های جدید و ارزش های آنها هم چنان آزارم می دهد. هم چنان غریبه ام. حالا دیگر به هیچ جا و هیچ چیز تعلق ندارم انگار... نه محیط سابق و نه محیط جدید. آدم های قدیمی خاطراتی هستند که فقط بغضی را در گلویم بیدار می کنند و رابطه ام با آدم های جدید هم هیچ گاه از سطح فراتر نمی رود. حس بدی است. میان زمین و آسمان ماندن.

از همه بدتر اینکه این ها همه  هزینه های انتخاب های خودم هست و روزی هزار بار از خودم می پرسم که ارزشش را داشت؟

خلاصه اینکه امروز را نمی توانم توصیف کنم. در یک صفت نمی گنجد. هم خوب بود و هم بد.

فقط دل تنگ شدم برای گذشته و آدم هایی که با تمام وجود آن آدم ها و ارزش ها و حرف هایشان را می فهمیدم و دوست می داشتم. حالا دیگر نه آن آدم ها هستند و نه آن خاطره ها و ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 2:29  توسط کلاغ  | 

...

 

رفتم پیاده روی، تنها، با خودم

خوب بود

بی هدف قدم زدن و مرور کردن خاطره ها

جای خالی افراد

صدای بوق ماشین ها و همهمۀ مبهم آدم ها

انتظار یک چهره آشنا (که ندیدم)

یخ زدن از سرما

و فراموش کردن ثانیه ها

گو اینکه حافظه ام، زمان و همۀ چیزهای اطرافم منجمد شده

...

بی آنکه متوجه باشم رسیده ام پشت در 

با خودم خداحافظی می کنم

گرمای هوای اتاق دوباره به زندگی عادی بازم می گرداند

مثل بیدار شدن از خوابی خوش و بازیافتن خویش در سلول انفرادی... 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386ساعت 2:21  توسط کلاغ  | 

 

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال، از تقویم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم ...

"امین پور"

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 15:29  توسط کلاغ  | 

معرفی کتاب: دولت در تاریخ اندیشۀ غرب

 

دولت در تاریخ اندیشۀ غرب:  آتیلا اوزر / دکتر عباس باقری / چاپ اول / تهران: ۱۳۸۶ / نشر فرزان روز / ۳۴۲ صفحه / ۴۷۰۰ تومان.

این کتاب مجموعه مقالاتی است از اندیشمندان گوناگون در باب نهاد دولت؛ از جمله: آرنت، ارسطو، بوکانان، انگلس، هایک، هگل، هابز، لاک، میل، نوزیک، پوپر، راولز، روتبارد، ورسو، توکویل، وبر و ... .

نویسنده ابتدا ضمن یک پیشگفتار نسبتا مفصل به تعریف نهاد دولت، توصیف ویژگی های مختلف این نهاد و توضیح نظریات گوناگون مطرح شده در مورد آن می پردازد.

سپس طی فصل های بعد متن هایی از نویسندگان و اندیشمندان مختلف در مورد نهاد دولت  آورده شده است و در ابتدای هر متن نیز نویسنده  توضیح مختصری نوشته است.

در فصل آخر کتاب با عنوان راهنمای واژه ها نیز، نویسنده تعریف و تاریخچه واژگان کلیدی کتاب را به طور کامل آورده است؛ از جمله: نظام ستیزی (Anarchisme)، خودمختاری (Autonomie)، قرارداد اجتماعی، حقوق طبیعی، برابری، دولت لیبرال، دولت مددکار، لیبرالیسم، آزادی، بازار، ملت، خدمات همگانی، سوسیالیسم و تمام خواهی (توتالیتاریسم).

به نظر من این کتاب برای آشنایی مختصر با نهاد دولت و نظریات گوناگون در این باب، بسیار مفید است. به ویژه آن که به آرای اندیشمندان متاخر در مورد دولت مدرن نیز پرداخته است.

اما مهمترین نقص کتاب این است که مشخص نیست کتاب از کدام زبان ترجمه شده، سال میلادی انتشار کتاب چه تاریخی است و انتشارات آن و محل نشر کتاب لاتین کدام است. به نظر من ذکر این نکات برای ارزیابی یک کتاب  بسیار حائز اهمیت است.

  • فهرست مطالب:

پیشگفتار

I. دولت، دستگاه مدیریت جامعه

۱. ارسطو : دولتشهر، اجتماع طبیعی

۲. توماس هابز: دولت، گردهمایی ساختگی افراد

۳. منتسکیو: ماهیت و اصل حکومت ها

۴. ماکس وبر: انحصار خشونت مشروع

۵. اشمیت: تمیز دوست از دشمن

۶. هانا آرنت: حکومت تمام خواه

۷. اریک ویل: دولت نوین و سازمان اداری

 

II. قراردادگرایی و جوهر گرایی

۸. باروخ اسپینوزا: آزادی فردی، پایان دولت

۹. جان لاک: دولت، ابزار سادۀ جامعه

۱۰. ژان ژاک روسو: واگذاری کامل اراده ها به اجتماع

۱۱. ویلهام فردریش هگل: واقعیت مسلم ایدۀ اخلاق

۱۲. فردریش انگلس: دولت، فرآورده مبارزه طبقاتی

 

III. آزادی، عدالت، دولت مددکار

۱۳. افلاطون: اندیشۀ عدالت سیاسی

۱۴. شارل آلکسی توکویل: خطر قدرت بی کران و با عنوان

۱۵. جان استوارت میل: مسئلۀ مداخلۀ دولت

۱۶. کارل پوپر: عدالت تمام خواهانه و عدالت انسان گرایانه

۱۷. جان راولز: مفهوم لیبرالی عدالت سیاسی

 

IV. دولت حقوقی

۱۸. امانوئل کانت: جدایی قدرت ها

۱۹. جیمز بوکانان: دولت حمایت کننده و دولت تولید کننده

۲۰. فردریش اوگوست هایک: ویژگی منفی امتیازهای دولت حقوقی

 

V. پس روی الزامی دولت

۲۱. فردریش نیچه: مرگ دولت

۲۲. رابرت نوزیک: کمترین دولت، زمینۀ آرمانشهر

۲۳. مورای روتبارد: دولت، دشمن آزادی

راهنمای واژه ها

کتابنامه

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 14:17  توسط کلاغ  | 

عمادالدین باقی در بیمارستان...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 18:5  توسط کلاغ  | 

غرق شدن در رمان

 

وقتی خسته ام و سردرگمم، هیچ چیز به اندازه خواندن یک رمان آسان و روان برایم لذت بخش نیست.

امروز هم از آن روزها بود که برای هیچ کدام از پرسش هایم جواب نداشتم، زد به سرم و تو این ترافیک ولی عصر رفتم نشر باغ، رمان "چهره پنهان عشق" سیامک گلشیری را که چند وقت پیش در موردش نوشته بودم خریدم. آمدم خانه و خواندم. حس خوبی است دراز کشیدن و غرق شدن در دنیای رمان و هم حس شدن با شخصیت های کتاب و فراموش کردن همه سوال های بی جواب خودت و واقعیات آزاردهنده زندگی. همه رمان ها البته این قابلیت را ندارند که بشود یک نفس تا آخر خواندشان. اما امشب خوب بود. با وجود این که چندان از کتاب خوشم نیامد حسِ آرامشِ خوبی بود، خواندن رمان و بعد سنگین شدن پلک ها و خواب و بیداری و ... مثل شناور شدن روی آب.

اولین کاری بود که از سیامک گلشیری خواندم، زیاد خوشم نیامد، فردا شب در موردش می نویسم چون الان دارم از خواب می میرم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 1:20  توسط کلاغ  | 

این ابتدای ویرانیست...

 

زندگی شاید تجربه های پی در پی باشد که گاه تکرار می شوند و تو اما باز هم آن درسی را که باید، نیاموخته ای ...

حس عجیبی ته دلم آزارم می دهد ... اما نمی دانم حق دارم که ناراحت باشم یا نه، نمی دانم. اما می دانم که دلم شکسته است. شاید کسی دلم را نشکسته باشد، اما دلم شکسته مثل لیوانی که از لبه میز می افتد و می شکند به خاطر زمین لرزه هایی که هیچ کس هم مسبب آنها نیست.

امروز روز خوبی نبود. خبر بدی شنیدم. خبری که می دانستم دیر یا زود خواهم شنید و فکر می کردم که آماده ام برای شنیدنش. اما آماده نبودم. بی گاه بود و سنگین و تلخ.

این روزها بزرگترین آرزویم این است که بتوانم مستقل باشم. نه استقلال مالی و چیزهایی از این دست. بلکه دلم می خواهد خودم به عنوان یک انسان مستقل باشم. بزرگترین مشکلم این روزها این است که هویتم، وجودم، زندگیم، همه چیزم با آدم های اطرافم تعریف می شود و معنا پیدا می کند. آدم هایی که ثابت نیستند. دیر یا زود می روند و تو برای آنها چیزی نیستی جز لحظه ای گذرا و کوتاه در امتداد زندگیشان یا صدایی گنگ از میان همهمه های اطرافشان. آدم های دیگر می دانند که تو جزء ثابت زندگیشان نیستی، توقعی هم از تو ندارند. اما تو این را نمی فهمی. اشکال از من است. دلم می خواهد در عین حال که اطرافیانم را دوست دارم اما از آنها مستقل باشم.

دلم می خواهد اشک بریزم و اشکهایم در گلویم گیر کرده...... کاش این طور مواقع هم با کوبیدن چند ضربه بر پشت قضیه حل می شد...

 

در کوچه باد می آید

کلاغ های منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت می چرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.

...

من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.

...

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 22:2  توسط کلاغ  | 

واگویه

 

بار گریه ای بر شانه دارم!

...

آه! می دانم

اندوه خویشتن را، من

صیقل نداده ام!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 21:17  توسط کلاغ  | 

دو راهی

 

یک سوی آب

یک سوی آذرخش.

به کنکاشی با خود نشستم

نه پای گذشتن

نه رای برگشتن

و آنک ترسم با من

و این پرسش

که چگونه باید مرد؟

چگونه باید زیست؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 21:14  توسط کلاغ  | 

معرفی کتاب: تاریخ تئوری های حقوقی اسلام

 

تاریخ تئوری های حقوقی اسلام/ وائل ابن حلاق / ترجمۀ دکتر محمد راسخ / نشر نی / ۱۳۸۶ .

 

 

  • پشت جلد:

"وائل ابن حلاق به تحقیق یکی از برجسته ترین دانشمندان حقوق اسلامی است. وی در این کتاب، تاریخ تئوری های حقوقی اسلامی را از آغاز تا دوران مدرن بررسی می کند (حلاق "اصول فقه" را به "تئوری حقوقی اسلامی" برگردانده است). این بررسی گزارشی نسبتا جامع از شکل گیری اولیه تئوری حقوقی اسلامی است با تمرکز بر موضوعات و استدلال های عمدۀ موجود در آن که به مطالعۀ تحولات هم زمان و تاریخی این تئوری در میان اهل سنت می پردازد. این تحولات به نوبه خود به ظهور طیفی غنی از آموزه های گوناگون منجر شده اند. همچنین، ارتباط خاص میان واقعیات دینی اجتماعی با تولید گفتمان نظری حقوقی به طور نسبتا تفصیلی به بحث گذاشته می شود. کتاب با بحث از اندیشه مدرن درباره مبانی نظری و روش شناختی حقوق اسلامی پایان می یابد و فهرستی از مشکلات روش شناسانه را که اصلاحگران مدرن با آن مواجه اند و همچنین برخی از راه حل هایی را که برای صورت بندی جدید تئوری حقوقی پیشنهاد کرده اند، ارائه می دهد.

این کتاب از جهت دسته بندی مطالب، رویکرد به موضوع و شیوه نقد، در نوع خود منحصر به فرد است و مواد لازم برای فهم علم اصول فقه (تئوری حقوقی اسلامی) به طور خاص و حقوق اسلامی به طور کلی را فراهم می آورد. این ویژگی در کنار شیوه بیان و ساختار مستحکم کتاب بی تردید طیفی وسیع از خوانندگان را از میان دانشجویان، طلاب و علمای دینی و علاقه مندان به پژوهش در مورد اسلام و سیر تکاملی آن، به خود جذب خواهد کرد. "

  • فهرست مطالب:

مقدمه مترجم

دیباچه

یکم. دوره شکل گیری

مقدمه

قرآن به منزله سندی حقوقی

فقه در قرن اول هجری (حدود ۶۲۰-۷۲۰ میلادی)

فقه در قرن دوم هجری (حدود ۷۲۰-۸۱۵ میلادی)

آغاز نظریه پردازی فقهی

ظهور اصول فقه

دوم. بسط تئوری حقوقی: قسمت اول

مقدمه

معرفت شناسی

احکام پنج گانۀ شرعی

زبان شرع

روایات نبوی: معرفت شناسی، نقل، حجیت

نسخ

اجماع

سوم. بسط تئوری حقوقی: قسمت دوم

اشارات مقدماتی

قیاس

استحسان

مصالح مرسله

قوانین توحیدی پیش از نزول قرآن

اجتهاد و مجتهدین

تقلید

مفتی

چهارم. متون حقوقی، جهان و تاریخ

مقدمه: ثابت های نظری

متغیر های اصول فقه

تئوری حقوقی (اصول فقه) و احکام ماهوی شرع

پنجم. واقعیت اجتماعی و واکنش تئوری

مقدمه

بازسازی معرفت شناسی

مقاصدالشریعه

احکام پنج گانۀ شرعی

عناصر تشکیل دهندۀ مقاصد شرع

قرآن و سنت

اجتهاد، مجتهدین و مفتیان

نتیجه

ششم. بحران مدرنیته: به سوی یک تئوری حقوقی جدید؟

پیش زمینه

سودانگاری دینی

لیبرالیزم دینی

سخن آخر

هفتم: خاتمه

منابع

واژه نامه

نمایه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 21:57  توسط کلاغ  | 

دورِ باطلِ نارضایتی

 

 

چند روز پیش به خاطر حادثه ای گذارم به اورژانس یکی از بیمارستان های دولتی افتاد.

 

اوضاع خیلی نامطلوب و آزار دهنده بود. تقریبا اکثر پرسنل مشغول کارهای خودشان بودند یا با تلفن صحبت می کردند و اگر سوالی می کردی یا کمکی می خواستی با سر سنگینی و برخورد بد پاسخ می دادند.

 

یک مریض بد حال را به اورژانس آورده بودند که وزنش سنگین بود و دو نفری که همراه مریض بودند با هزار بدبختی سعی کردند او را از روی صندلی چرخ دار بگذارند روی تخت و هیچ کدام از پرستارها هم برای کمک نیامدند و فقط آنجا ایستاده بودند و نگاه می کردند!

 

همراه یک مریض دیگر هم خیلی عصبانی بود و می گفت که الان سه ساعت است که حال مریض بد است و هیچ دکتری نیامده و ... . در این شرایط که همراه مریض کاملا زیر فشار عصبی بود، پرستار به جای آرام کردن با داد و بیداد گفت که اینجا همین جوری است اگر ناراحت هستی می توانی ببریش یک بیمارستان دیگر!!!

 

یک مریض دیگر هم حالش به هم می خورد همراهش از پرستار ها در خواست ظرف مخصوص کرد که بهش گفتن برو سطل آشغال را بردار ( سطلی که فکر کنم طولش یک متر و نیم بود!!).

 

دکتر اورژانس هم که خودم بهش مراجعه کردم به زور و با اخم و تخم پاسخ می داد.

 

حالا در این شرایط فکر کنید که یک مریض همراه هم نداشته باشد و تنها به این بیمارستان مراجعه کند.

 

در طول  2 ساعتی که در بخش اورژانس بیمارستان بودم احساس کردم تقریبا اکثر پرسنل با نارضایتی و بی میلی کارهاشون را انجام می دهند و تمام حواسشون به ساعت است تا شیفتشان تمام بشود.

 

التبه همان طور که گفتم بخشی از پرسنل این طور بودند و برخی ها هم رفتار خیلی خوبی داشتند.

مساله اصلی این است که در ایران یکی از اقشاری که به شدت از شرایط  کار و حقوقشان ناراضی هستند جامعه پرستاران اند. این نارضایتی خواه و نا خواه در رفتار آنها حین کار آشکار می شود. و به نظر من این از لحاظ روانی خیلی هم عجیب نیست، هر آدم وقتی از شرایط کارش ناراضی باشد و فشار عصبی زیادی را تحمل کند بر رفتار کاری اش تاثیر خواهد داشت.

 

اما خوب در شغلی مثل پرستاری و پزشکی که که پای زندگی افراد در میان است و اکثر مراجعین هم شرایط روحی خوبی ندارند این مشکل حادتر می شود.

 

اصلا هم نمی دانم این مشکل را چطور باید حل کرد. ولی این نارضایتی یک دور باطل ایجاد کرده که پرستار نارضایتی اش را به بیمار منتقل می کند و بیمار به پرستار و ... .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 18:50  توسط کلاغ  | 

جشنواره موسیقی فجر

 

امشب با حال مریض بلند شدم رفتم (یا به عبارت بهتر بُرده شدم!) جشنواره موسیقی فجر!!

در طول جشنواره تقریبا هر شب تالار وحدت سانس ۱۸، یک برنامه ویژه بانوان دارد. امشب گروه پارس به سرپرسی ناصر نظر (که مسلما امشب در برنامه حضور نداشت) اُپرا اجرا کردند. حدود ۱۵ نفر بودند که هر کدام یک برنامه تک نفره اجرا کردند و در نهایت هم یک کارِ گروهی که بی نظیر بود و خیلی لذت بردم. پیانیست گروه هم دختر خیلی کم سنی بود به نام آوا نظر ( راجع به اسم کوچکش مطمئن نیستم) که کارش خیلی خوب بود.

کلی هم سخت گیری امنیتی بود که موبایل نبرید و چه و چه... دلم سوخت که این آدم ها با این هم استعداد و هنر، چندان فرصتی برای ارائه کارشان پیدا نمی کنند. استقبال هم خیلی کم بود و تعجب کردم!!!

به هر حال کار این گروه بی نظیر بود.

بعد هم رفتیم برنامه ارکستر مجلسی فرهنگ سرای بهمن که آن هم خوب بود. اما سالنش اصلا خوب نبود.

برنامه هایی که دلم می خواهد بروم:

پری رخ - پری زنگنه - شنبه: ۱/ ۱۰- تالار وحدت

ارکستر ملی - فرهاد فخرالدینی - دوشنبه: ۳/۱۰ - تالار وحدت

ذوالفنون - جلال ذوالفنون - دوشنبه: ۳/۱۰ - اریکه ایرانیان

همساز - مسعود شعاری - چهارشنبه: ۵/۱۰ - اریکه ایرانیان

 

لیست کامل برنامه های بیست و سومین جشنواره موسیقی فجر را می توانید اینجا ببینید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 0:16  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats