تبليغاتX
جیغ کلاغ

جیغ کلاغ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...

پراکنده گویی!

کلی مطلب توی ذهنم هست که می خوام در موردشان بنویسم اما نمی توانم رو هیچکدام متمرکز بشم. در مورد بعضی مطالب اگر بنویسم دچار خودسانسوری میشم پس نمی نویسم. بعضی مطالب هم خیلی طولانیِ، باشه برای بعد. فقط چند تا مطلب پراکنده و درد دل را می نویسم:

امروز اولین تجربه جلسه کاری جدی، به عنوان یک کارشناس حقوقی را داشتم، جالب بود اما مطلوب و شیرین، نه. برای این جور کارها ساخته نشدم، مذاکره و قرارداد و ... بگذریم

این مطلب را عینا از مدیر یک دبیرستان دخترانه شنیدم که تازه به این سمت منصوب شده:"نامه ای از حراست وزارتخانه میاد که ممهور به مهر بسیار محرمانه بوده، مضمون نامه این بوده که اگر در میان دانش آموزان، فردی از فرق ظاله (بهاییت)! دارید مشخصاتش را به حراست بفرستید."هم  تعجب کردم هم ترسیدم ، این مملکت داره چیزی شبیه ۱۹۸۴ جرج ارول می شه( آدم دایم احساس می کنه که تحت نظرِ) و هم دلم سوخت برای بهایی هایی که تو ایران زندگی می کنند.

امروز دوستی می گفت حقوقی بنویس، مطالب متعددی هست که میشه در موردشان مطلب نوشت و راهکارهایی هم ارایه کرد. اما الان نه حوصله اش را دارم و نه وقتش. اما حداقل سعی می کنم در آینده نزدیک فهرست کاملی از وبلاگ ها و سایت های حقوقی را به پیوندهای وبلاگ اضافه کنم (خسته نباشم واقعا!)

استاد درس حقوق عمومی در اسلام کتابی معرفی کرده اند با عنوان " حق، حکم و تکلیف"، که گفتگویی است با جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه. خودشان هم در این کتاب مصاحبه دارند. سر فرصت کتاب را معرفی می کنم.

امروز دوباره و شاید صد باره تبعیض جنسی را حس کردم. چقدر دلم می خواست تو کله این آدم ها فرو کنم که میشه فارغ از جنسیت هم به انسان ها نگاه کرد. هم عصبانی هستم و هم رنجیده.

همیشه از خداحافظی بدم میاد، خیلی هم تفاوت نداره که برای مدت کوتاه باشه یا طولانی. همیشه انقدر خداحافظی را طول می دم که طرف مقابل خسته میشه و میذاره میره!بیشتر اوقات بعد از خداحافظی یک حس تلخِ یک تنهایی مزخرف...

زیاده عرضی نیست جز این که تو بزرگی دنیا گم شدم و خودم را پیدا نمی کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 23:29  توسط کلاغ  | 

کمک

این مطلب را عینا به نقل از روزنامه سرمایه میارم:

"با وجود اتفاق دردناكي كه برايشان رخ داده، بناي زندگي را براساس همان پيماني كه سر سفرهء عقد گذاشته شده، پايه‌گذاري كرده اند. عشق‌هاي پاك روزهاي اول آشنايي و وفاداري شان به هم از يادشان نرفته است. آمنه شيخ كه زني است روستايي و 32 ساله خيلي زود با موسي ازدواج كرده، مي‌گويد: «من و موسي هرچند فاميل بوديم ولي زياد همديگر را نمي‌ديديم. پدر و مادر موسي از هم طلاق گرفته بودند و موسي از پنج سالگي در خانه‌اي بزرگ مي‌شد كه نامادري‌اش به او سخت مي‌گرفت.»

«يادم هست كه موسي بعد از چند سال هر وقت مرخصي مي‌گرفت به خانهء ما مي‌آمد. پدرم مخالف بود. مي‌گفت او خيلي كم سن و سال است و نمي‌تواند از عهدهء مسووليت زندگي برآيد. من تا قبل از خواستگاري موسي به او فكر نكرده بودم ولي بعد از آن براي اولين بار عاشق شدم اما به علت احترام و حيايي كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم اما دلم براي موسي تنگ مي‌شد.»

آمنه بالاخره با موسي ازدواج كرد و يك سال و نيم بعد با او به اسلامشهر آمد. موسي در يك خشكشويي كار مي‌‌كرد. تا اين‌كه فرزند اولشان كه يك دختر بود به دنيا آمد.    

«خوشبختي من با تولد فرزند دوم ما بيش‌تر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در يك شركت سرايدار شد اين باعث شد كه من و او وقت بيش‌تري در كنار هم داشته باشيم. همان موقع با پس‌اندازي كه داشتيم خانهء نيمه‌سازي خريديم كه تنها زيرزمين آن ساخته شده بود.»    

آمنه به چند سال قبل برمي‌گردد و ياد روزي كه براي رفتن به جشن عروسي يكي از بستگانشان از خانه بيرون رفته بودند:« شهريور سال 82 و روز نيمه شعبان بود. براي عروسي يكي از بستگان بايد به قزوين مي‌رفتيم. با موسي و بچه‌ها سوار موتورسيكلت شديم. هوا كم كم داشت تاريك مي‌شد. بعد از پمپ بنزين در اتوبان در يك لحظه ميني‌بوس به طرف ما منحرف شد، نمي‌دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسي خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشيه منحرف شديم. موسي براي اين‌كه اتفاقي براي ما نيفتد موتور را رها نكرد من و بچه‌ها روي زمين پرت شديم و او به شدت به گاردريل برخورد كرد. با اين‌كه زخمي شده بودم به طرف شوهرم دويدم. او با صورت روي زمين افتاده و خون اطرافش را گرفته بود.زانوي موسي شكسته بود. آمنه با چادرش زانوي موسي را بست. سرش را بلند كرد. نيمي از صورت موسي نابود شده بود. موسي ديگر بيني نداشت و بيهوش شده بود.

نمي‌توانستم باور كنم. يك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببيند. روسري را از سر او برداشتم و روي صورت موسي انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مي‌كردند موسي در حال مرگ است.»

   آمنه موسي را به كمك پليس به بيمارستاني در قزوين برد. پزشكان او را در آن حال كه ديدند گفتند، زنده نمي‌ماند ولي با اين حال او را به اتاق عمل بردند. بعد از چند ساعت جراحي زير حنجرهء او را شكافتند و چشمش را تخليه كردند. موسي ديگر صورت نداشت.

   يكي از پزشكان براي بيني او پيوندي زد، آن‌ها مي‌خواستند از اين طريق هوا داخل دهان موسي نرود و بتواند حرف بزند. بالاخره موسي حرف زد و توانست چيزي بخورد. او ديگر احساس ضعف و گرسنگي نمي‌كرد.

«پنج ماه و نيم طول كشيد تا موسي توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگي برگردد. بعد از تخفيف زياد هزينهء بيمارستان را هشت ميليون اعلام كردند. به سختي هزينه را پرداخت كردند اما موسي ديگر نمي‌توانست كار كند. بچه‌ها از موسي فرار مي‌كردند. موسي در زيرزمين مشكل تنفسي داشت و حالت خفگي پيدا مي‌كرد. 40 كيلو وزنش را از دست داده بود. يك سال و نيم گذشت و موسي ديگر نمي‌توانست به اين وضعيت ادامه دهد.

موسي هم چند كلمه‌اي حرف مي‌زند:«اين زن، زن بزرگي است. شرمنده‌اش هستم. اي كاش مي‌شد چهره‌اي داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بيرون مي‌رفتم و براي راحتي اين زن بزرگ لقمه ناني سر سفره مي‌آوردم.»

وضع فعلي موسي

حدود يك ماه پيش علي منافي، يكي از جراحان پلاستيك و زيبايي به جهت جراحي‌هاي بسيار سنگين و موفق صورت‌هاي آسيب‌ديده از اسيدپاشي‌ها، از طرف جمعي از خيران براي مشورت دربارهء وضع موسي انتخاب شد. ملاقاتي با دكتر منافي صورت گرفت. او پس از آگاهي كامل از حادثه و كمك‌هاي خيران، خواستار ويزيت كامل موسي شيخ و آگاهي از داشتن مدارك پزشكي و كارهاي انجام شده، گذشته شد.»    

در اين ميان طبيب خيري از كانادا، خواستاراعزام موسي شيخ به كانادا جهت درمان و بازسازي صورت شد كه با مشورت با دكتر منافي، مورد متفاوت و مناسب‌تري به لحاظ درمان موسي شيخ در ايران و كانادا ديده نشد.

وضع مالي اين خانواده با سه بچه اسفبار است. براي انجام عمل جراحي تا امروز مبلغي بالغ بر چهار ميليون و400 هزار تومان از طريق كمك‌هاي مردمي ياري شده است. اگر كسي تمايل به ارايهء كمك مالي داشت، شمارهء حساب 3/302797 به نام آمنهء شيخ، بانك ملت، شعبه محمد شهر كرج كد 88096 آماده دريافت اين كمك‌هاست.

همچنين براي همدلي با موسي و خانواده‌اش مي‌توانيد با شماره تلفن 026116883486 تماس بگيريد."

 

 

عکس ها و اطلاعات بیشتر را می توانید در این وبلاگ ببینید:  www.heidariam.blogfa.com

زندگی واقعا خیلی پیش بینی ناپذیر و بی ثباتِ. یک نفر موقع رفتن به مهمانی با یک تصادف چنین بلایی به سرش آمده. اگر هر کدام از ما یک مبلغ کم کمک کنیم شاید این فرد از این وضع نجات پیدا کنه. می دانم احتمالا مبلغش برامون مهم نیست اما حوصله رفتن به بانک و واریز و این حرف ها را نداریم. اما اگر یک لحظه خودمان را جای این فرد بگذاریم که حتی بچه هاش ازش می ترسند...

از دوستان وبلاگ نویس خواهش می کنم اگر ممکن است این مسئله را در وبلاگشان مطرح کنند و اگر کسی را می شناسند که می تواند کمک کنه این موضوع را باهاش در میان بگذارند. یادمون باشه که این اتفاق ممکن بود برای هر کدام از ماها هم بی افته.

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 23:0  توسط کلاغ  | 

2 تا مطلب جالب

 

این پست وبلاگ سفر به انتهای شب ، درباره ی ننوشتن به نظرم خیلی جالب رسید. به ویژه برای دوست عزیز، یا این- یا آن که او هم مدتی است نمی نویسد.

در ضمن این پست حامد قدوسی در باره مهارت های کاری را هم از دست ندید. هر چند به طور خاص در مورد دانشجویان رشته اقتصاد نوشته شده اما فکر می کنم دانشجویان سایر رشته ها هم به نوعی دچار این مشکل هستند. خودم تو این چند روز به طور جدی با این مشکل مواجه بودم و  واقعا نمی توانستم از پس نوشتن یک گزارش جامع و مانع بر بیام.

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 14:10  توسط کلاغ  | 

عادت می کنیم!

تیترهای امروز روز آنلاین آدم را به وحشت می اندازه:

اكبرين بازداشت شد

محاکمه پنهانی هادی قابل

زندان، به جاي جشن قبولي در دانشگاه (ياسر گلي، فعال دانشجويي ساکن سنندج و دبير سابق اتحاديه ي دموکراتيک دانشجويان کرد، بيش از هشت روز است که ‏توسط نيروهاي امنيتي بازداشت شده است.)

حبس، تبعيد، اخراج(دادگاه انقلاب اسلامي تهران، علي اكبرباغاني، رئيس كانون صنفي معلمان ايران و نورالله اكبري، عضو هيات ‏مديره ي اين كانون، را به ۵ سال حبس، که به مدت ۵ سال به تعليق مي افتد، محکوم کرد.)

به اضافه دستگیری باقی و محکومیت دانشجویان امیر کبیر و ...

اما آن چیزی که به نظر من بیشتر وحشتناکِ این که کم کم داره این دستگیری ها برامون عادی می شه. قبلا یادم میاد که حد اقل تو جمع های دوستی دایم راجع به این مسائل حرف می زدیم. حالا الان روزی نیست که تو ستون های کناری روزنامه اعتماد و اعتماد ملی و ... خبری از دستگیری یک دانشجو یا  فعال اجتماعی و حکم زندان و تعلیق و ... نباشه. یک خبر کوتاه تو ستون های کناری صفحات داخلی. خیلی راحت از کنارش رد میشیم  و گاهی انقدر تکراری شده برامون که حوصله تا آخر خواندن خبر را هم نداریم. همیشه همین طوره، خیلی تدریجی بدون اینکه خودمان بفهمیم به تلخ ترین وقایع عادت می کنیم و می پذیریمشون. می دانم شاید کاری از  دستمون بر نیاد و جرات اعتراض رسمی نداشته باشیم، اما احساس می کنم این روزها آزردگی درونیمون هم نسبت به این مسئله کمتر شده، کمتر مطرحش می کنیم و کمتر متاثر می شیم. یاد این شعر برتولد برشت افتادم:

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند

من هیچ نگفتم؛

زیرا من کمونیست نبودم

بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند

من هیچ نگفتم

سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند

من باز هیچ نگفتم؛

زیرا من پروتستان بودم

سرانجام برای گرفتن من آمدند

دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 23:48  توسط کلاغ  | 

دوست

بین همه تنهایی ها و خستگی ها و سردرگمی ها تنها چیزی که آرومم می کنه، مفهومی به نام دوستی است.

دوستی ساعت نه شب، وقتی انگار غم دنیا توی دلمه، زنگ می زنه حالم  را می پرسه و بهم می گه حرف بزن. می پرسه چطوری؟ می گم زنده ام مثل یک آمیب یا یک موجود تک سلولی! ...........کلی حرف می زنیم. میگه نا امیدی خوبه چون هر نا امیدی می توانه منشا تلاش و تغییر باشه. میگم از دست خودم عصبانی ام ، میگه آدم نیاز داره از دست خودش عصبانی باشه. میگم تو همه چیز را مثبت تفسیر می کنی....... باز هم حرف می زنیم و آخرش فارغ از تمام حرفها و با وجود اینکه همچنان مثل یک یاخته تک سلولی به حیاتم ادامه میدم، صِرف  این  که برای کسی وجود دارم و کسی دوستم داره حس خوبی بهم میده یک آرامش مطلق و خوب.

به دوستی زنگ می زنم میگه دیشب حالش خیلی گرفته بوده و من هیچ نفهمیدم. از خودم خجالت می کشم که انقدر غرق خودم و غصه هام شدم که یادم میره من هم باید دوست دیگران باشم.

دلم برای دوستی تنگ شده، ۱ هفته است ندیدمش. وقتی می بینمش زیاد راجع به غصه هام حرف نمی زنم اما صرف دیدنش خیلی خوبه و حالا حس دلتنگیش هی توی ذهنم قدم می زنه.

خلاصه این روزها همه زندگیم با دوست معنی پیدا میکنه. دوستانی که همیشه نیستند اما همان دقایق کوتاه بودنشون شاید مهم ترین دلیل تاب آوردن زیر بار سنگین هستی باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 22:31  توسط کلاغ  | 

جمعیت، غذا و آزادی

در فصل نهم کتاب توسعه به مثابه آزادی نوشته آمارتیا سن، بحث افزایش جمعیت جهان و بحران غذا مطرح شده است. نویسنده ضمن بیان اینکه مسئله جمعیت اغلب بیش از حد وخیم بیان شده است، ضرورت بررسی راهکار های کاهش نرخ باروری را می پذیرد. در این فصل مطالبی که ذیل عنوان "رشد جمعیت و تاثیر اعمال زور" مطرح شده، به نظرم جالب آمد که بخش هایی از آن را این جا می آورم:

"... سوال مهم دیگر آن است که آیا باید از طریق سیاست های عمومی اقداماتی برای کمک به این فرایند کاهش رشد جمعیت صورت گیرد؟

این موضوعی است که اختلاف نظر درباره ی آن بسیار شدید است، اما یک مکتب فکری بسیار قدرتمند وجود دارد که به طور ضمنی با اعمال زور در این مورد موافق است. اقدامات عملی جدی نیز اخیرا در این جهت آغاز شده است که موارد مشهودتر آن در چین و از طریق اتخاذ مجموعه سیاست هایی در سال ۱۹۷۹ صورت گرفته است. مسئله اجبار به سه سوال زیر دامن می زند:

۱. آیا اصولا اجبار در این زمینه قابل پذیرش است؟

۲. اگر اجبار در کار نباشد رشد جمعیت ضرورتا خیلی سریع خواهد بود؟

۳. آیا اجبار مفید خواهد بود و منجر به آثار جانبی زیانبار نخواهد شد؟

پذیرش اجبار در تصمیم سازی های خانوادگی با سوالاتی جدی مواجه است.مخالفت با آن، هم ممکن است از سوی کسانی باشد که در تصمیم گیری نسبت به تعداد اولاد برای خانواده اولویت قایل اند(از این دیدگاه این تصمیمی ذاتا خانوادگی است) و هم ممکن است از طرف آنانی مطرح شود که می گویند این مادر بالقوه است که باید در این زمینه حرف نهایی را بزند (به ویژه اگر مسائلی چون سقط جنین مطرح باشد که مستقیما با بدن مادر مربوط است). موضع گیری دوم معمولا با بحث درباره سقط جنین ( و به طور کلی کنترل باروری) همراه است... بنابراین، موضوع اساسی به چگونگی و اهمیت حقوق زاد و ولد باز می گردد.

در مباحث سیاسی معاصر، لفاظی درباره حقوق همه جا به چشم می خورد. اما معمولا این مباحثات آمیخته به نوعی ابهام است. ابهام در مفهوم ادعایی این حقوق است، به ویژه آنکه آیا رجوع به این حقوق نهادینه از ضمانت اجرا و پشتوانه قضایی برخوردار است یا اینکه موضوع به قدرت مجازیِ حقوقِ هنجاری، مقدم بر قدرت قانونی مربوط می شود؟ تفاوت بین این دو مفهوم خیلی واضح و دقیق نیست اما موضوع نسبتا روشن عبارت از آن است که این حقوق از اهمیت ذاتی هنجاری برخوردارند، نه اینکه فقط در چارچوب های قضایی اهمیتی ابزارگونه داشته باشند.

اینکه حقوق می توانند ارزش ذاتی و احتمالا پیش قانونی داشته باشند، از طرف بسیاری از فلاسفه سیاسی نفی شده است به ویژه از سوی مطلوبیت گرایان... . بنتام حقوق را صرفا در صورت ابزاری آن می دید و نقش اساسی آن را جست و جوی هدف می دانست (از جمله اعتلای مطلوبیت کل).

در اینجا تفاوتی شدید بین این دو برداشت مشاهده می شود. اگر حقوق و از جمله حق زاد و ولد را در چارچوب بنتامی آن ببینیم، اینکه اجبار قابل پذیرش هست یا نیست، کاملا به نتیجه حاصل از آن و به ویژه به مطلوبیت حاصل از آن بستگی خواهد داشت و برای قبول یا طرد حقوق مفروض نمی توان هیچ اهمیت ذاتی و طبیعی قائل شد. بر خلاف این نظر اگر این حقوق را نه فقط بر اساس اهمیت نتایج بلکه علاوه بر این بر اساس اولویت حق بر هر گونه دستاورد کمی نتایج بپذیریم، در این صورت پذیرش حقوق بلاشرط خواهد بود. در حقیقت در نظریه اختیارگرا این چیزی است که در مورد حقوق مسلم رخ می دهد به این معنا که این حقوق را بدون توجه به نتایج حاصله مناسب می دانند. به این ترتیب این حقوق جدا از نتایجشان بخش معقولی از ترتیبات اجتماعی خواهند بود.

من در جایی دیگر گفته ام که نباید در این دوگانگی له یا علیه یکی از برداشت ها موضع گیری کرد و پذیرش یک نظام نتیجه گرا که در آن مراعات حقوق نیز جزئی از اهداف به حساب می آید را پیشنهاد نموده ام... این نظام ِ"هدف- حقوق" هم دارای ویژگی های جالبی است و هم چند جانبه و گسترده است ... . بنابراین محق نیستیم که تحلیل های نتیجه گرایانه را فقط به مطلوبیت محدود سازیم و مخصوصا اینکه نیل یا سلب حقوق مربوط به آزادی و خودمختاری را از آن حذف کنیم، اما از سوی دیگر درست نیست که این گونه حقوق را آن طور که آزادی گرایان مدعی هستند به طور کامل بدون توجه به وخامت نتایج حاصله ایمن و مصون تلقی نماییم. در مورد حقوق زاد و ولد، این حقیقت که باید آنها را بسیار مهم دانست بدین معنا نیست که آنها تا بدان حد مهم هستند که حتی اگر منجر به مصیبت و بی نوایی و گرسنگی توده ای نیز بشوند باید به طور کامل مورد حمایت و حفاظت قرار گیرند. به طور کلی، برخورداری و اعمال یک حق باید نهایتا تا حدودی به درجه پذیرش آن از سوی همگان نیز مربوط باشد."

آمارتیا سن در ادامه این فصل با ذکر مثال هایی نشان می دهد که  توسعه اجتماعی، از جمله گسترش آموزش، استقلال اقتصادی بیشتر زنان، توانمند سازی زنان جوان و سایر تغییرات اجتماعی، تاثیری بسیار قوی بر کاهش نرخ باروری دارد. و در نهایت نتیجه می گیرد: "راه حل مسئله رشد جمعیت ( مانند راه حل بسیاری از مسائل اجتماعی و اقتصادی دیگر) در گسترش آزادی های کسانی نهفته است که منافعشان مستقیم تر از هر شخص دیگر، تحت تاثیر بارداری های بیش از حد و شیر دهی های مکرر بر باد می رود، یعنی زنان جوان. حل مسئله جمعیت نیازمند آزادی های بیشتر است نه کمتر."

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 0:54  توسط کلاغ  | 

حقیقت

 

از آن زمان که حقیقت

چون روحِ سرگردانِ بی آرامی بر من آشکاره شد

و گندِ جهان

              چون دودِ مشعلی در صحنه هایِ دروغین

منخرینِ مرا آزرد،

بحثی نه

           که وسوسه ای است این:

بودن

یا

نبودن.

احمد شاملو                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 0:2  توسط کلاغ  | 

.....

"نمی توانم چیزی بنویسم چون حس می کنم با خودم هم بی گانه ام. به نظرم می رسد که تنها، موقعی می توانم به زندگی ادامه بدهم که خودم را فراموش کنم و برای این کار کافی است زیاد به زندگیم فکر نکنم"
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 19:49  توسط کلاغ  | 

غنی سازی!

 تیتر سرمقاله روزنامه سرمایه جالب بود:

ضرورت غني‌سازي تدوين‌گران برنامهء پنجم

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 22:8  توسط کلاغ  | 

آشفتگی

تا حالا شده تو چشم یه نفر خیره بشید، انگار دارید شش دنگ بهش گوش میدید، اما یک کلمه از حرف هاش رو هم نفهمید؟ امروز از صبح همین طور بودم، فقط صداهای اطرافم را می شنیدم اما گوش نمی کردم ، کلی حرف خوب بود در موضوعات مورد علاقه ام! اما ذهنم متمرکز نمی شد. به چند نفر یادم رفت سلام کنم، اصلا نفهمیدم که می شناسمشون. یا تو گذشته سیر می کنم یا تو آینده، مدت هاست لحظه حال دیگه برام معنا نداره.

دوست ندارم تو این وبلاگ از این جور چیزا بنویسم. یعنی دوست ندارم آشفتگی و پراکندگی ذهنم را به این جا منتقل کنم که هیچ فایده ای هم نداره. اما الان خیلی نیاز به حرف زدن داشتم و کسی هم برای گوش دادن نبود. بقیه می گن خودت نمی خوای حرف بزنی و من می گم شما نمی خواین بشنوین. نمی دانم مشکل از کجاست.

حس غریبه بودن با همه داره خفم می کنه، کلی لبخند الکی و سلام و احوالپرسی الکی و حتی اظهار محبت و دلتنگی الکی. از خودم بدم آمد. تا حال شده رو اعصاب خودتون راه برید یا حتی بدتر لی لی بازی کنید؟ همچین احساسی دارم الان. ای کاش می شد خودم را جا بگذارم و فرار کنم.  

یک نفر کامنت گذاشته بود که اسم وبلاگت اصلا به نوشته هات نمی یاد. نمی توانم بفهمم چه جور نوشته ای به این اسم میاد یا نمیاد. هیچ اسمی هم به نوشته های من نمیاد، چون بی ربط اند. اصلا من که اولش گفتم این اسم را همین جوری انتخاب کردم. شاید چون به نظرم تلخ آمد.

سعی می کنم دیگه از این جور پست های الکی ننویسم. سعی می کنم اما شما زیاد امیدوار نباشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 20:24  توسط کلاغ  | 

یأس

 

دستی آیا خانه ای را در نخواهد زد؟

در هوای ساکت این شهر،

یک پرنده پر نخواهد زد؟

- نه،

در نخواهد زد.

یک پرنده پر نخواهد زد.

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 23:11  توسط کلاغ  | 

پرسش

 

ما جدا افتاده ایم، و ستاره همدردی از شب هستی سر می زند.

ما می رویم، و آیا در پی ما، یادی از درها خواهد گذشت؟

ما می گذریم، و آیا غمی بر جای ما، در سایه ها خواهد نشست؟

سهراب سپهری                             

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 23:8  توسط کلاغ  | 

تنهایی

 

جنگل بودیم:

 شاخه در شاخه همه آغوش

ریشه در ریشه همه پیوند

وینک، انبوهِ درختانی تنهاییم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 12:38  توسط کلاغ  | 

...

 

انسان شریف هرگز به اندازه ی کافی شریف نیست و هیچ تبهکاری هم تمام و کمال تبهکار نیست

هگل         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 23:27  توسط کلاغ  | 

...

 

- چی باعث می شود که آدم از خودش متنفر شود؟

- شاید ترسو بودن. یا ترس همیشگی از اشتباه عمل کردن، از انجام ندادن کاری که دیگران انتظارش را دارند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 23:25  توسط کلاغ  | 

معرفی کتاب: اقتصاد و عدالت اجتماعی

اقتصاد و عدالت اجتماعی- مسعود نیلی با همکاری موسی غنی نژاد، محمد طبیبیان، غلامعلی فرجادی- تهران: نشر نی- ۱۳۸۵.

این کتاب در واقع تلاشی است برای پاسخ دادن به انتقادات دایمی بر اقتصاد بازار  مبنی بر بی توجهی آن به مقوله عدالت و یا نادیده انگاشته شدن عدالت در اقتصاد بازار.

مطالب کتاب ابتدا در سمینار "اقتصاد و عدالت اجتماعی" در بهار سال ۸۴ در دانشگاه صنعتی شریف ارائه شده و سپس در قالب این کتاب مدون گشته است.

کتاب شامل ۵ بخش اصلی است.

در بخش اول با عنوان "اخلاق و عدالت" به قلم موسی غنی نژاد؛ مفهوم عدالت در اندیشه مدرن بررسی شده است. در این فصل توضیح داده می شود که اصول اخلاقی در جوامع کوچک و بزرگ با یکدیگر متفاوت اند. قواعد اخلاقی حاکم بر روابط فردی را نمی توان به روابط بین نهاد های اجتماعی تعمیم داد. روابط بین افراد در جوامع کوچک به وسیله قواعد اخلاقی قابل تنظیم است اما در میان نهاد ها و در سطح جوامع بزرگ، پیچیدگی های گوناگون باعث می شوند که تنها قراردادهای اجتماعی عامل تنظیم روابط باشند. به گفته هایک:"باید توجه داشت که تفاوت عمده ای وجود دارد بین اینکه با مردم با برابری رفتار شود و اینکه سعی شود مردم برابر شوند. اولی شرط یک جامعه آزاد است اما دومی به قول توکویل شکل تازه ای از بردگی است".

فصل دوم با عنوان "عدالت اجتماعی و اقتصاد بازار" به قلم محمد طبیبیان؛ به تئوری عدالت جان رالز می پردازد و استدلال می کند که اقتصاد بازار با  عدالت به مفهوم رالزی سازگاری دارد. این مقاله تلاشی است در جهت تبیین یک تئوری عدالت برای اقتصاد بازار. 

فصل سوم با عنوان "دولت و عدالت اجتماعی" به قلم غلامعلی فرجادی؛ با تفکیک چهار دیدگاه متفاوت در بحث عدالت اجتماعی ( دیدگاه مطلوبیت گرا، دیدگاه رالز، دیدگاه نوزیک و دیدگاه آمارتیاسن)، به تبیین عدالت اجتماعی از دیدگاه آمارتیا سن می پردازد و بر مبنای این دیدگاه وظایف و سیاست های دولت در جهت تحقق عدالت اجتماعی - اقتصادی را مشخص می کند.

فصل چهارم با عنوان "آزادی اقتصادی و عدالت اجتماعی" به قلم مسعود نیلی؛ به ارتباط میان آزادسازی اقتصادی و عدالت اجتماعی می پردازد. در این فصل رابطه رشد اقتصادی، فقر و توزیع درآمد تبیین شده است. همچنین علل ناکامی اقتصاد دستوری در تحقق عدالت اجتماعی بررسی شده است.

فصل پنجم نیز به جمع بندی مطالب و ارایه راهکارهایی برای تقویت عدالت اقتصادی و اجتماعی اختصاص یافته است.

به نظر من فصول سوم و چهارم بهترین فصلهای کتاب هستند. به ویژه فصل در چهارم ضمن تحلیل دقیق علل ناکارآمدی اقتصاد دستوری، برداشتی تعدیل شده از اقتصاد بازار ارائه شده است.

این کتاب نشان می دهد که اقتصاددانان بازار آزاد نیز تا حدودی دیدگاه هایشان تعدیل شده است؛ به گونه ای که در برخی حوزه ها لزوم نقش آفرینی دولت برای کارایی اقتصاد را پذیرفته اند.

در اینجا می توانید مصاحبه با دکتر مسعود نیلی در خصوص این کتاب را بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 23:7  توسط کلاغ  | 

آزادی!


امروز توی تاکسی بودم؛ راننده برای یک مسافر بوق زد. مسافر: آزادی؟ راننده(مردی میان سال): آزادی نیست فقط خفقانِ.
آدم نمی فهمه که بلاخره دغدغه مردم ایران آزادی هست یا نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 8:52  توسط کلاغ  | 

حقوق عمومی در اسلام!

یکی از دروس دوره کارشناسی ارشد حقوق عمومی درس "حقوق عمومی در اسلام" است. به نظر شما عنوان جالبی نیست؟

اولین جلسه کلاس به استاد مربوطه( که نسبتا از اساتید خوب و با سواد است) گفتم در حالی که امروزه مباحث گسترده و جدیدی در حقوق عمومی مطرح است به نظر شما اختصاص دو واحد به چنین درسی منطقی است؟ استاد گرامی گفتند که با این سوال نشان دادم که تا به حال چیزی از حقوق عمومی نفهمیدم و ناامیدش کردم. گفتند با توجه به اهمیت و تاثیر مذهب در جامعه ایران، کی از مهم ترین مباحث حقوق عمومی همین درس است. البته به گفته ایشان عنوان درست درس حقوق عمومی از دیدگاه اسلام است. من تا حدودی مجاب شدم. اما هنوز به نظرم به جای این درس ارائه درسی با عنوان فرهنگ و حقوق عمومی یا جامعه شناسی حقوق در ایران مناسب تر و جامع تر است. به هر حال مذهب تنها یکی از زیرساخت های فرهنگی کشور است.

به هر حال امروز که سومین جلسه کلاس بود، من نسبتا راضی بودم. دوست دارم خلاصه ای از مباحث هر جلسه را اینجا بنویسم. فکر می کنم جالب باشد. اما باشد برای بعد.

راستی استاد گرامی یک موضوعی به عنوان تحقیق مشخص کرده اند که بی نظیره: مقایسه دو کتاب "الاحکام السلطانیه و الولایات الدنییه"( فقه الحکومه اهل تسنن) نوشته ماوردی با کتاب "ولایت الفقیه و فقه الدولة الاسلامیه" (فقه الحکومه شیعیان) نوشته آیت الله منتظری! البته هر بخش کتاب به عهده یکی از دانشجویان گذاشته شده است. تصور کنید ۲ کتاب به زبان عربی! واقعا نمی فهمم انجام این تحقیق چقدر می تواند به فهم من از چالش های حقوق عمومی در ایران کمک کند.

سوال امتحان را هم از الان اعلام کردند که واقعا باید یک پست جدا در موردش بنویسم. اما در کل، با وجود همه غرهایی که زدم از کلاس و شیوه تدریس راضی هستم. فقط ای کاش این شیوه و این همه تحقیق در مورد یکی از درس های جذاب تر بود، دست خودم نیست این مباحث اسلامی تو مغزم فرو نمیره!

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 23:18  توسط کلاغ  | 

پرسش

...زندگی را دوست داشت، به شرطی که زندگی شایسته زیستن باشد. اما چگونه و بر مبنای چه قانونی می توان زندگی را قابل زیستن تشخیص داد؟...

به نقل از کتاب: صادق هدایت در تار عنکبوت

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 22:6  توسط کلاغ  | 

معرفی کتاب: هزار خورشید درخشان

هزار خورشید درخشان- خالد حسینی- مترجم بیتا کاظمی - تهران: نشر باغ نو - ۱۳۸۶.

این رمان به نوعی تاریخ افغانستان را از حدود ۱۹۷۰ بیان می کند تا حملات یازده سپتامبر و حمله آمریکا به افغانستان. در حقیقت کتاب، ذکر سرگذشت دو زن افغان است اما در خلال داستان به نوعی تاریخ افغانستان هم مطرح می شود. از نظر ادبی صلاحیت اظهار نظر ندارم اما به عنوان یک خواننده معمولی به نظرم کتاب بسیار خوبی آمد. خوب اما بسیار بسیار تلخ، سیاهی و نفرت انگیزی جنگ خیلی خوب در این کتاب تصویر شده . همین طور فجایعی که مردم افغانستان در این سالها و به ویژه در زمان طالبان متحمل شدند. اگر که دوست ندارید غمگین باشید و فکر می کنید خواندن مطالب تلخ فقط روحیه انسان را افسرده می کند و کاری هم از دست آدم بر نمی آید جز غصه خوردن، خواندن این رمان را توصیه نمی کنم . در غیر این صورت توصیه می کنم کتاب را بخوانید. خیلی روان نوشته شده و فکر می کنم نگاهمان به مهاجران قانونی و غیر قانونی افغان بعد از خواندن این کتاب خیلی تغییر کند.

پ.ن. خیلی از افراد با خواندن چنین کتاب هایی یا مواجه با مطالبی از این دست به این نتیجه می رسند که: باید خوشحال باشیم که در ایران زندگی می کنیم و به هر حال دولت ایران طالبان نیست(در مورد این رمان از دو نفر چین اظهار نظری شنیدم). اما من اصلا این طرز تفکر را نمی پسندم، مشابه این، رفتارِ افرادی است که به کهریزک و آسایشگاه معلولین می روند که یادشان بیاید باید قدر سلامتیشان را بدانند! من اما همیشه فکر می کنم چقدر بی دلیل و بی ضابطه من در این شرایط قرار گرفته ام و انسان هایی که مثل من هستند (از همه جهات انسانی و عاطفی) در آن موقعیت.

پ.ن.۲ مدت ها بود بغضی در گلویم مانده بود، گریه ام نمی گرفت، داشتم خفه می شدم اما نمی توانستم گریه کنم. با خواندن این کتاب بعد از مدت ها با تمام وجود اشک ریختم. ممنون از دوستی که این کتاب را بهم هدیه داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 22:3  توسط کلاغ  | 

اولین باران پاییزی

امروز هوا خیلی خوب بود. باد و باران و ریزش برگها... . توی این هوا دوست دارم خیابان ولی عصر را از بالا تا ونک قدم بزنم. به نظرم ولی عصر از زیباترین خیابان های تهرانِ. من کلی خاطره دارم از این خیابان و قدم زدن ها  و خندیدن ها و گریستن هام توی پیاده روهاش. مامان بزرگ من هنوز به این خیابان میگه پهلوی :)

کتاب فروشی نشر باغ را هم که توی همین خیابان واقع شده خیلی دوست دارم . پاتق روزهای دلتنگی منِ.

قبلا اگر کسی می پرسید کدام فصل سال را بیشتر دوست داری؟ می گفتم برام فرقی نداره و حال و هوای روحی خود آدم مهمِ . اما الان فکر می کنم که پاییز را از همه فصل ها بیشتر دوست دارم شاید چون مدت هاست که حال و هوای خودم حسابی پاییزیه! (دوست عزیزی به این طور سخنان من می گه چس ناله! البته این عبارت متعلق به صادق هدایتِ)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 21:6  توسط کلاغ  | 

معرفی کتاب: ایران آینده از نگاه سه اندیشمند ایران امروز

ایران آینده از نگاه سه اندیشمند ایران امروز: حسن عشایری ، موسی غنی نژاد، رضا منصوری - پدیدآورنده: شهرداد میرزایی- تهران: نشر دیبایه- ۱۳۸۶.

فهرست مطالب:

گفتار اول- ایران امروز: توسعه و مصادیق آن/ نماهایی از ایران/ قوت ها و فرصت ها ی ایران/ مانع ها و تهدید ها

گفتار دوم- ایران آینده: برنامه/ سرمایه/ نیروی انسانی/ ساختار مدیریت و دولت/ فرهنگ و رفتار های اجتماعی/ توسعه علمی

قسمتی از پشت جلد کتاب:

"موضوع ایران آینده، بیشتر، موانع و معضلاتی است که لزوما سیاسی یا عقیدتی نیستند و چه بسا با خردورزی بتوان آنها را رفع کرد. تجربه ی انقلاب ۱۳۵۷ نشان داد که با وجود تغییر رژیم سیاسی در کشور، هنوز مسائل و موانعی پیش روی توسعه است که مستقل از ساختار سیاسی و یا تغییرات مدیریتی همواره وجود داشته و دارد. این پرسش ها موضوع یک دوره گفتگو بود که در نهایت کتاب پیش رو را شکل داده است...در این گفتگو ها دکتر رضا منصوری فیزیکدان و از نظریه پردازان توسعه علمی، دکتر موسی غنی نژاد اقتصاددان و مسلط به تاریخ و جامعه شناسی ایران و دکتر حسن عشایری روان شناس و روان پزشک، و  مسلط به فرهنگ و رفتار های اجتماعی ایران، شرکت داشته اند که هر کدام از زاویه ای به موضوع نگریسته و مسائل را تحلیل کرده اند."

خودم هنوز کتاب را نخواندم، تازه امروز کشفش کردم. اما به نظر کتاب مفیدی می رسد، به ویژه برای کسانی که دغدغه ایران و توسعه دارند.

البته من دغدغه ایران ندارم اما دغدغه جایی که به حکم تقدیر آنجا زندگی می کنم ( یعنی فعلا ایران) را کمی دارم. توسعه  هم که خوب به واسطه پایان نامه فعلا مجبورم دغدغه اش را داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 20:34  توسط کلاغ  | 

ماه مبارک!رمضان

 

این پست فقط یک غرغرِ  که الان سه هفته است توی گلوم گیر کرده

 

به یمن حکومت جمهوری اسلامی روزه گرفتن توی این مملکت شده اجباری، آنهایی که روزه نمی گیرند بیشتر سختی میکشند. به قول دوستی آدم هر چی فکر می کنه نمی فهمه که خوردن و آشامیدن که معمولی ترین افعال انسانی هستند چه طور تبدیل می شوند به جرم! البته چندان هم جای تعجب نداره، سیستم کیفری ایران، مثل خیلی چیز های دیگه چندان از منطق پیروی نمی کند. این را سال های اول دانشگاه فهمیدم وقتی که به زحمت توانستم باور کنم که مجازات سرقت قطع دستِ!

دوستی دارم که روزه می گیره، این چند وقت هر بار که دیدمش بهش غر زدم که شما هم با این ماه رمضان تون و ... آخر  ناراحت شد و  گفت من که اجبار نکردم که تو هی غرش را به من می زنی....... خیلی خجالت کشیدم....... انگار توی این مملکت نه برای روزه گرفتن آزادی هست نه برای نگرفتن.

من برای تجربه های دینی و معنوی دیگران کاملا احترام قائلم، روزه گرفتن دیگران را هم هیچ وقت مسخره نمی کنم. اما بعضی از این افراد وقتی بهشون می گی که این اجباری بودن باعث ضایع شدن حق دیگران می شه می گن: اوه ........... چقدر سخت می گیری، همش یک ماه ازسال دیگه ، تحمل کن یا یه چیزی بیار و  یه گوشه ای بخور مثلا نماز خانه ( با بوی مطبوع پا بیشتر هم می چسبه!). یکی نیست بگه آخه مگه سال چند ماه که ما یک ماهش را برای روزه گرفتن شما باید عذاب بکشیم.

گاهی هم فکر می کنم انقدر مسائل و اجبارهای وحشتناک تر تو این کشور وجود داره...... که نوبت به غر زدن برای روزه اجباری  نمی رسه ............ اما اگر این ها را نمی گفتم حناق می گرفتم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 0:22  توسط کلاغ  | 

اولین پست!

تصمیم به نوشتن وبلاگ مثل همه کارهای دیگه تو زندگیم یک اقدام عجولانه و بدون فکر بود. این روزها

حس می کنم دارم از یک نواختی زندگی خفه می شم دنبال یه راه میگشتم برای سرگرم کردن خودم

یا یک راه فرار. آن راه البته می توانست راه بهتری باشه مثل تلاش برای بورس گرفتن و رفتن از ایران یا

شروع یک برنامه جدی مثل تقویت زبان انگلیسی و ... اما خوب یهو زد به سرم که وبلاگ بنویسم! قبول

دارم که وبلاگ نوشتن تناقضی با برنامه هایی که گفتم نداره ربطی هم به آنها نداره ...... حالا !

به هر حال خواستم بگم این پست به عنوان پست اول محسوب نمی شه ..... نوعی دست گرمیه.

دو مسئله دیگر هم باعث شد که هوس وبلاگنویسی کنم یکی نوشتن های پراکنده  برای یک دوست

(که احتمالا اولین و تنها خواننده این وبلاگ خواهد بود)....... یعنی تصمیم گرفتم آن نوشته ها یا حداقل

بخشی از آنها را اینجا بگذارم. دوم اینکه امروز داشتم با دوست اقتصاددانی صحبت می کردم و بهش

گفتم که خیلی ناراحتم که یک وبلاگ حقوقی خوب در ایران نداریم ( تو پرانتز بگم که رشته من حقوق

هرچند حقوق دان نیستم) در مقایسه با وبلاگهایی مثل یک لیوان چای داغ و کاتالاکسی که وبلاگهای

اقصادی قوی هستند. دوستم پیشنهاد داد که خوب خودت سعی کن بنویسی. من گفتم نه سواد 

حقوقی اش را دارم نه دست به قلم خوبی. اما به هر حال هوس نوشتن زد به سرم اما این وبلاگ قرار

نیست یک وبلاگ حقوقی باشه. همان طور که گفتم بنده سوادم قد نمیده.

اما چشم اندازی که برای این وبلاگ پیش بینی کرده ام ( یه چیزی تو مایه های سند چشم انداز بیست

ساله:) پرداختن به دغدغه های فکری و اجتماعی خودم و مطرح کردن آنها با دوستان دور و نزدیک-

معرفی کتاب و موسیقی که جزء علایق و سرگرمی هام هستند-  نوشتن شعر از شعرای مورد

علاقه ام و  ....... همین دیگه.

خوب در ضمن از دوستانی که تجربه وبلاگ نویسی دارن خواهش می کنم کمکم کنند. ممنون

راستی اسم وبلاگ را هم همین طوری انتخاب کردم با تفال به شاعر مورد علاقه ام فروغ

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 22:36  توسط کلاغ  | 

 
Free counter and web stats