"با وجود اتفاق دردناكي كه برايشان رخ داده، بناي زندگي را براساس همان پيماني كه سر سفرهء عقد گذاشته شده، پايهگذاري كرده اند. عشقهاي پاك روزهاي اول آشنايي و وفاداري شان به هم از يادشان نرفته است. آمنه شيخ كه زني است روستايي و 32 ساله خيلي زود با موسي ازدواج كرده، ميگويد: «من و موسي هرچند فاميل بوديم ولي زياد همديگر را نميديديم. پدر و مادر موسي از هم طلاق گرفته بودند و موسي از پنج سالگي در خانهاي بزرگ ميشد كه نامادرياش به او سخت ميگرفت.»
«يادم هست كه موسي بعد از چند سال هر وقت مرخصي ميگرفت به خانهء ما ميآمد. پدرم مخالف بود. ميگفت او خيلي كم سن و سال است و نميتواند از عهدهء مسووليت زندگي برآيد. من تا قبل از خواستگاري موسي به او فكر نكرده بودم ولي بعد از آن براي اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايي كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم اما دلم براي موسي تنگ ميشد.»
آمنه بالاخره با موسي ازدواج كرد و يك سال و نيم بعد با او به اسلامشهر آمد. موسي در يك خشكشويي كار ميكرد. تا اينكه فرزند اولشان كه يك دختر بود به دنيا آمد.
«خوشبختي من با تولد فرزند دوم ما بيشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيشتري در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پساندازي كه داشتيم خانهء نيمهسازي خريديم كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود.»
آمنه به چند سال قبل برميگردد و ياد روزي كه براي رفتن به جشن عروسي يكي از بستگانشان از خانه بيرون رفته بودند:« شهريور سال 82 و روز نيمه شعبان بود. براي عروسي يكي از بستگان بايد به قزوين ميرفتيم. با موسي و بچهها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك ميشد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه مينيبوس به طرف ما منحرف شد، نميدانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسي خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسي براي اينكه اتفاقي براي ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچهها روي زمين پرت شديم و او به شدت به گاردريل برخورد كرد. با اينكه زخمي شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روي زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود.زانوي موسي شكسته بود. آمنه با چادرش زانوي موسي را بست. سرش را بلند كرد. نيمي از صورت موسي نابود شده بود. موسي ديگر بيني نداشت و بيهوش شده بود.
نميتوانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسري را از سر او برداشتم و روي صورت موسي انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر ميكردند موسي در حال مرگ است.»
آمنه موسي را به كمك پليس به بيمارستاني در قزوين برد. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند، زنده نميماند ولي با اين حال او را به اتاق عمل بردند. بعد از چند ساعت جراحي زير حنجرهء او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسي ديگر صورت نداشت.
يكي از پزشكان براي بيني او پيوندي زد، آنها ميخواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسي نرود و بتواند حرف بزند. بالاخره موسي حرف زد و توانست چيزي بخورد. او ديگر احساس ضعف و گرسنگي نميكرد.
«پنج ماه و نيم طول كشيد تا موسي توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگي برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينهء بيمارستان را هشت ميليون اعلام كردند. به سختي هزينه را پرداخت كردند اما موسي ديگر نميتوانست كار كند. بچهها از موسي فرار ميكردند. موسي در زيرزمين مشكل تنفسي داشت و حالت خفگي پيدا ميكرد. 40 كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسي ديگر نميتوانست به اين وضعيت ادامه دهد.
موسي هم چند كلمهاي حرف ميزند:«اين زن، زن بزرگي است. شرمندهاش هستم. اي كاش ميشد چهرهاي داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون ميرفتم و براي راحتي اين زن بزرگ لقمه ناني سر سفره ميآوردم.»
وضع فعلي موسي
حدود يك ماه پيش علي منافي، يكي از جراحان پلاستيك و زيبايي به جهت جراحيهاي بسيار سنگين و موفق صورتهاي آسيبديده از اسيدپاشيها، از طرف جمعي از خيران براي مشورت دربارهء وضع موسي انتخاب شد. ملاقاتي با دكتر منافي صورت گرفت. او پس از آگاهي كامل از حادثه و كمكهاي خيران، خواستار ويزيت كامل موسي شيخ و آگاهي از داشتن مدارك پزشكي و كارهاي انجام شده، گذشته شد.»
در اين ميان طبيب خيري از كانادا، خواستاراعزام موسي شيخ به كانادا جهت درمان و بازسازي صورت شد كه با مشورت با دكتر منافي، مورد متفاوت و مناسبتري به لحاظ درمان موسي شيخ در ايران و كانادا ديده نشد.
وضع مالي اين خانواده با سه بچه اسفبار است. براي انجام عمل جراحي تا امروز مبلغي بالغ بر چهار ميليون و400 هزار تومان از طريق كمكهاي مردمي ياري شده است. اگر كسي تمايل به ارايهء كمك مالي داشت، شمارهء حساب 3/302797 به نام آمنهء شيخ، بانك ملت، شعبه محمد شهر كرج كد 88096 آماده دريافت اين كمكهاست.
همچنين براي همدلي با موسي و خانوادهاش ميتوانيد با شماره تلفن 026116883486 تماس بگيريد."
عکس ها و اطلاعات بیشتر را می توانید در این وبلاگ ببینید: www.heidariam.blogfa.com