تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

...

 

آن که می آید، نخواهد ماند.

آن که خواهد ماند

آن که می خواهد بماند، آن که می ماند

نمی آید

 

دلتنگم این روزها، دلتنگ کسانی که رفته اند و آنهایی که در حال رفتند. آن دسته هم که هستند هر لحظه ترس رفتنشان آزارم می دهد. آنها هم که تازه در زندگی ام وارد شده اند از ابتدا سرِ رفتن دارند. دلم تنگ است اما می خواهم قدر همین لحظه های کوتاهِ با هم بودن را بدانم. در تمام این لحظه ها شاد باشم و آرزو کنم کسانی که دوستشان دارم همیشه سلامت و شاد باشند، دور یا نزدیک مهم نیست . بودنِ دورادورشان هم شادم می کند.

 

از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید

از عادات انسانی اش نمی پرسند

زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید

تاب آرد، بپذیرد، وداع را

درد مرگ را

فروریختن را

تا دیگر بار بتواند که برخیزد

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 17:52  توسط کلاغ  | 

... و حسرتی

 

تقدیر من است این همه، یا سرنوشت توست

 

یا لعنتی است جاودانه

 

که این فروکش درد

 

خود انگیزۀ دردی دیگر بود؛

 

که هنگامی به آزادیِ عشق اعتراف می کردی

 

که جنازۀ محبوس را از زندان

می بردند

شاملو

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 13:34  توسط کلاغ  | 

 

اگر نمی دانی قرار است کنار کدام بندر پهلو بگیری،

هیچ بادی موافق بادبان های تو نخواهد بود.

سنکا                                    

  

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 13:32  توسط کلاغ  | 

 

زندگی تکرار حادثه های ناباور است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 21:21  توسط کلاغ  | 

خودکشی یک دانشجو در زندان اوین

 

به نقل از بالاترین:

"در چند روز اخير اخبار موثقی از طرف سايت ها و وبلاگ های معتبر از جمله وبلاگ رسمی " دانشجويان آزادی خواه و برابری طلب" ، خبرنامه امير کبير و ادوار نيوز که متعلق به دانشجويان نزديک به دفتر تحکيم و سازمان ادوار است و همچنين سايت خبری نوروز نيوز که ارگان غير رسمی جبهه مشارکت ايران اسلامی است، مبنی بر شکنجه دانشجويان منتشر شده است. بنا به اخبار رسيده از زندان اوين از طرف يکی از فعالان سياسی زندانی، يک دانشجوی بازداشتی دست به خودکشی زده است. بنا به گزارشات رسيده از عمادالدين باقی يکی از دانشجويانی که در چند هفته اخير دربند ۳۲۵ زندان اوين که زير نظر اطلاعات سپاه اداره می شود تحت شکنجه های شديد قرار گرفته بود، ناچارا رگ دست خود را زده و برای مداوا به بهداری زندان اوين منتقل شده که خوشبختانه از مرگ نجات يافته است اما حال او وخيم گزارش می شود. عمادالدين باقی در ديداری که با وکيل خود داشته اين خبر را داده است و افزوده گويا اين فرد سنی در حدود ۳۰ تا ۳۵ سال دارد"

سایر لینک های مرتبط به این موضوع را در اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 14:3  توسط کلاغ  | 

برف

 

پشت کاجستان، برف.

برف، یک دسته کلاغ.

جاده یعنی غربت.

باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.

شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط.

 

قطره ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 9:20  توسط کلاغ  | 

هوا طوفانیست

 

باد اسب است:

گوش کن چگونه می تازد

از میان دریا، از میان آسمان

 

می خواهد من را با خود ببرد: گوش کن

مرا میان بازوانت پنهان کن

تنها یک امشب

 

پ.ن. گاهی آدم خسته است. هم جسمش هم روحش. و به دنبال آرامشی است که دمی بیاساید. نمی یابم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 20:38  توسط کلاغ  | 

نسبت‌سنجي

 

"... نكته‌ي دومي كه بنظر مي‌آيد بايد در درون خودمان بپروريم اين است كه كودك‌منشي و طفل‌وارگي را بايد در درون خودمان آهسته آهسته تضعيف كنيم. كودك‌منشي و طفل‌وارگي در اينجا منظورم اين است كه انديشيدن به مصالح فوري و فوتي و نينديشيدن به مصالح درازمدت. يعني به تعبير روانشناسان، شخص احساس نسبت‌سنجي را فاقد بشود. روانشناسان تعبير مي‌كنند كه كودكان چيزي به نام نسبت‌سنجي ندارند. كودكان اين قدرت را فاقدند كه نسبت‌سنجي امور را با يكديگر بدرستي انجام دهند. نمي‌توانند بين آنچه كه مهم است و آنچه كه مهم‌تر، آنچه منفعت كوچكي است و آنچه منفعت بزرگتر و آنچه منفعت باز هم بزرگتري است، نسبت‌سنجي درستي انجام دهند. ما بايد اين حس نسبت‌سنجي را در خودمان بوجود آوريم... "

ملکیان - مردمسالاری و معنویت

 

پ.ن. این فقدان نسبت سنجی به نظر من در تحلیل رفتار های سیاسی ما ایرانی ها واقعا یک نکته کلیدی است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 1:33  توسط کلاغ  | 

لحظۀ گم شده

 

 وزشی می گذشت

و من در طرحی جا می گرفتم،

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم.

پیدا، برای که؟

او دیگر نبود.

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟

عطری در گرمی رگ هایم جابه جا می شد.

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم:

آنی گم شده بود.

"سهراب"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 20:57  توسط کلاغ  | 

DEMOCRACY


The pressing idea of democracy encompasses a citizenry that is self-governed. It is a government by the people, for the people, and of the people

Liberal democratic theory assumes the importance of a sharp demarcation between state and the private sector, although this is probably more important in the United States’ constitutional tradition than elsewhere. This demarcation distinguishes the liberal democracy from fascism or totalitarianism. This division of society into governmental and non-governmental sectors–in American constitutional law known as the problem of state action–means that citizens are permitted to order their own values and act in ways that government may not

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 10:39  توسط کلاغ  | 

دلم می خواهد فراموش کنم

 

تلوزیون به طور زنده گفتگو با احمدی نژاد در مورد گرانی را پخش می کند. صدای تلوزیون تا اتاق من میاید. نمی خواهم بشنوم. دلم می خواهد سرم را زیر بالش فرو کنم و

فراموش کنم که احمدی نژاد رئیس جمهور ایران است

فراموش کنم که وزیر امور خارجه چه رفتار حقارت آمیزی دارد

فراموش کنم که هر روز در کشور آمار همسر کشی و فرزند کشی افزایش پیدا می کند

فراموش کنم که خانواده ای را می شناسم که به خاطر فقر نمی توانند بچه شان را به مدرسه بفرستند

فراموش کنم که معلمی را می شناسم که با ۲۰۰ هزار تومان حقوق باید اجاره خانه، خرج خورد و خوراک، خرج مدرسه بچه ها و پول آب و برق و تلفن را تامین کند و اگر هم حرف بزند باید برود زندان

فراموش کنم که خیلی از دانشجوها در زندان هستند و شکنجه می شوند

فراموش کنم که تو کشوری زندگی می کنم که دفاع از برابری زنان و مطالبه حقوق حداقلی یعنی آشوب و اقدام علیه نظام

فراموش کنم که همه نامزدهای انتخابات به راحتی رد صلاحیت می شوند

فراموش کنم که هر سال زمستان چقدر کارتون خواب در خیابان ها یخ می زنند

فراموش کنم که...

دلم نمی خواهد هیچ چیز بشنوم. دلم می خواهد که بخوابم و فراموش کنم که انقدر ترسو هستم که نه تنها در برابر تمام این مسائل سکوت می کنم و دم نمی زنم که یک گام مثبت و عقلانی هم در جهت بهبود اوضاع بر نمی دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 22:45  توسط کلاغ  | 

...

 

از وقتی آمدم خانه عصبی و آشفته بودم. خوب شد که کسی خانه نبود. با خودم کلنجار رفتم که هیچی اینجا ننویسم، اصلا مگر همه چیز را باید نوشت ...

نشستم پای اینترنت چند ساعت خواندم :

وبلاگ خورشید خانوم را خواندم. تمام پست های اخیر افکار را که خیلی وقت بود سر نزده بودم خواندم و فکر کردم خوش به حالش که توانسته بر مشکلاتش غلبه کند. بعد هم تمام مطالب زنانه ها و بلوط را خواندم .

کلی لینک و وبلاگ دیگه هم خواندم. وسط این وبگردی ها به این وبلاگ بر خوردم که نویسنده اش زنی است که قبلا معتاد بوده و الان ترک کرده و از تجربیاتش می نویسد.

خسته شدم. اما تازه ساعت هشت و نیم است!!!

حالم بد جور گرفته است. به تمام معنا مصداق بارز این شعر شاملو شدم:

که آتش سیاهِ اندوهم

دوزخ را

از بضاعتِ ناچیزش شرم سار می کند.

از خودم عصبانی هستم. از خودم که انگار هیچ وقت سرم به سنگ نمی خورد و هزار بار باید از یک سوراخ گزیده بشوم ... از خودم که هنوز یاد نگرفتم خودم باشم ... هزار بار به خودم گفتم:" انقدر همه وجود و زندگیت را به یک انسان یا مفهوم یا حادثه وابسته نکن که با نبودنش خورد بشی و پوچ، مگر آدم چند سال جوانی داره که تو این طور زیر پا لِهش می کنی؟؟؟" اما باز هم زندگیم شده دورِ باطل. یک بار کسی بهم گفت: اگر چه انسان موجودی جایزالخطاست اما انسان متفکر مجوزی برای خطاهای تکراری خود ندارد.

این وسط دوستی این شعر را برایم sms کرد:

 

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته

زورق به گل نشسته ایست زندگی؟

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت از او گریخته

به بن رسیده راهِ بسته ایست زندگی؟

زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن هنوز آن بلندِ دور

آن سپیده

آن شکوفه زارِ انفجار نور

کهربایِ آرزوست

سپیده ای که جانِ آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیبِ راه و باز

رو نهی بدان فراز!

 

زمانِ بی کرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دَمیست این درنگِ درد و رنج

به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش!

 

و باز فکر کردم زندگی همین لحظه های کوچک دوستی و محبت است. با خواندن این شعر آرام شدم، هرچند مشکل باقیست و خوب می دانم یک روز باید این تعارضات را با خودم حل کنم و دیر یا زود باید با واقعیاتِ زندگی و تنهاییِ بشریت کنار بیایم.

پ. ن. دوست عزیز مشکل اساسی این است که من فرازِ واقعی زندگیم را پیدا نمی کنم که بدان رو نهم!!! سردرگمم ...

پ.ن. ۲. الان یادم آمد که یک بار هم این شعر را آقایی که نمی شناختمش در کتاب فروشی برایم خواند و گفت که با تمام وجود از خواندن این شعر لذت می برد...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 21:51  توسط کلاغ  | 

ماریو بارگاس یوسا

 

مورد توجه دوستداران ماریو بارگاس یوسا:

شهروند امروز در شماره این هفته خود یک مصاحبه اختصاصی با بارگاس یوسا انجام داده است. این مصاحبه تلفنی توسط سعید کمالی دهقان انجام شده.

ماریو بارگاس یوسا از نویسندگان خوب آمریکای لاتین و اهل پرو است. بسیاری از آثار این نویسنده به فارسی ترجمه شده است. از جمله:

گفتگو در کاتدرال، سال های سگی، سورِ بُز، مرگ در آند، جنگ آخر زمان و نامه هایی به یک نویسنده جوان.

من تمام آثار بارگاس یوسا را نخوانده ام اما آنهایی را که خوانده ام بسیار دوست دارم. به ویژه رمان "سور بز" یکی از بهترین رمان هایی است که خوانده ام. این رمان بسیار خوب عمق فاجعه دیکتاتوری های آمریکای لاتین را به تصویر کشیده است. سورِ بُز و بسیاری دیگر از آثار  یوسا به خوبی توسط عبدالله کوثری ترجمه شده اند.

 

 

شهروند امروز در ادامۀ مصاحبه، مطلبی در مورد بارگاس یوسا به قلم مهدی یزدانی خرم آورده است. همچین متن سخنرانی بارگاس یوسا در انستیتوی فرهنگی Cato با عنوان "در باب آزادی در آمریکای لاتین" توسط لیلا نصیری ها ترجمه و آورده شده.

 

 

در یک قسمت از مصاحبه، بارگاس یوسا در توصیفی جالب در مورد خود می گوید: "من لیبرال هستم. یک شخص لیبرال کسی است که نمی تواند از خودش محافظه کاری نشان دهد. محافظه کار هم شخصی است که گذشته را مدل خود می کند اما من اصلا این کار را نمی کنم. لیبرال ها برای مدل سازی آینده، آن را می سازند و آیند را فتح می کنند و اشتباهات و خطاهای گذشته را اصلاح می کنند."

این هم بخشی از معرفی بارگاس یوسا به قلم مهدی یزدانی خرم:

"ماریو بارگاس یوسا ترکیبی از یک داستان نویس جریان ساز، سیاست مدار شکست خورده، روزنامه نگار پر کار و منتقدی تفسیر گراست که بسیار تلاش کرده تا دقیق ترین تصاویر را از وضعیت جنون آمیز منطقه آمریکای لاتین ترسیم کند. یوسا این روزها ۷۱ ساله شده است با ده ها رمان و کتاب هایی در نظریه ادبیات و نقد ادبی، دو شکست در انتخابات ریاست جمهوریِ زادگاهش پرو و چندین نظرگاه فکری- ایدئولوژیک که او را از منتهاالیه چپ مارکسیست تا راست گرایی لیبرال تصویر کرده است."

اطلاعاتی در مورد بارگاس یوسا: +

 همچنین سری بزنید این وبلاگ از جمله این پست ها: +

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 23:4  توسط کلاغ  | 

 

دم غروب، میان حضور خسته اشیاء

نگاه منتظری حجم وقت را می دید...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 18:26  توسط کلاغ  | 

Global Incident Map


وقتی روی آدرس زیر کلیک کنید یک نقشه جهانی نمایان می شود که نشان می دهد چه حوادث خطرناک یا عجیبی در هر کشوری در حال رخ دادن است. می شود در هر نقطه شرح واقعه را نیز مطالعه کرد!!! خیلی جالب است که در هر لحظه چه حوادث متعددی در سراسر جهان روی می دهد!!! واقعا هر لحظه ممکن حادثه ای رخ بدهد برای آدم و ...

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 13:27  توسط کلاغ  | 

سقط جنین

 

 چند روز پیش سر کلاس متون حقوقی( زبان انگلیسی)، استاد محترم پرسیدند  که نظرتان راجع به سقط جنین چیست؟ جوابِ برخی از ما بر مبنای آزادی انتخابِ مادر این بود که همه اشکال سقط جنین باید مجاز باشد. استاد گفتند با توجه به اینکه جنین از یک زمانی به بعد حیات پیدا می کند، در این جا حق حیات او هم مطرح است و ... و نتیجه گرفتند که جواب ما خیلی رادیکال است و تقریبا در اکثریت کشور ها مسئله به گونه ای دیگر است. بحث بر سر تقابل حق فرد و جامعه مطرح شد و ... .

این مباحث باعث شد تا یک نگاه اجمالی به مباحث مربوط به سقط جنین داشته باشم. یعنی بررسی قوانین کشورهای مختلف برایم جالب بود. گفتم بد نیست چند خطی در مورد چیزهایی که خواندم اینجا بنویسم.

انواع سقط جنین:

1-      سقط جنین غیر ارادی Spontaneous abortion

2-      سقط جنین ارادی Induced abortion

·         سقط جنین درمانی Therapeutic abortion

-          به علت نجات جان مادر

-          به علت حفظ سلامت جسمانی یا روانی مادر

-          به علت جلوگیری از به دنیا آمدن نوزاد بیمار

·         سقط جنین گزینشی Elective abortion : سقط جنین به هر علتی غیر از علل فوق

 

کشورهایی که بیشترین آمار سقط جینن را دارند: روسیه و ویتنام

کشورهایی که کمترین آمار سقط جنین را داردند: بلژیک و هلند

 

یکی از مباحث مهم در سقط جنین تاثیر جرم انگاری بر میزان آن است.

 

گروهای طرفدار ممنوعیت قانونی سقط جنین طرفداران حق حیات pro-life نامیده می شوند و گروه های مخالف ممنوعیت قانونی سقط جنین طرفداران حق انتخاب pro-choice نامیده می شوند.

 

پرسش مهمی که هر گروه با آن مواجه است عبارت است از:

آیا جنین یک انسان کامل است که از حق بنیادین حیات برخوردار می شود؟

آیا یک زن باید در مورد ادامه بارداری خود حق انتخاب داشته باشد؟

 

یک سوال مطرح دیگر هم این است که آیا زن باید در مورد سقط جنین، پدر فیزیولوژیکی جین را آگاه کند یا اصلا  رضایت پدر شرط است یا نه؟

 

در یک نظر سنجی در سال 2005 از افرادی در 10 کشور اروپایی پرسیده شده است که آیا با این جمله موافق هستند یا نه: " اگر یک زند فرزندی را نخواهد باید مجاز باشد که آن جنین را سقط کند"

پاسخ ها در کشور ها و منطقه های گوناگون متفاوت بوده است. بیشترین موافقت 81 درصد درجمهوری چکوسلواکی  و بیشترین مخالفت 48 درصد در لهستان بوده است.

 

حق حیات، حق بر آزادی و حق بر امنیت و حریم شخصی  مواردی هستند که به عنوان توجیه در مباحث مختلف  سقط جنین ( له یا علیه آن)  به کار می روند.

 

بررسی قوانین کشور های مختلف نشان می دهد که در بیشتر کشورها سقط جنین با محدودیت هایی مواجه است و فقط در موادی مثل حفظ حیات مادر، حفظ سلامت جسمی و روانی مادر، ناقص الخلقه بودن جنین و  بارداری ناشی از تجاوز مجاز دانسته شده است.

 

در برخی کشورها از جمله واتیکان، نیکاراگوئه و شیلی سقط جنین مطلقا ممنوع است. و بسیاری از کشورها از جمله هندوراس و  امارات فقط سقط جنین را در زمانی که جان مادر در خطر باشد، آن هم تحت شرایطی، مجاز می دانند.

در کشورهایی از جمله بلژیک، هلند، سوئد، کرواسی، دانمارک، یونان، مجارستان، کره شمالی، چین و ویتنام سقط جنین در تمام شرایط مجاز است.

 

امار کامل کشورها را می توانید در اینجا ببینید.

قوانین کشور های مختلف در مورد سقط جنین را هم در اینجا ببینید:

ABORTION LAWS OF THE WORLD

دکتر محمد راسخ در مقاله ای با عنوان "جدال حیات"، کلیه نظریات مختلف له و علیه سقط جنین را بررسی نموده و آنها را در چهار دسته زیر طبقه بندی کرده است:

 

1-      گروه های طرفدار" تقدس حیات"

2-      گروه های طرفدار "آزادی اراده"

3-      گروه های طرفدار"ارزش سرمایه"

4-      گروه های طرفدار "هویت ناطق یا شخص"

 

تئوری تقدس حیات در مخالفت با سقط جنین، ارزشمندی حیاتِ جنین را مطرح می کند. تئوری آزادی اراده در دفاع از سقط جنین استدلال می کند که آزادی انتخاب مادر ایجاب می کند در مورد مسائلی که کرامت و استقلال او را تحت تاثیر قرار می دهند، آزادانه تصمیم بگیرد. تئوری ارزش سرمایه، ارزش ذاتی حیات را مورد توجه قرار می دهد و پاسخ آن در موقعیت های مختلف متفاوت است. در  تئوری هویت ناطق با تکیه بر مفهوم شخص، محور اصلی بحث به تعیین زمان یا مرحله ای بازمی گردد که جنین در آن زمان به یک انسان تبدیل می شود.

 

در این مقاله نقاط قوت و ضعف هر تئوری به طور کامل بررسی شده است.

 

این مقاله در شماره 38 مجله تحقیقات حقوقی  – سال 1382 چاپ شده است.

 

سقط جنین ابعاد مختلف اخلاقی ، فلسفی ، حقوقی و زیست شناختی دارد. به نظر من مباحث ارزشی پیرامون سقط جنین به حوزه علم اخلاق و فلسفه مربوط می شود و پرسش مهمی که حقوق باید به آن پاسخ گوید این است که آیا سقط جنین از جمله مقولاتی است که دولت مجاز به ورود در آن می باشد یا از مقولاتی است که از حوزه کنترل و مداخله دولت خارج است و دولت ها نباید نسبت به آن موضعی داشته باشند و هر فرد با توجه به نظام اخلاقی و سیستم ارزشی خود باید در این مورد تصمیم بگیرد؟

 

به نظر من بدیهی است که  در موارد متعددی از جمله حفظ حیات یا سلامت جسمی و روانی مادر، بیماری جنین، بارداری ناخواسته، شرایط نامساعد اقتصادی؛ سقط جنین باید مطلقا آزاد باشد. در تمام مدتی هم که از نظر پرشکی جنین هنوز حیات ندارد و دردی حس نمی کند سقط جنین باید به طور مطلق مجاز باشد. اما باز هم موافق جرم انگاری در زمینه سقط جنین نیستم و فکر می کنم حیات مستقر و مستقل مادر ارزشمند تر است و در هر صورت آزادی اراده مادر ایجاب می کند در این مورد آزادانه تصمیم بگیرد. هر چند این تصمیم بسیار دشوار است اما به نظر من به هر حال خارج از حوزه حقوق و مداخله دولت ها قرار می گیرد.

 

 

  

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 17:28  توسط کلاغ  | 

میان رفتن و ماندن

 

میان رفتن و ماندن

روز در تردید است

شیفتۀ شفافیت خویش

...

همه چیز پیداست و همه چیز در ابهام

...

تپش زمان در شقیقۀ من تکرار می کند

همان هجای مستمرِ خون را.

...

لحظه ناپدید می شود، بی جنبش

به جای می مانم و می روم: من درنگی هستم.

"اکوتاویو پاز"

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 1:6  توسط کلاغ  | 

روزۀ سکوت

 

"در بلوط کهنسالی جغد پیری زندگی می کند که هر چه بیشتر می شنود کمتر حرف می زند و هر چه کمتر حرف می زند بیشتر می شنو، چه می شد اگر آدم های دور و بر من نیز به اندازۀ این پرندۀ پیر و غمگین عقل داشتند."

"مارسل پروست"

 

silence

 

این روزها بیش از آنکه فکر کنم، سخن می گویم و به معنای واقعی ضرب المثل" کم گوی و گزیده گوی چون دُر" را نادیده می گیرم.

فکر می کنم درمان این بیماری روزه سکوت باشد. البته به علت زندگی اجتماعی نمی توان کاملا روزه سکوت گرفت و هیچ حرف نزد. اما می شود بعضی روزها بنا را بر این گذاشت که تنها به حرف های ضروری و پاسخ گفتن به دیگران اکتفا کرد. روزه سکوت دو مزیت دارد یکی اینکه یاد می گیریم قبلا از گفتن هر حرفی کاملا آن را بسنجیم و در نتیجه سنجیده سخن بگوییم و دیگر اینکه یاد می گیریم به حرف های دیگران گوش دهیم و تنها گوینده نباشیم.

خلاصه می خواهم تلاش کنم و چند روزی روزه سکوت بگیرم. فردا هم که چون خانه هستم می شود یک روزه سکوت کامل گرفت. فقط باید تلفن را تعطیل کنم که خودش کارِ سختی است و همت بلند می طلبد.

اما یک سوال در این طور روزه های اختراعی همیشه برای من این است که ملاک آغاز و پایان چیست؟ فکر می کنم باید با اراده خودمان یک دوره زمانی را مشخص کنیم. اگر هم که اهل روزه کلاسیک هستید که می شود در این مورد هم  از همان ملاک اذان استفاده کرد!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 0:9  توسط کلاغ  | 

دیدار دوباره خاتمی از دانشگاه






پ.ن. خیلی از ما با دیدن این عکس ها داغ دلمون تازه شد. ای کاش ...

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 12:41  توسط کلاغ  | 

هوای حوصله ام گرفته است

 

امروز دوستی می گفت: حال خودت خیلی بهتر از آن چیزی است که تو وبلاگت می نویسی. گفتم حالم خوب نیست اما عادت کردم که دیگر چیزی نگویم و در ظاهر خوب باشم.

سردرگمم. و بدتر اینکه بی هدف.

قبول واقعیت خیلی سخت است. قبول واقعیت هایی که ملزم می کنند انسان را تا آنچه را که نمی خواهد،برگزیند و به تبع ایده آل هایش را فراموش کند. به خاک سپردن آرزوها.

برای من فراموش کردن سبک زندگی مورد علاقه ام چیزی شبیه به فراموش کردن خودم است. برای همین، این روزها از خودم فرار می کنم و حرفی نمی زنم. یعنی حرفی برای گفتن ندارم چون بخش بزرگی از این وضعیت نیتجه کارهای خودم است. نه ناشی از بد شانسی است نه سرنوشت و ... خودم بی تلاش و بی انگیزه شده ام...

زمان خیلی زود می گذرد. به چشم بر هم زدنی بیست و سه سال گذشت. اما هر روز که می گذرد من انگار سردرگم تر می شوم و گیج تر.

حسی که به شدت آزارم می دهد این است که احساس آبی را دارم که در جوبی که از قبل حفر شده حرکت می کند و هیچ تلاشی برای تغییر جهت آن انجام نمی دهد.

آره پریسا! حالم خوبه، می خندم، حرف می زنم، شلوغ می کنم، شوخی می کنم، سر مسائل مسخره ذوق می کنم، به قول تو سرِ کار می روم و مفید هستم! اما مشکل این است که من خودِ این چنینیم را دوست ندارم، خودِ واقعی که پشت این خنده ها و حرف ها پنهان شده، خودی که پر از ترس و نگرانی و دلتنگیِ ... و  در تنهایی است که با این خود رو به رو می شوم و غمگین و تلخ. همین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 22:31  توسط کلاغ  | 

تکرار

 

کارِ من این شده است

که بیایم به اتاق ام هر شام

و به خاموشی ِ خورشیدی دیگر

کلماتی دیگر گریه کنم.

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 20:43  توسط کلاغ  | 

ناپدید شده

 

"دساپارِسیدو"، "ناپدید شده" - اختراع دیکتاتوری های ضد کمونیستی در امریکای لاتین.

"ناپدید شده" کسی است که از خانه بیرون رفته و گم شده؛ یا کسی است که او را از خانه بیرون برده و دیگر پس نیاورده اند، هرگز اجازه نداده اند بازگردد. "ناپدید شده" گور ندارد - آخر دلیلی در دست نیست مبنی بر این که زنده نیست، او صرفا "ناپدید شده" است، جایی گم شده، جایی سر به نیست شده است. آنهایی که او را "ناپدید" کرده اند - یعنی قدرت حاکم - می توانند بگویند: شاید فرار کرده، شاید پنهان شده، شاید به سفر رفته. "ناپدید شده" کسی نیست که مرده باشد - هیچ چیز درباره مرگش معلوم نیست، هیچ چیز قابل اطمینانی، آخر هیچ کس که جسد او را ندیده است - ولی در عین حال او کسی است که در میان زندگان نیست.

مفهوم desaparecido به ژرف ترین و دردناک ترین وجه، سرشت دیکتاتوری های ضد کمونیستی را در دنیای جدید به تصویر می کشد.

 

به نقل از کتاب تب تند آمریکای لاتین / آرتور دموسلاوسکی / ترجمه روشن وزیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 20:40  توسط کلاغ  | 

...

 

مریم باقی در شماره این هفته مجله شهروند امروز در مطلبی با عنوان "شعر ناسروده قیصر"، به نقل از امین پور شعری را آورده و نوشته که :" یکی از روزهای بهاری امسال بود. پدرم گوشی تلفن را به من داد و گفت: "پشت خط قیصر امین پور است. شعر "طرحی برای صلح" را می خوانند و تو بنویس."

شهیدی که بر خاک می خفت

چنین در دلش گفت:

"اگر فتح این است

که دشمن شکست،

چرا همچنان دشمنی هست"

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ

"به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ" 

مریم باقی در ادامه می نویسد که امروز قیصر امین پور رفته است و پدرش هم میانشان نیست اما همان نزدیکی هاست.

به خاطر می آورم که عمادالدین باقی مدت زیادی است ـ نزدیک دو ماه ـ  که در زندان است به جرمی که هیچ کس نمی داند. نوشته مریم باقی در وصف ملاقات با پدرش و اینکه بار آخر پس از ساعت ها انتظار، اجازه ملاقات با او را ندادند خیلی تلخ بود.

عمادالدین باقی تا یک ماه از مرگ امین پور اطلاعی نداشته، چرا که هیچ روزنامه ای به او داده نمی شده است و به طور اتفاقی و  از روی یک روزنامه پاره از حادثه مطلع شده بود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 21:35  توسط کلاغ  | 

غم

 

دوست دارم بنویسم چون گاهی نوشتن، تنها تسکین انسان است. سیلی از حرف درونم را به خروش می آورد. اما به عکس همیشه دلم می خواهد که تنها باشم و با هیچ کس سخن نگویم ... تنهای تنها ... گاه فاجعه آنقدر عمیق است که ترجیح می دهی هیچ نگویی ... سکوتی محض...

حرفی اگر هست

بهتر که چشمی بگوید

و چشمی پذیرا شود،

غمی اگر هست

بهتر که دستی بازگوید و دستی

به غمگساری نشیند.

هرگز کلام این چنین ناتوان نبوده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 20:38  توسط کلاغ  | 

برکناری رئیس کرسی حقوق بشر


در ادامه دور جدید انقلاب فرهنگی!!! در دانشگاه ها، رئیس کرسی حقوق بشر ، صلح و دموکراسی یونسکو در دانشگاه شهید بهشتی برکنار شد. و جای او فردی منصوب گردید که ... نه رشته او مربوط به حقوق بشر است و نه شخصیتش!!! یعنی احتمالا در راستای تضعیف حقوق بشر و جرم انگاری هرچه بیشتر گام برخواهد داشت.
برای اعتراض به این انتصاب غیر قانونی به اینجا سر بزنید. متن نامه ای تهیه شده برای ارسال به مسئولین یونسکو. به هر حال اگر تعداد اعتراض ها و نامه ها زیاد بشود شاید اثری داشته باشد.


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 9:4  توسط کلاغ  | 

ساعتِ زمین


نگاهی به این ساعت بندازید:

The Amazing Earth Clock

آمارها هم جالب است و هم وحشتناک! هر یک از اعداد آمارهای تولد و مرگ و میر ناشی از سوء تغذیه و سرطان و ایدز ، نشانگر یک انسان است همراه با تمام حوادث و رنج ها و شادی های زندگیش...


+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 13:48  توسط کلاغ  | 

مجلات تخصصی!!


اگر به دنبال مجلات تخصصی مثلا در زمینه حقوق عمومی باشید تقریبا مجله ای به زبان فارسی در این زمینه وجود ندارد. اما در برخی زمینه ها واقعا نگاه تخصصی بیداد می کند. امروز در حینsearch در سایت magiran تبلیغ این مجله را دیدم:



تازه 44 شماره پیاپی هم چاپ شده!!! حالا هی بگویید تو این مملکت تخصص نداریم!!!


+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 9:51  توسط کلاغ  | 

هم کوشی

 

حرف من این است:

قطره ها باید آگاه شوند

که به هم کوشی

بی شک

می توان بر جهتِ تقدیری فایق شد.

 

بی گمان ناآگاهی ست

آنچه آسان جو را وا می دارد

که سراشیبی را

نام بگذارد تقدیر

و مقدّر را

چیزی پندارد

که نمی یابد تغییر.

 

"شاملو"

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 17:13  توسط کلاغ  | 

آرامش

 

"اگر آرامش را در وجودت پیدا نکنی در هیچ کجای دیگر هم پیدا نمی کنی."

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 13:46  توسط کلاغ  | 

بدون شرح!!!

 

این توضیح روزنامه اعتماد در مورد سفر استانی احمدی نژاد به ایلام را بخوانید، دلم می خواهد بشینم و گریه کنم: 

محمود احمدي نژاد روز گذشته وارد ايلام شد تا يک سفر ديگر به کارنامه سفرهاي استاني خود بيفزايد. اگرچه اعلام شده بود ايلام دومين استاني است که احمدي نژاد در دور دوم سفرها رهسپار آن خواهد شد اما سفر به اردبيل باعث شد اين شهرستان چند هفته بعد و در يک روز سرد پاييزي ميزبان احمدي نژاد باشد. او در حالي وارد اين شهر شد که از چند روز قبل پوسترهايي بين مردم توزيع شده بود؛ پوسترهايي که احمدي نژاد را در زواياي مختلف نشان مي داد و زير برخي از تصاوير خوشامدگويي هايي به زبان محلي درج شده بود.دانش آموزان ابتدايي اين شهرستان در حالي که يونيفورم مدرسه به تن داشتند کلاس هاي درس را تعطيل کرده و در حالي که لباس هاي گرمي براي مصون ماندن از سرماي صبحگاهي به تن کرده بودند در بلوار آزادي ايلام که به ورزشگاه اين شهر منتهي مي شد، جمع شده بودند. دست بسياري از بانوان استقبال کننده کاغذهاي نامه ديده مي شد که برخي با رساندن خود به احمدي نژاد و گريه و زاري درخواست هاي خود را به دست وي مي دادند.همچنين چند تن از اهالي اين شهرستان خود را روي کاپوت و شيشه خودروي حامل احمدي نژاد پرتاب مي کردند.رئيس جمهور پس از گذشتن از اين خيابان و خوش و بش با دانش آموزان و مردم اين شهر و دريافت برخي نامه ها وارد ورزشگاه تختي اين شهر شد و اظهارات خود را آغاز کرد؛ سخناني که مطابق معمول ديگر سفرهاي استاني به مساله هسته يي اختصاص داشت.به گزارش ايسنا احمدي نژاد گزارش اخير سازمان هاي اطلاعاتي امريکا در مورد غيرنظامي بودن برنامه هاي هسته يي را «بزرگ ترين پيروزي سده اخير» براي ملت ايران توصيف کرد. وي تاکيد کرد اگرچه به ظاهر اين کار براي حل مشکلات دولت امريکا و عبور دادن دولت امريکا از بن بست است اما در حقيقت اعلام پيروزي ملت ايران در مقابل همه قدرت هاي جهاني است.وي اين گزارش را «تير خلاص به کساني که با بهانه و دروغ سلاح هاي هسته يي، چند سال فضاي دنيا را پر از تهديد و دروغ کرده اند» ارزيابي کرد.احمدي نژاد بار ديگر افرادي در داخل کشور را به همدستي با دشمن و توطئه متهم کرد و گفت؛ برخي در داخل همدست دشمن فضاسازي مي کنند تا يک امتياز يا يک قدم کوچک به دشمن بدهيم که اگر چنين اتفاقي بيفتد همين افراد داخلي، طلبکار ملت و مسوولان مي شوند و قيافه انقلابي به خود مي گيرند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 19:39  توسط کلاغ  | 

حقوق اسلامی پیشرفته ترین حقوق جهان!!!!!

 رهبر در دیدار روسای قوه قضاییه کشور های اسلامی فرموده اند که:

حقوق اسلامی پیشرفته ترین حقوق جهان است

یکی از نشانه های این پیشرفت هم این است که یک پسر ۱۸ ساله را به این جرم که در ۱۳ سالگی!!!! مرتکب لواط شده، اعدام می کنند. این پیشرفت انقدر چشمگیر بوده که در BBC هم منعکس شده:

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 19:28  توسط کلاغ  | 

نهمین شماره مجله آیین: آسیب شناسی روشنفکری دینی

 

فهرست مطالب نهمین شماره مجله آیین به شرح زیر است:

ماه نو

- روشنفکری دینی و جامعه ایرانی /  سید محمد رضا خاتمی

- دغدغه های ما: روشنفکر مسلمان و دغدغه های درد و درک زمانه / هادی خانیکی

تاملات ایرانی

- روشنفکری دینی در بوتۀ آزمایش / سعید حجاریان

- اصلاح دینی به مثابه اصلاح اجتماعی / سارا شریعتی

- پروژه "بازسازی" با تبیین "دو صدایی" های متون / رضا علیجانی

- روشنفکری دینی و سکولاریسم / ابراهیم یزدی

اندیشه

- شناخت جهان، سرآغاز تجددگرایی / مصطفی ملکیان

- نظریه اجتماعی و جامعه شناختی نوین(بخش دوم گفتگو با جفری الکساندر) / مصاحبه: محمدرضا جلایی پور

زنان

- زنان ایرانی پس از اصلاحات / الهه کولایی

- زنان سیاسی شاهنامه / فاطمه راکعی

نقد و نظر

- اندیشه های ایرانی در تمدن اسلامی / محمد عثمانی

- راه فروبسته ـ مشروطیت از منظر رهیافت راه محور / محمد علی کدیور

- آگاهی و آموزش، حلقه های مفقوده مشروطه ایرانی / سید علی ناظم زاده

فرهنگ

- قیصر، چون پیامی دشوار... / فریدون عموزاده خلیلی

- هفت آسمان / گیسو فغفوری

خیلی دور خیلی نزدیک

- تحلیل: کلمبیا؛ نقطه عطف / سید مصطفی تاج زاده

- تحلیل: ارزیابی سازمان های اطلاعاتی آمریکا قبل از حمله به عراق - گزارش منتخب اطلاعاتی سنای آمریکا / محمد حسین رفیعی

- گزارش: در حیاط کوچک پاییز، زیر چتر انجمن صنفی روزنامه نگاران / مهشاد عباس زاده

- زاویه دیگر: عوامل موثر مشارکت سیاسی زنان در افغانستان / فاخره موسوی

پ.ن. مطلب ملکیان را اگر قبلا نخوانده اید حتما بخوانید. خیلی خوب و منسجم است. این مطلب درسگفتارهای ملکیان پیرامون "سنت، تجدد و پساتجدد" در دانشگاه شریف در سال های ۷۹-۷۸ است که دو قسمت قبلی آن نیز در شماره های پیشین آیین چاپ شده است.

پ.ن.۲. من نمی دانم این مجله آیین چه اصراری دارد که حتما یک بخش با عنوان زنان داشته باشد. هیچ وقت هم یک مطلب خوب و قابل تامل در این قسمت ندارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 18:44  توسط کلاغ  | 

خطری به نام ایران!

 

جرج بوش در یکی از آخرین سخنرانی هایش گفته:

Iran was dangerous, Iran is dangerous and Iran will be dangerous if they have the know-how to make a nuclear weapon

به گفته ایشان هر چند گزارشات و اطلاعات جدید حاکی از این است که ایران روند دستیابی به سلاح اتمی را متوقف کرده اما همچنان خطرناک است چون می تواند آن پروسه را دوباره شروع کند!!

عجب گیری افتادیم از دست این بوش و احمدی نژاد!!! یکی از یکی ... تر

اصل خبر را بخوانید: Bush says Iran remains a threat

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 21:50  توسط کلاغ  | 

حسِ خوب

 

دمِ غروب، میان حضور خسته اشیا (به قول سهراب)، وقتی بعد از یک روز تقریبا مزخرف داشتم به خانه می آمدم، بر حسب اتفاق دوستم را دیدم، ذوق زده شدم و به قول او ناگهان جلویش سبز شدم. قدم زنان رفتیم تا کتاب فروشی ته خیابان: کتابسرای تاریخ. خیلی کم به این کتاب فروشی می روم چون سر راهم نیست و حتما باید پیاده بروم. همیشه هم خلوت است. فروشنده اش هم پیرمردی است مهربان. بعد از کلی حرف زدن با دوستم و گشت زدن بین کتاب ها، هر کداممان چند کتاب انتخاب کردیم. موقع حساب کردن فروشنده گفت که از دیدنمان خیلی خوشحال شده و از رشته مان پرسید و از خاطره های خودش از دانشگاه علامه و دانشگاه ملی گفت؛ از اینکه دم انقلاب فرهنگی به خاطر بسته شدن دانشگاه ها چقدر پکر شده بودند و ... .  خیلی جالب بود، با وجود این که ما خیلی کم به آن کتاب فروشی می رویم، ما را به خاطر آورد. خلاصه که پیرمرد گفت که حضور ما امشب خستگی اش را در برد. خیلی حس خوبی بهم دست داد. در آخر هم گفت فقط دو کلمه بهتان می گویم : قدر جوانیتان را بدانید و تا می توانید از آن لذت ببرید.

شب خوبی بود. دیدن دوستم و صمیمیت و مهربانی فروشنده خیلی خوب بود.

پ. ن. به خودم قول دادم وقتی پیر شدم هیچ وقت به کسی توصیه نکنم که قدر جوانیش را بداند و ... . چون به هر حال این حرف انقدر گفته و نوشته شده که فکر کنم همه به آن آگاهند و از دو حال خارج نیست: یا قدر جوانیشان را می دانند و از آن استفاده می کنند و لذت می برند یا مثل من نمی توانند از جوانی استفاده کنند و عمر بر باد می دهند ، که در این حالت گفتن این حرف فقط داغ دل را تازه می کند.

پ.ن. 2. دوستم می گفت دوست دارم مثل قدیما وقتی به  کتاب فروشی می روم کلی کتاب تازه چاپ و جدید ببینم. این روزها هر جا که می روی پر از سکوت و رکود و دلمردگی است ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 21:27  توسط کلاغ  | 

...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 14:31  توسط کلاغ  | 

سوال

 

مهم ترین سوال زندگی برای شما چیه؟ من الان بزرگترین سوالم این است که به این دنیا آمدم که چه کار کنم و هیچ جوابی هم برای سوالم پیدا نمی کنم! نمی توانم یک نقشی برای خودم پیدا کنم که سرم به آن گرم بشود. سردرگم و آشفته ام. احساس مفید بودن نمی کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 14:30  توسط کلاغ  | 

...

 

در طول زندگیم هیچگاه از انسان هایی که همیشه با نظرات من موافق بودند چیزی نیاموختم.

"آندره مالرو"               

هیچگاه برای عقایدم نمی میرم چون ممکن است غلط فکر کرده باشم.

"برتراند راسل"               

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 21:58  توسط کلاغ  | 

...

 

نه بر چهار راهی

نه بر پنجره یی

کسی به انتظار نبود.

من آن مسافر بودم

که بی گاهان از سفر بازمی گردد.

"عبدالله کوثری" - شعری برای دریا

پ.ن. گو اینکه بارها و بارها این شعر را حس کرده ام. گاهی فکر می کنم که من در این دنیا زیادی ام، هیچ جایی برای من مشخص نشده. خیلی حس بدی است که هیچ وقت کسی منتظر آدم نباشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 21:4  توسط کلاغ  | 

زندان

 

... و سرایی،

که به چشم اندازِِ پنجره اش نیست درختی

که بر او مرغی

به فغان تو دهد پاسخ،

زندانست.

 

"ه. ا. سایه"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 20:34  توسط کلاغ  | 

دیکتاتوریِ من!

 

از دست خودم عصبانی هستم. خیلی عصبانی ام. اصلا مشکل من این است که وجودم تبدیل به یک حکومت دیکتاتور و بی کفایت شده. هیچ تفکیک قوایی در وجودم نیست. حتی اگر عقلم گاها فرمانی هم بدهد، اجرا نمی شود و این نافرمانی هم مجازاتی ندارد. نمی دانم چرا هیچ کدام از نیروهای درونی من شورش نمی کنند؟!! خلاصه که می خواهم از دست خودم به یک مرجع بین الانسانی شکایت کنم. کسی سراغ دارد؟

پ.ن. اگر از این چند خط بالا سر در نیاوردید، تعجب نکنید. اشکال از فرستنده است به گیرنده هاتون دست نزنید!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 20:27  توسط کلاغ  | 

مصاحبه با دکتر سریع القلم

 

روزنامه اعتماد در شماره امروز، قسمت اول مصاحبه با دکتر سریع القلم با موضوع آسیب شناسی گفتمان توسعۀ ایرانی را چاپ کرده است که در سایت رستاک هم گذاشته شده. نسبتا خوب بود.

دکتر سریع القلم در پی ریشه یابی توسعه نیافتگی ایران به برخی از خصلت های ایرانیان اشاره کرده و آنها را به عنوان موانع جدی پیشرفت و توسعه ایران برشمرده است:

  • فقدان فرهنگ رقابتی؛
  • تعریف و برداشت کوتاه مدت از زندگی به دلیل تلقی مادی از زندگی و شیفتگی بیش از حد به پُست و مقام؛
  • نداشتن روحیۀ کار جمعی و عدم آموزش آن؛
  • علاقه ویژه به کارهای هیجانی. جامعه در حد احساسات باقی مانده است و افراد هنوز فرصت پردازش منابع عقلی شان را پیدا نکرده اند؛
  • و ... .

البته مصاحبه شامل مطالب دیگری هم هست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 23:12  توسط کلاغ  | 

...

 

رومانتیسم فاشیست مثل رئالیسم سوسیالیست، یک سوء استفادۀ ساده از بزرگ ترین قدرت معنوی تمامی ازمنه، یعنی خریت است.

رومن گاری   

     

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 19:53  توسط کلاغ  | 

...

 

میهن پرستی، هنر کشتن و کشته شدن برای دلایل پیش پا افتاده است.

      برتراند راسل                                           

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 19:40  توسط کلاغ  | 

تفکیک احترام و محبت

 

" انسان نمی تواند به همه اطرافیانش یکسان محبت بورزد اما می تواند برای همه انسان ها به یک اندازه احترام قایل شود "

این جمله را یک بار از استادی که بسیار دوستش دارم شنیدم. این روزها که بیشتر با افراد مختلف و متفاوت برخورد دارم می بینم که پایبند بودن به این جمله چقدر مهم است و در عین حال چقدر سخت. یعنی در عمل خیلی دشوار است که برای همه آدم ها فارق از علایق مذهبی، سیاسی، ارزشی و ... آنها، به یک اندازه احترام قایل شویم. و این خیلی مهم است که احترام را چگونه تعریف کنیم. من هم دقیقا نمی دانم اما شاید احترام یعنی رعایت یک سری حقوق و آداب در برابر تمام افراد به طور برابر، از جمله غیبت نکردن، مسخره نکردن، مؤدبانه پاسخ دادن، رعایت تمام حقوق بنیادین و انسانی آن فرد.

در عمل مثال های زیادی در این مورد وجود دارد.  بسیاری از ما، خودمان یا اطرافیانمان را به خاطر موقعیت شغلی یا تحصیلی برتر و محترم تر از دیگران می بینیم. این مسئله  آزاردهنده تر می شود وقتی که بسیاری از این تفاوت ها ناشی از تلاش یا لیاقت افراد نیست و یک سری موقعیت های پیشینی آن شرایط را برای آنها فراهم نموده.

هرچند این هم واقعیتی است که همه ما بر مبنای ارزش های شخیصی مان، برخی افراد را بیشتر دوست داریم و مورد محبت قرار می دهیم. اما خیلی مهم است که بین محبت و احترام تفکیک قایل شویم.

می دانم که نتوانستم آن چیزی را که می خواستم بنویسم و منظورم را درست بیان کنم. اما خودم گاهی رفتارهایی را انجام می دهم که از خودم متنفر می شوم و گاهی هم رفتارهایی را می بینم که باعث می شود خیلی خشمگین بشوم. شاید فقط برای از بین بردن  عذاب وجدانم و فروکاستن خشمم این چند سطر را نوشتم. برای اینکه یادم نرود که انسان ها همه در انسانیت برابر هستند و تفاوتی هم نمی کند که هدفشان در زندگی ثروتمند شدن باشد، لذت بردن باشد و یا خدمت به بشریت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 19:12  توسط کلاغ  | 

وبلاگ هایِ حقوقیِ انگلیسی زبان

 

یک سر به اینجا بزنید، در قسمت Blogs in Law ویکی پدیا، لیست بسیاری از وبلاگ های حقوقی(به زبان انگلیسی) آورده شده است. خیلی از وبلاگ ها متعلق به اساتید حقوق است. عنوان بسیاری از آنها نشان می دهد که تخصصا به کدام گرایش حقوقی می پردازند. من که خیلی برایم جالب بود. لیست یک سری از این وبلاگ ها را به ستون سایت ها و وبلاگ های حقوقی اضافه کردم.

پ.ن. در اینجا (The Academic Blog Portal) هم وبلاگ های انگلیسی تخصصی، به تفکیک رشته معرفی شده اند از جمله در رشته های تاریخ، اقتصاد و ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 17:56  توسط کلاغ  | 

 

No person is your friend who demands your silence. ”
 
Alice Walker                      
                      
+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 17:18  توسط کلاغ  | 

...

 

میانِ آنچه می بینم و آنچه بر زبان می آورم

میانِ آنچه بر زبان می آورم و آنچه به سکوت وا می گذارم

میانِ آنچه به سکوت وا می گذارم و آنچه به خواب می بینم

میانِ آنچه به خواب می بینم و آنچه به فراموشی می سپارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 7:43  توسط کلاغ  | 

حافظۀ لعنتی

 

گویی همه جای این شهر همه جای این دنیا، سرشار از خاطراتی است که من می خواهم فراموش کنم، که من باید فراموش کنم اگر که می خواهم دوباره من شوم، اگر که می خواهم منِ گمشده ام را پیدا کنم....... اما چطور فراموش کنم وقتی با هر نفس خاطره ای به ذهنم می آید... وقتی واژه هاخاطره اند، وقتی کوچه ها و خیابان ها خاطره اند، وقتی آهنگ ها خاطره اند، وقتی کتاب ها خاطره اند، وقتی گریه خاطره است، وقتی کتابخانه خاطره است ...

زمان تنها غباری از فراموشی بر خاطرات می افشاند اما با هر بادی غبار فراموشی به کنار می رود و خاطرات در ذهن مرور می شود مرور می شود مرور می شود ...

فراموشی راه حل نیست فراموشی ممکن نیست ... مگر اینکه خودم را فراموش کنم و به همین خاطر است که این روزها از خودم فرار می کنم ... ای کاش می شد آدم خودش را در تاکسی یا در ایستگاه اتوبوس جا می گذاشت ...

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون، که جز حماسه خونین نمی سرود

و از غرور، غروری که هیچگاه

خود را چنین حقیر نمی زیست

 در انتهای فرصت خود ایستاده ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 18:54  توسط کلاغ  | 

سرود گل

 

ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز این چنین غمگین نیافت
باغ، هرگز این چنین تنها نبود

این دو بیت مطلع شعر زیبایی از فریدون مشیری و یکی از آهنگ های آلبوم سرود گل علیزاده است که واقعا شاهکار و  بی نظیر است. این روزها بارها و بارها به این آلبوم گوش می دهم و لذت می برم. بی نهایت زیباست.

متاسفانه آلبوم به علت مشخص بودن صدای خواننده زن در ایران اجازه انتشار پیدا نکرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 14:22  توسط کلاغ  | 

بانکِ خونِ بندِ ناف!

 

امروز یک تبلیغ دیدم که به نظرم عجیب و جالب آمد:

بانک خون بند ناف رویان

قضیه از این قرار است که این بانک سلول های بنیادیِ خونِ بندِ ناف را برای استفاده احتمالی در آینده، نگهداری می کند. به گفته این تبلیغ امروزه بسیاری از پدر و مادرها در سراسر جهان این کار را برای  فرزندانشان انجام می دهند.

پیشرفت علم در این زمینه ها خیلی جالب است. یک بار از پزشکی شنیدم که دانشمندان به طور جدی روی بحث سلول های جوانی و طولانی شدن عمر انسان کار می کنند. من یک جور حس عجیب به این نوع پیشرفت ها دارم که می توانند کاربردهای غیر علمی و منفی هم داشته باشند. مثلا در مورد این تبلیغ یاد این فیلم های تخیلی افتادم که موجوداتی از فضا آمده اند و می خواهند روی انسان ها تحقیق کنند و بعد زمین را تسخیر کنند و ...!

به هر حال دیر یا زود این پروژه ها موفق خواهند شد و احتمالا بشر تدبیری برای آنها خواهد اندیشید.

پ.ن. اگر بچه دار شدید می توانید برای حفظ سلامت فرزندتان در آینده، از خدمات این بانک استفاده کنید. برای اطلاعات بیشتر به این سایت سر بزنید. البته من تضمین نمی کنم که بعدا فرزندتان تبدیل به یک آدم فضایی نشود :)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 20:49  توسط کلاغ  | 

...

 

ته تاریکی، تکۀ خورشیدی دیدم، خوردم، و زِ خود رفتم، و رها بودم.

"سهراب"                               

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 22:15  توسط کلاغ  | 

...

 

تا حالا تجربه کردید که شب امتحان وقتی آدم کلی درس دارد و در عین حال هم، هیچ حوصله درس خواندن  ندارد به چه عذاب وجدانی دچار می شود؟! در این طور مواقع آدم هر کار دیگری هم که انجام می دهد نه تنها لذت نمی برد بلکه احساس گناه هم می کند.

من هم فردا یک کنفرانس سخت دارم اما اصلا نمی توانم متمرکز بشوم و بخوانم.

کلی حرف یا دردِ دل و سوال دارم که دلم می خواهد اینجا بنویسم اما نمی توانم. دچار یک نوع حناق یا خفگی شدم، حرف ها و واژه ها در گلویم گیر می کنند. در طول روز خیلی حرف می زنم اما حتی یکی از آنها هم، آن چیزی نیست که واقعا دلم می خواهد بگویم. بگذریم.

خلاصه فردا احتمالا کنفرانسم را خراب خواهم کرد.

آخه وقتی کلی موضوع آزاردهنده و مسئله های متعارض هستند که مثل موریانه مغزم را می جوند چطور  به "مولفه های حاکمیت قانون در انگلیس با توجه با اصلاحات سال فلان"  فکر کنم! آن هم در سیستم قضایی انگلیس که خیلی از مواردش برای من ملموس نیست. هر چند خودکرده را تدبیر نیست و حداقل در این یک مورد حقِ نِق زدن ندارم، چون خودم مقاله را انتخاب کردم!!! شاید هم این فقط یک توجیه باشد برای تنبلی ای که من امشب به آن دچار شدم. جدا نمی دانم.

اصلا بهتر است که من بروم و بخوابم. احساس می کنم امشب حسابی قاطی کردم!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 21:56  توسط کلاغ  | 

مرگ

 

در شماره این هفته مجله شهروند امروز، بخش نگاه هفته به مسئله مرگ پرداخته است:

زیستن یا مردن؛ مساله این است/ رضا خجسته رحیمی

که مقدمه ای است برای ورود به بحث. در ابتدای نوشته هم نقل قولی بسیار زیبا از نیچه آورده شده: "زورق آنجا ایستاده است. از آن سو چه بسا راهی است به "هیچ" بزرگ! اما کیست که بخواهد در این "چه بسا" پای بگذارد! پس از چه رو می خواهید از جهان خسته باشید... "

مرگ امتناع تجربه/ عباس عبدی

به نظر من که خوب بود و توصیه می کنم که بخوانید. مجمل و به نوعی پراکنده نوشته شده اما به نکات و پرسش های مختلف و مهمی  اشاره شده است. و در انتها هم عبدی این سوال را مطرح کرده است که: چرا سردبیری نشریه شهروند امروز در میان این همه معضلات، به یاد مرگ افتاده است؟

دیالکتیک مرگ و فراموشی / ناصر فکوهی

من که چندان سر در نیاوردم از این یادداشت آقای فکوهی!

زنده باد، مرگ! / احمد پورنجاتی

در این یادداشت به مرگ دیکتاتورها پرداخته شده که اگر چه از یک جهت مرگ محسوب می شود اما از سوی دیگر زندگی را به مردم پیشکش می کند و اسباب دگرگونی تقدیر تاریخی یک ملت را فراهم می آورد.

اما به نظر من مرگ دیکتاتور تنها در کشورهایی می تواند مفید واقع شود که اتوریته و کاریزمای حاکم تا حد زیادی عامل دیکتاتوری است؛ در کشور هایی که کل ساختار و سیستم اجتماع و دولت به گونه ای دیکتاتور پرور است، مرگ یک دیکتاتور به هیچ روی گره گشا نخواهد بود.

فرهنگ مرگ و بازتولید در مدرنیته / محمد صنعتی

در این یادداشت، نویسنده به مساله مرگ اندیشی و آثار اجتماعی آن در ایران پرداخته و این پرسش را مطرح می کند که چرا فرهنگ جامعه ما مانند فرهنگ جوامع دیگر که روزی مرگ اندیش بودند، از این نظر متحول نشده و همچنان مرگ اندیشی خود را به عنوان سرمایه ای گرانبها حفظ می کند؟

مرگ را فراموش کن / جواد مجابی

به قول خود آقای مجابی: حالا که از ایشان خواسته اند یادداشتی در مورد مرگ بنویسند چند خطی حرامش می کنند. که البته ارزش خواندن دارد. نقل قول جالبی هم از آندره مالرو آورده اند: "زندگی هیچ ارزشی ندارد اما هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد".

به نظر من در میان این یادداشت ها جای یک نگاه فلسفی به مفهوم مرگ خیلی خالی بود.

و اما یادداشت من:

مرگ شاید مفهومی است که هم باید آن را نادیده گرفت و فراموش کرد و هم همیشه به خاطر داشت. از یک سو اندیشیدن به مفهوم مرگ چندان نتیجه بخش نخواهد بود چرا که همان طور که آقای عبدی گفته اند هیچ کس تجربه ای از مرگ ندارد. به ویژه اگر دیدگاهی مذهبی نداشته باشیم چندان نمی توان ایده ای در مورد مرگ داشت. از سوی دیگر اندیشیدن به مرگ به انسان یادآوری می کند که زندگی بسیار کوتاه است و باید قدر آن را دانست و از آن لذت برد. به هر حال تا به امروز که اکسیر جاودانگی کشف نشده و عمر بشر مقید به زمان است.

واژه مرگ چند کتاب را به خاطرم می آورد: زندگی کوتاه است نوشته یوستین گوردر، که نامه های نامزد قدیس آوگوستین است به او (البته این کتاب چندان به مساله مرگ ربطی ندارد!). همه می میرند نوشته سیمون دوبوار. یکی از بهترین رمان هایی است که خوانده ام. ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد نوشته پائولو کوئیلو . که کوئیلو در این رمان، بر خلاف سایر آثارش، با دیدی غیر عرفانی و واقع بینانه به مساله زندگی پرداخته است. کتاب خوبی است. و یکی از اثر گذارترین کتاب هایی است که همیشه به شخصیت های آن فکر می کنم.

مرگ از بعد حقوقی هم به انحای گوناگون مطرح می شود. بحث مجازات اعدام، بحث مرگ آسان یا اُتانازی، خودکشی و ...

اما از نظر شخصی و عاطفی، مرگ عزیزان همیشه یکی از بزرگ ترین ترس های زندگی من است. همیشه به طرز خودخواهانه ای آرزو می کنم که ای کاش من اولین کسی باشم که می میرم. جرات و تحمل زندگی کردن در این دنیا را بدون افرادی که خیلی دوستشان می دارم ندارم...

یکی از مهم ترین مباحث هم به نظر من خودکشی است. نوعی مرگ انتخابی و به اختیار خود. من چندان این حرف ها را قبول ندارم که آدم های ترسو و ضعیف که جرات مبارزه و تلاش کردن را ندارند خودکشی می کنند. برخی ها هم به عکس می گویند خودکشی شجاعت می خواهد! به نظر من چندان فرقی نمی کند، زندگی و خودکشی هر دو یک انتخاب هستند. شاید تنها شجاعت در خودکشی ترجیح مجهول بر معلوم باشد که گاه آنقدر این معلومِ زندگی رقت انگیز و تحمل ناپذیر می شود که  ترجیحِ مجهولِ خودکشی چندان هم نیاز به شجاعت ندارد. ( حرف های زیادی در مورد خودکشی دارم شاید بعدا در موردش بیشتر نوشتم)

من همیشه با خودم فکر می کنم اگر آدم جرات برگزیدن گزینۀ مجهول النتیجۀ خودکشی را ندارد پس حداقل باید با تمام وجود زندگی کند. حالت بینابین ( که من این روزها و شاید ماه ها به شدت به آن دچارم) بدترین حالت است. نوعی جان کندن و مرگ تدریجی است. که من اسم آن را می گذارم زندگی سگی!

به همین خاطر این شعر ولادیمر مایاکوفسکی را خیلی دوست دارم:

من از هرچه مرگ است بیزارم

من عشقم زندگی است

اما مشکل من این است که نمی دانم چطور باید زندگی را دوست بدارم و به آن عشق بورزم؟! گو این که راه و رسم زندگی را نیاموخته ام...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 0:40  توسط کلاغ  | 

مشکلِ بدخوابی من!


من این روزها خوابم شده به وسعت یک اقیانوس و به عمق یک بند انگشت!

یعنی مدتی است که به هیچ وجه خواب عمیق ندارم، لذا خستگیم در نمی رود و به همین علت چند برابر معمول می خوابم یا به عبارت دیگر در رختخواب هستم. وضعیت بدی است... تمام طول شب را خواب و بیدارم و کابوس می بینم!
کسی راه حلی نداره؟!! قرص خواب که کمکی نکرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 15:9  توسط کلاغ  | 

واگویه

 

امروز هوا سرد شده بود. می شد خنکی هوا را روی پوست حس کرد. نوعی عشق بازی با هوا با باد...

یک بار دوستی می گفت: تو تنهائیت را به رسمیت نمی شناسی و برای آن احترام قائل نیستی. می خواهم تغییر کنم و اگرچه تنهائیم را دوست نمی دارم اما بپذیرمش. امروز رفتم پیاده روی، با خودم. خوب بود. هر چند کمی دلم گرفت. باران و خنکی ای که روی پوست صورت حس می شود را بسیار دوست دارم.

مُرددم که این روزها این جا چیزی بنویسم یا نه. این پست های آخر خیلی مسخره و پوچ شده اند، خودم هم دوستشان ندارم. این وبلاگ را این طور نمی خواستم. اما اگر نوشتن را موکول کنم به خوب شدن و رها شدن از ناآرامی و پریشانی که این روزها دچار آنم، معلوم نیست که دوباره کی خواهم نوشت! این است که چند روزی تحمل بفرمایید، بهتر خواهم شد و بهتر خواهم نوشت. 

خودم هم دقیقا نمی دانم چرا این روزها دلتنگ و ناآرام هستم. افسردگی فصلی نیست. من همیشه در طول سال به نوعی افسرده هستم. چیزی متفاوت با افسردگی است. شاید درد ناشی از سنگینی و دشواریِ روبه رو شدن با واقعیات تلخ زندگی باشد. واقعیت هایی که دیر یا زود باید پذیرفت اگر نه نمی توان ادامه داد. اگر نه روح انسان خواهد شکست ... به قول شاملو:

کاش هنوز

             به بی خبری

                             قطره ای بودم پاک

از نَمباری

             به کوهپایه ای

نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بیداد

سرگشته موجِ بی مایه ای

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت 20:36  توسط کلاغ  | 

...

 

"خودم می دانم آنچه مرا از کار بازمی دارد، نداشتن روحیه خوب است. گاهی دلتنگی مرا می گیرد... یک جور دلواپسی که هرگونه تلاشی را بی ثمر جلوه می دهد."

سهراب سپهری   

پ.ن. نزدیک به یک ساعت است که جلوی مانیتور نشسته ام و چند بار هم رفتم جلوی قفسه کتاب ها، تا شاید چیزی برای نوشتن بیابم. اما اصلا مغزم کار نمی کند، در عین حال دلم می خواهد بنویسم تا سبک شوم، برایم مهم نیست که چه چیز بنویسم، دلم می خواهد بنویسم تا فقط احساس کنم که شنیده می شوم! بغضی در گلویم گیر کرده، نه پایین می رود و  نه گریه ام می گیرد. یک حس خفگی ممتد گریبان گیرم شده...

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 23:42  توسط کلاغ  | 

پاییز

 

فصل پاییز را بی نهایت دوست می دارم:

 

 

        

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 19:11  توسط کلاغ  | 

سقوط

 

راستش بر ماسه های مرطوب این ساحل

ما هبوط نه 

که سقوط کردیم

و هیچ عکاسی از آن صحنۀ بی تاریخ

عکسی برنداشت

   "عباس صفاری"                                                

    

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 18:32  توسط کلاغ  | 

دلتنگی

 

" پشت پنجره ایستاده ام و یاد کسانی در خیالم جان می گیرد که دلم برایشان تنگ شده است.

با آنها برای دیدن درخت از پنجره به بیرون خم می شوم، ولی وقتی قد راست می کنم، باز تنهای تنها می مانم... "

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 18:47  توسط کلاغ  | 

خانه سالمندان

 

"در راهروهای خانه سالمندان، انسان ها ساعت ها چشم به راه مرگ یا فرا رسیدن وقت غذا به سر می برند.

زندگی شان مثل پرنده ای که روی شاخه های در هم شکستۀ درختی لانه اش را جستجو می کند، بال می زند.

تکه پاره های دلهره، خواست های ناچیز، چند تا اسم خاص. سالمندان سخنان پراکنده خودشان را هم مثل دیگر چیزها تحمل می کنند. جواب هایشان هم هیچ ربطی با سوالاتی که از آنها می شود ندارد.

سالمندان دوست دارند دستی را که به سویشان دراز می شود، بفشارند و آن را مدت ها در میان دست هایشان نگه دارند و باز هم آن دست را بفشارند. این زبان برای ایجاد رابطه، زبانی بی نقص است. "

حضور ناب - کریستین بوبن   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 18:43  توسط کلاغ  | 

مبارزه

 

 "موجودات ضعیف در زندگی هرگز نه دچار شکست می گردند و نه پیروز می شوند. آنها مانند سایه ای بی تاثیر می آیند و می روند. تنها موجوداتی تاثیر گذارند که می جنگند تا شکست بخورند و محو شوند یا پیروز گردنند و به اوج برسند!"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 16:52  توسط کلاغ  | 

...

 

در بیست سالگی خود را به مسائل غیر منطقی و بی قاعده زندگی عادت دادم

انیشتن                                

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 16:45  توسط کلاغ  | 

داستانهایی از زندگانی امیرکبیر:حکومت به شما دادن، چراغ دم باد نهادن است

 

پس از آنکه میرزا تقی خان به صدارت رسید، دوستان و آشنایان سابق وی به امید رسیدن به پُست و مقام نزد وی رفتند؛ اما از آنجا که ملاک و ضابطۀ امیر کبیر کاردانی و لیاقت اشخاص بود، به افراد بی کفایت و متملق و چاپلوس کاری رجوع نکرد. محمد حسن خان اعتمادالسلطنه در کتاب صدر التواریخ خود چنین حکایت می کند:

" یکی از سرتیپان که در سوابق ایام با امیر نظام طریق مصادقت (دوستی) داشت، چون شنید که رفیق دیرین به صدارت رسیده است به امید او از تبریز به طرف تهران آمد و چنان پنداشت که با آنهمه یک جهتی و دوستداری هایی که با امیر داشته است، به حکومت های بزرگ خواهد رسید. به این امیدواری وارد شد. امیر با آنکه مقتضی شان صدارت نبود، از او نهایت پذیرایی به عمل آورد و بر احترامش افزود و هر روز نزد خود جایش داد.

سرتیپ مدتی ماند و دید که امیر به خیال آن نیست که این رفیق را حکومتی دهد. روزی تمنای حکومت نمود و از ارادت های سابق زبان گشود. امیر بخندید و گفت: حکومت به شما دادن، چراغ دم باد نهادن است. به خاطر داری که در تبریز برای مواجب خود تیولی داشتی (یعنی برای گذراندن زندگی ملکی داشتی) و هر روز در نگاهداری آن عاجز بودی و نمی توانستی نظمی در آنجا بدهی که خود و ما را آسوده بگذاری؟ با آنکه کمال تقویت (طرفداری) از تو کردم،  باز هم رعایای تیولت متفرق بودند و عارض می شدند ( شکایت می کردند). با این حالت، هرگز به شما حکومت نخواهم داد و هیچ کاری به تو نخواهم سپرد؛ ولی به ملاحظه آن دوستداری ها هر چه بخواهی به شما دستی می دهم و نهایت رعایت را خواهم کرد.

  به نقل از کتاب داستان هایی از زندگانی امیر کبیر    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 13:21  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats