آغاز یک پایان
برژینسکی، مشاور امنیتی کاخ سفید در دوران سه رئیس جمهوری آمریکا در مصاحبه ای با فرید زکریا:
وقایع جاری در ایران، «آغاز یک پایان» است.
آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست...
برژینسکی، مشاور امنیتی کاخ سفید در دوران سه رئیس جمهوری آمریکا در مصاحبه ای با فرید زکریا:
وقایع جاری در ایران، «آغاز یک پایان» است.
تو فیلم درباره الی یکی از شخصیت های فیلم می گوید «یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است».
به خودم می گویم با این مثلا انتخابات لعنتی ما هم یک پایان تلخ داشتیم و هم تلخی بی پایان...
تو این مدت بارها آمدم اینجا که بنویسم از بغض ها و رنج ها و خشونت های این روزها اما به قلم نمی آیند... هنوز از شوک اتفاقات کودتای ۲۲ خرداد بیرون نیامده ام و نگران همه کسانی هستم که در خطرند به ویژه دوستان و افرادی که از نزدیک می شناسمشان... نگران روزهایی هستم که از این پس خواهیم داشت... نگران گام های بی شماری هستم که به عقب برداشتیم... هنوز گیجم و پر از بغض فروخورده.
... با چنان هایی چنین دیگر
بی شک اینجا دیگر اقلیمی ست
آسمان دیگر، زمین دیگر
آفتاب و سایه را ذات دگر، حتی
کائناتِ عقل و حس را، رسم و دین دیگر...
مدت مدیدی است که انتخابات دهم ریاست جمهوری، مانند دیگران اصلی ترین دغدغه ذهنی ام شده است اما این دو هفته اخیر اوج اضطراب و استرس است برای همه. چند روز بود به نوشتن مطلبی در وبلاگ برای ترغیب به رای دادن فکر می کردم. چیز جدیدی برای گفتن نداشتم. جز این که در این موقعیت بحرانی مهم شرکت در انتخابات و رای به یکی از دو کاندیدای اصلاح طلب است. البته با توجه به موج ایجاد شده در حمایت از موسوی و شانس بسیار پایین کروبی من فکر می کنم درست تر این است که به موسوی رای دهیم. اگرچه دلایل دیگری هم در دفاع از موسوی در برابر کروبی دارم اما همچنان می گویم در این مقطع مسئله اصلی ما تلاش برای غلبه بر احمدی نژاد است نه اثبات برتری موسوی بر کروبی یا بالعکس.
این روزها در بحث با دوستان اقتصاددان و لیبرال طرفدار کروبی، با این استدلال مواجه می شویم که در مرحله اول رای به موسوی و کروبی تفاوتی ندارد و هر دو رای در مقابله با احمدی نژاد به یک اندازه موثر است. امروز یک پاسخ خوب از حامد قدوسی خواندم که خیلی خوشم آمد. حتما بخوانید:
البته به احتمال زیاد و همان طور که از کامنت های مطلب حامد قدوسی مشخص است دوستان اقتصاددان و لیبرال طرفدار کروبی با این استدلال قانع نشده اند اما من دیگر هیچ تردیدی ندارم که باید به موسوی رای داد. اوضاع خطرناک تر از آن است که بخواهیم ریسک کشیده شدن انتخابات به مرحله دوم را بپذیریم. آمدن دوباره احمدی نژاد وحشتناک تر از آن است که به گرایشات دولتی یا لیبرال موسوی و کروبی در اقتصاد بیندیشیم.
من برای حامیان کروبی و انتخابشان احترام قائلم اما اگر احمدی نژاد دوباره انتخاب شود تمام طرفداران کروبی را که به جای تبلیغ علیه احمدی نژاد به تخریب موسوی پرداختند مقصر می دانم.
حق با توست آیدین جان، من اصولا یا خیلی مبهم می نویسم یا فقط به قول تو نتیجه را می نویسم! نوشتن آن پرسش در پست قبل، شاید چند دلیل داشت و مجموعه ای از عوامل آن حس را به شدت در من تقویت کرد. اما اینکه چرا در مورد آنها نمی نویسم. خوب یک سری از عوامل فردی بودند که جرات نوشتنشان را نداشتم. به ویژه از دلسوزی دیگران اصلا خوشم نمی آید. یک سری عوامل هم مربوط به خودم نبودند. نوشتن اینها هم یک نوع حس انسان دوستی ظاهری را تداعی می کند که دوست ندارم.
زندگی تراژدی است وقتی کسی دچار مشکلی است که نقشی در ایجاد آن نداشته. حالا هم چاره ای ندارد برای خلاصی از مشکلش.
زندگی تراژدی است وقتی تو عزیزی را از دست می دهی.
زندگی تراژدی است وقتی رنج بردن کسی را که دوست داری می بینی و نمی توانی هیچ کاری برای او بکنی.
زندگی تراژدی است وقتی خیلی از آدم ها حداقل های لازم برای زندگی را ندارند. اما همان قدر آدم اند که بقیه.
زندگی تراژدی است وقتی بچه ای در آرزوی درس خواندن است اما باید سر چهار راه گل بفروشد.
زندگی تراژدی است وقتی...
چه فرقی می کند اصلا. نوشتن جمله دیروز شاید تنها باعث شد کمی آرام تر شوم یا یک درگیری ذهنی را با دیگران در میان بگذارم.
جدی نگیرید. نه خودم را نه حرف هایم را نه چرندیات این وبلاگ را...
امروز کلی عکس نگاه کردم که مربوط به یک سال گذشته بود. هر عکسی حس متفاوتی را در من ایجاد می کند: شادی، غم، حسرت، ترس از بازگشت یک حادثه تلخ، دلتنگی، خنده و... اما در کل به این فکر می کنم که همه چیز چقدر سریع می گذرد. چه زود همه اتفاق ها تبدیل به خاطره می شوند. در طول زمان بعضی آدم ها نزدیک تر می شوند و بعضی دورتر.
چقدر خاطره چقدر احساسات مختلف در ذهن ما انباشته ست...
بیا ساقی از می ندارم گزیر
به یک جامِ باقی مرا دست گیر
دلم می خواهد برای مدتی کم رنگ باشم، یا حتی اصلا نباشم. دیده و شنیده نشوم و نبینم و نشنوم...
گیجم... و هر جمله و هر اتفاقی گیج ترم می کند...
همیشه با خودم فکر می کنم یکی از سخت ترین مسائل زندگی تنظیم روابط با آدم های دیگر است، به ويژه روابط عاطفی و باز سخت تر رابطه عاشقانه. هیچ وقت نمی توانم عشق را برای خودم تعریف کنم و همیشه مفهومی مبهم است که افکارم نسبت به آن تغییر می کند. گاهی به خودم می گویم چرا باید برای آن تعریفی پیدا کنم؟ نمی دانم... شاید تعریف شدنی نباشد و چیزی و یا حسی باشد تجربی که برای هر فردی معنای خاصی دارد... شاید... اما گاهی این همه ابهام در این مفهوم آزارم می دهد...
گیجم نسبت به همه چیزهایی که در ذهن دارم. نسبت به واقعیت هایی که باید پذیرفت. نسبت به انتخاب هایم. نسب به خودم. نسبت به کارها و تصمیماتم. به خودم می گویم اگر جرات نداری خودت را بکشی سعی کن زندگی کنی. اگر نمی توانی چیزهایی که آزارت می دهند را تغییر دهی سعی کن با آنها کنار بیایی. اما هنوز هم گاهی که با واقعیت های تلخی که فکر می کردم با آنها کنار آمده ام مواجه می شوم احساس ضعف می کنم و گلویم از شدت بغض درد می گیرد...
«وقتی زندگی را می بازی، به خاطره پناه می بری. می خواهی بفهمی از کجا شروع شد و امان از وقتی که در این دور لایتناهی می افتی!»
گاه آدم بر این تصور است که بر ضعف هایش غلبه کرده و شخصیتش را تا حدودی آنگونه که می خواسته شکل داده است. اما به یک باره می بیند همه آنچه تا به حال ساخته در هم شکسته است و آنچنان که باید استوار نبوده. تلخ تر آنکه دیگر حوصله ای نیست برای دوباره ساختنش...
دلایل زیادی برای به قول تو غوغا به پا کردن در مورد این پرونده و پرونده های مشابه وجود دارد:
اعدام نوجوانان زیر 18 سال در حقوق بین الملل ممنوع است. بر فرض این که دلارا مرتکب قتل شده باشد، او در 17 سالگی به این اتهام دستگیر شده بود و بسیاری از اعتراض ها از این بابت بود و صرفا مخالفت با مجازات اعدام نبود که شامل حال خفاش شب هم شود.
باز هم بر فرض این که دلارا مرتکب قتل شده باشد، مانند هر محکوم دیگری از حقوق قانونی محکومین برخودار است و این که بدون اطلاع به وکلایش قصاص شده است و اجازه داده نشده قبل از اجرای حکم با خانواده اش ملاقات کند خلاف قانون است. چرا که به موجب ماده 5 آیین نامه نحوه اجرای احکام اعدام،... مصوب 15/2/1370، «دادستان مجری حکم، حداقل 48 ساعت قبل از زمان اجرای حکم، مراتب را به مراجع و اشخاص ذیل اطلاع می دهد،:...{از جمله} وکیل محکوم علیه...». به علاوه ماده 6 همین آیین نامه مقرر داشته « قبل از اجرای حکم... دادستان به محکوم اطلاع می دهد چنانچه تقاضای ملاقات اشخاصی را دارد، اظهار نماید و در صورت تقاضای ملاقات، دستور احضار آنان را می دهد مشروط بر اینکه قبول تقاضا موجب تاخیر اجرای حکم نشود».
اما یک بحث بر سر این است که وکلای دلارا مدعی اند در پرونده دلایلی مبنی بر بی گناهی دلارا وجود داشته که در دادگاه به آن توجهی نشده. من در این زمینه نمی توانم اظهار نظر کنم اما به هر حال اینکه دو وکیل بی دلیل و به اشتباه چنین ادعایی کنند و بر آن پای فشاری، احتمالش کم است. به علاوه این که ما در پرونده های کیفری هیات منصفه نداریم و این خود می تواند امکان نقص رسیدگی یا برداشت اشتباه قاضی را بیشتر کند.
اما در مورد ادعای تو که قضات کیفری از مجرب ترین قضات اند! می شود گفت که قاعدتا و مطابق اصول حقوقی باید این گونه باشد اما در ایران حداقل در مورد دادگاه های بدوی و تجدید نظر الزاما این طور نیست. مسئله آموزش قضات هم که خود ماجرایی دارد مجزا!
گفته ای که اگر بحث دفاع از حقوق بشر است و مخالفت با اعدام که ربطی به این قضیه ندارد و... . به هر حال اعدام نوجوانان زیر 18 سال از مصادیق نقض حقوق بشر است و طبیعی است که در دفاع از حقوق بشر به آنها اشاره شود. هر چند به نظر من رسانه ای شدن چنین پرونده هایی همان قدر که می تواند تاثیر مثبت داشته باشد گاهی ممکن است موجب سیاسی شدن پرونده و تضییع بیشتر حقوق متهم شود! البته این که تو می گویی کسانی که در مورد نقص دادرسی و ایرادات پرونده اظهار نظر کرده اند صلاحیت ندارند و برای قاضی نمی تواند مفید باشد، اولا نقایص مطمئنا در دفاعیات وکلا و لوایحشان که به دادگاه ارایه کرده اند مطرح شده است و ثانیا خیلی از این افراد از جمله آسیه امینی مدت هاست که به طور جدی درگیر حمایت از نوجوانان محکوم به اعدام اند و چندان با مسئله ناآشنا نیستند.
من به عنوان یک حقوق خوان در مورد گناهکار بودن یا نبودن دلارا نظری ندادم و دفاعی نکردم که بخواهد فاجعه باشد، اما بدیهی است که شخصی را 6 سال در اضطراب مرگ نگاه داشتن و این چنین اعدامش کردن خلاف حقوق بشر و بسیار تلخ است.
این مطلب آسیه امینی را که خواندم حالم بیشتر گرفته شد. بیشتر از این نظام مزخرف حقوقی حالم به هم خورد. مطمئنا این آخرین اعدام نبود و باز هم...
وبلاگ آسیه امینی فیلتر شده. برای همین کل مطلبش را در ادامه می آورم:
مگر ابر بهار امشب غمی چون من به دل دارد
که می خواهد بدینسان تا سحر همپای من گرید
"اخوان ثالث"
شدم مثل یک تکه پلاستیک که از بس کش آمده، نازکِ نازک شده. زمانی برای بریدن یا خراشیدنم قیچی بزرگی لازم بود اما این روزها یک خار کوچک هم خراشم می دهد و پاره پاره ام می کند...
از این همه ضعف و آسیب پذیری خودم متنفرم.
اما فکر می کنم هنوز خاصیت ارتجاعیم را از دست نداده ام و دوباره می توانم به سر سختی سابقم برگردم...