تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

گریه

 

به قول دوستی امروز جنون برم داشت، دم غروب با یک کیف سنگین و دستِ پر از کتاب تصمیم گرفتم که قدم بزنم! تنهایی..........

احتمال اینکه باران بگیرد خیلی زیاد بود و به قول مادربزرگم آسمان دلش پر بود. اگر باران می بارید همه کتاب هایی که دستم بود خیس می شد. اما تهِ دلم می خواستم که باران ببارد. گاهی اوقات دلم می خواهد که گریه کنم اما پیش خودم حس می کنم اگر به خاطر چنین موضوع احمقانه ای گریه کنم غرورم می شکند. این طور مواقع یا دوست دارم بروم حمام، زیر دوش آب یا اگر بشود بروم زیر باران و اشک بریزم. این جوری خودم هم اشک های خودم را نمی بینم ...

امشب که باران نیامد و من فقط قدم زدم بی هدف...

خلاصه که به قول زنده یاد حسین پناهی امشب هم گذشت و کسی ما را نکشت!

 

     

پ.ن. یادت میاد پریسا، یک بار با هم خل بازیمون گل کرد و  زیر یک رگبار شدید انقدر راه رفتیم که موش آب کشیده شدیم؟ چقدر خندیدم و حس کردیم که مثلا خیلی متفاوت و با حال هستیم... یادش به خیر.

پ.ن. ۲. من اگر چه هر شب از این خاطرات غمگینانه ام می نویسم، اما نگران نباشید، حالم خوبِ خوب است و مثل یک بچه خوب می روم سر کار و درس هایم را می خوانم و ... . خلاصه عین بچه آدم زندگی می کنم و این حرف هایی که این جا می نویسم یک بخش خیلی خیلی کوچک از وجودم است که خودم هم خیلی اوقات به فراموشی می سپارمش. به قول زنده یاد  امین پور :

رفتار من عادی است ...

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم...

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی می کند

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

                                      هوایی می کند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 21:47  توسط کلاغ  | 

فراموشی


گاهی فراموشی تنها راه حل التیام بخشیدن به یک زخم است
اما فراموش کردن اصلا اختیاری نیست
به ویژه وقتی که گویی همه کائنات دست به دست هم داده اند که تو فراموش نکنی
دلم می خواهد یک مدت از این شهر بروم
بیش از هر چیز نیاز دارم در یک محیط جدید و در بین افرادی قرار بگیرم که اصلا من را نمی شناسند
شاید این طوری بتوانم گذشته و خودم را فراموش کنم و بتوانم یک خودِ جدیدی بسازم
اما می دانم که این فقط در حد یک آرزو است و من در حال حاضر جرات رها کردن زندگی تثبیت شده فعلیم را ندارم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 12:10  توسط کلاغ  | 

ترس

 

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم...

 

"فروغ"                                                         

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 20:57  توسط کلاغ  | 

محیط زیست و پرینت گرفتن

 

چند روز پیش سرِکار، هنگام پرینت گرفتن، همکارم بهم تذکر داد که بهتر است پشت و رو پرینت بگیرم. گفتم آن طوری، گیج می شوم و برایم سخت است. همکارم خیلی دوستانه تذکر دادند که گذشته از هزینه های مادی، این کاغذها زمانی درخت بوده اند و شما می توانید با شماره زدن صفحه ها و پشت و رو پرینت گرفتن، کلی در مصرف کاغذ صرفه جویی کنید و به نوعی تلاش کنید درختان کمتری قطع شوند.

وقتی به حرف های همکارم فکر کردم، دیدم که واقعا چقدر حرفشان درست است. اگر کمی توجه داشته باشیم می توانیم بدون تحمل هیچ گونه سختی، به میزان زیادی در مصرف کاغد صرفه جویی کنیم و به طور کلی مانع اتلاف انرژی شویم.

همکارم می گفت خیلی از پرینتر ها هستند که قابلیت پشت و رو پرینت گرفتن را ندارند. ایشان می گفتند به عنوان یکی از سیاست های حمایت از محیط زیست می توان دستگاه های پرینتر با قابلیت مزبور را شامل تخفیف های مالیاتی قرار داد تا تولیدکنندگان تمایل بیشتری به تولید این نوع پرینتر داشته باشند.

به نظر من در کشور ما در رابطه با محیط زیست مسئله چندان ضعف قوانین حمایتی نیست بلکه فقدان فرهنگ حفاظت از محیط زیست است. به طور کلی این مسئله باید از دوران کودکی و در مدرسه به عنوان یک ارزش به کودکان آموزش داده شود. حفاظت از محیط زیست در یک سطح نیاز به مقررات گذاری و تضمین و حمایت حقوقی دارد اما مهم تر و اثر گذارتر، درونی شدن این فرهنگ در وجدان جمعی اجتماع است.

خلاصه این که اگر کارتان به نوعی است که با پرینت و کاغذ خیلی سر و کار دارید، کمی به این مسئله دقت کنید و ببینید با کمی تلاش چقدر می توان در مصرف کاغذ صرفه جویی کرد و در نتیجه از درختان و محیط زیست حمایت کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 20:54  توسط کلاغ  | 

...


می پرسه چطوری؟ با هزار جون کندن سعی می کنم لبخند بزنم و بگم که خوبم. اما چشمام اشک آلود می شن. می گه چیزی شده؟ می گم به فصل پاییز آلرژی دارم. می گه آنتی هیستامین بخور خوب میشی...
می دونم که تقصیری نداره... می دونم که نمی شه فرق بین اشک ناشی از غم و اشک ناشی از حساسیت رو فهمید... اما ای کاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 23:15  توسط کلاغ  | 

از غزلیات شمس

 

من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان        

این دزدِ ما خود دزد را چون می بدزدد از میان؟

خواهند از سلطان امان، چون دزد افزونی کند

دزدی چو سلطان می کند، پس از کجا خواهند امان؟

         .....................................................

دل چه خورده است، عجب، دوش که من مخمورم؟

یا نمکدانِ که دیده ست که من در شورم؟

هر چه امروز بریزم، شکنم، تاوان نیست

هر چه امروز بگویم، بکنم، معذورم

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 22:41  توسط کلاغ  | 

خودکشی

 

باید بمیرم بی آنکه کسی بداند

قطره ای خون بر گوشه دهانم.

آنهایی که مرا نمی شناسند

خواهند گفت:

"عاشق بود بی شک."

آنهایی که می شناسند:

" خوب شد، بیچاره خیلی عذاب می کشید"

اما دلیل واقعی نه آن بود، نه این.

 

"اورهان ولی"

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 20:2  توسط کلاغ  | 

زندگی

 

" ...زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم. پس نخستین کاری که باید کرد این است که دقیقا آنچه را که می خواهی درخواست کنی. اگر تقاضای تو مبهم باشد، آنچه به دست می آوری همانقدر درهم و برهم خواهد بود. اگر حداقل را بخواهی، حداقل را به دست خواهی آورد... زندگی می خواهد بداند که دقیقا از آن چه می خواهید. اگر چیزی نخواهید، چیزی به دست نخواهید آورد.

زندگی دقیقا همان گونه است که تصویرش می کنی. هر چیز که برایت پیش می آید، محصول اندیشه های توست. پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی... "

حکایت دولت و فرزانگی - مارک فیشر

من تا حد زیادی به این حرف ها اعتقاد دارم، آدم باید هدفش را در زندگی مشخص کند، هر چیزی به نظر من می تواند برای  انسان هدف باشد و مهم این است که به انسان رضایت خاطر بدهد. مشکل من این روزها حقیقتا این است که هدفم را پیدا نمی کنم، به هیچ وجه از زندگی لذت نمی برم و نمی توانم راه خودم را پیدا کنم، راه لذت بردن از زندگی و راه رسیدن به ارضای خاطر. این سردرگمی به شدت آزارم میدهد، به ویژه وقتی کم کم تمام اطرافیان آدم راه خودشان و هدفشان را پیدا می کنند، آدم بیشتر دچار دلهره و اضطراب می شود. خیلی ها می گویند که این یک دوره است که پشت سر می گذاری و بالاخره راه خودت را پیدا می کنی. اما من خسته شدم از طولانی شدن این دوره، هر روز سردرگم تر می شوم و بدتر از همه این که احساس می کنم به شدت خودم را سپردم به جریان زندگی و به هر طرف که آب من را می برد حرکت می کنم و هیچ مقصد مشخصی ندارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 19:56  توسط کلاغ  | 

رمان چهره پنهان عشق - سیامک گلشیری

 

انتشارات مروارید به زودی رمان "چهره پنهان عشق" نوشته سیامک گلشیری را منتشر می کند. روزآنلاین فصل اول کتاب را روی سایت گذاشته. می توانید بخوانید و بعد تصمیم بگیرید که رمان را بخرید یا نه. من که از فصل اول خوشم آمد، گاهی رمان های روان و راحت خیلی می چسبد. من تا به حال چیزی از سیامک گلشیری نخواندم، اما شاید  یکی از رمان هاییش را که چاپ شده بخوانم. از توصیف داستان هایش در روزآنلاین خوشم آمد:‏بيشتر داستانهاي گلشيري در ايران معاصر و به ويژه تهران معاصر اتفاق مي افتند و با نگاه کاملا رئاليستي به ‏انسان معاصر و رابطه اش با جامعه معاصر مي پردازند. ‏

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 23:3  توسط کلاغ  | 

 

غبار نیلی شب ها راهم می گرفت

و غریو ریگ روان خوابم می ربود.

چه رویاها که پاره نشد!

و چه نزدیک ها که دور نرفت!

و من بر رشته صدایی ره سپردم

که پایانش در تو بود.

آمدم تا تو را بویم،

و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم.

                                                              "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 11:55  توسط کلاغ  | 

 

ببین، همیشه خراشی است روی صورت احساس.

همیشه، چیزی، انگار هوشیاری خواب،

به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت

و روی شانۀ ما دست می گذارد

و ما حرارت انگشت های روشن او را

بسان سم گوارایی                                                                        

کنار حادثه سر می کشیم.

                                                            "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 11:51  توسط کلاغ  | 

رنجیدگی

 

خسته ام خیلی زیاد، بیشتر از دست خودم، گاهی هم از دست اطرافیانم، وقتی یک نفر برای آدم خیلی عزیزه و در عین حال آدم از دستش دلگیره، یک حس متناقض آزار دهنده، انسان را رنج میده و هی ذهن را می گزه... خسته ام... خیلی زیاد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 21:30  توسط کلاغ  | 

روشنگری چیست؟

 

مطلبی که در ادامه می آید خلاصه ای است  کوتاه از مطلب "روشنگری چیست؟" نوشته محمدرضا نیکفر؛ که در آخرین شماره مجله نگاه نو چاپ شده:

" عصر جدید با شهامت پرسیدن و نقد کردن و طرح نو درافکندن آغاز می شود. آن نوخواهی را که با اراده به طرح خردورزانه و آگاهانه جهان، جایگاه انسان در آن و تلاش برای نیک سامانی آن همراه است، روشنگری می نامیم. روشنگری به گفته یورگن هابرماس، یک پروژه ناتمام است. تلاش برای پیشبرد آن ادامه دارد. این تلاش از قرن هجدهم آغاز شده است.

ایمانوئل کانت نوشتۀ کوتاه و پرآوازه ای دارد به نام "در پاسخ به پرسش روشنگری چیست؟". با خواندن صفحۀ آغازین این نوشته، دورۀ قدیم را دوره ای می یابیم که انسان در آن شجاعت ندارد خود نیروی فهم خویش را به کار گیرد. او به مثابه فرد نابالغی است که قیمی برایش تعیین کرده اند تا به جای او فکر کند و تصمیم بگیرد. به نظر کانت این "تن آسایی و ترسویی است که سبب می شود بخش بزرگی از آدمیان با آنکه طبیعت آنان را دیرگاه است به بلوغ رسانیده و از هدایت غیر رهایی بخشیده، با رغبت همۀ عمر نابالغ بمانند...". کانت در توضیح این نظرش که نابالغی از آسودگی خواهی برمیخیزد، می گوید: "تا کتابی است که برایم اسباب فهم است، تا کشیش غمگساری هست که در حکم وجدان من است و تا پزشکی هست که می گوید چه باید خورد و چه نباید خورد و ...، دیگر چرا خود را به زحمت اندازم؟"

دعوت به روشنگری دعوت به شجاعت است برای اندیشیدن و کاربرد عقل در امور همگانی. آنچه برای اولیا وحشت انگیز است نه کاربرد ساده عقل، بلکه کاربرد آن در امور همگانی است. در زمان کانت با این کار مخالفت می کردند امروز نیز می کنند.

روشنگری نخست یک بینش و منش بود و سپس عنوان یک دوره تاریخی شد. از این عنوان اکنون برای مشخص کردن دوره های تاریخی دیگری جز سده هجدهم نیز اسفاده می شود.

بینش روشنگری بینش انتقادی است. سویۀ مهمی از انتقاد روشنگرانه، انتقاد از آیین های کهن است. یک سویه از مقابلۀ روشنگرانه با آیین ها، دفاع از خرد و دانش در برابر خرافه و باورهای غلط سنتی بود.

روند روشنگری را هم حرکتی عمومی یعنی در کل اجتماع در نظر می گیرند و هم در حوزه ای معین. مثلا  در ایران روشنگری در حوزه پزشکی با اقبال زیادی مواجه شده است. اما روشنگری در رابطه دو جنس به کندی پیش می رود، چون در این حوزه یکی از دیرپاترین و سخت جان ترین شکل های سلطه برقرار است.

کانت روشنگری را بیداری از خواب غفلتی تعبیر می کند که انسان به تقصیر خود در آن فرو می رود. او در دورۀ غفلت به جای فکر کردن توکل می کند.

روشنگر به لحاظ بینشی خردورز و انتقادی و به لحاظ منشی استقلال جو و آزادی خواه است.

شرط نخست روشنگری کنار گذاشتن پیشداوری ها و جزمیات سنتی است. روشنگری آن تلاش تاریخی است که حاصل آ روشن نگری افراد به خود، اطرافیان، جامعه و به جهان است. روشنگر می پرسد: چرا چنین است؟ او به پاسخ هایی از نوع "همواره چنین بوده است"؟، "مقدر است که چنین باشد"، "در کتاب چنین آمده است" و " فطرت ما چنین ایجاب می کند" خرسند نمی شود.

شاخص روشن گری نه تصاحب حقیقت، بلکه جست و جوی حقیقت است.

پرسش های روشنگرانه در حوزه های مختلف:

- حوزه الهیات، دین و تشکیلات دینی: سرچشمه این تصورها، آیین ها و سازمان ها چیست؟ چه نقش اجتماعی ایفا کرده اند؟ محتوای معرفتیشان چه بوده است و اینک چیست؟

- حوزه امور جنسی: سکسوآلیته چیست، باید - نباید های این حوزه از کجا آمده اند، چه سیر تاریخی داشته اند و چه ربطی به دیگر امر و نهی های اجتماعی داشته اند؟

- حوزه اجتماعی: نظم موجود از کجا آمده است؟ بایستی چنین باشد؟

- حوزه امور سیاسی: مبنای قدرت سیاسی چیست؟ نظم بهینه سیاسی کدام است؟

- حوزه انسان شناسی: آیا انسان سرشت ثابتی دارد؟ آیا ذاتا نیک یا ذاتا شرور است؟ آیا آزاد است؟ آیا مقرر است در نابرابری بزید؟

- حوزه ارزش ها: انسان، ارزش ها و باورهای راهنمایش را از کجا می آورد؟ آیا این ارزش ها ثابت اند؟

- حوزه موقعیت زیستی انسان: به دنیا آمدن چیست؟ مرگ چیست؟ انسان تا کجا جزئی از طبیعت است و چرا و چگونه از دیگر موجودهای زنده متمایز می شود؟

- حوزه تقدیر و تاریخ: آیا مقدر است که همواره خشونت ورزیم و خشونت بینیم؟ آیا مقدر است که تاریخ را، آنگونه که بوده است، ادامه دهیم؟ چگونه می توانیم سرنوشت خود را تغییر دهیم؟

روشن گری منتقد پیش داوری های جزمی است. جزمی ( دگماتیک) صفت آن باوری است که ما با تعصب از آن پیروی می کنیم و حاضر نیستیم چیزی متفاوت با آن بشنویم.

دو چیز پادزهر جزم باوری هستند: یکی آگاهی به این که مفهومها و ارزش ها متغیراند، دارای تاریخ اند و دوم اینکه هر موضوعی را همواره می توان به شکل های مختلفی بررسید.

موضوع در دعوت به روشن نگری نه گرویدن به شکاکیتی بنیادین و فراگیر، بلکه داشتن آمادگی ذهنی برای آن است که چون مثلا متنی را می خوانیم فقط به این نیندیشیم که با دیدگاه من چه زاویه ای دارد، بلکه بکوشیم دریابیم چه می گوید، داده هایش را از کجا آورده است و چگونه استدلال کرده است."

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 21:18  توسط کلاغ  | 

معرفی مجله


شماره 75 مجله نگاه نو منتشر شد. بخش چهره های این  شمارۀ مجله به مهدی  سحابی  اختصاص دارد.


فهرست مطالب این شماره به شرح زیر است:


انديشه و فرهنگ

 

روشنگري چيست؟

محمدرضا نيكفر

 

ارنست كاسيرر: فيلسوف فرهنگ

يدالله موقن

 

ديدگاهها و تحليلها

 

ملاحظاتي اخلاقي درباره سلاحهاي هسته‌اي

 آرش نراقي

 

بخت و تقدير در فرهنگ ايراني

مهدي فريور محسني

 

تاريخ معاصر ايران

 

اولين شب كودتا

كيوان سپهر

 

افسانه‌هاي نبرد استالين‌گراد

 آناولف ـ پووِسكا/ دكتر روشن وزيري

 

چهره‌ها: مهدي سحابي

 

كتاب‌شناسي مهدي سحابي

 

كارنامه درخشان مهدي سحابي

علي‌اصغر حدّاد

 

دست مريزاد آقاي سحابي

عباس مخبر

 

پالت مهدي سحابي رنگ تيره ندارد

ابراهيم حقيقي

 

ترجمه: فروتنانه‌ترين كار دنيا (مصاحبه)

 

ترجمه‌هاي فارسي مادام بواري

 

مهدي سحابي و در جستجوي زمان از دست رفته

علي خزاعي‌فر

 

ادبيات و هنر

 

يك ساقه‌ علف

ري‌برادبري/ پرويز دوائي

 

گفت‌وگوي شبانه با آدمي حقير

فردريش دورنمات/ علي اميني نجفي

 

شعر امروز ايران:

مجيد اجرايي، علي خادمي، سيدرضا علوي، حسين فرخي، ليلا كردبچه، دومان ملكي،‌ آرش نصرت‌‌الهي

 

سه شعر از ويليام باتلرييتس

رضا رضائي

 

كتاب و نقد كتاب

 

حافظ به روايت عباس كيارستمي

داريوش آشوري

 

دو ساعت پس از مردن هنوز زنده بود

سعيد باستاني

 

تازه‌هاي كتاب

مهشيد جعفري

 

خبر، رويداد، نامه

 

او نابغه بود؛ من نيستم!

وودي آلن/ پيمان دوستدار

 

صحنه‌هايي از كارنامه فيلم‌سازي كه زيادي تحسين شد

جاناتان رُزنبام/ پيمان دوستدار

 

آنتونيوني : بدعت در گرامر سينما

عبدي كلانتري

 

خبرسازان

 

نوبل ادبيات نصيبِ يك كرمانشاهي!

مينو مشيري

 

جايزه‌ صلح نوبل

فرهاد عميدي


+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 17:11  توسط کلاغ  | 

فلق

ای صبح!

ای بشارت فریاد!

امشب، خروس را

در آستانِ آمدنت

سر بریده اند!

" ه. الف . سایه "                                              

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 0:26  توسط کلاغ  | 

...

 

وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.

وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا

با دستمال تیرۀ قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم. باید. باید. باید.

دیوانه وار دوست بدارم.

                                                                                   

                                                                                  "فروغ"                                                       

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 0:24  توسط کلاغ  | 

بهترین توصیف از خصوصی ساز در ایران- به روایت ابراهیم نبوی

به نقل از روزآنلاین:

"غلامرضا کرد زنگنه، رئیس سازمان خصوصی سازی کشور گفت: « ایران امسال با گسترش ‏واگذاری بسیاری از فعالیت های دولتی به بخش خصوصی، مقام نخست خصوصی سازی را در ‏دنیا به دست می آورد.» وی اعلام کرد که دولت در سال آینده موارد زیر را خصوصی می کند:‏
اول: تصمیم گیری در مورد بودجه و سیاست خارجی و اقتصاد خصوصی شده و رئیس جمهور ‏خودش در زمان بین سفرها آنها را بطور خصوصی انجام می دهد.‏
دوم: برای گسترش اصل 44 به اصل 4444 دولت برگزاری انتخابات را بطور خصوصی انجام ‏می دهد که امیدواریم بخش خصوصی رئیس جمهور وقتی تمایل پیدا کرد، هم در مورد انتخاب ‏کنندگان و هم در مورد انتخاب شوندگان بخش خصوصی تصمیم بگیرد، که در این مورد با کلیه ‏فقها و حقوقدانان بخش خصوصی هماهنگی های کامل شده است.‏
سوم: قرار است از سال آینده تصمیم گیری و انتشار مطبوعات توسط بخش خصوصی وزیر ‏ارشاد که یکی از مطمئن ترین بخش های خصوصی فرهنگی است انجام شده و بخش خصوصی ‏کیهان نیز در اجرای مفاد اصل 44 در این مورد نقش مهمی ایفا کند.‏
چهارم: از سال آینده، قوه قضائیه به بخش خصوصی فاضی مرتضوی سپرده می شود که در عین ‏حال هم استقلال قاضی و هم اصل 44 همزمان اجرا شود.‏
وی توضیح داد که دولت در حال بررسی سایر موارد برای خصوصی تر شدن دولت است و این ‏موارد بعدا اعلام می شود.‏"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 19:58  توسط کلاغ  | 

...

 

گاهی وقت ها به این نتیجه می رسم که بر خلاف نظر سهراب سپهری که می گوید "زندگی رسم خوشایندی ست"، نه تنها زندگی رسم خوشایندی نیست، که مثل سربازی، اجباریست!!! هرچند گاهی افراد از سربازی هم خاطرات خوش دارند و دوستان خوبی هم پیدا می کنند و ... اما به هر حال اجباری ست و کمتر فردی به میل خودش حاضر می شود به سربازی برود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 17:15  توسط کلاغ  | 

مملکت گل و بلبل!!!

 

از آنجا که تمام خودرو های تولید داخل بهترین کیفیت را دارند و از نظر ترافیک و این جور حرف ها هم در ایران هیچ مشکلی نداریم، و باز با توجه به این که شهر بم کاملا بازسازی شده و اهالی بم هیچ مشکلی ندارند، فقط جای اقدامات زیر در ایران خالی بود:

ايران، مالزي و تركيه به طور مشترك خودروي اسلامي توليد مي‌كنند:

مدير كل شركت خودروي پروتون مالزي كه اخيرا به تهران سفر كرده است گفت: «خودروي اسلامي كه به ابتكار ايران ساخته مي‌شود به بازارهاي جهاني عرضه خواهد شد

سيدزين‌العابدين سيدمحمد طاهر افزود: «اين خودرو مجهز به جايگاهي براي حفظ كتاب مقدس مسلمانان «قرآن»، قبله نما و لباس نماز خواهد بود.»وي با اشاره به اين كه ايران قصد دارد با اين اقدام يك خودروي اسلامي را معرفي كند، از ذكر جزييات بيش‌تر در اين زمينه خودداري کرد.

 

این چادر هم در دانشگاه شهید بهشتی بر پا شده برای جذب کمک های نقدی و نیروی تخصصی جهت بازسازی عتبات عالیات ( ویژه کاظمین) :

 

جمع آوری کمک برای بازسازی عتبات عالیات!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 14:15  توسط کلاغ  | 

از دفتر پرسش ها

 

کجا می توانی ناقوسی بیابی

که در رویاهایت به صدا درآید؟

...

یک کرگدن چقدر دوام می آورد

پس از اینکه دل رحم شد؟

...

چه چیز بیشتر سنگینی می کند بر کمر

اندوه یا خاطره؟

پابلو نرودا         

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 1:11  توسط کلاغ  | 

مثبت بودن

 

امروز به این نتیجه رسیدم که نه تنها برای خودم و دیگران انسان مفیدی نیستم که سرشار از سیگنال های منفی هم هستم. این روزها تجربه برخورد با افرادی را دارم که همیشه لبخند می زنند، شاد هستند و واقعا اصلا نمی بینم که غر بزنند. از خودم خجالت می کشم. فکر می کنم کم ترین وظیفه ما در مقابل دیگران  این است که غم ها و احساسات منفی خودمان را به آنها منتقل نکنیم. می خواهم تلاش کنم که مثبت باشم حتی اگر فقط در ظاهر. می خواهم دیگر غر نزنم. حداقل اگر انرژی مثبت به اطرافیانم نمیدهم سرشار از انرژی منفی هم نباشم. ( البته این وبلاگ از این قاعده استثناست! )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 21:0  توسط کلاغ  | 

خدا

 

" بشر همانا یکی از خطاهای خداست؟ یا خدا همانا یکی از خطاهای بشر؟ "

غروب بت ها - نیچه - ترجمه داریوش آشوری        

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 18:43  توسط کلاغ  | 

گذشته

 

"... چون دیگر آینده ای ندارند، از گذشته حرف می زنند. وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد، برمی گردیم و راهی را که دویده ایم اندازه می گیریم..."

از کتاب میرا- اثر کریستوفر فرانک      

     

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 18:40  توسط کلاغ  | 

معضلی به نام جلسه!

 

از بد ِ حادثه و به اقتضای کار، این روزها چند بار در جلسات کاری و برنامه ریزیِ شرکتی که در آن شاغل هستم حضور داشتم. و این باعث شد که بفهمم چرا اکثر مدیران ایرانی و به ویژه مدیران دولتی چندان پیشرفت نمی کنند. در ایران فرهنگ شرکت در جلسه اصلا وجود ندارد. جلسات بیشترین وقت را از افراد می گیرند و کم ترین بازده را دارند.

 در رابطه با آداب شرکت در جلسه چند نکته به نظرم می رسد که هرچند بسیار بدیهی و ابتدایی هستند اما چندان رعایت نمی شوند:

۱. رعایت دستور جلسه: هر جلسه ای نه تنها باید از قبل برنامه و دستور مشخص داشته باشد، بلکه حتما باید یک مدیر  هم  در طول جلسه نظارت کند تا بحث های خارج از دستور مطرح نشوند.

۲. زمان مشخصی برای صحبت کردن هر یک از حاضرین پیش بینی شود: برخی از افراد وقتی دو تا گوش پیدا می کنند می خواهند کل مسائلی را که در ذهن دارند، با ربط و بی ربط، بیان کنند. اما وقتی زمان محدود باشد و غیر قابل تمدید، فرد ملزم می شود مفید ترین مطالب را به صورت موجز بیان کند.

۳. در یک جلسه تنها مباحثی را مطرح کنید که به کل یا اکثریت حاضرین آن جلسه ارتباط پیدا می کند: مطالبی را که فقط در حوزه کاری خودتان مطرح می شود در یک جلسه انفرادی با مدیر یا همکار مربوطه مطرح کنید و وقت دیگران را نگیرید.

۴. بهتر است طول جلسه حداکثر دو ساعت و نیم باشد، جلسات طولانی تر از دو ساعت چندان کیفیت نخواهند داشت.

۵. اگر مدیر شرکت یا رئیس شرکت هستید، کل جلسه را صحبت نکنید، خودتان را ملزم به رعایت آداب جلسه بدانید و نخواهید که به جای همه حرف بزنید.

پ. ن.۱. در رابطه با حضور به موقع هم  دیگر چیزی نمی نویسم که انگار از مشکلات و معضلات ذاتی ما ایرانی هاست که باید برای هر جلسه ای حداقل نیم ساعت تاخیر داشته باشیم.

پ.ن.۲. دوستی می گفت: "تو فقط بلدی غر بزنی و مشکلت این است که تا به حال نرفتی دادگاه و دادسرا تا یک مدیر دفتر سرت داد بزند و پرتت کند بیرون. آنوقت می فهمیدی که سه ساعت و نیم نشستن در یک جلسه، چای و شیرینی خامه ای خوردن و در ضمن حقوق گرفتن، چندان هم سخت نیست." تا حدودی با این حرف موافقم! 

پ.ن.۳. اگر خیلی مزخرف نوشتم اصلا تعجب نکنید، از آدمی که یک جلسه سه ساعت و نیمه را پشت سر گذاشته باشد نمی شود بیش از این توقع داشت!

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 19:29  توسط کلاغ  | 

اجرای حکم دلارام برای دو هفته به تعویق افتاد

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 18:31  توسط کلاغ  | 

...


امروز از آن روزهاییست که زندگی تبدیل به یک خمیازۀ کِشدار شده... در حالت خواب و بیداری غوطه ورم...

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 13:18  توسط کلاغ  | 

زندگی یا عادت؟!

 

"... آنگاه غالبا فکر می کردم که اگر مجبورم می کردند در تنۀ درخت خشکی زندگانی کنم، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به گل آسمان، بالای سرم نداشته باشم، آن وقت هم کم کم عادت می کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان، و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را می گذراندم..."

بیگانه - آلبر کامو  

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 23:54  توسط کلاغ  | 

کتاب هایی که می خرم اما نمی خوانم!

 

یکی از عادت های بد من این است که خیلی از کتاب ها را فقط می خرم اما نمی خوانمشان. این عادت بد، از لذت خریدن کتاب ناشی می شود. هر وقت دلم می گیرد دوست دارم به کتاب فروشی نشر باغ سری بزنم و اگر بشود یکی دو کتاب هم بخرم.

دو روز پیش هم طبق عادت مالوف رفتم نشر باغ، البته دو تا کتاب هم لازم داشتم: "یورگن هابرماس" و "قانون، قانون گذاری و آزادی".

بین کتاب های تازه چاپ یا تجدید چاپ شده، که همیشه روی میز وسط چیده می شوند، چیزی نظرم را جلب نکرد.

از بین قفسه کتاب های قدیمی تر ۳ کتاب برداشتم، می دانم که به این زودی ها نمی خوانمشان. اما گفتم یک معرفی کوتاه در موردشان بنویسم:

توسعه در ایران ۱۳۵۷-۱۳۲۰ خاطرات: منوچهر گودرزی - خداداد فرمانفرمائیان - عبدالمجید مجیدی/ چاپ اول: ۱۳۸۱ / انتشارات گام نو / ۴۹۱ صفحه.

پشت جلد:

"این کتاب، حاصل تلاش سه تن از مهمترین دست اندر کاران برنامه ریزی در ایرانِ پیش از انقلاب است. خداداد فرمانفرمائیان، در شکل گیری و تحول مفهوم و ساختار برنامه ریزی در ایران نقش محوری ایفا کرد. او به مدت هشت سال، قائم مقام و رئیس بانک مرکزی بود. سپس از اواسط برنامۀ چهارم به سازمان برنامه و بودجه رفت و در آغاز برنامه پنجم به علت اختلاف با هویدا استعفا داد.

منوچهر گودرزی، از اولین جوانان تحصیل کرده در خارج از کشور بود که پس از بازگشت به ایران به دعوت ابوالحسن ابتهاج به سازمان برنامه پیوست و مسئولیت نوسازی تشکیلات و سپس مدیریت امور اجتماعی و شهر سازی سازمان به او محول شد.

عبدالمجید مجیدی نیز بخش بزرگی از مسئولیت اداری خود را در سازمان برنامه گذراند و تجدید نظر برنامه پنجم و تدوین برنامه ششم مستقیما زیر نظر او صورت گرفت."

* این کتاب برای خودم یعنی برای  پایان نامه ام، حتما مفید است و باید بخوانمش. پس بعدا بیشتر در موردش خواهم نوشت.

حقیقت ها و آزادی / رِمون پولن / ترجمۀ عباس باقری / چاپ اول: ۱۳۸۰ / نشر نی / ۱۱۵ صفحه.

پشت جلد:

" آزادی بیان، اساسی ترین شکل آزادی است. هر جا که این آزادی با حقیقت و خطا یا حق و باطل روبه رو شود بر روابط انسان ها و زندگانی مشترک آنها، اثر می گذارد. جایگاه آزادی بیان را باید در ارتباط آن با حقیقت و خطا تعیین کرد. اما نباید از یاد برد که حقیقت یگانه وجود ندارد بلکه به شمار قلمروهای متعدد اندیشه، انواع حقیقت ها وجود دارند. از این دیدگاه، آزادی بیان از قید کلیت و ضرورت رهایی می یابد، تعصب های کنار می رود، تساهل، که لازمۀ آزادی بیان است، مشروعیت پیدا می کند، ضمن آن که حقوق و حدود آن در هر زمینه ای معلوم و موجه می شود.

رِمون پولن، استاد ممتاز فلسفه اخلاق و سیاست در دانشگاه سوربن، حقیقت های گوناگون را با این دید مورد پژوهش قرار می دهد و رابطۀ آنها را با آزادی بیان فیلسوفانه بررسی می کند."

آشنایی با فلسفه علم / نویسندگان: کریس هورمز - امریس وستاکوت / ترجمۀ عاطفه خیاطی / چاپ اول: ۱۳۸۱ / نشر سراج / ۷۶ صفحه. ( از مجموعه آشنایی با فلسفه، چاپ کمبریج ۲۰۰۰)

بخشی از پشت جلد:

"این کتاب در تلاش است که با ارائه مفهومی از علم و پیشرفت علمی و نشان دادن روش های مختلف علمی که مورد مناقشه دانشمندان و فلاسفه است، این مسئله را بررسی کند که آیا علم این قدرت و اراده را دارد که معرفت بشری را به سوی حقیقت رهنمون شود."

پ. ن. دلم یک کتاب شعر خوب هم می خواست اما نتوانستم چیزی پیدا کنم.

2 تا CD موسیقی هم خریدم، اما چون چندان از هیچ کدام خوشم نیامد معرفی شان نمی کنم!

بقیه امروز هم به خودم قول دادم که دیگه توی این وبلاگ چیزی ننویسم و بشینم کتاب "قانون، قانونگذاری و آزادی" هایک، که نتوانستم پیداش کنم و مجبور شدم از دوستی قرض بگیرم، را بخوانم! ( زهی خیال باطل، دارم از خواب می میرم!)

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 15:15  توسط کلاغ  | 

سکوت

 

بسیار وقت ها

با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم

اما در همه چیزی رازی نیست

گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست

سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 22:2  توسط کلاغ  | 

ترجمۀ بد!

 

در راستای انجام تحقیق درسی، پس از کلی تلاش توانستم کتاب "یورگن هابرماس"، نوشته مایکل پیوزی و ترجمۀ احمد تدین را پیدا کنم. بعد از این که یک صبح تا ظهر با کتاب کلنجار رفتم، فهمیدم که هیچ چیز از آن نمی فهمم، واقعا ترجمه کتاب پیچیده یا بهتر بگویم بد بود. نمی دانم مترجم خودش چیزی متوجه شده بود یا نه! گفتم شاید مشکل از من باشد، قسمت هایی از کتاب را به دوستی نشان دادم، او هم نظر من را تایید کرد.  

برای مثال قسمتی از کتاب:

" به همین دلیل سودمند خواهد بود به بررسی مجدد این مطلب بپردازیم که مفهوم از خودبیگانگی در مارکسیسم کلاسیک در وضعیت معاصر چه معنایی می دهد: آیا یک نظریه بحران که شکست مشروعیت و انگیزش را به مثابۀ پیامدهای روابط قدرت نابودکنندۀ بافت اجتماعی تعامل، همبستگی، هویت و ارتباطات، تبیین می کند، هدف تبیینی مفهوم مزبور{ از خود بیگانگی} را دچار ابهام می کند یا آن را احیا می نماید؟ "

پ.ن. من هیچ شناختی از مترجم کتاب ندارم، اما با  گشتی در گوگل به این نتیجه رسیدم که کتاب زیاد ترجمه کرده از جمله : "عقلانیت و آزادی:مقالاتی از ماکس وبر و درباره ماکس وبر" که من از ترجمه آن کتاب هم چیزی نفهمیدم و آن موقع گذاشتم به حساب دشواری ِ زبان وبر. به هر حال قصد من از نوشتن این پست این بود که توصیه کنم کتاب مزبور را نخوانید.

پ.ن.۲. به هر حال ممکن است که مشکل از من بوده باشد و اگر کسی ترجمه کتاب را پسندیده و چیزی از کتاب دستگیرش شده می تواند نظر من را اصلاح کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 21:44  توسط کلاغ  | 

انتخاب شغل

 

به نظر من انتخاب شغل به ویژه برای افرادی که سایر ابعاد زندگیشان چندان توسعه یافته یا مطلوب نیست، خیلی مهم است. منظورم از سایر ابعاد این است که مثلا مجبور هستند ساعات زیادی را کار کنند و وقت چندانی برای تفریح و پرداختن به فعالیت های مورد علاقه ندارند؛ یا از نظر عاطفی و خانوادگی یک زندگی مطلوب ندارند. خوب چنین فردی احتمالا بیشتر ساعات زندگی را با کار کردن پر می کند و اگر از کارش هم لذت نبرد خیلی دردناک است.

از این حرف ها که بگذریم، انتخاب شغل برای همه افراد ،با درجه ای متفاوت، حایز اهمیت است. خوب یک مرحله قبل از انتخاب شغل، بحث انتخاب رشته مطرح می شود که تا حدی تعیین کننده شغل آتی فرد نیز هست. اما من فعلا قصد پرداختن به انتخاب رشته تحصیلی را ندارم که خودش بحث مفصلی است.

فکر می کنم انتخاب شغل مستلزم این است که فرد ابتدا تکلیف خودش را با هدفش از زندگی روشن کند. این سوال که چقدر پول و جایگاه اجتماعی برای انسان مهم است، خیلی تعیین کننده است. به ویژه در کشوری مثل ایران که واقعا سطح پرداخت ها و درآمدها خیلی متفاوت است. مثلا فکر کنید به وضعیت فعلی معلمان، فرض کنید یک معلم باید خرج خانواده و اجاره خانه را تامین کند، واقعا با حقوق ۲۵۰ هزار تومان در ماه ممکن است؟ به نظرتان در چنین شرایطی چند نفر حاضر می شوند از روی عشق و علاقه ای که به شغل معلمی دارند این شغل را انتخاب کنند و سایر فرصت هایی را که دارند کنار بگذارند. من در معلمان قدیمی تر کسانی را می بینم که فرصت های شغلی با درآمد بهتر داشته اند اما از روی علاقه، معلمی را برگزدیده اند؛ اما در نسل جدید کمتر کسی را می بینم که چنین انتخابی را فقط بر مبنای علاقه انجام داده باشد و در بیشتر مواقع شغل معلمی تنها گزینه موجود برای فرد بوده است.

بگذریم، از بحث اصلی دور شدم. قصدم از نوشتن این پست مطرح کردن این سوال بود: معیار انتخاب شغل چیست؟ همان طور که گفتم در اولین مرحله آدم باید تکلیفش را روشن کند که درآمد خوب یا نسبتا خوب، تا چه حد احساس رضایتش از  زندگی را تامین می کند. همین طور پرستیژ و جایگاه اجتماعی یک شغل چقدر برای فرد مهم است. در مرحله بعد به نظر من بحث استقلال فردی مطرح می شود. اگر استقلال از خانواده خیلی اهمیت داشته باشد، باز تصمیم فرد می تواند متفاوت باشد.

تازه بعد از پاسخ دادن به این پرسش هاست، که بحث علاقه مطرح می شود.

می دانم تمام مطالبی که نوشتم خیلی بدیهی هستند. اما دوست داشتم بنویسم چون بحث رضایت از شغل و رضایت از زندگی این روزها خیلی ذهن من را به خودش مشغول کرده.

خوب در رشته حقوق همیشه اولین گزینه ای که به ذهن متبادر می شود، وکالت و مشاوره حقوقی است. بعد هم تدریس و انجام کارهای پژوهشی. برای موفقیت در حوزه پژوهشی هم نیاز به استعداد و توانایی فردی بالا هست و هم داشتن رابطه خوب با افرادی که کارهای پژوهشی را ارجاع  می دهند.

یک زمانی دورنمایی که برای زندگیم داشتم، کار کردن حداقلی و در کنارش درس خواندن و پژوهش در حوزه های مورد علاقه خودم بود. من نمیگویم که چنین چیزی محال است اما تا حدودی شرایط جانبی هم باید فراهم باشد، به ویژه باید برنامه ریزی دقیق داشت و روحیه خوب.

آن چیزی که من این روزها در عمل تجربه می کنم این است که موفقیت در کار نیاز به وقت گذاشتن و درگیر شدن کامل دارد و هم زمان موفق شدن در رشته تحصیلی به ویژه اگر حوزه ای کاملا متفاوت با موضوع کاری باشد بسیار دشوار است. انتخاب هر گزینه موجب از دست دادن تمام یا حداقل بخشی از گزینه دیگر خواهد شد. به ویژه قرار گرفتن در محیط کار، گاهی به طور ناخواسته و اجبارا، تمام وقت فرد را به خودش اختصاص می دهد و خیلی سخت است که فرد زمان کاری را محدود کند.

دوستی می گفت اگر توقعاتت را از زندگی پایین بیاوری، می توانی بهتر به درس و حوزه مورد علاقه ات برسی. حالا که فکر می کنم می بینم شاید مشکل اصلی من این باشد که هنوز نتوانستم تکلیفم را با خودم در مورد آن پرسش های بنیادین و اولیه مشخص کنم.

پ.ن. می دانم که خیلی پراکنده و آشفته نوشتم، ببخشید، بگذارید به حساب آشفتگی ذهنی این روزهای من.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 18:52  توسط کلاغ  | 

هزیان

مریضم، سرما نخوردم اما همه بدنم درد میکنه، گردنم گرفته، شبیه آدم آهنی شدم، حال و حوصله ندارم، میگن روح سالم  در بدن سالمه، اما  من همیشه از خودم می پرسم که روح سالم در بدن سالمه یا بدن سالم از روح سالم ناشی میشه؟ شاید رابطه ای دو سویه دارند، اما آدم اول  باید کدام را درمان کنه؟ یه چیزی تو مایه های این سوال که:  توسعه اقتصادی بر توسعه سیاسی اولویت داره یا توسعه سیاسی بر توسعه اقتصادی؟

مادربزرگم دیروز بهم می گفت: " تو زندگی رو به بازی گرفتی، هیچ برنامه ای نداری.... چرا انقدر افسرده ای تو این سن و سال........  گاهی یک شاخه گل بخر بذار جلوی آینه، روحیت عوض بشه .......... گاهی دکور اتاقت را عوض کن، خودت خسته نشدی از این وضع؟"

و من از دیروز تا حالا دارم فکر می کنم که من زندگی را به بازی گرفتم یا این زندگی ِ که من را به بازی گرفته.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 21:13  توسط کلاغ  | 

سخنی از نیچه

 

آنان مثل حیوانات از کوه بالا می روند، ابله وار و عرق ریزان؛ انگار فراموش کرده بودند به آنان بگویند که بین راه هم مناظر و چشم اندازهای زیبایی هست...

(پ.ن. و این حسی است که این روزها عجیب در مورد خودم دارم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 18:59  توسط کلاغ  | 

فصلنامه "مدرسه" هم توقیف شد!

 

هر چند باید دیگه عادت کرده باشیم، اما واقعا تعجب کردم:

خبرگزاري فارس: مجوز فصلنامه تخصصي «مدرسه» به دليل چاپ مطالب الحادي و ضد اعتقادي از سوي هيئت نظارت بر مطبوعات لغو شد.

چاپ مطالب الحادی و ضد اعتقادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم سوخت، در این سرای بی کسی ِ این روزها، که یک روزنامه خوب هم نداریم و هنوز جای خالی شرق حس میشه، دلمون به مجلاتی مثل مدرسه و آیین خوش بود. عمر مدرسه که چندان نپایید برای آیین و شهروند امروز آرزوی طول عمر می کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 16:53  توسط کلاغ  | 

من برای چی می نویسم؟

 

فکر می کنم  نزدیک به یک ماه از تولد این وبلاگ میگذره. چندان احساس رضایت ندارم از نوشته هام. در جذب مخاطب هم که موفق نبودم. هی با خودم فکر می کنم که برای چی می نویسم؟  می خوام که چی بنویسم، چی بگم اینجا؟ قبلا هم گفتم خیلی دوست داشتم می تونستم  یک وبلاگ حقوقی خوب راه بندازم، با یک نگاه تحلیلی- حقوقی به مسایل روز. اما فعلا از پس چنین کاری بر نمی یام. گاهی مطالبی را که خودم می خوانم ایجا هم میارم، اما نوشتن تو این وبلاگ بیشتر وسیله ای است برای سبک شدن روحم یا پیدا کردن خودم شاید.

همه این مسایل توی ذهنم چرخ میزد تا این پست شراگیم را خواندم در مورد وبلاگ نویسی و حس کردم که وبلاگ من هم جزء دسته دوم قرار میگیره.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386ساعت 9:24  توسط کلاغ  | 

یعنی واقعا زندانیش می کنند؟!

 

منتظر دوستی بودم و داشتم روزنامه می خواندم : تایید نهایی حکم دلارام علی به دو سال و چهار ماه حبس.

هرچند عبارتِ تایید نهایی را خواندم اما نمی توانستم باور کنم.

دوستم میاد، عکس دلارام را بهش نشان میدم و خبر رو می گم، میگه یعنی واقعا باید بره زندان؟ می گم نمی دانم تو چه مرحله ای، خوب اگه دیگه نشه تجدید نظر کرد، آره دیگه. مکالمه همین جا قطع میشه دیگه ادامه پیدا نمی کنه. چی میشه گفت؟ شاید غیر قابل باور بودن این خبر به خاطر این باشه که دلارام دوست مشترک دوران مدرسه ما بوده. واقعا دلم نمی خواد باور کنم.

میام خانه، خبر ها را که می خوانم کم کم باورم میشه.

بارها و بارها به این مطلب پی بردم که حقوق در ایران خیلی بی معناست. خواندن آن همه قانون و ماده و اصول بنیادین  تنها باعث میشه آدم بفهمه که چه چیزهایی تو این مملکت نداریم. نمی تونم بفهمم که دلارام به چه جرمی باید به دوسال و چهار ماه زندان محکوم بشه. و چقدر آدم های دیگه ای مثل دلارام داریم که ... وقتی به این موضوعات فکر می کنم پشتم یخ میکنه. چند نفر دیگه مثل دلارام انقدر راحت با زندگیشون بازی میشه؟  

این پست خورشید خانم را بخوانید: ده ضربه شلاق بر پیکر ایرانی بودن ما

و مطلبی از خود دلارام: برادر من می خواهم تصور کنم ( تبرئه نیروی انتظامی و احکام سنگین برای خشونت دیدگان: چرا؟)

و وجدان هایِ بی رونق و خاموشِ قاضیان

که تنها تصویری از دغدغۀ عدالت بر آن کشیده اند

به خود بازم می نهند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 21:37  توسط کلاغ  | 

بقای انسب!

 

امروز صبح وقتی توی تاکسی نشسته بودم، آقایی آمد سوار بشه، یهو دیدیم رفت پایین! نگو دو تا از میله های جوب افتاده بوده و طرف رفته تو جوب! حالا خوشبختانه بلایی سرش نیومد. وقتی سوار شد گفت اصلا فکرش را هم نمی کردم وسط خیابان اصلی، زیر پام جوب بدون سرپوش یا میله باشه... . بعدا که به مناسبت مشاهده یک جوب عمیق و بدون سرپوش دیگه این مسئله را برای دوستی تعریف می کردم، دوستم گفت در جمهوری اسلامی به بهترین شکل تئوری بقاء انسب ( یا اصلح) اجرا میشه..... یا آدم باید بتونه از خودش مراقبت کنه یا اگه بلایی سرش آمد، آمده دیگه... حقوق شهروندی و این جور اصطلاحات هم فقط مال کتاب ها و فیلم هاست، فراموششان کنید لطفا!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 19:26  توسط کلاغ  | 

من کیم؟

 

این پرسش را روزی صد باز از خودم می پرسم؟ و امروز بیشتر به این پی بردم که خودم هم خودم را نمی شناسم. امروز وبلاگم را به دوستی که تازه با هم آشنا شدیم معرفی کردم، گفت اصلا بهت نمیاد چنین مطالبی بنویسی، اصلا بهت نمیاد که انقدر تلخ باشی.

حالا هی با خودم فکر می کنم که من کدام هستم؟ آنی که از صبح لبخند میزنه و سعی می کنه همه کارهاش را درست انجام بده و مثبت باشه یا آنی که به محض تنها شدن بغض گلوش را میگیره و حس میکنه برای هیچ کاری انگیزه نداره جز مردن...

من کیم؟... از زندگیم چی می خوام؟ چی من را خوشحال میکنه؟

این روزها کاملا به این نتیجه رسیدم که آدم برای اینکه خوشبخت باشه نیاز داره که تو زندگیش هدف داشته باشه، شاید اصلا مهم نباشه که آن هدف چیه، مهم اینه که هدفی باشه... . نظر ملکیان هم در این مورد جالبه:

« سوال: آیا لزومی دارد کل زندگی آدمی هدفی داشته باشد؟ چرا؟

اگر مراد از "لزوم" ضرورت منطقی باشد، باید گفت که هیچ لزومی ندارد که کل زندگی آدمی هدفی داشته باشد، خواه زندگی را به معنای وجود قرین حیات فردی بگیریم و خواه به معنای شیوه زیستن. زیرا زندگی بی هدف مفهومی متنافی الاجزا نیست. و اگر مراد از لزوم، ضرورت اخلاقی باشد، پاسخ این پرسش را بعضی از فیلسوفان اخلاق مثبت و برخی منفی می دانند ؛ و، به گمان من، باز، باید گفت که پاسخ منفی است...  و اگر مراد این باشد که برای سلامت روانی آدمی ضرورت دارد که کل زندگیش یک هدف داشته باشد یا نه، شاید بتوان گفت: بلی احتمالا کسانی که یک هدف بزرگ را غایت قصوای زندگی خود قرار می دهند، از لحاظ روانی، سالم تر از کسانی باشند که فاقد یک هدف بزرگ اند.» ( به نقل از کتاب مهر ماندگار)

 

و مشکل من اینه که هدفم را گم کردم، خودم را گم کردم...

 

lost

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 21:15  توسط کلاغ  | 

برای دوست

 

برای رهای عزیزم:

هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات

و در عروق چنین لحن

چه خون تازۀ محزونی!

آرزو می کنم همشه شاد و سرشار از آرامش باشی...

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آبان1386ساعت 21:0  توسط کلاغ  | 

تنهایی

و توانِ غم ناکِ تحملِ تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهاییِ عریان.

انسان

دشواریِ وظیفه است.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 22:13  توسط کلاغ  | 

مصاحبه با حجاریان

به نقل از روز آنلاین:

"انتخابات مجلس مقدمه تغييرات دولت

گفت و گو با سعيد حجاريان - پنجشنبه 10 آبان 1386 [2007.11.01]

سارا سماواتي

سعيد حجاريان در مصاحبه با روز، تغيير تركيب مجلس در انتخابات اسفندماه 86 را، زمينه ساز تغيير تركيب دولت از ‏صدر تا ذيل مي خواند. او اين تحول را مقدمه اي براي تحقق آرمان هاي دموكراسي، آزادي، توسعه در داخل، و تنش ‏زدايي و صلح در سطح بين المللي ارزيابي مي كند.‏

عضو شوراي مركزي جبهه مشاركت ايران اسلامي در عين حال پيش بيني مي كند كه عوامل متعددي از جمله قطعنامه ‏جديد شوراي امنيت سازمان ملل مي تواند تاثير دوگانه اي بر شرايط كشور و نتايج انتخابات مجلس هشتم داشته باشد.‏
متن مصاحبه سعيد حجاريان در پي مي آيد.‏

‎آقاي حجاريان شما چه تأثير و اهميتي براي انتخابات مجلس هشتم، در روند تحولات سياسي - اجتماعي ‏ايران قائل هستيد؟‎
به شرط تعويض تركيب سياسي مجلس فعلي در مجلس هشتم، اميد مي‌رود كه بتوان به آرمان‌هاي دموكراسي، آزادي، ‏توسعه، تنش‌زدايي و صلح نزديك‌تر شد؛ البته اين كار لاجرم متناظر با تغيير تركيب دولت، ‌از صدر تا ذيل نيز خواهد ‏بود.‏

‎به نظر مي رسد اقليت اصلاح طلب حاضر در مجلس هفتم بسيار خاموش تر از اقليت محافظه کاران در ‏مجلس ششم است. علت آن از نظر شما چيست؟ آيا همين امر يک ضد تبليغ براي فرستادن اصلاح طلبان به مجلس آينده ‏نيست؟‎
دليل عدم تأثيرگذاري و سكوت اقليت اصلاح‌طلب مجلس هفتم، عدم سازماندهي، عدم برخورداري از ليدر و بي‌تفاوتي ‏احزاب نسبت به اقليت مجلس هفتم است كه مورد آخر به اين برمي‌گردد كه احزاب عمده اصلاح‌طلب پيشاپيش اعلام ‏كرده بودند انتخابات مجلس هفتم را به رسميت نمي‌شناسند.‏

‎شانس اصلاح طلبان را براي ورود به مجلس هشتم چگونه مي بينيد؟‎
تا زمان برگزاري انتخابات مجلس هشتم احتمالات فراواني وجود دارد كه مي‌تواند شرايط را تغيير دهد؛ از جمله به نظر ‏من مسأله قطعنامه سوم شوراي امنيت سازمان ملل قطعاًً مي‌تواند تأثيرات دوگانه‌اي بر شرايط كشور داشته باشد.‏

‎شانس ائتلاف ميان اصولگرايان را در چه حد ارزيابي مي کنيد؟‎
اگر اصلاح‎ ‎طلبان به ائتلاف كامل برسند، آنان نيز ائتلاف‎ ‎كامل خواهند داشت و در انتخابات شرايط قطبي‎ ‎به وجود ‏خواهد آمد‎.‎

‎آيا هنوز تاکتيک فشار از پايين و چانه زني در بالا، در مجموعه سياست هاي اصلاح طلبان جاي دارد؟‏‎ ‎‎
بايد بگويم‎ ‎كه قبلاً هم از اين تاكتيك در برنامه‌هاي‎ ‎اصلاح‌طلبان استفاده نشد و هنوز راه‏‎ ‎زيادي داريم تا همه اصلاح‌طلبان ‏به اين‎ ‎شعار گردن نهند.‏

‎در ارزيابي از اين سياست، شما مي توانستيد در موردچانه زني از بالا تصميم بگيريد؛ اما روي عامل فشار ‏از پايين چگونه حساب کرده بوديد؛ چون به نظر مي رسد وجود يا عدمش از اختيار شما خارج باشد.‏‎
همان طور كه‎ ‎گفته شد اعتقاد چنداني به اين شعار ميان‎ ‎اصلاح‌طلبان وجود نداشت. حتي در قسمت چانه‌زني‎ ‎نيز دقيق ‏عمل نشد‎.‎

‎آيا فشار از پايين همان عاملي نيست که شما براي ايجاد تفوق قدرت حقيقي بر قدرت حقوقي به آن نياز داريد؟‎ ‎‎
بله، همين طور است.‏

‎امروز به نظر مي رسد خيلي بيش از هميشه افکار عمومي به ضرورت اصلاح امور و تصحيح حاکمان ‏رسيده باشد. چگونه مي توان اين مطالبه را به اراده اجتماعي يا نوعي فشار از پايين تبديل کرد؟‎
گمان مي‌كنم واقعيت‌هاي روزمره زندگي، كم‌كم جامعه را به جايي مي‌رساند كه بدون دموكراسي و صلح نمي‌توان ‏وضعيت معيشتي را نيز سامان داد و اين خود عاملي است براي تبديل نيروي اجتماعي به نيروي سياسي.‏

‎آيا شما يک تحليل طبقاتي از پايه هاي اجتماعي اصلاح طلبان، يا حتا مشارکت که شما عضو مرکزيت آن ‏هستيد، داريد؟‎
با آنكه كشور‎ ‎ما به لحاظ قشربندي اجتماعي داراي نوعي‎ ‎رگه‌هاي عمودي حامي پروري است اما به نظر‎ ‎مي‌رسد كه به ‏تدريج نشانه‌هايي از رگه‌هاي‎ ‎افقي طبقاتي نيز در حال شكل‌گيري است و‎ ‎طبعاً اصلاح طلبي، متكي بر طبقات متوسط ‏جديد‎ ‎است‎.‎

‎آيا شما افقي براي حل مشکل انرژي هسته اي، با حفظ مصالح ملي در حضور همين دولت، مي بينيد؟ چقدر ‏از نگراني غرب را در اينمورد واقعي و در حوزه دست يابي ايران به سلاح هسته اي مي بينيد؟‎
نه! وغرب تلاش مي‌كند قضيه پرونده هسته‌اي را آگرانديسمان‎ ‎كند.‏

‎شما بارها گفته ايد که ما هنوز به مطالبات انقلاب مشروطيت دست نيافته ايم؛ اگر چنين است، آيا امروز مي ‏توان از مطالباتي در حوزه حقوق بشر سخن گفت که مطالبات اين زماني هستند؟‎
‏ بله، بعضي‎ ‎از حقوق شهروندي جزء‌ مطالبات جنبش مشروطه‏‎ ‎هم بوده است. مثلاً خروج از حالت رعيتي به‎ ‎شهروندي ‏قطعاً مطالبه‌اي مشروطه‌خواهانه‎ ‎است.‏

‎آيا شما احتمال حمله محدود يا گسترده نظامي به ايران را واقعي مي بيند؟‎
بله، حتي اگر‎ ‎احتمال ضعيف باشد اما چون محتمل، ‌قوي‎ ‎است، بايد به شدت مراقب بود و دست از تحريك‎ ‎برداشت‎.‎

‎آيا نزديکي رابطه ايران با روسيه مي تواند سپري دفاعي براي ما در مقابل احتمال حمله نظامي آمريکا فراهم ‏کند؟‎
آمريكا براي‎ ‎حمله به عراق حتي از سازمان ملل و متحدان‎ ‎اروپايي‌اش اجازه نگرفت، ‌چه رسد به روسيه‎.‎

‎مناسبات ايران با افغانستان و عراق را چگونه مي بينيد و به نظر شما چه تغييراتي بايد در آن صورت ‏بگيرد؟‎
مادامي كه‎ ‎دولت‌هاي اين كشورها، روابط خود‎ ‎با ايران‎ ‎را‎ ‎كاملةالوداد مي‌دانند بايد اميدوار‎ ‎باشيم. منتها اين نكته‎ ‎را ‏فراموش نكنيم كه دولت مركزي در اين كشورها‎ ‎بسيار ضعيف است و قدرت‌هاي جهاني عملاً‎ ‎بر آن‌ها ‌قيوميت دارند‎.‎"

پ.ن. ۱. به نظر شما واقعا انتخابات مجلس و تغییر ترکیب آن می تواند تاثیر مثبتی در حرکت اصلاحات داشته باشه؟ واقعا انتخابات مجلس نقطه مناسبی برای شروع یک حرکت دوباره هست؟ من که چندان احساس نمی کنم اصلاح طلبان از گذشته درس گرفته باشند یا نقاط ضعف و قدرت خودشان را به درستی شناسایی کرده باشند. مثلا چقدر تلاش کردند تا  طبقات متوسط یا پایین جامعه را با خودشان همراه کنند یا دغدغه های آنها را بشناسند؟ واقعا نمی توانم خوشبین باشم.

پ.ن. ۲ . دوست عزیزم انقدر ایراد نگیر که به جای وبلاگ نوشتن، هی مطلب دیگران را میذارم تو وبلاگم، باور کن جز غر زدن چیزی به ذهنم نمیرسه. و انقدر سرم شلوغه که وقت خواندن هم ندارم. حالا لطفا شما تحمل بفرمایید :)

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 22:1  توسط کلاغ  | 

سخنی از نیچه

ما می پنداریم افسانه و بازی متعلق به دورانِ کودکی است: ما کوته بینان! چنانکه گویی میل داریم در سن و سالی از زندگیمان بدون افسانه و بازی سرکنیم! ما مسلما نام دیگری بر آن می نهیم و آن را به گونه ای دیگر در می یابیم. اما خودِ همین گویای آن است که دقیقا قضیه از این قرار است – زیرا حتی خود کودک هم بازی را به مثابه کارِ خود و افسانه را به مثابه حقیقت خود می داند.

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 22:7  توسط کلاغ  | 

...

 

شاید من در زندگی قبلیم خودم را کشتم و الان در آن برزخی هستم که میگن فرد بعد از خودکشی گرفتارش میشه...

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 0:9  توسط کلاغ  | 

دلم گرفته

 

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخۀ نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد.

پ.ن. نمی فهمم که واقعا چه مرگمه، اما اندازه یک دنیا بغض توی گلوم گیر کرده، از این همه سردرگمی و تنهایی خسته ام، از این که نمی دانم از زندگی چی می خوام یا شاید آن چیزی را که می خواستم به دست نیاوردم و حالا از خودم فرار می کنم... خسته ام. از آن مواقعیه که دلم می خواد یک نفر اینجا باشه که بتوانم سرم را بذارم روی شانه اش و انقدر گریه کنم که سبک بشم.......یه انسان، چیزی غیر از این کتاب ها و شعر هایی که ریخته دورم... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 21:9  توسط کلاغ  | 

حسرت همیشگی ...

من این شعر قیصر امین پور را خیلی خیلی دوست دارم و خیلی اوقات با تمام وجود این شعر را حس کردم...

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

                       وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظۀ عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

             دیر می شود!

sorrow

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 19:32  توسط کلاغ  | 

حقوق عمومی و هابرماس

امروز استاد درس حقوق عمومی در اسلام ( که قبلا در مورد درس مزبور نوشتم) مبحثی را مطرح کردند که برای هفته بعد در موردش فکر کنیم و یک صفحه بنویسیم. بخشی از مطالب کلاس را در زیر می آورم:

" به گفته هابرماس ما با سه حوزه در اجتماع انسانی مواجه هستیم:

۱- قلمرو اقتدار دولتی (پلیس، قضات، قانون گذاری و ...)

۲- قلمرو عمومی (احزاب، مطبوعات، محصولات فرهنگی و ...)

۳- قلمرو خصوصی ( شامل دو حوزه مبادله کالا و خدمات و روابط خانوادگی)

در اروپای قدیم حوزه دوم وجود نداشته اما امروزه در جوامع اروپایی حوزه عمومی کاملا از قلمرو دولتی تفکیک شده است.حال سوال این است که حقوق عمومی با کدام یک از این حوزه ها بیشتر سر و کار دارد؟ آیا در ایران حقوق عمومی این توسعه را یافته است که قلمرو دوم را به صورت تضمینی پوشش دهد؟ و در نهایت اینکه آیا بخش دوم در اندیشه اسلامی قابل تصور هست؟

نقد هابرماس بر لیبرال ها این است که شما اقتدار دولتی را به نفع قلمرو خصوصی تضعیف کردید اما قلمرو عمومی را فراموش کردید. و این باعث شد که قلمرو عمومی از جمله رسانه ها مجددا در اختیار دولت قرار بگیرند. یعنی نکته مهم این است که حقوق بشر تنها حمایت از فرد نیست و در یک نظام حقوقی قلمرو عمومی هم باید مورد حمایت قرار گیرد. به عبارت دیگر در حقوق عمومی مدرن قلمرو عمومی را باید جدی گرفت و علاوه بر حریم خصوصی، حریم عمومی نیز باید مورد حمایت قرار گیرد."

پ.ن.1. من این مطالب را کاملا به نقل از استاد عزیز مطرح کردم و خودم تا به حال هیچ مطلبی از هابرماس نخواندم. اگر اشتباهی در مطلب هست ممنون می شم اگر تذکر بدید. و وقتی یک صفحه مطلب خودم را در مورد هابرماس برای ارایه به استاد، آماده کردم حتما میذارمش اینجا که حتما بهتر خواهد بود :)

پ.ن.۲. کسی می دانه که برای آشنایی با هابرماس بهتر است که با چه کتابی شروع کرد؟ و همچنین دیدگاه های مرتبط با دموکراسی هابرماس در کدام اثرش بیشتر مطرح شده؟

پ.ن.۳. استاد گرامی در پاسخ به این سوال خودشان که آیا در اسلام قلمرو عمومی قابل طرح است یا نه، گفتند در آن زمان که در اروپا قلمرو عمومی وجود نداشت، در اسلام نهاد وقف! را داشتیم که نه دولتی بود و نه شخصی. به نظر شما شباهت های نهاد وقف با احزاب یا مطبوعات و ... چیست؟

پ.ن.۴. این توصیف مایکل یوزی در مورد هابرماس است (چه هدف قابل تقدیر و زیبایی برای زندگیش انتخاب کرده ...) :

"هابرماس، از توجّه زیادی که به او شده در شگفت است. برای او، زندگی فکری، بازی، شغل و پرورش هوش و استعداد نیست؛ بلکه قبل از هر چیز، احساس انجامِ وظیفه‌است و همین احساسِ انجامِ وظیفه از طریقِ جدّیت اخلاقی، بر تمام کارهای او سایه افکنده‌است. تنها هدفِ تحقیقاتی هابرماس، پیش‌بینی و توجیهِ جامعۀ بهتر جهانی‌ست که فرصت‌های بیشتری را برای نیکبختی و صلح و وحدت ممکن سازد. جامعه‌ای عقلانی‌تر و منطبق با نیازهای جمعی و نه منطبق با قدرت‌های خودکامه."

پ.ن.۵. چند لینک برای آشنایی با هابرماس:

مطلبی کوتاه در مورد هابرماس در سایت باشگاه اندیشه

هابرماس در ویکی پدیا

هابرماس در دایرةالمعارف فلسفی استنفورد

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 20:24  توسط کلاغ  | 

وقتی که آقایان می خواهند خانم ها را تحویل بگیرند!

در محل کارم همکاری هست که با هم سر مسایل تبعیض جنسیتی، به شوخی و جدی بحث می کنیم. دیروز هم که باز این مباحث مطرح بود، همکار عزیز خواستند  نقل قولی از خانم محبوبه عباسقلی زاده بیاورند و در معرفی ایشان به عنوان یک فمنیست مشهور گفتند: اصلا باسه خودش  مردیه!

 

پ.ن. البته همکار عزیز کاملا به حقوق زنان قائل هستند و  من هم احترام زیادی براشون قائلم، اما خوب جملاتی از این دست نشان میده که چطور  برخی از مسائل و دیدگاه ها  در ذهن افراد جامعه حک شده و حتی تغییر  ارادی  این دیدگاه ها هم خیلی مشکلِ ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 21:54  توسط کلاغ  | 

چند نکته از قول هایک

 

به تازگی شروع کردم کتاب در سنگر آزادی نوشته فردریش فون هایک و ترجمه عزت الله فولادوند را بخوانم . کتاب به قدر کافی شناخته شده است و نیازی به معرفی ندارد. آقای فولادوند مقدمه خوب و مفصلی را بر کتاب نوشته اند که مدخل خوبی برای آشنایی با هایک است. من هم فعلا فقط همین مقدمه را خواندم که چند نکته و مطلبش را که برام جالب بود دوست دارم اینجا بنویسم:

در یک قسمت از مقدمه کتاب فولادوند به نقل از لودویک فون میزس - از مهمترین نظریه پردازان مکتب اقتصادی اتریش که هایک هم از او تاثیر پذیرفته - در نقد نظام برنامه ریزی سوسیالیسم، مطلب زیر را نقل کرده است:

" فون میزس می گفت محاسبه سوسیالیستی در دایره امکان نمی گنجد. استدلال او این بود که کسانی که از مرکز برنامه می ریزند ادعا دارند که می توانند پیشاپیش محاسبه کنند مردم مثلا به چه تعداد لباس و اتومبیل و کتاب درسی و ساختمان اداری و ... نیاز خواهند داشت، و سپس خواهند توانست همان تعداد را به موقع و در جاهای صحیح در دسترس همگان قرار دهند. جالبتر اینکه این هدف ها همه می بایست به شریف ترین انگیزه ها - یعنی بر آوردن نیازهای حقیقی انسان ها - و بدون انگیزۀ غیر اخلاقی، سودجویی، منافع شخصی و دخالت ساز و کار بازار دستیاب شود.

فون میزس عقیده داشت که این محاسبۀ سوسیالیستی چیزی به جز خیالبافی نیست. برنامه ریزان سوسیالیست می خواهند به فعالیت هایی سازمان دهند که  مستلزم تصمیم دربارۀ این است که نیروی انسانی و منابع طبیعی و سرمایه و سایر عوامل کمیاب تولید را کجا به منظور رفع حاجات انسانی به کار گیرند. ولی اگر بازاری در کار نباشد که وضع واقعی عرضه و تقاضا را انعکاس دهد، برنامه ریزان هیچ اساس عقلانی برای اختصاص منابع اقتصادی در دست نخواهند داشت و نخواهند دانست که چه کسی، چقدر، چه وقت و چرا باید از اقتصاد سهم ببرد.

پس مکتب اقتصادی اتریش نتیجه می گرفت که محاسبۀ سوسیالیستی امکان پذیر نیست، زیرا برنامه ریزی متمرکز، یگانه منبع اطلاعات درست یعنی بازار را از میان می برد که برنامه ریزان بیش از هر چیز به آن نیاز دارند."

یکی از انتقاد های هایک به نظام برنامه ریزی:

"رکن دیگر انتقاد هایک از برنامه ریزی متمرکز این است که از مساله تعدد و کثرت ارزشها نمی توان عبور کرد و آن را به اصلی اساسی تر فروکاست. برنامه ریزان سرمست از کامیابی های زمان جنگ، می پنداشتند در زمان صلح نیز می توان به اجماعی همگانی در خصوص هدف های جامعه دست یافت. اما هایک متذکر می شود که نمی توان از مردم توقع داشت در شرایط غیر اضطراری و عادی نیز رویاهای خویش را تابع طرح های سراسری برنامه ریزان کنند... برنامه ریزان ممکن است اعتراض کنند که بدون موافقت درباره آنچه می خواهیم بدان دست یابیم، چگونه ممکن است میان انبوهی از فعالیت های گوناگون هماهنگی برقرار کنیم؟ هایک راه حل این مساله را نیز نظیر راه حل مساله محدودیت شناخت ها می داند. در اینجا نیز قیمت هایی که آزادانه شکل گرفته اند مسیر عرضه و تقاضا را معین می کنند. قیمت های بازار به شخص وابستگی ندارند، و وقتی به راهنمایی آنها پیش برویم، بدون نیاز به توافق درباره هدف های خود و دیگران، می توانیم با آنان وارد داد و ستد شویم. هرکس در عین همکاری با دیگران، به تعقیب هدف های خویش می پردازد."

یکی از سوال های مهم و پیچیده به نظر من حدود دخالت دولت در اقتصاد است. از یک طرف مداخله های دولت در اقتصاد آثار مخربی دارد و از طرف دیگر هم اقتصاد بازار آزاد به طور مطلق منجر به نابرابری و بی عدالتی در جامعه می شود که در همین راستا مباحث گسترده شکست بازار و شکست دولت (market failure and government failure) دولت مطرح شده است. در رابطه با مساله دخالت دولت هایک مثال جالبی را مطرح کرده:

" استدلال هایک این است که حتی دخالت محدود خود به خود به دخالت های بزرگتر می انجامد.

از باب مثال فرض کنید دولت تشخیص دهد نوشیدن شیر برای شهروندان سودمند است، و تصمیم بگیرد برای رسیدن به این هدف پسندیده، قیمت شیر را در بازار پایین بیاورد. اثر فوری و قصدشدۀ این تصمیم تقاضای بیشتر برای شیر است؛ اثر میان مدت و ناخواسته آن، خارج شدن آن گروه از تولیدگنندگان ضعیف تر از بازار است که با قیمت های پیشین می توانستند به فعالیت ادامه دهند، اما با کاهش قیمت، باید کنار بکشند. نتیجه؟ کمبود شیر در بازار.

دولت اکنون باید یکی از دو راه را انتخاب کند: یا به دخالت اولیه که سبب به هم خوردن تعادل عرضه و تقاضا شد، پایان بدهد؛ یا تصمیم بگیرد به منظور اصلاح وضعی که پیش آمده است، بیشتر مداخله کند - مثلا ۱- با واردات یا پرداخت یارانه از بهای علوفه و سایر مواد لازم بکاهد، یا ۲- دامداری ها را ملی کند و سودجویی های بی رویه را از میان بردارد، یا ۳- با تشبث به مصالح ملی، دامداران را ولو با تحمل ضرر به تولید شیر وادارد. که هر یک از این سه شق تالی فاسد خاص خود را خواهد داشت... . "

 من خودم هنوز به نتیجه ای در این زمینه نرسیدم که واقعا باید طرفدار کدام یک از مکاتب اقتصادی بود. اما ایده لیبرال ها در حالت افراطی و مطلق را نمی توانم بپذیرم چون تبعات اجتماعی ناگوار زیادی دارد. ایده های چپ هم که به نظرم قابل قبول نیستند و ضعف های متعدد آن آشکار شده. اما این میان تئوری های میانه متعددی مطرح شده اند که باید بخوانمشان. آخه از شما چه پنهان بخشی از  موضوع پایان نامه ام مداخله دولت در اقتصاد است.

به هر حال به نظر من این نکات و انتقاداتی که هایک مطرح کرده خیلی درست و منطقی هستند و هر تئوری که گرایش برنامه ریزی دارد باید به آنها پاسخ دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 21:11  توسط کلاغ  | 

تلنگر...

گاهی آدم توی یک لحظه، با یک تلنگر کوچک به خودش میاد و می بینه که دلش می خواسته چه طور آدمی باشه و چه جور زندگی داشته باشه و حالا چقدر با آن مطلوبیت فاصله داره........... راه برگشتی وجود نداره، یا باید جرات پایان دادن به این زندگی نامطلوب را داشت و یا اینکه آدم به روی خودش نیاره و به خودش بقبولانه که این همان زندگی است که دوست داشته....... اما آن لحظه واقف شدن به حقیقت، تلخ و خورد کننده است.......... در این طور مواقع دلم می خواد برم توی حمام زیر دوش آب، گریه کنم تا خودم هم نفهمم که دارم گریه می کنم......... این طور راحت تر میشه فراموش کرد تا شاید لحظه ای دیگر و تلنگری .....

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 23:33  توسط کلاغ  | 

احوال من!

از بیرون آرام می نماید

اما از درون سخت پریشان است:

چیزها چنان که می نمایند نیستند

- اما چه کسی می داند؟

                                                 یک حکایت چینی

* از وقتی که این وبلاگ نویسی را شروع کردم دوستان زیادی بهم گفتند که چرا انقدر تلخ می نویسی و یا گفتند که این تلخی و غمگینی حاکم بر فضای وبلاگ را نمی پسندند. نمی دانم چی بگم، برای مخاطبان وبلاگم احترام زیادی قائل هستم و ممنونم که یادداشت های پراکنده من را می خوانند. اما دوست دارم توی این وبلاگ تا جایی که می توانم خودم باشم. الان مدت هاست که یاد گرفتم در طول روز لبخند بزنم، شوخی کنم.... سعی می کنم کمتر اضطراب و آشفتگی درونیم را به اطرافیان و دوستانم منتقل کنم . اما توی این وبلاگ واقعا دلم می خواد آن نقاب مصنوعی را از چهره ام بردارم و خودم باشم..... با تمام دغدغه ها و دلتنگی ها و غمی که این روزها رو کل فضای زندگیم حاکم شده. فقط می توانم به نقل از فروغ بگم:

بر او ببخشایید

بر خشم بی تفاوت یک تصویر

که آرزوی دور دست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب می شود

بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

و عطر های منقلب شب

خواب هزار سالۀ اندامش را

 آشفته می کند

بر او ببخشایید

بر او که از درون متلاشی ست...

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 21:15  توسط کلاغ  | 

فیلتر شکن

 
به این وبلاگ: مخالف فیلترینگ برید و آدرس ایمیل تون را وارد کنید، جدید ترین فیلترشکن ها را براتون می فرسته. ( البته وبلاگِ جدیدی نیست و شاید خیلی از دوستان اطلاع داشته باشند اما باز گفتم بنویسم)
این چند تا هم که جدیدا معرفی کرده خیلی خوب جواب داد:
 
+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 19:38  توسط کلاغ  | 

معرفی کتاب: حق، حکم و تکلیف

 حق، حکم و تکلیف - گفتگو با جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه - به کوشش: سیف الله صرامی - ۱۳۸۵- قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.

*( مطالعه این کتاب را توصیه نمی کنم!)

فهرست مندرجات:

بخش اول: گفتگوها در مروری تحلیلی

فصل اول:کلیات/ فصل دوم: مبانی حق/ فصل سوم: منابع حق/ فصل چهارم: نظریه پردازی در حق و تکلیف/ فصل پنجم: تاثیر نظریه های مختلف در حق و تکلیف بر چند مساله حقوق داخلی و بین المللی.

بخش دوم: گفتگوها

- گفتگو با آیة الله گرامی - محور بحث: حق مداری و تکلیف گرایی انسان در برابر خدا.

- گفتگو با دکتر ناصر کاتوزیان - محور بحث: تحقیق در مفهوم و عینیت حق و نقد و بررسی آرای مختلف در این باره.

- گفتگو با حجة الاسلام محقق داماد - محور بحث: تبیین حق و اصطلاحات آن در فقه و حقوق مدرن، منشا تحول مفهوم حق در حقوق مدرن و ماهیت حق بر مبنای الاهی آن.

- گفتگو با استاد ملکیان - محور بحث: جغرافیای کلی مباحث قابل پی گیری در مبانی حقوق بشر، که طی آن محورهای هم چون تلازم حق و تکلیف، مکتب مداری در حقوق بشر، تقسیم بندی مبانی فلسفی حقوق بشر و ... مورد بررسی قرار گرفته است.

- گفتگو با حجة الاسلام علیرضا اعرافی - محور بحث: حق مداری و تکلیف گرایی.

- گفتگو با دکتر محمد حسین ساکت - محور بحث: ضمن بررسی اجمالی برخی از تعاریف و خاستگاه های حق در مکاتب مختلف، دربارۀ این موضوع گفتگو شده که آیا می توان بر اساس مبانی فقهی و اصولی و با پیروی از اجتهاد شکوفا و روز آمد به نقاط مشترکی از آنچه در دوران معاصر به عنوان پایه های اصلی حقوق بشر و حقوق اساسی قلمداد می شوند دست یافت؟

- گفتگو با دکتر سید محمد قاری سید فاطمی - محور بحث: بررسی دیدگاه های مختلف در مبانی حقوق بشر در مکاتب مختلف و بر اساس تعاریف و خاستگاه و آثار حق + مقایسه با منابع و مبانی اسلامی.

- گفتگو با حجة الاسلام میرباقری - محور بحث: محور های مبنایی بحث؛ همچون منشا حق و باطل، پایگاه حق و باطل، نقش نظریه جریان فاعلیت و نظریه علیت در مساله حق و تکلیف، رابطه عبودیت بین انسان و خداوند و ... مورد بحث قرار گرفته.

۱. همان طور که گفتم مطالعه این کتاب را توصیه نمی کنم و بیشتر از این باب به معرفی آن پرداختم که شاید در انجام برخی از تحقیقات در سی برای دوستان مفید واقع شود. چون به نظر من بسیاری منابع بهتر و غنی تر در رابطه با موضوع و حق و تکلیف و سایر مباحث فلسفه حقوق موجود است. هر چند این کتاب برای آشنایی با نظرات اسلامی در رابطه با موضوعات مزبور می تواند مفید باشد.

۲. من خودم تنها مصاحبه با ملکیان را خواندم. نسبتا خوب بود. اما نتیجه گیری بحث چندان روشن نبود. در این مصاحبه یکی از سوالات اصلی این است که آیا حقوق بشر مکتب مدار است یا فارغ از مبانی فلسفی، و اگر پاسخ مثبت است، اعلامیه جهانی حقوق بشر بر مبنای چه مکتب یا دیدگاهی تدوین یافته است. پاسخ ملکیان این است که چون تئوری های مختلف در مورد ساحت های انسان وجود دارد و همچنین با توجه به تئوری های مختلفی که در رابطه با وجود خدا مطرح می شود؛ می توان بر مبانی مختلف، اعلامیه های متفاوتی نوشت. و در نهایت هم نتیجه می گیرد که با توجه به دیدگاه های مختلف مزبور چاره ای نیست جز این که اعلامیه جهانی را فقط مینی مالایستی بنویسیم، یعنی فقط حداقل ها را بنویسیم و از آن امور مشترک که گذشتیم، دیگر باید اعلامیه های حقوق بشر local و محلی داشته باشیم؛ یعنی برای هر جامعه ای یکی؛ هرچند اجزای مشترکی هم داشته باشند. برداشتی که من از این مصاحبه داشتم این بود که ملکیان قایل به نسبیت گرایی در حقوق بشر است. نسبیت گرایی فرهنگی و حقوق بشر هم از آن مباحث مهم و کلیدی است که به نظر من در اینجا ملکیان نظریه اش را خیلی کلی بیان کرده و نکته مهم و کلیدی مشخص کردن حداقل های مشترک است که محل اختلاف است. اگر کسی در این زمینه مقاله ای از ملکیان دیده، ممنون میشوم اگر معرفی کند.

۳. اگر کسی کتاب را لازم داشت من دارم، ارزش خریدن ندارد! من هم برای تحقیق درس حقوق عمومی در اسلام مجبور شدم بخرم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 21:41  توسط کلاغ  | 

ورق روشن وقت

 

*(این شعر را تقدیم به دوستی می کنم که بهم گفت انقدر تلخ ننویسم)

از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد.

صبح شد آفتاب آمد.

چای را خوردیم روی سبزه زار میز.

 

ساعت نه ابر آمد نرده ها تر شد.

لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند.

یک عروسک پشت باران بود.

 

ابرها رفتند.

یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز.

دشمنان من کجا هستند؟

فکر می کردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.

 

در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من.

آب را با آسمان خوردم.

لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند.

من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید  وقت.

 

نیمروز آمد.

بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد.

 

دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد:

پرتقالی پوست می کندم.

شهر در آیینه پیدا بود.

دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد!

 

پشت شیشه تا بخواهی شب.

در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج،

در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد.

لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند.

خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد:

یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست...

                                                          سهراب - ورق روشن وقت

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 13:7  توسط کلاغ  | 

قدرت

 

هر قدرتی فاسد می کند، قدرت مطلق، مطلقا فاسد می کند.

                                                                      لرد اکتن

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 12:42  توسط کلاغ  | 

آخر هفته و تنهایی

پنج شنبه است، نزدیک ظهر، بعد از یک هفته شلوغ و پر کار، تنها نشستم تو خانه. وقت خوبیه که غم های آدم یادش بیاد و بشینه به دلتنگی ها  و دلشوره هاش فکر کنه. کلی کاردارم: اتاقم به هم ریخته است. همه جای خانه کثیفه.  کلی درس نخوانده و کتاب و روزنامه که گذاشتم بخوانم و روی میزم جمع شده. ولش کن حوصله ندارم باشه برای بعد از ظهر...

 

دلم می خواست برم کوه امروز، اما تنهایی حوصله نداشتم ، نرفتم بی خیال .

 

تلفنم از صبح افتاده رو میز، نه تلفن و نه اس ام اسی، دلم می خواد به بعضی ها زنگ بزنم و حرف بزنم اما فکر می کنم احتمالا مزاحم می شم و با غرغر هام فقط حالشون را می گیرم. اما ته دلم منتظر زنگ تلفن هستم. سعی می کنم با روزنامه ها خودم را سرگرم کنم.... تلفن زنگ می زنه، یه آشناست اما من حالش را ندارم... جزء آن کسایی نیست که منتظرشان بودم.......میگه دلم هوات را کرده بیا بریم بیرون........ مِن و مِن می کنم ....می گه فکرات را بکن زنگ بزن........ با خودم کلنجار میرم، انتخاب بین تنها بودن و یا قسمت کردن تنهایی با کسی که حس می کنی چندان نقطه اشتراکی با او نداری..... حال خانه ماندن ندارم ....... اما نمیرم، زنگ می زنم و بهانه ای میارم و عذر خواهی می کنم ....... یاد چند تجربه گذشته می افتم ..... یاد خودم میارم که آدم نباید تنهاییش را با هر کسی قسمت کنه .......... یاد این شعر شاملو می افتم: از تنهایی مگریز، به تنهایی مگریز، گه گاه  آن را بجوی و تحمل کن و به آرامش خاطر مجالی ده 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 12:38  توسط کلاغ  | 

...

 

من بامدادم سرانجام

خسته

          بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.

هر چند جنگی از این فرساینده تر نیست،

که پیش از آنکه باره بر انگیزی،

آگاهی

که سایۀ عظیمِ کرکسی گشوده بال

بر سراسرِ میدان گذشته است

تقدیر از تو گُدازی خون آلوده به خاک اندر کرده است

و تو را دیگر

              از شکست و مرگ

گزیر

      نیست.

شاملو  ـ در جدالِ با خاموشی - ۱۳۶۳           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 10:10  توسط کلاغ  | 

حکمرانی بر آمار و ارقام!

 

سرمقاله دیروز دنیای اقتصاد را بخوانید: نرخ تورم جديد براي دو سال؟

قضیه از این قرار است که براساس گزارش جديدي كه سايت بانك مركزي از روند تورم در 70سال گذشته منتشر كرده رقم نرخ تورم براي دو سال اخير با تغيير كاهشي مواجه شده، یعنی بانک مرکزی نرخ تورم در دو سال اخیر را با دستکاری ارقام و بدون هیچ توجیهی کاهش داده!

چه احساسی بهتون دست میده؟ من که یاد  آن بخش از کتاب ۱۹۸۴ می افتم که شخصیت اصلی تو اتاق کارش نشسته و مشغول تغییر آمار و اخبار و... روزنامه های گذشته، به دستور مقامات بالاست.

دوستی می گفت این جور اقدامات باعث سلب اعتماد مردم از دولت میشه و دیگه اگر آمار درستی هم ارایه بشه چندان نمیشه به آن اعتماد کرد.

واقعا نمی فهمم تو مغز مسئولین محترم چی میگذره، یا مخ خودشان کاملا تعطیلِ، یا مردم را ببو گلابی فرض گرفتند! 

جای تعجب نداره اگر چند وقت دیگه دولت محترم بخش نامه ای خطاب به مزارع گندم هم صادر کنه که تولیدشان را افزایش بدهند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 20:9  توسط کلاغ  | 

...

 

کنار مشتی خاک

   در دور دست خودم، تنها، نشسته ام.

   نوسان ها خاک شد

   و خاک از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.

          شبیه هیچ شده ای!

          چهره ات را به سردی خاک بسپار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 0:10  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats